لطفا کمي صبر کنيد...

به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست -- عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست
مذهب خصوصی چیست؟
برای طی کردن مسافتی ، سوار آژانس شدم. بعد ازسلام واحوالپرسی مدتی در سکوت سپری شد. مدتی که گذشت راننده از گرمی هوا شروع کرد که فکر می کنم ،دم دست ترین موضوع برای شروع یک بحث جدی باشد. همانطور که انتظار داشتم پیش آمد. از گرمی هوا شروع شد و با تنوع طلبی انسان ادامه پیدا کرد. می گفت چون انسان تنوع طلب است و از یکنواختی بیزار ، خداوند فصول چهارگانه را قرار داده است.(الله اعلم)
کم کم این تنوع طلبی دامنۀ خودش را به مذهب کشاند. می توانم بگویم که نظری که در مورد مذهب از این راننده شنیدم ، نظر بسیاری از مردم است. او البته هیچ تعریفی از مذهب ارائه نکرد فقط از تشبیه (این آرایه ادبی بصورت خیلی قدرتمند در روابط اجتماعی مردم سایه افکنده است) برای توصیف مذهب مورد علاقه خود استفاده کرد. این تشبیه بنظرم گویا ترین توصیف از این مذهب است که نشان از استحاله مذهب نزد مردم دارد. در این نگاه، مذهب به روابط خصوصی بین زن ومرد تشبیه شده است که هیچگاه بروز داده نمی شود و کسی حق دخالت در این روابط را ندارد. آنچه برایم مهم جلوه کرد چند نکته است:
الف- می توان دین خصوصی را اولین گام در این موضوع دانست .بی شک مذهب خصوصی وجودش را وامدار دین خصوصی است چراکه، کسی که به مذهب خصوصی معتقد باشد بی شک وفاداری خود را به دین خصوصی اعلام کرده است.
ب- نقش تشبیه واستعاره در دین شناسی و الهیات جدید بسیار زیاد است تا آنجا که برخی اندیشمندان غربی مانند برگسون و گاست تصویر سازی ناشی از استعاره را ابزاری مهم در " شناخت" بشمار می آورند.
ج- ایشان در بیان مصادیقی از مذهب خصوصی به مصادیقی اشاره کردند که کاملا اجتماعی و صبغه اجتماعی داشت ونمی توان مصادیق را با مذهب ادعایی ایشان درتناسب دید.
د- ونکته آخر اینکه متاسفانه قبول یا رد بی منطق مکاتب اخلاقی و عرفانی در جامعه ما به یک موضوع غیر قابل انکار تبدیل شده است. البته نخبگان در این رد وقبول نقش بسزایی ایفا می کنند. مذهب ادعایی ایشان چون از تشبیه استفاده شده است، میتوان نتایجی را از آن استنباط کرد.
بنظر می رسد ایشان از مذهب خصوصی دو مفهوم را مدنظر داشته اند:
1-مفهوم آرام بخشی مذهب که همانند بودا و سایر مکاتب مشابه ، بدنبال آرام بخشی روان خود از سنگینی های روانی به انسان است.
2- مفهوم بعدی مخلوط کردن دو موضوع است یکی پاکی فردی یا بقول ایشان درخشندگی شخصی و دیگری داشتن یک شیوه و مرام عقیدتی است که ازسوی ایشان نادیده گرفته شده است.

گفت و گو با سید ابوالقاسم دیباجی، دبیرکل کنفرانس شورای جهانی فقه اسلامی
«تجدیدنظر، شأن اندیشمندان اسلامی است»
دومین کنفرانس شورای جهانی فقه اسلامی ،در شهر استانبول ترکیه با حضور جمعی از فقهای کشورهای مختلف برگزار شد.
گفتگو کننده: سید سراج الدین میر دامادی
ابتدا از آیتالله دیباجی پرسیدم عنوان کلی این سمینار و موضوعاتی که مدعوین حول آن به بحث و تصمیمگیری ميپردازند چیست؟
عنوان کلی کنفرانس «فقه و چالشهای پیش رو یا چالشهای عصر ما» است. اولین موضوع و محوری که ما درباره آن بحث میکنیم عبارت از مسأله وطن و ملیگرایی است که از نظر اسلامی معنی وطن و مواطنه چیست، حدود آن چیست و ضوابطی که ما از نظر شرعی و فقهی داریم چه خواهد بود.
میدانید که امروز میلیونها مسلمان در دنیا تابعیتهای دیگر گرفتهاند. آیا میتوانیم بگوییم که جزو آن کشور حساب میشوند و التزاماتی که در آن کشور دارند چیست. این یک موضوع است.
به طور طبیعی میدانیم که مسأله وطن رابطهای بین انسان (هر انسانی) و جایی که به دنیا میآید، رشد میکند و علایقی که در آنجا دارد است.
موضوع دوم دموکراسی در فقه اسلامی است. اساساً دموکراسی برای یک انسان از دیدگاه فقه و مسایل فقهی چیست؟ موضوع سوم عبارت است از مسأله حقوق خانمها و حقوق زن که مسأله بسیار مهمی است.
به این دلیل که نباید انکار کنیم بیش از نصف جمعیت دنیا را خانمها تشکیل میدهند و اگر فرض کنیم اینها یک روز دست از کار بکشند، خیلی از چیزها مختل خواهد شد. این یک واقعیت است.
امروز دنیا تبدیل به یک دهکده شده است، با چه دیدگاه جدیدی و با چه اندیشه جدیدی راجع به زن و شخصیت زن برخورد میکنیم. موضوع چهارم فقه بین گذشته (اصالت فقه، فقه سنتی و مبادی فقهی) و بین حوادثی که امروز در دنیا به وجود میآید، است.
اساساً فقه باید بین گذشته و حال بررسی شود که فقه چگونه میخواهد با حوادث و چالشهایی که روبهرو میشود، برخورد بکند. مثلاً یک نمونه آن همین اهانت به رسول خدا بود. در این رابطه اندیشهها مختلف بود.
گروهی میگفتند به طور کلی باید (با این کشورها) قطع رابطه شود، باور عدهای بر خاتمه روابط اقتصادی بود، یک گروه معتقد بودند که باید با آنها برخورد فرهنگی صورت بگیرد. به هر حال اندیشههای مختلفی بود.
اساساً چه موضعی باید در برابر حوادثی که به عنوان مثال عرض کردم اتخاذ کرد، باید چه برخوردی داشته باشیم که دوگانگی نباشد. امروز در دنیا بیش از هفت میلیارد انسان زندگی میکنند. ما (مسلمانها) یک پنجم آنها را تشکیل میدهیم.
نمیتوانیم دور آنها یک دایره بکشیم و خودمان را در زاویهای قرار بدهیم و توجهی به این مسایل نداشته باشیم. بدون تردید باید فقه برای این مسأله راهی پیدا کند. ما فکر کردیم اولین راه این است که اختلافات بین خودمان را حل بکنیم.
به همین دلیل مذهبها و اندیشههای مختلف اینجا حضور دارند تا بتوانیم با غرب رابطه جدیدی ایجاد کنیم و ذهنیت جدیدی از اسلام به آنها بدهیم.
از چه کشورهایی در این سمینار شرکت کردند؟
نزدیک ۴۰ کشور از بسیاری کشورهای اروپایی و کشورهای عربی در این سمینار شرکت کردند.
آیا جمع این قابلیت را دارد که در خصوص مسایل مهمی مثل سنگسار، قطع دست و سایر مجازاتهای خشن در احکام حدود اسلامی هم تصمیمگیری کند و یا تجدیدنظری را به عمل بیاورد؟
بله، بدون تردید تجدیدنظر و رأی دادن، شأن اندیشمندان اسلامی و فقهای اسلامی است. بدون تردید این صلاحیت را دارند و اگر بنا باشد و یا فرصتی پیش بیاید و مناسبتی باشد در این زمینه تجدیدنظر میکنند و نظرشان را خواهند گفت.
منبع : رادیو زمانه
حاجت موکد بشر به اخلاق(قسمت پایانی)
مساله سوم که کمتر به آن پرداخته شده است این است که فناوری کار دیگری هم میکند و آن ایجاد خواستههای جدید است. به این معنا که امروزه اکثر میلهای ما که قبلا به دلیل فقدان فناوری به فعلیت نمیرسید، محقق میشوند.
تیلور میگوید ما روزی برای رفع نیاز به سوی تکنولوژی دست دراز کردیم، اما الان میبینیم تکنولوژی هم رفع نیاز میکند و هم ایجاد نیازهای دیگر و این باعث شده است که انسان تبدیل به یک تیتان، یعنی یک موجود غولپیکر شود. نکته چهارم این است که در قدیم اگر کسی دایره مقدورات را رسم میکرد، دایره ماذونات همیشه کوچکتر از مقدورات بود. معنای این سخن این است که انسان سنتی خیلی کارها را میتوانست انجام دهد ولی به خودش اجازه انجام آنها را نمیداد. انسان سنتی معتقد بود اگر همه ماذونات تبدیل به مقدورات شود برای خودش و همچنین دیگران خطرناک است. بشر امروز اما هر چه را که قدرت انجام آن را دارد به خودش اجازه انجام آن را هم میدهد؛ به این دلیل که نوعی نیهیلیزم به معنای دقیق کلمه در ذهن و ضمیر انسان جدید پدید آمده و ارزشها بیارزش شدهاند. انسان قدیم یک ضابط و دیدهبان درونی داشت و این دیدهبان امروز از بین رفته است. اگر امروز کسانی را میبینید که هنوز دیدهبان درونی دارند به این خاطر است که هنوز امروزی نشدهاند.
این نواندیش دینی در پایان این بخش از صحبتهایش گفت که ما به این 4 لحاظ از قدیم متفاوت شدهایم و اینها باعث میشوند که توجه بیشتری به اخلاق داشته باشیم. او علت این امر را چنین میداند: اگر اخلاق نداشته باشیم از آبا و اجدادمان که بیاخلاق بودهاند هم خطرناکتر میشویم و نوادگان ما هم از "ما"ی بیاخلاق خطرناکتر میشوند؛ چون این عوامل دائما درحال بسطاند. ملکیان در ادامه باز هم تاکید کرد که به علل مختلف امروزه اخلاقی زیستن دشوارتر شده است و انسان جدید کمتر میتواند تن به ضوابط اخلاقی بدهد.
وی علل آن را چنین برشمرد: در عمده تاریخ گذشته بشر، دین ضامن اجرای اخلاق بوده است. مردم به جهت اینکه متدین بودند، اخلاقی زندگی میکردند. بسیاری از ناقدان دین میگویند خود دین هم یک سری «بیاخلاقی پیشگیهایی» دارد. مثلا میگویند دیانت، تعصب، جزم، جمود و پیشداوری را زیاد میکند. کاری به صحت و سقم این مدعا ندارم ولی به هرحال گفتهاند. اما دین اگر این عیوب را هم داشت، بزرگترین پشتوانه اخلاقی زیستن انسان قدیم بوده است. ضمانت اخلاقی از ناحیه دین، در سادهترین وجهش در بهشت و جهنم قابل مشاهده است. شخص تصور میکرد اگر اخلاقی زندگی نکند خودش را از بهشت محروم میکند و البته پشتوانههای عمیقتر از این هم داشت. کسانی ممکن بود پروای بهشت و جهنم را هم نداشته باشند ولی باز هم اخلاقی زندگی میکردند؛ چون کسب رضای خدا برایشان مهم بود. اما آهسته آهسته دین به جهات مختلفی در نظر انسان کمرنگ شد.
ملکیان گفت که در اینباره قضاوتی ندارد و اشاره کرد که در همه جا آن صولت و احتشامی که دین در اذهان و نفوس مردم داشت، بهتدریج کم شد. او در ادامه این بحث گفت: پدیده دین متوقف بر این امر بود که خدا علاوه بر اینکه رب تکوینی ماست، رب تشریعی ما هم هست. یعنی علاوه بر اینکه خدا کل جهان هستی را خلق کرده است، در مورد انسانها یک استثنا قائل شده و آن اینکه بعد از اینکه کل جهان را خلق کرد و تکوینا رب آن است ولی در مورد شئون موجودات دیگر مداخله نمیکند، اما در مورد انسان میخواهد ربوبیت تشریعی هم اعمال کند. یعنی امر و نهی میکند و به همین دلیل اطاعت و عصیان پیش میآید و به تبع آن ثواب و عقاب. این دیدگاه البته مخالفان و موافقان فراوانی هم پیدا کرد. مخالفان معتقد بودند خدا فراتر از آن چیزی است که بخواهد در شئون و امور دخالت کند. مصداق این دخالت هم نبوت است. هیمنه دین به تدریج کمرنگ شد و همینطور نبوت. متقابلا ادیانی هم که قائل به نبوت و وحی بودند ضعیف شدند. وقتی هم که پشتوانه دین از دست رفت، اخلاق هم در خیلیها از بین رفت.
مصطفی ملکیان سپس مساله کثرت ارتباطات را هم وارد بحث خود کرد و گفت: در گذشته امکان داشت کسی در دهی زندگی کند و شیعه باشد و چند ده آن طرفتر کسانی زندگی کنند که سنی باشند. بنابراین امکان داشت انسانی در مذهب و دین خودش به دنیا بیاید و رشد کند و در همان مذهب هم زندگیاش به پایان برسد.
در چنین محیطی میشد دم از حقانیت دین «تو» زد و دم از کاملتر بودن دین «تو»، چون انسان ساده بدون ارتباط گسترده، جنس دیگری ندیده بود که دست به مقایسه بزند. بنابراین در گذشته که محدودیت در ارتباطات وجود داشت، بهتر میشد دعوی بهترین و کاملترین دین را داشت، اما به مجرد اینکه انسان با دینهای دیگر آشنا شد دو واقعیت گریزناپذیر است: یکی اینکه میفهمد اگر فلان دین را دارد فقط به این دلیل است که در فلان مکان به دنیا آمده است. به سخن دیگر وقتی انسان بفهمد دینش به دلیل زادگاهش است، ابهت آن دین نزدش کم میشود. البته استثناهایی هم وجود دارند که بسیار محدودند. اما واقعیت دوم اینکه همه کارکردهایی که یک دین برای عدهای دارد، دین دیگر هم برای عده دیگر چنان کارکردهایی دارد. به عنوان مثال مسلمان با نماز آرامش پیدا میکرد، بودایی هم با مدیتیشن. هندو با یوگا و مسیحی با اشعار ربانیاش. کدام کارکرد در دین "من" وجود دارد که پیروان سایر ادیان از آن مینالند؟ ما چنین چیزی نداریم. از آن طرف اگر در دینی نقطه ضعفی وجود داشت در دین دیگر هم نقطه ضعفی بود. این مساله به نوعی کثرتگرایی دینی منجر شد. این کثرتگرایی دینی هممرز با نسبیگرایی دینی است. بدین معنی که خوب و بد ادیان نسبی است. وقتی نسبیگرایی پیش آمد دیگر انتظار شخص نسبت به دین قبلیاش مثل سابق نخواهد بود. التزام شخص به همان قرص و محکمی سابق نخواهد بود و این باعث میشود که آنچه دین برای انسان تامین میکرد، دیگر به آن قوت تامین نکند و یکی از آن چیزها اخلاق است. زمانی که دین در نظر فرد سست شد و یا لااقل سستتر از سابق شد، آنگاه اخلاق کارکرد سابق را نخواهد داشت.
این مشکلی است که در حال حاضر هم وجود دارد. پدران و مادران ما اگر خوبی هم داشتند آن را به دینشان نسبت میدادند.
دین، آنها را از رذائل اخلاقی باز میداشت اما امروزه دیگر ما نمیتوانیم صرفا به عذاب اخروی و هراس از آن اکتفا کنیم و باید پشتوانههای دیگری فراهم بیاید و این مساله دیگر آن ابهت و بازدارندگی سابق را ندارد.
این امر در واقع یک مشکل است، بگذریم که این مساله آثار منفی دیگری را هم برای اخلاق دارد.
ملکیان در جمعبندی صحبتهایش گفت: پس تضعیف دین باعث شد اخلاقی زیستن دشوارتر از سابق شود. عامل دوم فردگرایی است. تمدن جدید غرب تمدنی فردگراست. به زبان ساده یعنی پیش از مدرنیته هر کسی در هر جای جهان زندگی میکرد خودش را سلول یک بدن میدانست که اسم آن بدن «جامعه من» بود. همه چیز اینگونه معنا پیدا میکرد و هرکسی جزو یک کل بود و نیز مصالح و مفاسد او مصالح و مفاسد کل بود.
وی بین فردگرایی و جمعگرایی تفاوت مهمی قائل است به عقیده ملکیان در جمعگرایی قدیم هر فردی سلولی از بدن به نام جامعه به حساب میآمد. همه وقت میبایست از کیان جامعه در برابر تعرضات فرد جلوگیری میشد تا مبادا به پیکر صدمه بزند و حقوق و اخلاق هم در قدیم بر این اساس تنظیم شده بود. او ادامه داد: وقتی فردگرایی به وجود آمد، باید از تعرضاتی که جامعه میخواهد به حقوق فرد وارد کند جلوگیری کرد. به همین دلیل اخلاق و حقوق قدیم کلا با اخلاق و حقوق جدید متفاوت است. نظام قدیم تکلیفمحور بود و نظام جدید حقمحور است. فرد باید در این سیستم به گونهای رفتار کند که کسی به حقوق او تعرض نکند و هر کسی یک تکلیف دارد و آن هم دفاع از حقوق خودش است!
اما یک مشکل سومی هم وجود دارد و آن برابریگرایی است. این برابریگرایی، اخلاقی بودن را در میان ما دشوار کرده است.
در جامعه پیشامدرن چون برابریگرایی نبود و ما قبول میکردیم که از ما بهترانی وجود دارند، همین اقرار به وجود افرادی با فهمتر از ما جامعه را اخلاقی میکرد.
در بین این افراد بافهمتر از بقیه اول از همه پیامبران بودن و اگر دعوت به کاری میکردند همه قبول میکردند. عارفان هم آتوریته و اقتدار داشتند و خیلی از مسائل و مشکلات جامعه را حل میکردند. دسته سوم نه پیامبر بودند و نه عارف به آنها فرزانه مردان میگفتند. مثال بارز این دسته کنفوسیوس بود که نه عارف بود و نه پیغمبر بلکه یک فرزانه بود. دسته چهارم پیران بودند که در اکثر فرهنگها آنها را کامل میدانستند و به دلیل تجارب گذشته اقتدار پیدا میکردند.
مصطفی ملکیان روشنفکر و استاد دانشگاه در پایان سخنانش این 4 آتوریته را عاملی دانست که جامعه را در چنبره اخلاق نگه میداشت اما برابریگرایان را به عنوان کسانی معرفی کرد که معتقدند هیچکس بر دیگری رجحان ندارد.
او گفت: به عقیده برابریگرایان حرف آن پیغمبر یکی است، حرف من هم یکی است و هکذا عارف و پیر و فرزانه. اگر هریک از اینها بخواهد حرفش مقبول بیفتد باید قدرت امتاع داشته باشد. در صورتی که در قدیم این چنین نبود. پیرمرد فقط کافی بود رایش را اظهار کند.
وقتی آن آتوریتهها از بین رفتهاند دیگر آن شیرازه هم از هم پاشیده میشود و ما را به چنبره اخلاقیبودن نمیکشاند.
آخرین بخش از صحبتهای استاد مصطفی ملکیان در مورد تقسیم اخلاق کنونی به دو بعد بود. او در اینباره چنین گفت: یک بعد این است که فرد آن قدر جلو میرود تا جایی که قانون جلویش را بگیرد و دیگر اینکه آن قدر جلو میرود تا آنجا که منافع شخصیاش اقتضا کند.
در چنین جامعهای اخلاقیزیستن واقعا دشوار میشود. اینجاست که باید به دنبال راهی گشت که باز هم اخلاق به صحنه اجتماع باز گردد. یعنی اخلاق از منفعت جدا شود و نیز از حقوق. ما صرفا با حقوق نمیتوانیم یک جامعه را اداره کنیم. باید به دنبال انسانهایی باشیم که حقوقشان تحتتاثیر اخلاقشان باشد نه اخلاقشان تحت تاثیر حقوقشان.

حاجت موکد بشر به اخلاق(۱)
ملکیان در ابتدای سخنانش گفت احتیاج بشر به «اخلاقیزیستن» در روزگار کنونی به مراتب بیشتر از روزگاران قبل از ماست. در همه طول تاریخ بشر نیازمند به اخلاقیزیستن بوده است و هیچ وقت نبوده است که اخلاق و اخلاقیزیستن برای بشر در حکم امر زائدی باشد، اما در روزگار جدید یعنی بعد از جنگ دوم جهانی این احتیاج بیشتر از گذشته شده است.
به عبارت دیگر این نیاز، مبرم و موکد شده است و از سوی دیگر هم توام با دشواریهایی است. او تاکید کرد که به همین دلیل در این روزگار، رجوع به اخلاق و هم ژرفکاری در آن هر دو به مراتب باید بیشتر مورد تاکید متفکران و مصلحان و دلسوزان وضع بشری باشد. احتیاج امروز ما به اخلاق مثل این است که شما بعد از ساعت 3 نیمهشب به پزشک احتیاج پیدا میکنید، از سویی نیازتان مبرمتر از هر وقت دیگر است و از طرفی هم دسترسی به پزشک دشوارتر از هر زمان دیگر است.
ملکیان قبل از پرداختن به این مساله به 4 نکته اشاره کرد: اول اینکه وقتی ما از اخلاق سخن میگوییم، بحث ما اخلاق به معنای دقیق کلمه است و این اخلاق را نباید با حقوق خلط کرد. این دو با هم تفاوت دارند. اخلاقی زیستن یک مساله است و قانونی زیستن مسالهای دیگر. دوم اینکه اخلاق با عرف و عادات هم نباید خلط شود. نکته سوم هم مساله آداب معاشرت است و این هم غیر از اخلاق است. چهارم اینکه با فقه هم کاری نداریم. اگر به فقه نگاه کنیم میبینیم ترکیبی است از اخلاق، حقوق، آداب و رسوم؛ و اینها کم و بیش در فقه با هم آمیخته شدهاند.
این استاد دانشگاه در ادامه به 3 کارکرد اخلاق اشاره کرد و گفت که ما البته به دو تای آنها میپردازیم. او بحثش را چنین ادامه داد: وقتی ما اخلاقی زندگی میکنیم اثر و نتیجه اخلاقیزیستن ما میتواند سه نوع باشد. گاهی اخلاق کارکردش تامین مطلوبهای اجتماعی است؛ اگر همه شهروندان یک جامعه اخلاقی زندگی کنند؛ مطلوبهای اجتماعی به طریقی بسیار سهلتر، مطمئنتر و بیعوارضتر پدید میآید. 5 تا از مطلوبهای اجتماعی از بقیه مهمترند مثل نظم، امنیت، رفاه، عدالت و آزادی. کارکرد دوم تامین مطلوبهای روانشناختی است. یعنی فردی که اخلاقی زندگی میکند علاوه براینکه مطلوبهای اجتماعی را برآورده میکند، مطلوبهای روانشناختی خودش را هم برآورده میکند. یعنی انسانی که اخلاقی زندگی میکند از درون هم وضعش با کسی که اخلاقی زندگی نمیکند متفاوت است. این مطلوبها عبارتند از: آرامش، شادی درونی، رضایتباطن و معنایافتگی زندگی.
اما اخلاقیزیستن کار سومی هم میکند و آن اینکه به تحول روحانی انسان میانجامد.
این تحول مسالهای فوق آرامش و رضایت باطن است. یعنی انسان از وضع کنونیاش به انسانی دیگر تبدیل میشود. مثلا وقتی به کسی صدقه میدهید کارکردهای اجتماعی دارد: کمی به طرف مقابلتان به لحاظ رفاهی و امنیت خاطر کمک کردهاید. اگر آن فقیر را از خودتان رانده بودید آرامش از شما میرفت و جای آن اضطراب در وجودتان مینشست. دیگر اینکه با این کار به تدریج علاقه شما به مال و دنیا کم میشود. این یک تحول روحانی است که انسان کمکم علقهاش به دنیا، ثروت و مادیات و شهرت کم میشود. به این ترتیب انسان رشد معنوی پیدا میکند و ظرفیتهای وجودیاش بیشتر میشود.
مصطفی ملکیان در مورد علت نیاز بیشتر بشر به اخلاقی زیستن در مقایسه با گذشته گفت: بعد از جنگ دوم جهانی ابتدا تحولاتی در غرب رخ داد و سپس با درجات مختلف به تمام جهان نفوذ کرد و سبب پیدایش وضع کنونی شد. در روزگار گذشته، اخلاق برای "کیفیت" زندگی بشر لازم بود. یعنی جامعهای بدون اخلاق کم و بیش امکان بقا «کمیاش» وجود داشت. اما اگر میخواست بقا «کیفیاش» را تضمین کند نیاز به اخلاق داشت. میشد جامعهای وجود داشته باشد که ضوابط اخلاقی کمتر در آن رعایت شود. اخلاق اما به زندگی کیفیت میداد. اما امروزه اصولا اینگونه نیست. امروز اگر بشر تصمیم بگیرد که اخلاقی زندگی نکند، مسمومیت هوا به حدی میرسد که بقا «کمی» ما دیگر امکانپذیر نخواهد بود. همچنین آلودگی آب، از دست رفتن جنگلها و مراتع هم از عوارض آن است. آلودگیهای جدید بیماریهای جدید میزاید و این بیماریها فقط به قیمت ایجاد بیماریهای جدیدتر، قابل درمان هستند.
نکته دیگر اینکه پیشرفت فناوری در روزگار ما باعث شده است که قدرت دخالت انسان در زندگی دیگران بیشتر از گذشته باشد. اگر شما در خانهتان نشسته باشید تضمینی وجود ندارد که مصون باشید و دیگران میتوانند به راحتی حتی از آن طرف کره زمین به شما تعرض کنند. این خاصیت تکنولوژی است که هرگونه بعد مکانی و زمانی را کم میکند.
به همین خاطر امروز، اگر کسی بنایش بر این باشد که اخلاقی زندگی نکند آزار و آسیبش به بقیه هم میرسد.
ضرب المثل بمثابه حکم شرعی
چارلز تیلور می گوید:« امروز دیگر نظریه شناخت کانون فلسفه نیست، بلکه کانون آن را زبان تشکیل می دهد»
این موضوع ساده را بهانه ای برای طرح این موضوع علمی قرار دادم. چندی پیش سوالی فقهی برای پدرم مطرح شد.برای یافتن واقعیت بسراغ یکی از مراجع سرشناس تهران رفت. بعد از طرح سوال و رد وبدل شدن صحبت های دیگر، ایشان بجای پاسخ دادن معمول فقها که صدق و کذب ، محور جوابگویی ایشان است با گفتن ضرب المثلی حکم شرعی را بیان کردند. با شنیدن این روایت ، بیاد این اصل مهم در اجتهاد افتادم که تاثیر جهان بینی فقیه را در فتوا گوشزد میکرد.
مرحوم آقای مطهری در کتاب ده گفتار فصل اصل اجتهاد در اسلام متعرض این موضوع مهم شده است. ایشان با ذکر مثالی این موضوع را شرح می دهد. فرض کنید یک نفر در شهر تهران ، یا شهری همانند تهران بزرگ شده باشد . در آن شهرها آب کرو جاری وجود دارد ، همین شخص فقیه اگر بخواهد در احکام طهارت و نجاست فتوا بدهد ، با توجه به سوابق زندگی شخصی خود وقتی به اخبار و روایات طهارت و نجاست مراجعه کند یک طوری استنباط میکند که خیلی مقرون به احتیاط و لزوم اجتناب از بسیاری چیزهاست ولی همین فقیه وقتی یک سفر به زیارت خانه خدا می رود و وضع طهارت و نجاست و بی آبی را در آنجا ببیند نظرش در باب طهارت و نجاست فرق می کند.
مثالی دیگر: فقیهی در یک موقعیت اقتصادی مثل بازار، با کسبه وبا زاریان حشرو نشر دارد. یکی از خصلت های بازار و همچنین بازاریان ، احتیاط و مراعات اقتصادی و سنجیدن تمامی جوانب برای سرمایه گذاری اقتصادی است. همین خصلت، منظومه جهان بینی فقیه را تشکیل می دهدو فتواهایش رنگ وبوی احتیاط و مراعات را بخود می گیرد. مانند همین روایتی که برای شما نقل کردم آن مرجع تقلید با ضرب المثل " سری که درد نمی کند دستمال نمی بندند" حکم شرعی را بیان کرد.
بی شک این نحوه تجربه از پیرامون خود ، در زبان انعکاس پیدا می کند. زبان فقیه در واقعیت فتوا، نفوذ میکند وآن فتوا را پدیده ای در دایره زمان قلمداد می کند. البته شاید سوالی پیش بیاید که استفاده از مثل درمحاورات کلامی از ذوق و سلیقه ایرانیان محسوب می شود پس این اشکال بی محل است . باید گفت موضوع درباره محاورات کلامی نیست اصلا استفاده از مثل در محاورات به شیرینی و تاثیر سخن می افزاید ولی آنچه موضوع سخن است « جایگزینی و مفهوم قرار دادن این موضوع با حکم شرعی است. یعنی بجای استفاده از زبان فقهی که یک زبان توصیفی است از یک زبان دیگری بنام زبان انشایی استفاده شده است.
بعبارت دیگر زبان مثل یک زبان ابزاری است ولی زبان « جایگزینی و مفهوم » خود هدف موضوع قرار دارد.
در پایان عبارت چارلز تیلور را بگونه ای دیگر عنوان می کنم:
« امروز دیگر نظریه شناخت کانون فقه نیست، بلکه کانون آن را زبان تشکیل می دهد»
نقد حال تشیّع: امیدها و نومیدیها(قسمت پایانی)
حسین مدرسی طباطبایی
هواداران آن جریان انحرافی که بر اندیشه و عمل شیعی در روزگار ما چنگ انداخته و نفوذ کلمه و آزادی عمل آشکار یافته و از هیچ بزرگی فرمان نمیبرند، اهل بحث و نظر نیستند و عامیان فریبکار در حفظ و حمایت آنان در کشاندن جامعه به افراط و ابتذال و عامیگری هر چه بیشتر، و قلع و قمع هر صدا و گرایش مخالف با شدت هر چه تمامتر، عزم استوار دارند و کسی از بزرگان جامعه شیعی را نیز توان مقابله با این وضع نیست.
این حال و واقع، انتظار پیشرفت و مقبول افتادن تحلیلی مهربانتر و فراگیرتر از مکتب تشیع و بازگشت به آن اعتدال و عقلانیت در بازمانده عمر امثال من، توقعی واقع بینانه نیست. در عمر شما جوانها هم گمان ندارم.
نقد حال تشیّع: امیدها و نومیدیها(قسمت سوم)
حسین مدرسی طباطبایی
این روزها، در سکوت فرهیختگانی که انحراف از جاده و اختلال طریقه را تذکر دهند و بزرگ ترهایی که برای این گونه مسائل حد و مرزی بگذارند و از تندروی بی حساب جلوگیری کنند، جامعه شیعی گویی به خود واگذارده و تک صدایی شده و دیگر سخنی از هیچکس جز هواداران پر جوش و خروش یک جریان افراطی شنیده نمیشود.
به عنوان یک مسلمان شیعی معتقد و مؤمن، غلبه این جریان افراطی را بر مکتب اهل بیت فاجعهای بزرگ میدانم و بیمجامله میگویم که نقد علمی و مبارزه با آن، اولویت اول در میان نیازهایی است که مکتب ما امروز در جهان با آن مواجه است.
تک صدایی شدن و یکه تازی بیمنازع این جریان که یک قشر عامی و سطحینگر و تند زبان و ستیزه جو را در زیر چتر حمایت خود گرفته و دست تطاول آن را بر مقدسات مذهب باز گذارده است، برای مکتب تشیع بسیار زیانبار بوده و تا همین امروز هم به بهایی گزاف تمام شده است.
از بزرگ ترین زیانها یکی همین غلبه تدریجی، امّا آشکار اخباریگری بر فکر شیعی است که به وضوح میبینیم. نه این که اصول فقه نخوانیم و ندانیم که میخوانیم و عمری مدید بر سر آن میگذاریم، امّا تمام میراث عظیم علمی خود را در همه ابعاد به سوی اخباریتی کور کشیدهایم و نظامی فکری در آن درجه از استحکام و غنا را با جمود و میخکوب شدن بر واقعیتهای تاریخی دورانهای دور، در دور و تسلسل باطل افکنده و در تارهای تنیده خود به بند کشیدهایم.
این البته مشکلیست ریشه دار، امّا افراط و اصرار این عامیان، در تضادی روشن با بزرگان دین که در روش علمی و عملی خود به شدت متحفظ و هشیارند، بر تساهل جاهلانه و استناد بی رویه در اصول زیربنایی اعتقادی به هر نوشته که به زبان عربی است، هر چند اگر زمان و نویسنده و اصالت آن نیز مشخص نباشد (چنان که گویی برای این عامیان هر چه عربی است قرآن است)، و اعتماد افسار گسیخته بر آن چه در بهترین فرض اخباری آحاد است، از عوامل مهم آن بوده است.
نتیجه بسیار ناخوشایند دیگر این کوته بینی و عامیگری و واپس نگری و جمود و میخکوب شدن، رکود مزمنی است که اکنون مکتب ما از نظر محدود شدن در چند نقطه سنتی جغرافیایی خود بدان مبتلا شده است.
چرا باید مذهبی که همین دو قرن پیش در یک جهش تبلیغی در عراق و شبه قاره هند به آفاق گستردهای دست یافت در دنیای ارتباطات امروز نتواند آن تجربه را تکرار کرده و در جذب و هدایت جویندگان حقیقت، توفیقی دستکم در همان ابعاد داشته باشد.
امروز دیگر حتی در مورد ایران آمار رشد نسبی جمعیت در استانها، و گزارشها از برخی سرمایه گذاریها و برنامه ریزیهای دقیق دراز مدت، به خصوص از راه خرید املاک و پاک سازی برخی مناطق از ساکنان بومی، زنگ خطر را برای آینده تشیع در آن دیار به صدا در آورده است.
وقتی هیچ حرف تازهای برای گفتن نداشتیم و به هیچکس دیگر هم اجازه ندادیم چیزی بگوید، وقتی سال به سال یک اندیشه راهگشا و طرح نو در عرصه حقائق و معارف تشیّع عرضه نکردیم، ولی هر ماه صدها کتاب در معجزات و کرامات و مصائب و مراثی، با مضامین تکراری و بی هیچ ابداع و ابتکار یا احساس رقیق و لطیف، نشر و باز نشر نمودیم، وقتی از حل «شبهات» و پاسخ منطقی به سادهترین سؤالات که پرسیدن و دانستن آن، نه حق که وظیفه هر مکلف است عاجز بودیم و دانشی که از راه توغّل در منقولات کتابهای مجهول الهویه و بافتهها و ساختههای عامیانی چون خود به دست آوردهایم یک پول سیاه ارزش نداشت و گرهی از هیچ مشکل نگشود، اما لحظهای فکر نکردیم چرا در جا میزنیم و اشکال کار در کجاست، آن وقت توقع داریم مردم فوج فوج در دین خدا داخل شوند؟
دل به این خوش میداریم که هر به یک ماه بگویند یک نفر در فلان دوردست به تشیع تشرف یافت، اما هیچ میدانیم تفسیر نا معقول ما از دین چه شمار از شیعه زادگان را در همان ماه در امّ القرای تشیع از صراط حق رویگردان ساخته است؟
اگر در بر همین پاشنه بچرخد و بزرگی، معتبری، صاحب نفسی جلوی این موج ویرانگر افراط گرایی عامیانه را نگیرد، بیم آن است که تشیع حیدرآبادی (آن مرکز بزرگ شیعه هند که اکثریت عظیم شیعیان آن با فهمی نادرست از منقولاتی چون «حبّ علی حسنه لا تضرّ معها سیّئه» احکام و عبادات به خصوص نماز را رسماً ملغی کرده و به این کار صریحاً افتخار میکنند و پیرو معتقد و مخلص ولایت را مساوی و مساوق با تارک نماز و سایر طاعات شرعی میدانند) به مرور بر سنت شیعی در همه جا چیره شود و حتی ارکان و عبادات منصوصه شریعت که مرز ایمان و کفر، و قدر مشترک، و شعار جمعی مسلمانان است تحت الشعاع برخی شعائر و مراسم قرار گیرد که در این ادوار و اعصار به نام ولایت و ارادت به صدّیقه طاهره یا حضرت سیدالشهداء ویا ولی عصر (سلام الله علیهم اجمعین) ظاهر یا احیاء شده و قبول و اقبال عظیم یافته و به شعائر عمده و اصلی مذهب تبدیل گردیده است، تا جایی که در آینده یک ناظر بیرونی به دشواری بتواند در چهره شعائر و مراسم (که دین شناسان اشتراک در آن را ملاک حکم بر ارتباط و وجود اصل مشترک میان خانوادههای مختلف ادیان میگیرند) وجه وحدت و اشتراک چشمگیری میان این جامعه با جامعه بزرگ تر اسلامی بیابد.
اگر این آتش خانمان سوز عامیگری فرو کش نکند چه بسا سرزمین و جامعهای که روزی روزگاری عرصه تجسم عملی تفسیر پاک و مصفا و عقلانی و والای اهل بیت از اسلام بود، به هندوستانی دیگر تبدیل شود که در هر گوشهی آن صدها مدعی پیامبری و خدایی زندگی کرده و هر یک گروهی اتباع و اشیاع داشته باشند.
بیست و اند سال پیش که موج به چالش کشیدن تشیع در بیرون، و همزمان، تشویق و تبلیغ افراط گرایی و عامیگری و سطحی نگری و کوشش در منزوی ساختن مذهب در داخل (عمدتاً از سوی کسانی که مایه و توان مواجهه با آن چالشها را در خود نمیدیدند، یا راه کسب شهرت و جلب مقام و جذب مرید، و گاه انتقام گیری شخصی و تشفّی خاطر خود از انقلاب، را در تبلیغ افراط گرایی و عامیگری، حتی به قیمت ضربه زدن به مصالح مسلّم اسلام و تشیع، میجستند) سر بر میداشت و خطیر بودن مرحله را فریاد میکرد، با خود میاندیشیدم که شاید از راه احیاء تفکر ثقلینی بتوان پیشاپیش سیلاب ایستاد و به نوعی به اعتدال و عقلانیت مکتب قم در دوران مرحوم آیت الله بروجردی باز گشت.
در تداوم همان امید، دو سالی بیش از عمر گرانمایه به گردآوری مواد و تدوین کتابی در معرفی آن چه آن را تشیّع راستین میدانم گذشت که با پیش آمد عارضه چشم در اوایل بهار امسال ناتمام ماند. اما تجربه نشان داد که در آن اندیشه اشتباه میکردم و آن هدف در آینده قابل پیشبینی در دسترس نیست. ادامه دارد......
نقد حال تشیّع: امیدها و نومیدیها(قسمت دوم)
حسین مدرسی طباطبایی
هواداران گرایش دوم به طبیعت تعلق عاطفی شدید خود به ائمه اطهار، تأکید بر فضائل و مقامات آن بزرگواران را اولویت تشیع دانسته و هر گزارش و دعوی را در کرامات و معجزات آنان با دلی باز میپذیرفتند و در هر نسل، چیزی بر آن مزید میکردند.
از سوی دیگر انتظار داشتند که دیگر پیروان اهل بیت نیز در این مورد همین گونه فکر و رفتار کنند و موانع نظری، مانند موازین نقد علمی روایات، را برای عرصههای دیگر گذارده و در این زمینۀ خاص به کار نبندند. سخنانی نیز در تأیید روش خود در این باب، به پیشوایان دین منتسب مییافتند از این قبیل که: «ما را خدا نخوانید اما هر چه دیگر خواستید در باره ما بگویید»
هواداران گرایش نخست، دانشوران و داعیان اعتدال و عقلانیت در جامعۀ شیعه، که وظیفه خود را در نگاهبانی از معتقدات و اصول تفکر مذهب اهل بیت و جلوگیری از «تحریف غالین و انتحال مبطلین و تأویل جاهلین» میدانستند همواره از این که مهر و عاطفه شدید، آن گروه دیگر را به ابتذال و افراط عملی و انحراف عقیدتی بکشاند نگران بودند.
آنان برخی از معتقدات و اعمال آن گروه را مسألهدار و با اصول کلامی و موازین علمی، ناسازگار مییافتند و آنان را به اعتدال و رعایت اصول فرا میخواندند، فراخوانی که بسیاری اوقات مورد خرسندی آن گروه نبود.
با این همه تا مسأله حادّی پیش نمیآمد همزیستی مسالمتآمیز حاکم بود و دو گرایش، یکدیگر را تحمّل میکردند و هیچیک، دیگری را از حوزۀ تشیع خارج نمیدانست و طرد و تکفیر و تهدید به مرگ نمینمود.
شهیدی عالی مقام مانند قاضی نورالله شوشتری که سر و جان در راه ولایت امیر مؤمنان(ع) فدا میکرد، در «اسئله یوسفیه» خود اعتقاد به علم غیب امام، در معنی حضور و انکشاف تفصیلی تمام عالم وجود را برای او (نه به گونه اکتساب و «تعلّم من ذی علم» که امکاناً در موارد خاص، آن هم بدون علم به همه جزییات واقعه میتوانست بود)، با شدّت و حدّت محکوم مینمود و کسی هم او را به خاطر این عقیده، معاند و مکابر و منکر فضائل ائمه طاهرین نمیخواند.
یا محقق عالی قدر و فقیه برجسته اصفهان در دوره قاجار، سید محمد باقر خوانساری، نگارنده روضات الجنات، در ذیل سرگذشت حافظ رجب بُرسی از همان کتاب خود، در اعتبار کتب قدیم فضائل تردید مینمود و تندروی مؤلفان آن آثار را منشأ پیدایش گروههایی مانند شیخیه و بابیه میخواند، امّا ندیدهام کسی به او به خاطر این گفته اهانتی کرده باشد.
بهار امسال که ناشر مجموعه آثار قدیم من، پروندهای از مقالات سالهای پیش از مهاجرت مرا فراهم کرده و برای بازبینی من فرستاده بود. دیدم که در مقالهای که درست چهل سال پیش در باره همین بُرسی نوشته بودم سخن علامه امینی را (که آن زمان هنوز در قید حیات بود) در ذیل غدیریه بُرسی در جلد هفتم الغدیر، نقل کردهام که به استمرار و همزیستی این دو گرایش در کنار یکدیگر در طول تاریخ اشاره و از اخلاص و خدمات پاکان هر دو گروه به تشیع (به رغم آن که به گفته او:
«ولم تزل الفئتان على طرفى نقيض وقد تقوم الحرب بينهما على أشدّها») تقدیر میکند.
روزگاری دراز، اختلاف دیدگاه دو گرایش سنتی مکتب شیعی در حد اختلاف نظر در اعتبار برخی منابع و منقولات، و تفسیر مضیق یا موسع برخی متون بود که گاه از آن به اختلاف نظر در سعه و ضیق قلمرو فضائل ائمه تعبیر میشد. تا آن که در ادوار متأخرتر، تحلیلی فلسفی - باطنی در میان گروهی از فلسفه خوانان شیعی به ارائۀ نوعی جهانبینی جدید انجامید که به شکلی، احیاء و تجدید اندیشه گروهی تندرو با نام «مفوضه» در ادوار اقدم تاریخ تشیّع بود.
در این جهانبینی، ائمه اطهار در سلسله مراتب عالم وجود در مرتبه مشیت الهی جای میگرفتند و تجسّم عملی اراده حق در جهان آفرینش بودند. لازمه ضروری و بی چون و چرای این تحلیل، اعتقاد به خالقیت و رازقیت ائمه اطهار نسبت به کل کائنات از ازل تا ابد، علم نامحدود و بالفعل آنان به ما کان و ما یکون و ما هو کائن، و قدرت مطلقه و تصرف بالفعل آنان در سرتاسر عالم وجود است.
این که دیده میشود برخی از پیروان آن جهانبینی در روزگار ما گاه چنین اعتقادات را انکار کرده و گاه - با استناد به سخنان بزرگانی که نماندند تا شاهد طغیان موج افراطی این حرکت و ادعاهای شگفت آن باشند - به «تحلیل عامیانه» از نظر خود منتسب میسازند جز اقدامی زیرکارانه و سیاست گام به گام برای جا انداختن تدریجی آن تحلیل نیست. اعتقاد به خالقیت و رازقیت و قدرت و علم مطلق ائمّه، لازمۀ ضروری و بی چون و چرای آن تحلیل است.
تا نیم قرن پیش، حضوری از این بینش افراطی باطنی در صحنه اجتماع، جز در میان یک نحله مذهبی خاص که اقلیتی منعزل را در یک دو شهر ایران تشکیل داده و شکلی دیگر از آن بینش را پیروی مینمود، نمیبینیم. گویی هواداران آن، به رغم توجیهات بیپایه و نامعقول، خود به بیگانگی آن اندیشه با اصل توحید که بنیاد اسلام و تشیع راستین است آگاه بودند.
اندیشه دینی امروز جهان نیز (در بخش ادیانی که بر اساس باور به خدا در نظام هستی بنیاد شده است) به هیچ روی، توحیدی بودن یک نظام عقیدتی را که معتقد باشد سراسر کائنات را از ازل تا ابد یک مجموعه چهارده نفری از انسانهای این سیاره موسوم به زمین در یک وجود فراتاریخی، ولو با استناد نهایی به خدا، آفریده و روزی میدهد و گردش چرخ هستی را جزء به جزء مدیریت مینماید بر نمیتابد و ریشههای این عقیده را در جاهایی دیگر جستجو میکند.
در چند دهه اخیر، به طور مشخص از روزگار نشر کتاب شهید جاوید در پایان دهۀ چهل، این بینش افراطی باطنی که تا آن زمان واقعیت عقائد خود را در لفافه پیچیده و از مردمان پنهان مینمود، سر برآورد و به خاطر اشتراک دیدگاهها و منافع، با افراطیان گرایش سنتی تندرو در تشیع، جبههای واحد تشکیل داده و احیاگر یک جریان ستیزهجو شدند که خود را جریان «ولایتی» مینامید.
در گذشت زمان (به خصوص در سالهای پس از انقلاب، در غیبت نخبگان و فرهیختگان ما که به ضرورت اولویتهای مکتب، از کار نظری تا حدود زیاد باز مانده و درگیر مسائل عملی نظام بودهاند) این جریان با سوء استفاده از احساسات و عواطف شیعیان نسبت به خاندان پاک پیامبر، بیمحابا ساختهها و گفتمان غالیان قدیم را در سطحی وسیع در جامعه شیعه گسترده و جا انداخته است.
اکنون از شما میشنوم که حتی در این دوردست، در این جامعه غیراسلامی که شیعیان اقلیتی کوچک بیش نیستند، به ترویج تفکر غالیانه و تشویق اعمال نابخردانه و تجاسر بر ولیّ امر مسلمین، که مشفقانه آنان را به اعتدال فرا میخواند، پرداخته و شیعه را در برابر شیعه قرار میدهد و به این کار افتخار هم میکند.
این جریان در بُعد درون دینی، با اصراری سازش ناپذیر بر محوریت آن چه آن را «ولایت تکوینی» میخواند، تحلیل افراطی خود را مهم ترین و اساسی ترین رکن آیین تشیع و فاصل حق و باطل میداند، به گونهای که هر چه را از آن کمتر و کوتاهتر باشد، عناد با اهل بیت پیامبر و مخالفت با ضروریات مذهب، و تشکیک کننده در صحت و اعتبار آن تحلیل را مشمول لعن بر منکر فضائل ائمه طاهرین شمرده و با اوصافی چون سنّی و ناصبی و یزیدی و وهّابی مینوازد، و در بُعد بیرونی با اصرار شدید بر تشویق مردمان به تظاهر و تجاهر به تبرّی و هتک صریح و آشکار نسبت به مقدسات بیش از یک میلیارد مسلمان دیگر جهان، گاه حتی در مرآی و منظر و جلوی چشم آنان (چنان که در هند و پاکستان در ایام عاشورا)، اصول بدیهی اخلاقی و مصالح مسلّم اسلام را در این روزگار عسرت پایمال میکند.
با تشیّع چه میکنید و مکتب پاک اهل بیت را به کجا میبرید؟ تشیّع مگر چیزی جز تفسیر اصلی و اصیل اسلام است؟ اسلام مگر نه آخرین پیام و واپسین حلقه در زنجیرهای ممتد و مستمر از پیامهای الهی بود که تکیه و تأکید همه بر توحید و اخلاق و احکام بوده و پیامبران و اوصیاء آنان همه طریق الی الله بودند؟ پس چرا در نسخه شما پیامبران همچنان طریقیّت دارند اما اوصیاء، موضوعیت یافته و اعتقاد به منشأیت و خالقیت و رازقیت و قدرت و تصرف فعلی آنان در جهان هستی چنان اصالت گرفته که بر همه اجزاء دیگر دین تقدم و اولویت یافته و همه چیز دیگر را به کلّی تحت الشعاع و اموری فرعی و ثانوی و هامشی ساخته است؟ ادامه دارد.....
نقد حال تشیّع: امیدها و نومیدیها
حسین مدرسی طباطبایی
مطلب زیر متن یک سخنرانی از پرفسور حسین مدرسی طباطبایی است که در اوایل ماه نوامبر، در مجمعی از دانشجویان مسلمان درمونتریال کانادا ایراد شده است.
دوستان:
بحث امروز ما بحثی نظری نیست. گزارشی است از وضع و حال مکتب ما در این روزگار عسرت. سخن از طغیان و غلبه یک جریان به شدّت افراطی، انحرافی، متحجّر و واپسنگر بر علمیترین، عقلانیترین و نیرومندترین مکتب فکری و مذهبی جهان اسلام است.
پدیدهای که تا کنون ضربات مهلکی بر مصالح مکتب ما زده و اکنون کلیّت زیربنای فکری و نظری و عملی آن را تهدید میکند و تصویری تاریک از آینده تشیّع در برابر دیدگان مجسّم میسازد.
از سابقه تاریخی شروع کنیم: در ادوار نخستین اسلامی دو گرایش و جریان در مکتب تشیّع پدیدار شد، پدیدهای که مشابه آن در تسنّن و بسیاری از ملل و نحل دیگر نیز روی داده است.
یک گرایش عالمانه که ائمه اطهار را جانشین به حق پیامبر در رهبری سیاسی، علمی و معنوی جامعه، و مرجع اعلی در تبیین الهیات، معارف و احکام و مظهر و مجلای معنویت، روحانیت و اخلاق و فضیلت میدانست و باورهای خود را بر مبنای عقلانیت و استدلال و اعتدال و تعامل با جهان بیرون از جامعه محدود شیعی بنا کرده و در متن داد و ستد فرهنگی و علمی روزگار حضور داشت، و یک گرایش مردمی که بر پایه دلبستگی و احساس عاطفی شدید نسبت به خاندان پیامبر به وجود آمده و شیفتگی به شخصیت و فضائل و مقامات، و تألّم از مظالمی که بر آن پاکان گذشت، درون مایه اصلی و زیربنای عقیدتی آن را تشکیل میداد و باورهای خود را بر تحلیل تاریخی خاص خود و آن چه در فضائل و مقامات و مصائب ائمه اطهار شنیده بود بنا مینهاد.
این گرایش دوم بر خلاف آن یک، درون گرا و بیگانه گریز بود و بار عاطفی شدیدی که در بینش عقیدتی و نظری داشت بر روش و سلوک عملی آن تأثیر مینهاد و گاه در تقابل با دیگران، راه تند زبانی و پرخاشگری پیش میگرفت.
در تداوم روزگار، این دو گرایش با یکدیگر زندگی کرده و هر یک نقش و مساهمت ویژه خود را در شکوفایی فکر و جامعه شیعی داشتند.
گرایش نخست با تلاش خود، بنیاد اندیشه و معارف شیعی را پی افکند و گرایش دوم، مشعل مهر به خاندان پیامبر را که سنگ بنا و خمیرمایه اصلی فکر شیعی است، گاه به قیمت جان و با سرمایه گذاشتن از تمامت هستی خود، در طی قرون روشن نگاه داشت.
آن چه همه پیروان اهل بیت پیامبر را گرد هم میآورد، اعتقاد به فضائل معنوی و حق الهی ائمه اطهار در جانشینی پیامبر بود، هر چند دیدگاهها در اعتبار برخی منابع و روایات مذهبی، و به تبع آن حدود ولایت معنوی آن بزرگواران، یکسان نبود و این امر گاه به تقابل دو بینش و دو گرایش میانجامید.ادامه دارد....
شباهت(resemblance )
بی شک شما پیرامون خود چیز هایی را که شبیه و مانند همدیگر هستند دیده اید. از شباهت انسانها بگیرید تا شباهت چیزهای کوچک و جزیی . ولی برخی شباهتها تعجب برانگیز و مایه عبرت هستند. شباهتهای فکری و اجتماعی یکی از گونه های شباهت هستند که در صورت تحلیل درست و منطقی شبیه سازی ، میتوان برنامه ریزی معین و درستی برای آینده طراحی کردو بر مشکلات پیشامد فائق آمد. انسان با شبیه سازی از پیرامون خود به نقاط درخشانی از علم و پیشرفت رسیده است البته عکس این موضوع هم صادق است. ممکن است این شباهت ، طبیعی و بدون دخالت انسان باشد و گاهی هم دست ساز و آفرینندۀ انسان است. آنچه سبب شد تا این نوشتار را تقدیمتان کنم حدیث معتبری بود از حضرت هادی ( علیه السلام) دربارۀ برابری زیارت حضرت عبد العظیم حسنی در ری با زیارت امام حسین ( علیه السلام) در کربلا. آنچه در نگاه نخست ذهن هر کسی مشغول می کند شباهت هایی که دوران اجتماعی و فرهنگی و سیاسی این دو برهه زمانی دارد که در نوع خود جذاب و عبرت آموز است. البته شباهت ها بی شک نسبی است ودر سایر ادوار پیشین کما بیش وجود داشته است اما آنچه شباهت دوران زندگی حضرت عبد العظیم حسنی را که مقصود این نوشتار است با این دوران برجسته میکند تاخت و تاز جریانات فکری که از عصر امام رضا آغاز وبه امامان بعدی جریان پیدا می کند.بی شک این دوران را میتوان دوران ویژه در تاریخ اسلام قرار داد. دورانی که منجر به انقلاب فکری عمیق و ریشه دار در جهان اسلام شد. انقلابی که ریشه در کتاب وسنت و در جهت دفاع از مرزهای عقیدتی اسلام و تشیع بود. اختلاف فکری عمیق و گسترده در جامعه شیعیان بویژه دوران مصادف با حیات علمی و سیاسی حضرت عبد العظیم حسنی یکی از برهه های ویژه در تاریخ اسلام است. متاسفانه اختلافات فکری جای خود را به درگیری های فکری گسترده داده بود. همین موضوع باعث جبهه بندی ها وفرقه گراییها بسیاری شده بود. متاسفانه این درگیری ها که شائبه فرقه ای بخود گرفته بود، اخلاق و رفتارهای مبتنی بر اصول کرامت و بزرگواری را دستخوش تحول ساخته بود. نقضها و ایرادهایی که افراد نسبت به همدیگر داشتند فضایی آکنده از بدبینی و عناد و دشمنی را ایجاد کرده بود. تخریب شخصیت افراد و اتهام بی دینی و ارتداد به بهانه های کم ارزش قبح و زشتی خودرا از دست داده بود.نکته دیگری که بسیار دراین دوران ، ما آنرا آشکار و واضح می بینیم روشهای مبارزاتی است که مخالفان هر گروه نسبت به گروه دیگر بکار می کیرند. کار خطیر حضرت عبد العظیم حسنی زدودن این درگیری ها و بی اخلاقیها در جامعه شیعیان است.آنقدر فضا مسموم است که تخریب شخصیت ها در میان شیعیان موجب آزردگی امام می شدو امام ضمن نهی از این کار ، در برابر این روند بسختی موضع گیری کرده و بر چنین افرادی نفرین سنگینی می کردند.
در نگرش پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) دایرۀ دین بسیار وسیع است وافراد گونا گون را با سلایق و گرایشهای متنوع و متفاوت پذیراست. امامان دین نیز همواره همین دید را توصیه می کردند. حضرت عبد العظیم حسنی در گزارشی از حضرت هادی علیهم السلام از طریق پدرانش از پیامبر اکرم نقل کرده استکه:
" پروردگارم مرا به مدارا با مردم سفارش کرده است، همانگونه که به بر پاداری واجبات دستور داده است."
پی نوشت: « آیا فضای فکری توصیف شده شباهتی با فضای فکری و فرهنگی و سیاسی جامعه امروز شیعی دارد؟»
تقویت دینداری با آفتاب عاشورا ( قسمت پایانی )
ب- دینداری معرفت اندیش
این دینداری با محوریت عقل نظری در سطح بالاتری قرار می گیردو دین را بمنزلۀ یک موضوع قابل تامل مورد تامل وکنکاش قرار می دهد. این دینداری بخاطر داشتن پاره ای از معتقدات مقلدانه ، و عمل به برخی از احکام به امید پاداش ، یا یافتن فواید و نتایج این دنیایی، قناعت نمی کند. دیندار معرفت اندیش میخواهد در آنچه که به او می گویندو می آموزانند وبه عنوان جهان بینی به او معرفی می کنند، از سر تدبر و تحقیق وارد شود. در مورد شخصیت های دینی، فقط به تقدیس و تجلیل اکتفا نمی کند بلکه به تحلیل زندگی آنها هم خواهد پرداخت. روشنفکران مایلند ازسطح دینداری مصلحت اندیشانه در گذرندو درک تازه ای از دین را معرفی کنند. از پیشگامان این تفکر میتوان به مرحوم مطهری، مرحوم شریعتی ، مرحوم جعفر شهیدی ومرحوم آقای صالحی نجف آبادی و مرحوم محمد تقی جعفری و از معرفت اندیشان کنونی و حال حاضر میتوان به آیت الله جوادی آملی و دکتر عطا اله مهاجرانی و دکتر عبد الکریم سروش وآقای محمود حکیمی و حجت الاسلام آقای رسول جعفریان و...... اشاره کرد.
ج- دینداری تجربت اندیش
در این دینداری مبنای تفکر، تجربه آن هم تجربۀ دینی است. دیندار نه فقط در پرتو کنش های عقلانی ، بلکه در شعاع تجربه ها و دریافت های درونی خود حرکت میکند. دینداری تجربت اندیش دینداری است که کمابیش بر اشراق، واردات قلبی و تجربه های دینی استوار است. در این دینداری ، شخص بجای آنکه بشنود، می بیند. آن بیت مولوی در دیوان کبیر حکایت از این دینداری دارد:
گوشم شنید قصۀ ایمان و مست شد
کو قسم چشم؟ صورت ایمانم آرزوست
مولوی که از پیشگامان عرصۀ دینداری تجربت اندیش است در این باب سخنان فراوان دارد. البته دیگر عرفای ما همانند ابن عربی در فص پنجم از کتاب ارزشمند " فصوص الحکم" بر این نکته تاکید میکند که عالم چیزی جز مظاهر اسماء و صفات الهی نیست و جزاز طریق علم به صفات موجودات حادث نمیتوان به صفات و اسماء حق راه یافت و این مهم نیازمند کشف و ذوق است. از راه پی بردن به ظهور صفات الهی در انسان و دیگر موجودات ، ودر پرتو چراغ کشف و ذوق است که خداوند را به الوهیت میشناسیم.( دینداری تجربت اندیش)
مولوی داستانی راازمثنوی نقل می کند بدین مضمون که روز عاشورا ، غریبی بشهر حلب (سوریه کنونی) وارد شد و دید که شیعیان آن شهر مشغول عزاداری هستند. پرسید که این عزاداری چیست؟ و برای کیست ؟ گفتند مگر تو نمی دانی ؟ برای جانی است که از تمام جهان سنگین ترو گرانبهاتر است. وداستان عاشورا را برایش گفتند . پرسید مگر این داستان دیروز یا پریروز اتفاق افتاده است؟ گفتند: خیر. هفت قرن پیش اتفاق افتاده است. گفت: پس لابد خبرش تازه بشما بی خبران رسیده است، پس بهتر است بر بی خبری خودتان بگریید.
پس عزا بر خود کنید ای خفتگان
زانکه بد مرگی است این خواب گران
مولوی از منظر تجربه های کشفی و عشقی شخصی ایثارگرانۀ خود، در رویداد بزرگ کربلا نظر میکندو جزئیات آن ایثار گری های فوق انسانی را بچشم خود می دید، چنین حالتی را عمیقا احساس میکرد. بهمین دلیل بود که حجاب های فرقه ای- مذهبی – تاریخی را کنا رمیزد و بی واسطه در مورد شهیدان کربلا ، ارادت ورزانه سخن میگفت، کاری که شاید ما از عالمان و گویندگانی که در رده مولوی باشند کمتر با هرگز ندیده ایم.
کجایید ای شهیدان خدایی!
بلا جویان دشت کربلایی !
کجایید ای سبک روحان عاشق
پرنده تر زمرغان هوایی
کجایید ای زجان و جا رهیده
کسی مر عقل را گوید کجایی
کجایید ای در زندان شکسته
بداده وامداران را رهایی
کجایید ای در مخزن گشاده
کجایید ای نوای بی نوایی
کف دریاست صورت های عالم
ز کف بگذر اگر اهل صفایی ( دیوان کبیر غزل 2707)
تقویت دینداری با آفتاب عاشورا(قسمت دوم)
در مکتوب پیشین اصناف دینداری را در سه عرصه نمایش دادیم که این نوشتار به شرح این اصناف می پردازد:
الف- دینداری مصلحت اندیش (غایت اندیش )
در تعریف این دینداری باید گفت که اشخاصی که دین رابرای مصالح دنیوی و اخروی خود می خواهند،دیندار مصلحت اندیش می نامیم. تمام زرق وبرق این دینداری در جعبه ای بنام ثواب پیچیده شده است. این دینداری از دین بمثابه ابزارو مقدمه ای بهره میبرد تا به مدد آن بغایات و نتایجی برسد. شخص دیندار، نه به " دلیل" بلکه به " علت" دیندار است. تهی بودن از شک درین دینداری از سر جزم است نه یقین. یعنی تقلید بر اوغالبتر است تا تحقیق ، و تجلیل شخصیت ها نزد او مقبولتر است تا تحلیلشان.رویداد کربلا در نگاه این دینداران، در مواجهه با شخصیت های دینی ، مواجهه ای اسطوره آمیز است. در یک تقسیم بندی اسطوره، دیدگاه نورتوپ فرای آمده است که نظم ونظام اسطوره را به سه گونه تقسیم می کند:
نخست: اسطور ه نامبتدل و جابجا نشده
دوم: اسطوره هایی که با تجربۀ انسانی ارتباط نزدیکتری دارند.
سوم: اسطوره هایی که گرایش رئالیسم دارند.
مواجهۀ اسطوره ای با واقعه کربلا، از نوع سوم است چراکه این اسطوره ها ریشه درآرزوهای قومی و جمعی انسانها دارند و زیست مایه های خویش را از باورهای مذهبی، ملی و عامیانه می گیرندو سپس در آثار ادبی و هنری یا دیگر نمود های فرهنگی به اشکال گوناگون تجلی می یابند. ویل دورانت در یکی ازنوشته های خود آورده است که دین هرچه اسطوره ای تر باشددینی تر است . این حرف با یک قید و توضیح درست است. توضیح این است که نه همۀ اقسام دینداری ، بلکه دینداری غایت اندیش (عامیانه ) ، که همه ما در ابتدا بهره ای از این دینداری داشته ایم اینچنین است که هر چه اسطوره ای تر ، دینی ترو دلربا تر است. اما – و هزار اما- دینداری معرفت اندیش یا تجربه اندیش ، البته حکم دیگری داردو آن داوری در حق این دونوع دینداری داوری صادقی نیست. برای قرن ها، پدران ومادران و اجداد ما، برای حسینی گریستند که در روز عاشورا جنیان بکمک و حمایت او آمدند و او خواهش آنهارا برای حمایت از خود نپذیرفت. برای حسینی گریستند که روزی که کشته شد هر سنگی را در هر نقطه ای از زمین بر می داشتند در زیر آن خون تازه می جوشید . برای حسینی گریستند که از هنگامی که متولد شد جد ومادرش برایش می گریستند، چراکه می دانستند وی روزی به شکل قساوت آمیزی در صحرایی خشک و با لبانی خشک شهید خواهد شد. برای حسینی گریستند که فرشته سوخته یا مطرودی خود را به گهواره او مالید و شفا و نجات یافت و به آسمان بازگشت. این نکات را بی شک من وشما شنیده ایم. معنای این نکات هر چه باشد و هر تفسیری از آنها بکنیم، عنصراسطوره ای در آنها بسیار قوی است. دین مصلحت اندیش عامیانه ، اسطوره را بیشتر می طلبد. کثیری از مبلغان دینی ما در طول قرن ها که از رویداد حادثه فجیع عصر عاشورا سال 61 هجری گذشته است، تمام تلاش خود را بر تحریک عواطف مومنان قرار داده بودند. تحریف در واقعه عاشورا، تحریفی منطقی بودیعنی از منطق آن کسانی که حادثه عاشورا را برای تحریک عواطف بکار می گرفتند پیروی می کرد. نمونه ای از کتبی که حامل این تفکر است و سهم زیادی در ترویج دینداری مصلحت اندیش داشته است کتاب " روضه الشهدا" از شخصیتی مجهول الهویه بنام ملا حسین کاشفی میتوان نام برد.ادامه دارد.....
تقویت دینداری با آفتاب عاشورا (1)
کاملی گر خاک گیرد، زرشود
ناقص ار زر برد خاکستر شود
به مناسبت ماه محرم بنا را بر این گذاشتم که یکی از موضوعات مناسب با این موقعیت را مورد بحث قرار دهم. ما ایرانیان از وقتی که اسلام را پذیرفتیم ، این دین بصورت فرهنگ دوم ما درآمدو توانستیم میان این و آن آشتی برقرار کنیم تا بصورت فرهنگ درآمد. امتزاج این دو فرهنگ چنان قوی بود که ما تفاوت و تما یزی میان آنها نمی گذاشتیم. ایرانیان ( به استثنای اقلیتی که پیرو ادیان دیگری بودند) در همان حال که خود را ایرانی احساس می کردند، مسلمان نیز می یافتند وتقابلی میان ایرانیت و اسلامیت نمی دیدند. به همین سبب ، پاره ای از آداب و رسوم ایرانی رنگ اسلامی بخود گرفت و حتی در تایید آنها روایاتی نیز نقل شد. رویداد کربلا یکی از رویداد هایی بود که رفته رفته برای ایرانیان رنگ ملی بخود گرفت و توجه فوق العاده ای که بویژه شیعیان به این رویداد نشان دادند آن را به واقعۀ بزرگ ملی تبدیل کرد.
این ماجرا البته از دوران صفویه به این سو، گرمترو حادتر شد، وتوجه ایرانیان به خاندان پیامبر و حوادثی که بر آنان رفته است بیشتر از گذشته شد. شیوع و رواج تشیع در کشور ما به هر سبب و دلیلی که بود ، از پنج قرن به این طرف ،این مذهب را به مذهب ملی بدل کرد. بهمین سبب مسا ئل مربوط به تاریخ زندگی فرزندان پیامبر ، در مرکز توجهات دینی و مذهبی ما قرار گرفت وامروز پاره هایی گسست ناپذیر از زندگی عمومی ما را تشکیل می دهد.
دینداری دینداران در یک سطح و از یک نوع نیست ، وهمه از دین و مذهب یک چیز نمی فهمند . گرچه ممکن است همۀ ما نام مسلمان و شیعه را بر خود داشته باشیم ولی فهممان از اسلام متفاوت است بی شک نوع و شیوۀ دینداری ما هم میتواند متفاوت باشد. بناچار برای اینکه بتوانم اصناف گوناگون دینداری را شرح دهم ، از تقسیم بندی دینداران ، که یکی از روشنفکران دینی ارائه داده است بهره می گیرم. در این تقسیم بندی بسیار کلی ، دینداری به سه صنف بسیار کلان تقسیم کرد:
1- دینداری مصلحت اندیش ( غایت اندیش )
2- دینداری معرفت اندیش
3- دینداری تجربت اندیش
خنک آن قمار بازی که بباخت هر چه بودش
بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
قطع ريشه خرافات يا حذف صورت مسأله؟
قطع درخت مقدسنما در استان گيلان، قطع درخت مقدسنما در شهر ... تخريب مجموعه و محل مقدسنما در فلان شهر و استان و برخي اخبار حاشيهاي مقدسنما، اين روزها تيتر داغ اخبار اجتماعي و فرهنگي رسانههاست؛ اما آيا اين راه، پاسخگوي اهداف مورد نظر است؟
با رشد سريع و روزافزون پديدههاي خرافي در جامعه كه منبع درآمد خوبي براي شيادان و جاعلان شده است، از چندي پيش، طرح ضربتي مقابله با پديدههاي خرافي در دستور كار مقامات فرهنگي كشور و به ويژه سازمان اوقاف و امور خيريه قرار گرفته است و در اين ميان، با توجه به انتقال سريع شيوه سوءاستفاده از اين اشيا و پديدهها به قالبهاي نو و موضوعات نوين، چگونگي برخورد با اينگونه مسائل خرافي، محل تأمل و نظر است.
انتقاد اصلي مخالفان اينگونه برخوردها با خرافات با روش حذفي در اين خلاصه ميشود كه چگونه با توجه به راهكارهايي كه بايد از آغاز تا پايان در فرايند خرافهزدايي مد نظر قرار گيرد، با حذف صورت مسأله، موضوع به حاشيه رانده شده و سرفتنه اصلي همچنان باقي است.
از سوي ديگر، چرا بايد قطع درختان و اشيايي كه از لحاظ زيست محيطي داراي ارزش فراواني هستند، تاوان كوتاهيهاي صورتگرفته در ريشه رواني خرافات را بدهد؟
اين در حالي است كه دادستان كل كشور نيز در مصاحبهاي از رويه قطع درختان مقدسنما انتقاد كرده و از تذكرات مدعيالعموم به دستگاههاي مسئول در اينباره و لزوم خودداري از تخريب محيط زيست خبر داده است.
گفتني است، در آسيبشناسيهاي به عمل آمده از سير صعودي ظهور چنين پديدههايي، عملكرد ضعيف نهادهاي فرهنگي و حتي رسانهاي در تبليغ و ترويج چنين معضلاتي و فراگير كردن آنها، از غلظت و شدت قابل توجهي برخوردار است.
پی نوشت: " میتوان این نمونه را در خیلی از مسائل دیگر تعمیم داد. متاسفانه خرافات علل و انگیزه های زیادی دارد در این پی نوشت فقط به دو علت اشاره می کنم.
1- نبود تربیت عقلانی( تربیت قرآنی ودینی نزدیکترین تربیت به شیوۀ عقلانی است)
2- وجود احادیث جعلی (اسراییلیات )و بی تفاوتی و تمایل برخی ازعالمان دینی نسبت به این احادیث.
فرانچسکو فيچيکيا: یک بهایی که مسیحی شد.
پی نوشت:« حضرت رضا علیه السلام خود یکی از بانیان مناظره علمی با ارباب فرق ونحل بوده است .ایشان با مناظرات مستدل خود با بزرگان مذاهب، مشوق آنان به دیدن حقیقت در حد توان عقلی بودند.»
فرانچسکو فيچيکيا که قبلاً خود بهايي بوده، بر اين باور است که عقايد سياسي افراطي رهبريت تشکيلات جهاني بهاييت، برانگيخته از گرايشهاي فاشيستي است. اعضاي تشکيلات در برابر هرگونه تفکر انتقادي، نوآوري، آزادي بيان، انتقاد از مقررات سخت و سانسور با طرد فوري از سوي تشکيلات روبهرو ميشوند.
فرانچسکو فيچيکيا متولد سال 1946، در سال 1971به عضويت محفل بهائي سوئيس درآمد. از نوامبر سال 1973 در زوريخ به عنوان مددکار اجتماعي استخدام شد و پس از مطالعه کتاب «هرمان زيمر» در آگوست سال 1974 نظرات تشکيلات بهائيت را مورد انتقاد قرار داد و به پيروي از نظريه زيمر الواح، وصاياي عبدالبها را که همراه کتاب اقدس بهاءالله در نزد بهائيان منشور نظم اداري تشکيلات بهائيت به شمار ميرود، جعلي دانست و مؤسسه ولايت امرالله را که در الواح وصايا تعيين شده، غاصب خوانده و معتقد است که آن توسط شوقي افندي غصب شده است.
فيچيکيا پس از مکاتبه با مرکز جهاني بهائيت در حيفا و بحث و گفتوگوهاي بسيار با نمايندگان انتصابي تشکيلات بهائي، سرانجام در اواخر نوامبر سال 1974 انصراف خود را از عضويت در تشکيلات بهائيت اعلام کرد و پس از مدت کوتاهي، تشکيلات بهائيت طرد روحاني او را اعلام کرد.
در اوايل سال 1975، فيچيکيا با ارسال مطلبي با عنوان «نامه يک خواننده» به روزنامه زوريخي der zurcher obelander در يازدهم فوريه سال 1975، انتقادات خود را به تشکيلات بهائيت در سطحي گسترده مطرح کرد. پس از مدت کوتاهي در ماه اوت سال 1975 مقاله خود را با نام بهاييگري ـ يک آينده نا معلوم براي دين آينده " Der Bahaismus - Ungewisse Zukunft der" Zukunfts Religion" در نشريه ادواري دفتر مرکزي کليساي پروتستان موسوم به Materialdienst 15\16 شماره 38 (1975) منتشر کرد. و اين مقاله مقدمه اي شد براي انتشار کتابش در سال 1981 تحت عنوان «آيا بهائيت دين جهاني در آينده است؟» پژوهشي نقادانه در تعاليم، تاريخ و تشکيلات آنDer Bahaismus -Religion der Zukunft? Geschichte ,leher und organization in kritischer Anfrage (Bahaism - Religion of the Future? History ,Doctotrine and organization :A critical Inquiry).
اين کتاب توسط دفتر مرکزي کليساي پروتستان آلمان مختص مسائل عقيدتي:Evangelische zentralstelle fur welTanschauungsfragen )centeral office of the protestant church for ouestions of ideology) منتشر شد.
کتاب فيچيکيا از ساختار سيستماتيک، ارجاعات، يادداشتهاي متعدد، نقل قولهايي از آثار علمي، منابع مطالعاتي و منابع اصلي بهائي برخوردار است. اين کتاب از اصطلاحات عربي و يونان باستان و نيز اصطلاحات اصلي فارسي و عربي استفاده کرده و همچنين يک جدول نمايش تلفظ کلمات عربي و فهرستي از مراجع را عرضه کرده است.
اين کتاب مورد اقبال محققاني همچون «ميشل ميلدن برگر Micheal Mildenberger»، «جوزف هنينگر Joseph Henninger»، «هانس يوآخيم کليمکات Hans Joachim Klimkeit»، «اولاف شومان Olaf Schumann»، «هانس والد نفلس Hans Waldenfels»، «گونتر لانتسکووسکي Gunter Lanczkowski» و «کريستين کانوير Christian Cannuyer» قرار گرفت.
تشکيلات بهائيت پس از پانزده سال از تاريخ انتشار کتاب فيچيکيا، ردّيهاي تحت عنوان Der information als method توسط سه تن از محققان بهائي به نامهاي اودوشفر ، اولريخ گولمر و نيکولا توفيق به زبان آلماني در سال 1995 منتشر کرد. اين ردّيه در سال 2000 به انگليسي توسط ژرالدين شاکلت با عنوان Making the crooked straight ترجمه و منتشر شد و از ترجمه انگليسي آن به پيشنهاد تشکيلات بهائيت ايران در سال 1379 تحت عنوان «راست را کژ انگاشتهاند» به فارسي ترجمه شد.
ازنظر اولريخ گولمر نظرات فيچيکيا تأثير بسياري بر افکار عمومي در کشورهاي آلماني زبان گذاشته و به حيثيت تشکيلات بهائيت لطمه وارد کرده است. وي اعتراف ميکند که کتاب فيچيکيا در بيآبرو کردن بهائيت موفق بوده است. وي همچنين بيان ميکند که کتاب فيچيکيا، بيشک مدتها در اين زمينه تاثيرگذار خواهد بود.
اودو شفر نيز اظهار ميکند بيترديد اين کتاب رايجترين و وسيعالانتشارترين کتاب درباره بهائيت در ممالک آلماني زبان است.
نظري اجمالي بر محتواي کتاب:
فيچيکيا در تبيين ساختار تشکيلات جهاني بهائيت بيان ميکند که اين تشکيلات کاملاً سختگير و پيچيده است. از نظر او تعاليم و اعتقادات بهائي، صرفاً در خدمت پذيرفتن و اجراي فرامين تشکيلات است. ساختار اين تشکيلات در اطاعت بيچون چرا و تأکيد اکيد بر اطاعت و پيروي کوکورانه بنا شده است و در اين تشکيلات هرکس که از اين قاعده اصلي تخطي کند طرد ميشود. فيچيکيا در اثر خود، بارها به ماهيت استبدادي و مقاصد و افکار افراطي تشکيلات بهائيت تأکيد ميورزد. او اهداف سياسي تشکيلات جهاني بهائيت را ديکتاتور مآبانه، ضد مردمي و شديداً معارض با آزادي ميداند و معتقد است که عقايد سياسي افراطي رهبريت تشکيلات جهاني بهائيت، برانگيخته از گرايشهاي فاشيستي است. (1)
فيچيکيا در تبيين اهداف تبليغاتي تعاليم بهايي اشاره ميکند که تشکيلات بهائيت در پي آن است که بهائيت را به عنوان نوعي «ابر ديانت» اجتماعي و اخلاقي معرفي کند و اين در حالي است که از ارايه اطلاعات مربوط به احکام و تعاليم بهايي امتناع ميشود. وي حتي حضور جامعه بينالمللي بهائي را در سازمان ملل به منزله يک مؤسسه غير دولتي و ايجاد ارتباط با سازمانهاي جهاني را از اهداف تبليغاتي تشکيلات جهاني بهائيت ميداند. از نظر فيچيکيا، فعاليتهاي ميسيونري و سرمايهگذاريهاي گسترده تشکيلات جهاني بهائيت در مقام مقايسه با فعاليت اسلام که بدون سرمايهگذاري مالي عمده صورت ميگيرد موفقيتآميز نبوده است. او معتقد است که امروزه تعاليم بهائي توسط تشکيلات بهائيت به شکل يک کالا درآمده که در همه قارهها توزيع و عرضه ميشود.(2)
از نظر فيچيکيا با انتقال مرجعيت عقيدتي به بيتالعدل اعظم در سال 1963 از آن زمان به بعد تشکيلات بهائيت مانند کليساي کاتوليک به عنصري از قدرت حقوقي و تنها سازمان عقيدتي در جامعه بهائي تبديل شده و فيچيکيا از آن به عنوان «کليسايي کردن جامعه بهائي» ياد ميکند و به اعتقاد فيچيکيا در تشکيلات بهائيت اعضاي آن در برابر هرگونه تفکر انتقادي، نوآوريهاي فردي، آزادي بيان، انتقاد از مقررات سخت، سانسور و منعِ مطالعه آثار مخالفان با طرد فوري از سوي تشکيلات بهائيت روبهرو ميشوند. به گونهاي که او معتقد است تعاليم بهائي در راستاي اهداف تشکيلات جهاني بهائيت به تعاليم ايدئولوژيک بدل شده که جانشين فکر مستقل است و او با استناد به بندهاي 122 و 125 کتاب اقدس که در آنها آزاديهاي اجتماعي ناديده گرفته شده، بهائيت را در تقابل با دمکراسي ميداند. همچنين فيچيکيا بر اين باور است از آنجايي که در ساختار تشکيلات جهاني بهائيت اصل تفکيک قوا لحاظ نشده، آن تشکيلات تمرکزگرا و ضد دمکراتيک است.(3)
فيچيکيا به نقد و بررسي اسنادي دو جايگاه مهم بهائيت ميپردازد: مؤسسه ولايت امر و بيت العدل اعظم. او معتقد است که از مؤسسه ولايت امر در کتاب اقدس بهاءالله، نامي برده نشده و آنچه در الواح وصاياي عبدالبهاء آورده شده، جعلي است و اين مقام را شوقي افندي غصب کرده است.
و اما درباره بيتالعدل اعظم مرجع مرکزي جامعه بهائي، فيچيکيا اعتقاد دارد که چنين مرجعي در کتاب اقدس يافت نميشود و بهاءالله تنها به راهاندازي بيوت عدل محلي امر کرده است و در واقع، اين مرجع عالي تنها توسط عبدالبهاء در الواح وصايا مطرح شده و به همين خاطر است که سند قانوني تشکيلات جهاني بهائيت الواح وصايا عبدالبهاء است نه کتاب اقدس بهاءالله. (4)
از نظر فيچيکيا کتاب اقدس مجموعهاي از قواعد سخت، پيچيده، عجيب و غريب، متعلق به شرق باستان، نامفهوم و به طورکلي مجموعهاي از قوانين طاقتفرسا است. به نظر او کتاب اقدس به دليل وجود قوانين ضد اخلاق در بخش احکام و حدود، احکام ارث، اختيار دو همسري، ناديده گرفتن آزاديهاي اجتماعي، در راستاي اهداف تبليغاتي تشکيلات بهائيت در غرب به طور کامل چاپ نشده است. وي معتقد است حتي عبدالبهاء در فعاليتهاي تبليغي خود در اروپا و آمريکا ناچار شد که تعاليم بهاءالله در کتاب اقدس را مکتوم نگه دارد. فيچيکيا بيان ميکند به خاطر همين دلايل است که کتاب اقدس ازبهائيان جديد پنهان نگه داشته ميشود. وي در تحليل نهائي خود بيان ميکند که کتاب اقدس همچون خاري در چشم تشکيلات جهاني بهائيت است.(5)
فيچيکيا تشکيلات بهائيت را به دليل تمايلات افراطي تهديدي براي دولتها ميداند. او معتقد است که تشکيلات جهاني بهائيت به پيروي از شوقي افندي، دولتها را به دليل اينکه مانع تحقق حکومت جهاني بهائي هستند صرفاً به عنوان يک «بت» تلقي کرده و در راستاي تشکيل حکومت جهاني، سرنگوني نظم اجتماعي موجود در کشورها اجتناب ناپذير است. بنا به نظريه فيچيکيا، بنابراين نبايد تعجب کرد که فعاليت تشکيلات بهائيت در بسياري از کشورها ممنوع اعلام شده است، زيرا فعاليت آنها در جهت تهديد دولت و همراه با فعاليتهاي براندازنده است.
از نظر فيچيکيا، وفاداري ظاهري تشکيلات بهائيت به دولت، پرهيز از دخالت در سياست، لزوم اطاعت از قانون، پرهيز از احزاب سياسي ناشي از فرصتطلبي محض است و صرفاً يکسري اقدامات عملي است که تا زماني که جامعه بهائي در مرحله طفوليت است، مراعات ميشود تا بتواند در موقعيتي قرار گيرد که قادر به تحقق اهداف اعلان شدهاش باشد و فيچيکيا آن را چيزي جز پنهان کاري نظام اعتقادي و اختفاي اهداف سياسي تشکيلات بهائيت نميداند و در اين ارتباط است که به کتمان عقيده نخست وزير سابق ايران يعني امير عباس هويدا اشاره ميکند و وفاداري و اطاعت از حکومت را که بارها در آثار بهاءالله و عبدالبهاء تأکيد شده، شيوهاي مصلحتي ميداند. فيچيکيا همچنين اشاره دارد به دولتهاي ملي جديد جهان سوم که در مرحله اثبات هويت خود هستند و در مواجهه با تشکيلات بهائيت و تمايل آن تشکيلات به ايجاد يک دولت جهاني متمرکز، باعث شده است که آن دولتها مواضع سياسي تشکيلات بهائيت را به نوعي استقرار استعمار جديد تلقي کنند. (6)
از نظر فيچيکيا تشکيلات جهاني بهائيت، يک قدرت خودکامه است که قصد دارد سرانجام خود را تا سطح يک دولت جهاني بالا بكشد. تشکيلات جهاني بهائيت از نظر او در مسير سلطه مطلقه جهاني است. تشکيلات بهائي براي استقرار يک دولت متحد متمرکزگرا و دولتي جهاني همراه با يک گرايش تئوکراسي در حال تلاش است. تشکيلات بهائيت اين هدف را در پس پرده مدارا، صلحطلبي و تمکين به حکومت و قانون مکتوم نگاه داشتهاند. از نظر فيچيکيا، هرچند بهائيان در تبليغات خود تلاش ميکنند که به جهانيان القا کنند که جامعه مشترکالمنافع فدرال با اهداف تشکيلات جهاني بهائيت منطبق و سازگار است، ولي در حقيقت هدف تشکيلات بهائيت تأسيس نظام فدرال مشترکالمنافع از دولتها نيست بلکه هدف تشکيل دولت واحد تمرکزگراست.(7)
فيچيکيا درباره بررسي تشکيلات بهائيت در ايران بيان ميکند که بهائيان در انقلاب مشروطه ايران نشان دادند که مخالف حکومت جمهوري، آزاديهاي مدني و هرگونه نهاد انتخابي از سوي مردم بودهاند. آنها حامي سلطنت مطلقه بودند تا جايي که عبدالبهاء از سلطنتطلبان حمايت کرد و با آنان از درِ معامله درآمد.
وي بيان ميکند که تشکيلات بهائيت در ايران به عنوان حاميان صريح دربار در حکومت پهلوي بسيار منتفع شدند و شاه نيز براي سرکوب و جلوگيري از نفوذ روحانيون شيعه به حمايت از تشکيلات بهائيت روي آورد. وي از نقش اساسي تشکيلات بهائيت در سرنگوني دکتر مصدق در سال 1953 ياد ميکند و همينطور نقشي را که اين تشکيلات در روي کار آمدن اميرعباس هويدا به نخست وزيري ايفا کرد.
فيچيکيا بر اين باور است، تشکيلات بهائيت نه تنها در برابر سياستهاي فاسد حکومت پهلوي سکوت کردند بلکه پنهاني از اين سياستها حمايت کردند و در خفا با دربار به توطئه نيز پرداختند. فيچيکيا در تحليل خود از وضعيت تشکيلات بهائيت ايران در نظام جمهوري اسلامي ايران، تضاد ميان مقامات دولتي و بهائيان را ناشي از جوهر و ماهيت تشکيلات بهائيت ميداند. او از آنجايي که تشکيلات بهائيت ايران را مروج و حامي حکومت سلطنتي ايران ميداند، معتقد است که نبايد تعجب کنيم که ما در ايران شاهد خشم ايرانيان با چنين تشکيلاتي باشيم و از نظر او از آنجايي که تشکيلات بهائيت مخالف با مردمي شدن و اصلاح ساختار دولتي ايران بودند و به طور مخفيانه با دربار عليه مردم توطئه مي کردند، براي همين، طبيعي است که اين تشکيلات با خشم فزاينده تودههاي مردم ايران روبهرو شود. (8)
گفتني است، ترجمه فارسي اين کتاب در دست اقدام است.
---------------------------------
پينوشتها:
1. فصل سوم «اقامت بهاءالله در عکا»151- 156-181 / فصل پنجم «تعاليم بهائي» 226 / فصل ششم «آداب و مراسم مذهبي در بهائيت»240 / فصل هشتم «عصر آهنين شوقي افندي» 288 / فصل دهم «بهائيت در عصر حاضر» 394-399-405-407-413-422-426-429
2. فصل نهم «نظم اداري بهائي» / 374 فصل دهم 381-409
3. فصل پنجم 234 / فصل هشتم 278-288-300 / فصل نهم 334-337-339-340-367-368 /فصل دهم 379-389-390-417-421-426
4. فصل هشتم 293 / فصل نهم 319-331
5. فصل سوم 149-160 / فصل هفتم «تعاليم اجتماعي و اخلاقي در بهائيت» 251 / فصل هشتم 283-293 / فصل دهم 430
6. فصل ششم / 238فصل دهم 393-398
7.فصل دهم 389-391-414-425
8. فصل هفتم 272-275 / فصل دهم 395
نوشیدن آب خنک وتمیز همیشه لذتبخش بوده وهست حال اگر این نوشیدن آب در وسط گرمای تابستان باشد این لذتبخشی دوچندان می شود وماندگاری این لذت موقعی است که، آب ازسرچشمه نوشیده شود. شخصیت های زیادی دربارۀ قرآن، کتاب ومقاله نوشته اند که هر یک در حدفهم وتوان خود توانسته اند لایه هایی ازمعارف قرآن را استخراج کنند. حال اگراین استخراج کننده معارف، پیامبر اکرم ، آورندۀ قرآن باشد این لقمه بسیار لذیذتر خواهد بود.چرا که او با سرچشمۀ قرآن در ارتباط است. این ارتباط مستمراست بعد از پیامبر اعظم ، اشخاص وشخصیت های گوناگونی دربارۀ قرآن گفتند ونوشتند از جملۀ این شخصیت ها ، شخصیت ممتاز علی (علیه السلام) است که از یکسو، امین ومورد اعتماد پیامبر است واز سوی دیگر مفسر ومبین قرآن .بی شک قرآن سفره ای پهن شده میا ن مردم است وهر کس بر حسب فهم وتوان واستعداد خود لقمه ای از این سفره بر می داردوراه هدایت را بر خود هموار میکند.آنچه از نظرتان میگذرد دیدگاه علی علیه السلام دربارۀ قرآن است .آن حضرت میفرماید: «قرآن ، امرکننده ونهی کننده ، ساکت وگویا وحجت خداوندی بر مخلوقاتش است. از مخلوقات برای اعتقاد وعمل به قرآن پیمان گرفته ونفوس آنان را در گرو آنان گذاشته است. نور هدایت را بااین کتاب تمام نموده ودین خود رابوسیله آن کامل فرموده است.خداوند سبحان روح پیامبرش (صلی الله علیه وآله)را گرفت در حالی که از تبیین احکام هدایت بوسیلۀ قرآن برای مخلوقاتش فارغ گشت. خداوند پاک را بوسیلۀ این کتاب الهی همانگونه تعظیم کردند که خداوند سبحان، خویشتن را تعظیم فرموده است زیرا خداوند ذوالجلال، چیزی از دینش را از شما پنهان نساخته وچیزی را که از آن خشنود یا نا خشنود است رها نکرده مگر اینکه نشانۀ آشکاری را برای آن قرارداده وآیۀ محکمی را برای آن مشخص فرموده است که از آنچه کراهت دارد نهی نماید وبه آنچه که خشنود است ، دعوت می کند.پس رضایت وغضب خداوند در همه حال یکی است.
خطبه 183 نهج البلاغه ترجمۀ علامه جعفری

از اسلام بعثت تا اسلام خلافت
چگونه وچرا؟ بايد از خود وتاريخ پرسيد که چرا اسلام بعثت به اسلام خلافت مبدل شد؟
چه عوامل فکری وداخلی وخارجی باعث شد تا اسلام بعثت استحاله شود. قصد توضيح ندارم چراکه حق مطلب درين وجيزه ادا نخواهد شد. اگر بخواهم بدون مقدمه بافی توضيح بدهم وقرينه ای را نشانی داده باشم بايد بگويم:«از تشيع علوی تا تشيع صفوی»
کسانی که کتاب تشيع علوی وتشيع صفوی مرحوم شريعتی خوانده باشند بی شک به تفاوتهای اين دوتشيع پی خواهند بردوتنها ، تشابه را در لفظ تشيع خواهند ديد. به نکاتی اشاره خواهم کرد.
در روند نهضت پيامبران، از نقطه عطفی بايد ياد کرد که تولدی دوباره را برای تاريخ،جامعه،دين،فرهنگ زمينه ساز است. سخن از برخاستن انسانيست که در دعوت زندگی بخش خويش مرز نميشناسد .خاستگاه بعثت اونفی سلطه واسارت انسان است در پرتو خورشيد توحيد. او ازآنروز که خويشتن را شناخت از شرک وسلطه وجهل وخرافه وخشونت نفرت داشت وبا احساس بيگانگی با وضع موجود به دگرگونی بنيادی تاريخ ،جامعه وانسان می انديشيد.بی شک قلمی که ارزش بازتاب بعثت را درنيابد وقلم نگشايد براه اختلاف رفته است.
او دراعلی درجه تحول روحی ومعنوی ، سروش غيبی را دردامنه حرا شنيد. پرده هاو حجاب های مادی به يکسو شد.حيات وشعوروآگاهی در پديده ها در همه سطوح موج می زد وبا سلام ابراز احساسات می کردند.
بی شک هر انسان ومسلمان آزاد انديش اگر به انحرافهايي که در جريان توسعه جغرافيای قلمرو اسلام ، از سيره وسنت پيامبر خدا پيش آمد آگاه شود،آرزو می کند که ای کاش آن توسعه ، با پايبندی بيشتری براه ورسم پيامبر وپاسداری از ارزشهای اسلامی همراه بود و اين توسعه زميته ساز آرام تبديل اسلام بعثت به اسلام خلافت قرار نمی گرفت.
در سيره پيامبر می بينيم که چگونه سايه مهر گسترآن حضرت همه را يکسان فرا گرفته بود. چنانکه گويي در هسته مرکزی جامعه عصر بعثت نماينده ای از نخبگان از هرنژاد وملت جايگاهی برابر بوده است. حضور سلمان فارسی، صهيب رومی، بلال حبشی، ابوذر غفاری ،در کنار حمزه ، علی (عليه السلام )، ابوبکر، عمر، سعد بن عباده و سعد بن معاذ تاکيدی است بر مشارکت گسترده وفراگير، به دور ازتبعيض (نژادی و اعتقادی) ميان عرب وعجم در اسلام بعثت .
اميد است با شناخت دقيق جهان و تاريخ زنده وپويای اسلام و ايران بار ديگر تاثير ژرف بعثت بر حرکت جامعه وتاريخ را شاهد باشيم و نظاره گر رستاخيزی ديگر بدست انسانی باشيم که با تبعيت از اسلام بعثت تولدی دوباره را برای تاريخ ،جامعه ، دين ، فرهنگ وبطور کل انسانيت به ارمغان خواهد آورد. آمين

قدیسۀ شهید
هنگام کوچ کردن فرارسید......
شکوفۀ درخت نبوت به این جهان پشت کرد تادربهشت برین جای گیرد ......
مرگ فاطمه شب هنگام فرارسید......
ماه رمضان ......
روز سوم .........
شب سه شنبه ........
بیست واندی سال ، جهان، گواه فاطمه بود که دربوستان هستی بشریت همانند شکوفه ای قدسی از عبیری پاک وپرتوی تابناک ،شکوفا شد.
شکوفه ای که درخوشبویی وشادابی درمیان شکوفه ها وریحانه ها همتا نداشت.....
آه که گسترۀ روزگار برای فاطمه چه تنگ بود!....
فاطمه دراوج جوانی درگذشت.....
گل جوانیش تازه بسوی زندگی چهره گشوده بود....
لیکن مرگ سرنوشتی است مقدر....
حکمی است حتمی که همۀ آفریدگان درآن یکسانند، چه بزرگواروچه خوار....
هان این زهراست که اکنون جام مرگ راسر می کشد.....
بجایی می رود که برگشتی ندارد.....
آنگاه که چشم هستی بخواب فرورفت .....
وشب خیمۀ تاریکی رابرپاکرد....
وچندین ستارۀ شب زنده دار وکم سو درکرانۀ آسمان پراکنده شد....
وجهان جامۀ سوگ برتن پوشید.....
آنگاه که پیکر فاطمه بخاک سپرده شد وآرامگاهش هموارشد......
وپلک ها ومژه ها از اشک سوزان برافروخته شد.....
ودلها از سوزوگداز خاکسپاری فاطمه فشرده شد.....
علی پیش آمد. چهره بر خاک پاک آرامگاه نهاد ، آنرا بویید ، خبردرگذشت پارۀ تن پیامبر رابه پیامبر رسانید ، بازمانده پیامبر را به پیامبر برگردانید، یارزندگی خودرا باتمام هستیش که زیر بار اندوه درهم شکسته بود بدرود گفت.
علی با آوایی آهسته که واژه هایش ناله بود وطنینش افسوس گفت:
«زود باشد که دخترت ترا از همدست شدن مردمانت برای ستم کردن بروی ، آگاهی دهد....
«آن رویداد رابارها از اوبپرس وجویا شو.....
«این ستم هنگامی بود که ازدرگذشت توروزگاری سپری نشده ویاد تو فراموش نشده بود.....»
بنقل از کتاب فاطمه زهرا (سلام الله علیها) در پرتو خورشید محمدی
بقلم عبدالفتاح عبدالمقصود
آنکه در وادی مقدس من کيستم؟ قدم ننهاده ، خرواری به خردلی ![]()