لطفا کمي صبر کنيد...

به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست -- عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست
نامه مصطفي محقق داماد به هاشمي شاهرودي درزمان شما،اين رکن اساسي امنيت اجتماعي نه تنها متزلزل بلکه در ملأعام ويران شد |
سيدمصطفي
محقق داماد، استاد كرسي فقه و حقوق و فلسفه، با ارسال نامهاي سرگشاده
خطاب به هاشمي شاهرودي، رئيس دستگاه قضايي، از عملکرد وي در دوران 10ساله
حضور در اين سمت به ويژه عملکرد وي در قبال حوادث پس از انتخابات انتقاد
کرد و خطاب به او گفت: «ايکاش در حوزه علميه به کار تدريس و پژوهش ادامه
داده بوديد.» اين نامه روز گذشته در روزنامه اطلاعات به چاپ رسيد. نظر به
اهميت آن اينك متن كامل آن آورده ميشود.
محقق داماد در نامه خود خطاب به هاشميشاهرودي آورده است: به خاطر
دارم نيمه ارديبهشت 1358 براي زيارت عتبات عاليات به نجف اشرف مشرف شدم.
در بدو ورود مرحوم شهيد آيتالله سيد محمد باقرصدر طاب ثراه نگارنده را
سرافراز فرمودند و به همراه يکي از دوستان مشترکمان به محل اقامت اينجانب
تشريففرما شدند و زيارت ايشان نصيبم شد. چه مبارک سحري بود و چه فرخنده
شبي که هرگز از خاطرم نميرود. ايشان از مباحثات با ابن عمشان امام موسي
صدر و يادداشتهاي درس مرحوم والدما، آموزگار جاودان فقاهت مکتب قم
«آيتالله سيد محمد محقق داماد» و نظريات جديد مطروحه در اين مکتب سخن
گفتند. از استاد مرتضي مطهري که شهادتشان تازه رخ داده بود و نظراتشان
گفتوگو به ميان آمد. آنگاه ايشان خطاب به اينجانب فرمودند: «اين روزها
آقاي سيد محمودهاشمي که گويي فرزند من است براي حفظ جانش عراق را به قصد
قم ترک کرده است و نويد دادند که ايشان ميتواند صديق همفکر گرانبهايي
براي شما باشند». من که ناديده خريدار شده بودم نخستين بار که جنابعالي را
در قم زيارت کردم، درست همان يافتم که فرموده بودند. اينک به حکم ولايت
دوستي و با استفاده از حقوق شهروندي، مايلم که بي پرده سطور زير را به عرض
برسانم:
حضرت آيتالله
به عقيده اينجانب بالاترين و بزرگترين رهاورد تحولات قرن حاضر براي
بشريت معاصر قواعد جزاي عمومي و آيين دادرسي کيفري است. اين گفته
حقوقدانان جهاني به هيچوجه گزاف نيست که ارزيابي نظام قضايي و حقوقي يک
جامعه بر محور قواعد جزاي عمومي و آيين دادرسي کيفري و اجراي آن در جامعه
دور ميزند و برهمين محور بايد سنجيده شود. به موجب اينگونه اصول قانوني
است که اشخاص ميدانند چه عملي جرم است تا اگر مرتکب شوند مجازات ميشوند
و اگر اجتناب کنند با خيال راحت ميتوانند در کنار خانواده با آرامش به
زندگي ادامه دهند و کسي به آنان کاري ندارد؟ و در فرض ارتکاب به چه
مجازاتي مجازات ميشوند و چگونه و با چه آداب و موازيني مجازات بر آنها
اجرا ميگردد؟ و اگر متهم شدند از چه حقوقي برخوردارند و چگونه در دوران
اتهام با آنان برخورد ميشود و چگونه آنان ميتوانند دفاع کنند؟ معتقدم
اين نظامنامهها هرچند نگارش و تنظيم آن در قرن حاضر انجام گرفته، ولي
مباني و اصول آن چنان عقلاني است که نميتواند با تعليمات راقيه اسلام
متکي بر اجتهاد مفتوح شيعي منطبق نباشد. بنابراين در دوران سابق مورد
تاييد فقيهان بزرگ زمان خويش نظيرآيتالله نائيني و آيتالله مدرس
اعليالله مقامهم و خوشبختانه پس از انقلاب اسلامي مورد تاييد مراجع رسمي
قرار گرفته است. معتقدم که محور اصلي خواسته ملت ايران در انقلاب مشروطيت
تحت عنوان تشکيل عدالتخانه در واقع تقنين همين اصول و موازين بوده و در
انقلاب اسلامي هم، ما شاهد بوديم که يکي از انگيزههاي خيزش مردمي نقض
همين اصول در بيدادگاههاي اختصاصي بود.
جناب آقاي هاشمي شاهرودي
تحمل بفرماييد که به صراحت به حضورتان عرض کنم که در زمان شما، نه
نظرا بلکه عملا، اين رکن اساسي امنيت اجتماعي نه تنها متزلزل بلکه در
ملأعام ويران شد، و اين بهاي کمي نبود که ملت ايران پرداخت کرد. توجيه
شرعي نقض قواعد عمومي جزا و اصول محاکمات توسط برخي از دوستان، که فقاهت
آنان را اگر بپذيرم درايت و آگاهي آنان را هرگز نخواهم پذيرفت، هرچند ممکن
است ارائه و برآن اصرار شود. ولي شما مرا ميشناسيد که فرزند فقاهتم و
ديرينه اين درگاهم، فقيهان واقعي را از فقهيان رسانهاي بهخوبي تشخيص
ميدهم. با شناختي که اينجانب از جنابعالي دارم، شما از آن دسته فقيهان
نيستيد، و امکان ندارد که از نظر فکري بتوانيد با آناني همراه شويد که
توجيهگر شرعي اينگونه نقض قوانينند. چند روز پيش در جلسهاي با حضور چند
نفر از مسوولان نسبتا بالاي نظام سخن از اخبار وقايع اسفبار روز و ستمي که
بر مردم رفته است، در ميان بود. اخباري که بهطور مستفيض و بلکه متواتر
اجمالي ثبوت آن مسلم و انکار آن غير ممکن بود،(باز هم خدا کند دروغ باشد).
ناگهان يکي از ذوات محترم سکوت را شکست و با نگاهي عاقل اندرسفيه رو به من
کرد و با پوزخندي معنيدار گفت اين اعمال که توجيه شرعي دارد!!! خدا
ميداند چنان مغز استخوانم را سوزاند که هنوز بيقرار و ناآرامم. ياد جمله
حضرت مولا(ع) افتادم که فرموده است: ولوکان امرءا مسلما مات من بعد هذا
اسفا ما کان عندي ملوما بل کان عندي جديرا.(نهج البلاغه. مورخين آوردهاند
که وقتي حجاج بن يوسف ثقفي بهدستور عبدالملک مروان خليفه اموي، براي
ايجاد خفقان و اسکات معترضين، همراه چند جلاد وارد کوفه شد مستقيما به
مسجد آمد و مردم را فراخواند سپس بالاي منبر رفت و اعلام داشت «هان اي
مردم! نه به کودکانتان رحم ميكنم ونه به پيرانتان! بيگناهتان را به جاي
گناهکار مواخذه خواهم کرد و به صرف گمان تحويل جلادان خواهم داد(آخذ
بالتهمه واقتل بالظنه)، همه اينهااز اختيارات من است و هرچه من مصلحت
بدانم عين شرع است!!!» تفکر فوق دقيقا همان بافته و تافته تفقه مبتني بر
کلام اشعري است که نتيجهاش در کتاب المستظهري غزالي به خوبي مشهود
ميگردد. اگر خداي ناکرده قواعد عمومي جزا و اصول محاکمات رعايت نشود و يا
نقض قوانين با توجيهات ضداخلاق انساني موجه گردد، زندگي به همين شرايط تلخ
(العياذ بالله) باز ميگرددکه مرگ بهتر ازآن زندگي است. ما که به پيروي از
اهل بيت عصمت و طهارت(ع) و اجتهاد مفتوح مبتني برکلام عدليه مبتهج و بر آن
مفتخر و شاکر اين نعمت بزرگ هستيم، هرگز مجاز نيستيم که در تشخيص حسن
عدالت و قبح ستمگري که مردم خردمند ملتمان خودشان به بداهت درک ميكنند
قيمومت شرعي نماييم و تفکر آنان را تعطيل کنيم.
حضرت آيتالله
حضرتعالي خدمات شگرفي در دستگاه قضايي البته که انجام دادهايد که
انکار آن ناسپاسي است، ولي با کمال تاسف وقايعي در دوران رياستتان به
خصوص در روزهاي اخير رخ داد که ملت ايران طعم تلخش را هيچگاه از ياد
نخواهد برد. وقايعي که چه به دست کارگزاران قوه مجريه انجام يافته باشد و
چه بهدست ضابطين قضايي و چه بهدست دارندگان پايه قضايي همه و همه مسوولش
قوه قضائيهاي است که شما مسووليتش را به عهده داشتيد.
حضرت آيتالله!
مطمئن باشيد شما در راس قوهاي قرار داشتيد که بهرغم همه ويرانيها و
خرابيها به دليل طبع کار و ساختار باقيمانده از پيش هنوز هم قضات شجاع،
متشخص، پاکدامن و داراي وثاقت قضايي وجود دارند. شما ميتوانستيد با حمايت
از استقلال قضايي بسياري از مشکلاتي که ساعتها وقت قوه مقننه را ميگرفت
و از کارهاي مهمتر باز ميداشت به آساني حل کنيد که نکرديد. شما در حوادث
اخير ميتوانستيد آمرين قانوني در هر پست و مقامي که هستند و ماموران
متخلف از موازين اخلاقي را به دست قضات شريف آگاه به قوانين محاکمه کنيد
که لااقل تا امروز که واپسين روزهاي رياستتان است، نکردهايد. شگفتا! کار
قوه قضائيه به جايي رسيده که از يکسو توسط ائمه جمعه موقته توصيه به
بيرحمي شوند و حديث شريف لا دين لمن لا رحم له را فراموش کنند و يا به
«گرفتن اعتراف!!» مفتخر گردند و از سوي ديگر توسط رياست قوه مجريه به
رعايت رأفت اسلامي و کرامت انساني مورد خطاب قرار گيرند. البته بسيار خوب
سفارشي بود که ايشان فرمودند-شکرالله سعيهم- ولي آيا بهتر نبود که
رئيسجمهور دولت نهم به جاي چنين خطاب بشر دوستانه به جنابعالي يا لااقل
در جنب آن، عتاب قانوني به وزير کشورشان ميكردند و وي را تحويل دستگاه
عدالت ميدادند؟ وزيري که تحت مسووليت وي چنين وقايع [...] اتفاق افتاده
است، مگر ميتواند مسوول نباشد؟ آيا اين نتيجه تاخير حضرتعالي در اقدام
قضايي نيست؟ به موجب قوانين مدون مملکتي تمامي زندانهاي کشور زير نظر قوه
قضائيه اداره ميشود و مسووليتش با اين قوه ميباشد. آيا بهتر نبود که قبل
از صدور فرمان مقام معظم رهبري مبني بر تعطيل «زندان کهريزک»، شما خودتان
دستور بازرسي صادر ميفرموديد و چنانچه آن را فاقد معيارهاي لازم ميديديد
مبادرت به تعطيل آن ميكرديد؟ [...] از منبع موثقي شنيدم که يکي از مراجع
تقليد معاصر که از راه دور محاکمهاي که از سيماي ايران پخش ميشد، پيگيري
ميكردند، به همان منبع فرموده بودند که بهتر است لااقل اين محاکمات [...]
تلويزيون پخش نشود. عزيزاني که با زندگي صاحب اين قلم آشنايند ميدانند که
صراحت وي تازگي ندارد و سوابق اوراقي که تحت عنوان گزارش خطاب به شوراي
عالي قضايي وقت و يا صاحبان مناصب اجرايي نگاشته شده و در بايگاني سازمان
بازرسي کل کشور عليالقاعده موجود است، گواه و اثبات کننده اين مدعاست.
صاحبان مناصب اجرايي آنزمان که در عمل به گزارشهاي اين ناصح مشفق
و درخواست خالصانه وي مبني بر اجراي صحيح قوانين را اهتمام نکردند و
آنروز او را در پافشاري بر نهادينه کردن زندگي مدني و تحت لواي قانون را
ياري ننمودند، امروز گرفتار کمند نقض قوانين شدهاند و باز هم معتقدم نقض
قانون به نفع هيچکس نخواهد بود هرچه در آن تاخير شود، ظلم و ستم به همه
است. از اينکه سخن به درازا کشيد عذر ميخواهم. آنچه عرض شد در اين روزهاي
آخرين مسووليت حضرتعالي هر چند نوشداروي پس از مرگ سهراب است، ولي به
هرحال اين سطور شايد براي آيندگان مفيد و براي شما نقطه افسوسي باشد که
ايکاش در حوزه علميه به کار تدريس و پژوهش ادامه داده بوديد و هرگز به
اين ورطه خطير پاي نمينهاديد و به همان نقطه اميد استاد شهيد بزرگوارتان
واصل ميشديد. عريضه را با بيتي از غزل خواجه شيراز به آخر ميبرم:
به قد و چهره هرآن کوکه ماه مجلس شد
جهـان بگيـرد اگر دادگستـري دانـد
آسیب شناسی انتخابات دهم ریاست جمهوری
علی مطهری
بدون شك انتخابات دهم رياستجمهوري از نظر ميزان مشاركت مردم افتخاري براي جمهوري اسلامي ايران بود اما حوادث تلخي كه پس از آن رخ داد آسيبشناسي اين انتخابات را ضروري مينمايد تا درسهاي عبرتي براي آينده بگيريم.
بيترديد آقاي احمدينژاد در اين انتخابات پيروز شد اما بايد قبول كنيم كه اصولگرايي شكست خورد، همچنان كه به موازات شكست آقاي موسوي جريان اجتماعي اصلاحطلبي نيز شكست خورد زيرا هر دو طرف بر اصول و معيارهاي خود پايدار نماندند. نگاهي به نحوه و محتواي تبليغات و نيز رفتار دو طرف بعد از انتخابات، اين حقيقت را آشكار ميكند. نحوه و ادبيات مناظره آقاي احمدينژاد كه به جاي پرداختن به عملكرد گذشته و برنامههاي آينده خود، كار خويش را با افشاگري و متهم كردن برخي شخصيتها و فرزندانشان آغاز كرد و فاقد متانت يك رئيسجمهور بود، اولين گام در راه احساسي كردن فضاي انتخابات بود.
در مقابل، آقاي موسوي در مناظرات خود چنان بر مساله دروغگويي اصرار داشت و تكرار ميكرد كه شكي باقي نگذاشت كه اين يك ترفند انتخاباتي و استفاده از اصل رواني تلقين است براي به در كردن حريف از ميدان و بهرهبرداري بعد از اعلام نتيجه انتخابات. شاهد ديگر بر شكست اصولگرايي و اصلاحطلبي در انتخابات اخير اين است كه همه نامزدها خصوصا آقايان كروبي، موسوي و احمدينژاد براي جلب آراي بخشي از جامعه در انكار برخي احكام اسلام از يكديگر سبقت ميگرفتند.
در برنامه مستند آقاي كروبي از حجاب اختياري و نفي تعدد زوجات در ايران سخن رانده شد و هر سه نفر از مخالفت با گشت ارشاد سخن راندند بدون آنكه روشن كنند اگر طرح ارتقاي امنيت اخلاقي اشكالاتي در اجرا داشته است آنها چه طرح جايگزيني دارند و مثلا براي بهبود پوشش اسلامي كه در چند سال اخير انحطاط يافته چه تدبيري انديشيدهاند و اصولا آيا وظيفهاي براي دولت از نظر اجراي بخشي از امر به معروف و نهي از منكر قائل هستند يا نه؟ همچنين هر سه، مميزي كتاب را انكار كردند و اين يعني مثلا آزادي نشر رمانهاي خانمانبرانداز كه ريزترين روابط جنسي را تشريح كردهاند. چگونه اينها با اصولگرايي و اصلاحطلبي سازگار است؟ سخنان فمينيستي در برنامه مستند آقايان موسوي و كروبي كه طي آن اعلاميه جهاني حقوق بشر بر احكام اسلام ترجيح داده ميشد، شاهد ديگري بر شكست اصلاحطلبي است، همچنان كه توزيع گسترده سهام عدالت و كمكهاي نقدي در روستاها توسط دولت در آستانه انتخابات، يا فرصت ندادن به آقاي هاشمي رفسنجاني براي دفاع از خود در صداوسيما در مقابل اتهامات وارده به ايشان شاهد ديگري بر شكست اصولگرايي است.
اين است كه از نظر نگارنده آقاي احمدينژاد در انتخابات دهم رياستجمهوري پيروز شد اما اصولگرايي شكست خورد و جريان سياسي اصولگرايي بايد به بازسازي خود بپردازد. اما حوادث ناگوار و تلخ بعد از انتخابات نيز ناشي از اشتباهات دو طرف بود گرچه طرف اصلاحطلب سهم بيشتري داشت. نامه سرگشاده آقاي هاشمي رفسنجاني به رهبري در واقع يك هشدار و تهديد بود گرچه ميتوان آن را عكسالعمل طبيعي ظلمي دانست كه در جريان مناظرات بر ايشان روا داشته شد. اين سخن آقاي موسوي در اواخر ساعات رايگيري كه من پيروز انتخاباتم و اگر غير از اين اعلام شود تقلب شده است، به معني كاشتن تخم آشوب و شورش بود.
بعد ازآن نيز بيانيههاي ايشان مشوق حضور در خيابانها بود. به نظر ميرسيد كه آقاي موسوي نميتواند از نيروي اجتماعي پديد آمده در جريان انتخابات و به قول خودش موج سبز و به تعبير ديگر از اين انرژي متراكم بگذرد و خود را در قامت رهبر يك نهضت اجتماعي ميديد نه صرفا يك معترض به نتيجه انتخابات، همين امر باعث شد بسياري از كساني كه به ايشان راي داده بودند اعلام ندامت كنند و از آن نيروي اجتماعي كاسته شود، نيرويي كه ميتوانست با هدايت درست آقاي موسوي مانعي براي تخلفات دولت دهم و عاملي براي هدايت آن باشد. در واقع آقاي موسوي دچار يك توهم شد و يك فرصت تاريخي را از دست داد.
اما از آن طرف، نظام جمهوري اسلامي برخورد با موج اعتراض را ميتوانست بهتر از آنچه گذشت تدبير كند. دولت نبايد همه اعتراضات را در قالب پروژه ببيند كه مثلا اعتراض به نتيجه انتخابات بخشي از يك پروژه است كه هاشمي صحنهگردان آن است و موسوي و كروبي و خاتمي ژنرالهاي آن و جوانان احساسي پياده نظام آن و آمريكا و انگليس و اسرائيل و شبكههاي ماهوارهاي نيز عقبه اين اعتراضات هستند، پس هركس در آن سو قرار گرفته باطل مطلق و ما حق مطلقيم، بلكه فرضا چنين پروژهاي در كار باشد، بايد ميان ظاهر و باطن قضيه تفكيك قائل شد. ظاهر قضيه اين است كه عدهاي از مردم درباره نتيجه انتخابات به هر دليلي از جمله نحوه اعلام نتيجه و قطع شدن پيامكها و تعطيلي برخي پايگاههاي اطلاع رساني و همچنين القائات برخي نامزدها مسالهدار شدند، با اينها چه بايد كرد؟ آيا بايد در صدد اقناع آنها بود يا بايد فضا را امنيتي كرد؟
البته روشن است كه هميشه در اينگونه وقايع، اشرار و جانيان و تروريستها نيز وارد صحنه ميشوند و ماهي خود را از آب گلآلود ميگيرند و باز روشن است كه جدا كردن آنها از مردم و برخورد متفاوت با ايندو كار بسيار مشكلي است. اما بايد اذعان كنيم كه برخي از نيروهاي ضدشورش ما آموزش كافي براي اين روزها را نديدهاند و گاهي با زود وارد شدن به معركه مشكلآفرين ميشوند، چنانكه در كوي دانشگاه، مجتمع سبحان و مجتمع سعادتآباد شاهد بوديم، ضمن اينكه اساسا استفاده از لباسشخصيها خلاف قانون است و فقط افراد نيروي ويژه و نيروي انتظامي حق ورود در اينگونه حوادث را دارند. بايد به اين نيروها آموزش داد كه صرف شعار دادن مجوزي براي حمله به افراد نيست و مادام كه قصد تخريب يا آتشزدن در كار نباشد نبايد فردي مورد ضرب و شتم قرار گيرد.
آسيب ديگر در اين انتخابات اعلام موضع برخي اعضاي شوراي نگهبان به طرفداري از آقاي احمدينژاد، قبل و بعد از انتخابات بود، در حالي كه آنها بايد حافظ جايگاه داوري خود باشند و نظر خود را آشكار نكنند. همچنان كه در تركيب هيات رفع اختلاف خود بايد از اصلاحطلبان معتدل نيز استفاده ميكردند تا اين هيات مورد قبول كانديداهاي معترض نيز واقع ميشد. اما بديهي است كه آثار مثبت اين انتخابات بيشتر از آثار منفي آن بود. رشد اجتماعياي كه مردم در جريان تبليغات انتخاباتي پيدا كردند و شناختي كه از ماهيت شبكههاي ماهوارهاي به دست آوردند سرمايهاي است كه در آينده به كار آنها خواهد آمد. همچنين افتخاري كه براي ايران از نظر شكستن ركورد مشاركت در انتخابات رياستجمهوري حاصل شد امر كوچكي نيست اگرچه هستند افرادي كه براي اولين بار به نيت بركناري احمدينژاد راي دادند و راي آنها باعث افزايش مشاركت و بالا رفتن اعتبار نظام جمهوري اسلامي شد و احمدينژاد نيز بركنار نشد و اين امر موجب آزردگي آنها گرديد. به هر حال بايد مزايا و نقاط مثبت اين انتخابات را سرمايه پيشرفت كشور قرار داد و معايب و آسيبهاي آن را مايه عبرت براي آينده تا ديگر چنين حوادثي تكرار نشود.
آسيب ديگر در اين انتخابات نوع رفتار اكثر اصولگرايان براي وارد كردن كانديداي جديد بود. آنها به جاي آنكه دنبال تشخيص اصلح باشند به دنبال كشف نظر رهبر بودند و برداشت غلط آنها از رابطه ولايت فقيه و انتخابات هرگونه ابتكار عمل را از آنها سلب كرد و اكثر آنها با چشماني گريان به آقاي احمدينژاد راي دادند در حالي كه راه براي ورود فردي مانند آقاي ولايتي باز بود و اگر ايشان زودتر وارد ميدان ميشد و رهبري احساس ميكرد كه وي راي قابل توجهي دارد مخالفتي نداشت و از آن سو نيز احتمال عدم ورود آقاي موسوي زياد بود. به هر حال اصولگرايان بايد يك بازنگري در اصول فكري خود خصوصا برداشت خويش از ولايت فقيه داشته باشند تا ابتكار عمل و تحرك لازم را در جريانات اجتماعي به دست آورند.
پی نوشت: البته هیچگاه پنج انگشت یکجور نیست و زاویه اختلافی هم با برخی بندهای این مکتوب دارم ولی در کل آسیب شناسی قابل قبولیست.
تشکیل حزب= پیگیری حقوق مردم
حکومت مردمسالاری بدون سازماندهی وبرنامه و تحزب، تعارفی بیش نیست. مگر آنکه مرادمان از مردمسالاری ، همان حضور نمایشی و البته مدیریت شده در استقبال و بدرقه باشد. چنین حضوری را می توان ، حضور درسطح خواند. حضور دیگر، حضور تاثیر گذار مردم در تصمیم گیری هاست که این خود بزرگترین نعمتی است که خدای متعال به هر کسی که خواهان تعیین سرنوشت خود می باشد ارزانی داشته است. پرونده انتخابات ریاست جمهوری دهم، با همۀ فرازو فرودش به پایان رسیدو فصلی جدید را درعرصۀ سیاسی و فرهنگی و اجتماعی ایران گشود.
در خبرها بود که( البته تکذیب هم نشد!) آقای مهندس موسوی در صدد تاسیس و راه اندازی حزب هستند که این خود می تواند فصلی نو در عرصۀ سیاسی ، فرهنگی و اجتماعی ایران بگشاید. اصل 26 فانون اساسی جمهوری اسلامی می گوید: « احزاب ، جمعیتها، انجمن های سیاسی و صنفی وانجمن های اسلامی یا اقلیت های دینی شناخته شده آزادند، مشروط به اینکه اصول استقلال ، آزادی ، وحدت ملی ، موازین اسلامی و اساس جمهوری اسلامی را نقض نکنند.هیچکس را نمی توان از شرکت درآنها منع یا به شرکت در یکی از آنها مجبور ساخت»
بی شک آقای موسوی از دوستان انقلاب هستند ونمی توان همان رای و نظری که برای دشمنان و بد خواهان نظام داشت برای دوستان انقلاب استفاده کرد.ممکن است دوستان هم در کردارو گفتار دچار لغزش شوند که طبیعی است ولی قرار نیست از کاه، کوه ساخته شود. اگر کسی هم علیه شخصی سخنی دارد باید مطابق اصل 37 قانون اساسی در دادگاه طرح و ثابت شود.
گفته شد که بهترین راه دستیابی به حقوق مردم، تحزب است. چرا که بنا بر اصلی روشن، برنامه وبرنامه ریزی بهترین دلیل ، بر دستیابی به حقوق مردم است. البته نقش مجریان صالح و مدبر را نباید نادیده گرفت ولی این در درجۀ دوم است.
مرحوم مطهری در کتاب سیری در نهج البلاغه می فرماید:
«احتیاجات بشر در آب و نان و جامه وخانه خلاصه نمی شود. یک اسب و یا یک کبوتر را می توان با سیر نگه داشتن و فراهم کردن وسیلۀ آسایش تن ، راضی نگه داشت ولی برای جلب رضایت انسان ، عوامل روانی به همان اندازه می تواند موثر باشد که عوامل جسمانی.
حکومت ها ممکن است از نظر تامین حوائج مادی مردم، یکسان عمل کنند، در عین حال از نظر جلب و تحصیل عمومی ، یکسان نتیجه نگیرند، بدان جهت که یکی حوائج روانی اجتماع را برمی آورد ودیگری بر نمی آورد. یکی از چیزهایی که رضایت عموم بدان بستگی دارد اینست که حکومت با چه دیده ای به تودۀ مردم وبه خودش نگاه می کند؟ با این چشم که آنها برده ومملوک و خود، مالک وصاحب اختیار است؟ ویا با این چشم که آنها صاحب حقند و او خود تنها وکیل و امین و نماینده است؟ در صورت نخست هر خدمتی انجام دهد از نوع تیماری است که مالک یک حیوان برای حیوان خودش ، انجام می دهد، ودر صورت دوم از نوع خدمتی است که یک امین صالح انجام می دهد، اعتراف حکومت به حقوق واقعی مردم و احتراز از هر نوع عملی که نشانی بر نفی حق حاکمیت آنها باشد ، از شرایط اولیۀ جلب رضا و اطمینان آنان است»
بی شک دستیابی به حوائج روانی و حقوق واقعی جز با مدیریت جمعی و سازماندهی امور میسر نمی شود. ودر شرایط فعلی بهترین الگو برای رسیدن به این مهم ، تحزب وحزب است. امیدوارم دوستداران نظام و انقلاب و مردم با لحاظ کردن حقوق واقعی و حوائج روانی مردم در کردار وگفتار خود، گامی بلند در رسیدن به ایران آباد و آزاد بردارند.
سالها باید که تا یک سنگ اصلی ز آفتاب
لعل گردد در بدخشان یا عقیق اندر یمن
سنایی
مصلحت ، عدالت و حرامزادگی؟؟؟
در داستانهای کهن آمده است روزی پادشاهی برای حضور در انظار عمومی قصد داشت بهترین لباس را بپوشد وبه کسی که بتواند زیباترین لباس را برای شاه بدوزد، تحفه ای بزرگ بدهد. همه خیاط های آن سرزمین به جنب وجوش افتادند و هرکسی به ظن خود بهترین مدل لباس را برای پادشاه انتخاب کرد. خیاطی پیدا شد که ادعا می کرد لباسی برای پادشاه می دوزد که هم از ابریشم است وهم نا مریی ست و فقط حلال زادگان می توانند لبلس را مشاهده کنند. ماهها گذشت تا بالاخره لباس کذایی آماده شد . قرار شد که پادشاه آن لباس را در میان مردم بپوشد . خیاط با شیادی کامل ، پادشاه را لخت ما در زا د کرد و بظاهر آن لباس را بر تن پادشاه پوشاند. شاه با تفاخر در میان مردم راه می رفت و چاپلوسان و اطرافیان شاه از ترس اینکه مبادا کسی آنان را متهم به حرامزادگی کند مدام در حال تعریف و تمجید از لباس جدید شاه بودند. شاه بیچاره هم عرق شرم بر پیشانی اش نقش بسته بود و جرئت نمی کرد حرفی بزند تا بالاخره کودکی که همان نزدیکی ، روی شاخه درختی مشغول بازی بود نگاهش به شاه افتاد وبا تلخندی کودکانه فریاد کشید: پس کو لباس جدید شاه ...!؟ شاه که لباس ندارد؟!
تقریبا 30 سال است که لباس مصلحت و عدالت را در اقسام مختلفش بر تن نظام جمهوری اسلامی کرده اند وبه اشکال مختلف این لباس را بر تن سایر اجزاء حکومت پوشاندند وهمه بخاطر حفظ نظام لب فرو بستند . اما نتیجه؟
ای کاش حداقل مصلحت ما رنگ وبوی علوی داشت . مصلحت ما، 180 درجه مخالف عدالت و حکمت حرکت کرد و بر ضد خودش تبدیل شد تا انتخابات 22 خرداد 1388.
آن کودک داستان ما، انتخابات بود.
باید پس از این تعریفی نو وجدید از مصلحت و عدالت عرضه کرد.تمام مشکلات ما از آنجا ناشی می شود که قوه قضاییه ما مستقل و کارامد نیست.سی سال در حال تعریف و تمجید و کلیشه بوده است . بدون تعارف باید گفت که مشروعیت یک حکومت به قلب تپنده آن یعنی عدالتخانه( قوه قضائیه ) است.اگر قلب از انسان گرفته شود مرده ای بیش نیست. قوه قضائیه مستقل و کارامد نیاز امروز جامعه ماست و اگر کسی خیال کند میتواند گره گشایی از دیگر اجزاء را بدون قوه قضائیه مستقل و کارامد انجام دهد، باید از خواب بیدارش کرد.
گر عنایت کنی هم اکنون کن / گر فتد در زمانه امر عجاب
نوشدارو چه سود خواهد داشت/ چون شد از ملک زندگی سهراب
عدالت منهای حقوق مخالفان عدالت نمی شود(۴)
سومین مطلب حقوق است. یعنی در ساز و کار عدالت باید حقوق هم تعریف بشود. حقوق انسان ها، حقوق حیوان ها، حقوق نباتات، حقوق مخالفان، حقوق موافقان، حقوق شهروندان، حقوق کار، حقوق مسئولیت، حقوق مالی، حقوق سیاسی اینها باید تعریف شده باشد و روشن شده باشد و با تحقق اینها است که عدالت برپا می شود. یک جمله ای دارند امیرمومنان(ع) در خطبه 216 نهج البلاغه می فرمایند که اگر حقوق رعایت بشود، آن وقت عدالت معنا پیدا می کند و گسترده و جاری می شود. اصلا بدون حقوق عدالت بی معنا است. عدالت منهای حقوق موافقان، منهای رعایت حقوق مخالفان، منهای رعایت حقوق زنان، منهای رعایت حقوق کودکان عدالت نمی شود. تعبیر حضرت این است: می فرمایند اگر می خواهید عدالت پیاده کنید راهش این است. حقوق به خصوص حقوق متقابل مردم و زمامداران رعایت شود. "و اعتدلت معالم العدل". آن وقت است که نشانه های عدالت برپا می شود. تا حقوق رعایت نشود، نشانه های عدالت معنا پیدا نمی کند. آنجا که حقوق زیر پا گذاشته می شود، چه اتفاقی می افتد؟ "ظهرت معالم الجور" نشانه های ستم همه جا دیده می شود. بنابراین شناخت حقوق، تعریف حقوق و همینطور تعریف حدود لازم است. هر جایی که دوطرف وجود دارد حقوق دوطرفه است. یعنی حق و تکلیف با هم است. حقوق و حدود با هم است. اینها باید با هم دیده بشود. من به عنوان مثال عرض می کنم.
امیرمومنان(ع) می خواهد از مجرای حقوق عدالت پیاده کنند. طلحه و زبیر آمدند نزد حضرت و می خواستند بروند در مکه فتنه بکنند. امیرمومنان(ع) هم می دانند. حضرت به طلحه و زبیر فرمودند که "ما لاتریدان العمره" شما نمی خواهید عمره بروید."بل تریدان الغدره" می خواهید بروید پیمان بشکنید. گفتند: نه آقا. حضرت اجازه دادند رفتند. ابن عباس آمد که حضرت چرا دستگیرشان نکردید؟ حضرت فرمودند مگر می شود اینطوری کسی را دستگیر کرد؟ اینها هنوز کاری نکردند. گفت شما که می دانید. فرمودند می دانم ولی هنوز که کاری نکرده اند. یعنی مخالفان حضرت تا زمانی که دست به اقدام عملی نزده بودند، حضرت با آنها برخورد نکرد و جلوی آنها را نگرفت. نه اینکه مراقب نبود، نه اینکه هشیار نبود. حواسشان جمع بود. می دانستند. همه چیز زیر نظر امام بود. اما اینجوری حقوق آنها را پاس می داشتند. یا نمونه خوارج. هیچ حکومتی با یک گروه مخالف مثل خوارج رو به رو نبوده که امیرمومنان(ع) بوده است. یعنی آن مقدار که آنها در حکومت امیرمومنان(ع) مشکل ایجاد کرده اند، برای هیچکس دیگری نکرده اند. خوارج مخالفت کردند و می دانید که چه کردند. امیرمومنان(ع) را تکفیر کردند، مشرک خواندند و با ایشان مقابله کردند، حرف های زشت زدند، نماز جماعت با امام(ع) را ترک کردند و در نماز ایشان اختلال ایجاد کردند. جالب این است که حضرت این ها را جمع کرده اند و به آنها فرموده اند که" ان لکم عند نا ثلاثه". شما مخالفان ما بر گردن ما 3 حق دارید. به مخالفان حقوقشان را آموخته اند. چون ممکن است بلد نباشند و حقوقشان به وسیله دولت و قدرت تضییع بشود. باید حقوق را یادشان بدهد که شما حق دارید. فرمودند که اولین حقتان این است که مادامی که در جامعه هستید، با ما هستید، زندگیتان را می کنید و در جامعه همراه مایید، شما را از مساجدمان و مجامعمان منع نمی کنیم. تریبون به شما می دهیم. یعنی تریبون دارید حرف بزنید. بلندگو دارید نظرتان را بدهید. دهنتان را نمی بندیم. دوم حقوق مالی شما را قطع نمی کنیم. این حقوق مالی هم فیئ است. یعنی آن چیزی که از غنیمت یا درآمد عمومی به آنها داده می شود نه کارشان. کارشان و شغلشان را داشتند. آن پولی که باید اضافه به شما بدهیم هم می دهیم. سوم اگر با ما سخن بگویید، با شما سخن می گوییم. احتجاج کنید، با شما احتجاج می کنیم. ولی اگر بر ما شمشیر بکشید، بر شما شمشیر می کشیم. امام(ع) حقوق را در همه زمینه ها این گونه پاس می داشته است.
امکان ندارد که عدالت به درستی برپا بشود مگر با قانون مداری
چهارم قانون است. امکان ندارد که عدالت به درستی برپا بشود مگر با قانون مداری. با بی قانونی نمی شود، با فوق قانون بودن عدالت پیاده نمی شود. آن موقع امیر مومنان(ع) قانون را از کجا شروع می کند؟ از خودش. روز اولی که مردم در مدینه با حضرت امیر(ع) بیعت کردند، حضرت فرمود بدانید من بی اجازه شما درهمی را خرج نمی کنم. بدون اجازه یعنی باید طبق قانون باشد. یعنی من نمی گویم که زمامدارم، بیت المال در دستم است، به هرکسی خواستم می بخشم. دستور می دهم به آن این مبلغ را بدهید، به دیگری این مبلغ را بدهید. نه! از این عدالت در نمی آید. چرا امیرالمومنین(ع) عقیل را مجازات کرد؟ آن داستان معروف برای چیست؟ این است که عقیل مثل بقیه سهمش را گرفته است، منتها معتقد است که من برادر خلیفه ام و باید سهم ویژه داشته باشم. سهم ویژه بی سهم ویژه. در عهدنامه مالک اشتر، حضرت به مالک می فرماید که هر زمامداری که سر کار بیاید "فان للوالی خاصه و بطانه". یک خواصی و یک نزدیکانی دارد، یک هوادارانی دارد که با کمک آن عده سر کار آمده است. آن وقت اینها میل به چی دارند؟ میل به ستم، میل به زورگویی و میل به بهره کشی دارند. چه باید کرد؟ یک دستوری می دهند که ما باید با این دستور هم افق بشویم. اگر شدیم، آنوقت از آن عدالت در می آید. می فرماید:" فاحسم " قطع کن. ببر." ماده اولئک بقطع اسباب تلک الاحوال." با از ریشه زدن زمینه ها و سبب های چنین مسائلی. ریشه های اینها را بزن. یعنی چی ریشه های اینها را بزن؟ یعنی یک سر سوزن امکان سوء استفاده برای کسانی از نزدیکانت، خویشاوندانت، دوستارانت، حزبت فراهم نکن. یک سر سوزن. جالب این است که یک نامه ای در نهج البلاغه داریم. در این نامه امیرمومنان(ع) یک حرفی می زند، خیلی آموزنده است. ما باید با این ها طراز بشویم. حضرت می فرماید که سیره ی پیامبر(ص) این بود که در جنگها وقتی جنگ سخت می شد "و کان رسول الله (ص) اذا احمرالبعث" وقتی جنگ شدید می شد داغ می شد "و احجم الناس" و دشمن هجوم می آورد. پیامبر(ص) چکار می کرد؟ "قدم اهل بیته". اهل بیتش را مقدم می داشت. " فوقی بهم اصحابهم" اصحابش را با اهل بیتش حفظ می کرد. پیامبر(ص) یک جا خویشاوندانش را جلو می انداخت و اینجا بود. ولی آنجا که پول بود، عقب می انداخت. سیره امیر مومنان(ع) هم اینطور است. آنجا که سختی است، می فرماید فرزندان من آنجا باشند. آنجایی که راحتی است می فرماید مردم جلو بیایند. حتی حضرت معتقد بودند که خانواده ایشان آخر همه باید سهم ببرند. گاهی سهم عمومی بود. یعنی به همه سهم می رسید. به خانواده حضرت هم سهم می رسید. حضرت می فرمودند وقتی همه سهمشان را گرفتند و تمام شد، شما سهم می برید و اگر اینها می خواستند زودتر بگیرند، حضرت توبیخ می کردند. این را می گویند قانون.
یا مثلا فرض کنید مساوات در برابر قانون. همه در برابر قانون نزد حضرت مساوی بودند. نجاشی شاعر امیرمومنان(ع) بود. در دفاع از حضرت شعر گفته است. شعر عالی مثل این می ماند که بگوییم دستگاه تبلیغاتی حضرت است. چون شاعر در آن دوره دستگاه تبلیغاتی بود. این نجاشی در ماه رمضان شراب خورد و داخل خیابان آمد و سر و صدا کرد. گرفتنش و نزد حضرت آوردند. چون خلاف کرده است، حضرت 100 تا تازیانه به او زدند. نجاشی گفت چرا 100 تا؟حد شرب خمر 80 تا است. حضرت فرمود حرمت ماه رمضان را شکستی 20 تا هم برای آن است. خانواده و قبیله نجاشی آمدند اعتراض کردند که ما ندیده بودیم که زمامداران عادل، یعنی مدعیان عدالت با خویشاوندانشان، نزدیکانشان، هوادارانشان اینجوری رفتار کنند. بالاخره منظورشان این بود که آنها نسبت به نزدیکانشان زیرسبیلی در می کردند. خویشاوندیم، هم حزبیم، رفیقیم، خلاصه هوادار ما بوده و پول برای ما خرج کرده است. حضرت فرمودند" انها لکبیره الا علی الخاشعین". بله قانون سنگین است مگر برای خاشعان در مقابل خدا. بعد اینها فرار کردند؛ نزد معاویه رفتند. حضرت فرمودند: همه در برابر قانون مساویند. نزدیکترین فرد به من اگر خلاف قانون بکند مجازاتش می کنم. به همین دلیل وقتی که ام کلثوم دختر حضرت یک گردنبند را به عنوان عاریه ضمانت داده (مضمونه) از بیت المال گرفت؛ حضرت وقتی دیدند، توبیخشان کردند که مگر همه دختران مدینه چنین امکانی را دارند؟ وقتی همه دختران مدینه این امکان را ندارند تو به چه حقی این امکان را برای خود گرفتی؟ بعد حضرت فرمود اگر ضمانت نداده بودی؛ نخستین زن هاشمی بودی که دستت را قطع می کردم. با قانون عدالت برقرار می شود.
عدالتی که نقد نمی شود، در آن فساد پیدا می شود(۳)
اول ما باید این نگاه را ایجاد بکنیم و دریابیم؛ با حضرت هم افق بشویم. اگر با حضرت هم افق شدیم و فهمیدیم که باید با یک برنامه عدالت در واقع ظلم ها را زدود؛ ساختار فراهم کرد و مناسبات را اصلاح کرد؛ آن وقت چندتا سوال را باید جواب بدهیم.
یک سوال اینکه این عدالتی که امیرمومنین(ع) می فرمایند لوازمش چیست؟ با چه لوازمی می شود این عدالت را فراهم کرد؟ آنطور که من استفاده کردم از آموزه های امیرمومنان(ع) امکان ندارد که در جامعه ای عدالت فراهم بشود مگر اینکه چهار لازمه ی آن تدارک بشود: 1- آزادی 2- اخلاق 3- حقوق 4- قانون.
نمی شود کسی سخن از عدالت بگوید؛ اما آزادی ها را بخواهد بگیرد. اصلا امکان ندارد عدالت فراهم بشود، بلکه عدالت را می کشد. به همین دلیل در بعضی از کشورهایی که سخن از عدالت زدند و آزادی افکار، آزادی انتقاد، آزادی نظر، آزادی اطلاعات را گرفتند، این ها عدالت را کشتند. تجربه نزدیک به ما هم همینطور است. 70 سال حکومت شوروی سابق نمونه همین است. جاهای دیگر هم همینطور.
هرجایی سخن از عدالت بدون اخلاق زده شده، عدالت ذبح شده است. هر جایی گفتند عدالت ولی حقوق مداری نکردند، آنجا باز عدالت تحقق پیدا نکرده است. هرجا گفتند عدالت، بدون قانون خواستند انجام بدهند نشده است. من یک توضیحی درمورد این 4 تا بگویم، بعد سوالات دیگری را مطرح می کنم.
ببینید مهمترین چیزی که در عدالت هست از کلام امیرمومنان(ع) می شود استفاده کرد این است: عدالت؛ رساندن هر ذی حقی به حقش و قرار گرفتن هرچیزی در جای خودش است و اولین حق انسان و حق جامعه آزادی است. امام راحل یک جمله ای داشتند که شاید در ذهنتان باشد. فرمودند اگر کسی بگوید که من آزادی داده ام، مجرم است. آزادی را خدا داده است. انسان ها آزادند. کسی نمی تواند بگوید که من به شما آزادی داده ام. تو چه کاره ای که آزادی داده ای؟ آزادی را خدا داده است. البته در اصل، این جمله امیرمومنان(ع) است. "ولاتکن عبد غیرک و قد جعلک الله حرا" ببینید ما آمدیم گفتیم می خواهیم عدالت پیاده کنیم، عدالتی که بگوییم با بستن دهانها، با بستن انتقادها، این عدالت تبدیل می شود به چی؟ عدالتی که نقد نمی شود، عدالتی که درموردش نظر داده نمی شود، در آن فساد پیدا می شود. مدیریتی که تحت نظارت مردم قرار نمی گیرد، این مدیریت هر اتفاقی در آن می افتد.
اگر بگوییم به ما رأی بدهید، این مقدار به شما پول می دهیم، از این عدالت در نمی آید
آمدیم مثلاً گفتیم که می خواهیم عدالت پیاده کنیم، منتها به مردم اجازه نمی دهیم که سرنوشت خودشان را، خودشان رقم بزنند و سرنوشت سیاسیشان را خودشان تعیین کنند. این دیگر ضد عدالت است. این دیگر بالاترین ظلم است. ما می گوییم عدالت و بعد مردم را در انتخابشان تحت فشار قرار بدهیم، مردم را در انتخاب سرنوشتشان آزاد نگذاریم. ببینید حضرت علی(ع) وقتی می فرماید عدالت و برای عدالت سرکار می آیند، وقتی مردم ریختند و خواستند با حضرت بیعت کنند، حضرت یک سرسوزن مردم را تحت هیچگونه فشار و محدودیتی قرار ندادند. در نامه اول نهج البلاغه حضرت افتخار می کند و می فرماید مردم در نهایت آزادی با من بیعت کردند "و بایعنی الناس غیرمستکرهین ولا مجبرین بل طائعین المخیرین" مردم با من بدون اجبار و اکراه بلکه با میل و اختیار بیعت کردند. در نامه 54 حضرت می فرمایند "ان العامه لم تبایعنی" مردم با من بیعت نکردند، از این جهت که تحت فشار قرار گرفته بودند یا تطمیع شده بودند. این دو تا نبود. ما مردم را تحت فشار قرار ندادیم، هیچگونه فشار. مثلاً ما بیائیم مردم را تحت انواع فشارهای سیاسی قرار بدهیم که رأیشان طرف خاص برود. این خلاف عدالت است. از این عدالت در نمی آید. یعنی اگر چیزی بر این اساس پا بگیرد، از آن نمی شود عدالت در آورد. ببینید تعبیر حضرت خیلی تعبیر قشنگی است:
"سلطان غالب" یعنی قدرت چیره، هر نوع قدرت چیره اگر آمد، عدالت از آن در نمی آید. مردم باید آزاد نظر بدهند "ولا لعرض حاضر ". یک چیز نقد، پولی ، وسوسه ای، وعده ای، بگوییم اگر به ما رأی بدهید، این مقدار به شما پول می دهیم، از این عدالت در نمی آید. آزاد باید رأی بدهند، نباید مردم را وسوسه کرد، نباید تحت هیچ فشاری قرار داد. بگذارید بررسی کنند، حرف ها را بشنوند، برنامه ها را ببینند، آزادانه خودشان انتخاب کنند و نگویید نمی فهمند. امیرمومنان(ع) با جامعه ای که 25 سال آن بلاها را سرش آورده بودند، اینجوری رفتار می کند. می فرماید آزاد انتخاب بکنید.
یا ما بگوییم که می خواهیم عدالت پیاده کنیم ولی آزادی نقد را بگیریم، زبان ها را ببندیم. امیرمومنان(ع) می فرمایند ما تحت هیچ شرایطی زبان ها را نمی بندیم. بلکه اصرار دارند مردم زبان هایشان باز شود. به مردم در خطبه 216 می فرماید "فلاتکفوا " خودداری نکنید، "عن مقاله بحق" که سخن حق بگوئید. "او مشوره بعدل" نظر عدالتخواهانه بدهید. عدالتخواهی از من کنید. حرف بزنید. عدالت ملازمش این چیزها است. یا به مالک اشتر می فرماید که به مردم میدان بدهید که حرف هایشان را بزنند. اصلاً اوقاتی را برای این اختصاص بده. بعد به مالک می فرماید اگر فضا را باز کنیم به مردم که حرف بزنند، حرف های بی ربط هم می زنند، بد و بیراه هم می گویند. چکار باید کرد؟ شما فضا را باز کردید، می خواهید عدالت پیاده کنید. نقد بی خود می کنند، حرف بی ربط می زنند، زشت گویی می کنند. چه باید کرد؟ می فرماید که"ثم احتمل" . توتحمل کن." الخرق منهم والعی". بد زبانی و زشت گویی و تندی آنانی که بی ربط می گویند، تو تحمل کن "والعی" برخی نمی توانند حرف درست بزنند، چون آزادی را تمرین نکردند. نمی توانند مقصودشان را بیان کنند، بد می گویند. تحمل کن تا یواش یواش درست بشود. بعد می فرمایند که:" و نح عنهم" از آنها دور کن" الضیق" تنگنا را. فضا را باز کن. " والانف"، تکبر نداشته باشید، بر مردم سفت نگیرید. استبداد نکنید. می فرماید اگر حکومتی این کار را بکند" یبسط الله علیک بذلک اکناف رحمته" خدا هم جوانب رحمت را به آن حکومت باز می کند. حکومتی که این مقدار آزادی ندهد، جوانب رحمت خدا بر او باز نخواهد شد.
در بعد دوم عدالت بدون اخلاق راه به جایی نمی برد. یعنی چه؟ یعنی شما گفتید می خواهید عدالت را فراهم کنید، ولی مردم را فریب بدهید، وعده دروغ بدهید، ریاکاری بکنید، دروغ به زبان بیاورید و بزرگنمایی کنید، منت گذاری کنید، کرامت انسان ها را زیر پا بگذارید، عدالت در آن نیست. من برایتان مثال بزنم. امیرمومنان(ع) روز اولی که حکومت را در دست گرفته اند خطبه اول حضرت در روز اول و خطبه ی دوم در روز دوم که این دو خطبه را ابن ابی الحدید معتزلی در شرح نهج البلاغه اش تقریباً کامل آورده است. حضرت در روز اول می فرماید من می خواهم عدالت را برقرار کنم. مثلا این برنامه مساوات من است. این برنامه تحقق عدالت من است. این برنامه رفتار من با بیت المال است. این برنامه من نسبت به قانون است. شریف رضی بخشی از آن را در کلام 16 نهج البلاغه آورده است. آن وقت آنجا یک جمله ای دارند. حضرت می فرمایند که: "ذمتی بما اقول رهینه". من در گرو سخنی هستم که می گویم. یعنی وعده خلاف به شما نمی دهم، وعده دروغ نمی دهم برنامه نشدنی نمی گویم. من در گرو حرفی هستم که می زنم. "و انا به زعیم." خود آن را پی گیرم. دنبال می کنم که تحقق پیدا کند. من اینجور نیست که بیایم وعده هایی بدهم که دنبال نکنم، پیگیری نکنم. بعد می رسد به این جمله می فرماید: "و الله ما کتمت وشمته و لا کذبت کذبه". به خدا قسم هرگز یک کلمه از شما پنهان نمی دارم و هیچ نوع دروغی به شما نمی گویم. عدالت را این گونه پیاده می کنند. یعنی چه چیزی را از شما پنهان نمی کنم؟ یعنی ما در این دولت، در این حکومت همه چیزمان آشکار و شفاف است، سیاست شفاف سازی. چیزی از مردم پنهان نمی داریم. درسخن دیگر حضرت فرمود ما فقط اسرار نظامی را نمی گوییم. بقیه چیزها را با شما در میان می گذاریم. چون اسرار نظامی را نمی شود گفت. اینجوری با مردم بودند. عدالت ملازمش این است. با مردم راست بودن، با مردم صادق بودن، مردم را امین دانستن، مردم را فهیم دانستن، برای مردم کرامت قائل بودن.
جالب تر این است که حضرت می فرمایند ما به شما دروغ نمی گوییم. منتها تعبیر این است که: " لا کذبت کذبه"، کذبه در عربی بر وزن فعله است. واژه وقتی می رود بر وزن فعله، به معنای هیئت انجام شدن است، نوع انجام شدن و حالت انجام شدن است. یعنی هیچ نوع دروغی نمی گویند. دروغ مصلحتی و دروغ سیاسی و دروغ مدیریتی و دروغ حکومتی، هیچ نوع دروغی به شما نمی گویم. عدالت ملازمش این است. شما اگر این را از عدالت بگیرید، دیگر عدالت نیست. عدالت منهای اخلاق عدالت منهای روابط انسانی، عدالت نیست.
امیرمومنان(ع) داشتند از صفین بر می گشتند. سوار بر اسب بودند. یک شخصیتی آمد با امیرمومنان(ع) صحبت کنند درمورد عزاداری و کارها و مراسمی که می خواستند انجام بدهند. او پیاده بود و حضرت سواره. تا آمد شروع کند به صحبت کردن حضرت فرمودند اینطوری نمی شود. من سواره ام تو پیاده. بعدا می نشینیم با هم صحبت می کنیم. اینجور سخن گفتن ذلت است برای تو، هلاکت است برای من. عدالت اینجوری پیاده می شود. عدالتی که در آن کرامت مردم زیر پا گذاشته می شود، مردم تحقیر می شوند به اسم عدالت، این عدالت نیست این عین ظلم است. و این جور مناسبات فراوان داریم.

جامعه را نمی شود با بخشش اداره کرد، جامعه باید با عدالت اداره بشود(۲)
اولاً ببینیم نگاه ما اینطوری هست یا نه؟ ما هم افقیم با امیرمومنان(ع) در بحث عدالت یا هم افق نیستیم؟ عبارتی در نهج البلاغه هست؛ مردی آمد نزد حضرت که به تعبیر مرحوم شهید مطهری معلوم می شود که این فرد بسیار زیرک بوده است؛ چون سوال، سوال زیرکانه ای است. از حضرت سوال کرد: العدل افضل او الجود. عدالت بالاتر است یا بخشش؟ ما بین مردم پول پخش کنیم و فرض کنید که مثلاً ایثار کنیم و آدم های ضعیف و گرسنه و مثل اینها را با نهادهایی تحت پوشش قرار بدهیم؛ این بهتر است یا عدالت برقرار کنیم؟ مرحوم شهید مطهری حرفی می زنند که خیلی حرف خوبی است؛ می گویند که در نگاه اول، آدم که نگاه می کند با نگاه فردی، جود بالاتر است. وقتی شما از خودت می زنی که به یکی کمک کنی خیلی با ارزش است. ولی در نگاه دوم، با یک نگاه عمیق تر و با یک دید اجتماعی اینجوری نیست.
جود، بخشش، کمک کردن به دیگران از نظر فردی با ارزش است. شما یک ارزش و یک فضیلت انسانی خلق می کنید. ولی از نظر اجتماعی، سیاسی، حکومتی ننگ برای یک جامعه است. ننگ بر یک دولت است؛ ننگ برای یک حکومت است. یعنی چه؟ ببینید انسان باید کمک کند. این نباید ترک بشود. از نظر فردی نباید رها بشود. چون یک فضیلت انسانی است. همین که آدم به این کمال برسد که از خودش بگذرد و به دیگران بدهد؛ خیلی با ارزش است. نه برای آنها، برای من، در درجه اول. پس چرا باید چنین کاری صورت بگیرد و در چه وقت این کار باید صورت بگیرد و چه وقت باید شما به یک عده ای کمک مالی بکنید؟ در نگاه امیرمومنان(ع) زمانی باید این کار را بکنید که در جامعه ظلم هست. بی عدالتی هست. ضعف مدیریتی هست. آنها را باید حل کرد. لذا حضرت در جواب این فرد فرمودند که:
"العدل یضع الامور مواضعها والجود یخرجها من جهتها". عدالت هر چیز را می گذارد سر جایش. درحالی که جود مسائل و امور را از مجرای خودش خارج می کند. یعنی اگر جود لازم است در جامعه ای صورت بگیرد، نشانه این است که مسائل در مجرای خودش نیست. ظلم هست، بی کفایتی هست. ناتوانی هست. یک بیانی دارند امیرمومنان(ع) که "سوء التدبیر مفتاح الفقر". بدی مدیریت، کلید فقر است. یعنی شما در هر جامعه ای که فقر دیدید در درجه اول بگوئید آنجا سوء مدیریت است. در درجات بعد عوامل دیگر است. نمی خواهم عوامل دیگر را نفی بکنم. کلام امام هم این را نمی خواهد برساند. ولی در درجه اول، سوء مدیریت است. بنابراین اگر در جایی فقر هست، نابسامانی هست، عده ای گرسنه به سر می برند، قطعاً ظلم است. قطعاً بی کفایتی است. قطعاً سوء مدیریت است. در کلام حضرت باز در نهج البلاغه داریم که: "ما جاع فقیر"، فقیری گرسنه نماند "الابما متع به غنی" مگر ثروتمندی از او تمتع جست؛ بهره کشی کرد. مناسبات ظالمانه است که گرسنه ایجاد می کند.
نکته دوم این است که می فرمایند: "العدل سائس عام". عدالت یک تدبیر کننده و مدبر فراگیر است. همه را تحت پوشش قرار می دهد. "والجود عارض خاص" و بخشش و کمک های اینگونه یک پدیده عارضی و ویژه است. چهار نفر را می شود؛ اینجور تحت پوشش قرار داد. جامعه را نمی شود با جود اداره کرد. جامعه باید با عدالت اداره بشود. "فالعدل افضلهما و اشرفهما". بنابراین عدالت است که برترین و بالاترین است.

نمی شود کسی سخن از عدالت بگوید؛ اما آزادی ها را بخواهد بگیرد(۱)
اشاره: آقای مصطفی دلشاد تهرانی استاد دانشگاه و مدرس نهج البلاغه در گفتگوی تفصیلی با شجر پیرامون عدالت از نگاه امیرالمومنین(ع) نظرات خود را ارائه داده اند.مشروح این مصاحبه از نظر خوانندگان می گذرد.
شجر: دولتی سر کار آمده است که مدعی است خیلی از معیارهایش با حکومت حضرت علی(ع) منطبق است. آیا چنین چیزی حقیقت دارد و چگونه می توان ارزیابی از عملکرد دولت در نسبت با حکومت حضرت علی(ع) داشت؟
استاد دلشاد تهرانی: اگر بخواهیم ملاک را حضرت امیر (ع) قرار بدهیم و بعد خودمان را با ایشان بسنجیم، منطق خوبی است و اگر این زاویه دید ما باشد که امیرالمومنین(ع) کسی است که بالاترین تربیت شده پیامبر(ص) و جلوه قرآن هستند؛ از کلام خود حضرت امیر(ع) می توانیم استفاده کنیم.
یک نکته ای که برای ما حاصل می شود، این است که ما در حوزه های مختلف خودمان را به حضرت علی(ع) عرضه کنیم. یعنی سیاستمان، حکومتمان، مدیریتمان، زندگیمان، مناسباتمان، رفتارمان، اخلاقمان را با معیارهای حضرت علی(ع) بسنجیم.
مشخصاً اگر به آن نکته ای که اشاره کردید بپردازیم اولاً امیرمومنان(ع) که حکومت را که به دست گرفته، آن قدری که حکومت خودشان را پیش برده اند؛ در آن مناطقی که برنامه شان عمل شده – چون جاهایی دست امیرالمومنین(ع) نبود، دسترسی نبود، خارج از حیطه امیرالمومنین(ع) بود - اما آنجایی که حضرت در واقع برنامه حکومتیشان را اجرا کرده اند؛ حداقل این است که فقر را زدوده است. در نهج البلاغه حضرت یک تعبیری دارند؛ می فرمایند: "والبستکم العافیه من امری"، "من از عدالتم بر شما لباس عافیت، آسایش، رفاه پوشانیده ام". یعنی اگر در جایی عدالت پیاده شود؛ منتها با برنامه و برنامه صحیح و با نگاه درست و همه جانبه که امیرالمومنین(ع) هم این طور به عدالت نگاه می کرده اند، قطعاً بعد از مدتی فقر زدوده می شود. در روایت ائمه(ع) دیگر ما، مثلاً از امام کاظم (ع) حدیثی داریم که "لو عدل فی الناس لاستغنوا"، "اگر عدالت در بین مردم پیاده شود؛ همه بی نیاز می شوند و به رفاه و آسایش می رسند". ابن ابی شیبه از بزرگان و محدثین اهل سنت است که در 235 در گذشته است؛ کتابی دارد به نام "المصنف فی الاحادیث والآثار". آن وقت جالب این است که در آن کتاب حدیثی از امیرمومنان(ع) آورده است. حدیث این است که حضرت فرمودند: "ما اصبح احد بالکوفه"، "کسی در کوفه چشم باز نمی کند - حالا کوفه جایی هست که برنامه امام(ع) پیاده شده، جای دیگر هم همینطور است - روز را آغاز نمی کند "الا ناعما"، یعنی در نعمت است. "ان ادناهم منزله"، پائین ترین مردم از نظر منزلت، شغل، کار. یعنی پائین ترین فرد در جامعه "لیاکل الخبز"، نان گندم می خورد. "ویشرب من ماء الفرات" از آب گوارا استفاده می کند "و یجلس فی الظل"، سر پناه دارد؛ خانه دارد و جالب این است که در عمل، امیرمومنان(ع) بعد از مدتی که حکومتشان جلو رفته است؛ یک فقیر را که دیده اند؛ فریاد زده اند. چون فقیر نبوده است. حدیثی را مرحوم شیخ طوسی در کتاب "تهذیب الاحکام" آورده است. مرحوم شیخ حر عاملی هم به نقل از "تهذیب" آورده است؛ حدیث این است که امیرالمومنین(ع) یک روز در خیابان می رفته اند؛ که پیرمردی را دیدند که فقیر بود و دست نیاز دراز کرده بود. تا حضرت این صحنه را دیدند فریاد زدند: "ماهذا؟" "این چه بساطی است؟" اصحاب حضرت که با حضرت بودند گفتند: آقا این نصرانی است؛ مسلمان نیست. حضرت بیشتر فریاد زدند: که عجب! این جوان بوده؛ در این مملکت کار کرده است حالا که پیر شده شما رهایش کردید. "استعملتموه" از او بهره کشی کردید؛ حالا رهایش کردید. ببرید از بیت المال تأمینش کنید. اگر این یک امر عادی بود. یعنی 2 تا، 3 تا، 5 تا ... هرجایی وجود داشت که حضرت عکس العمل اینجوری نشان نمی داد. حضرت فریاد می زند با دیدن یک فقیر.
امیرمومنان(ع) بیش از هرچیز نسبت به عدالت اقتصادی حساس بودند
اما اینکه حضرت امیرالمومنان(ع) کمک می کرده است؛ دو وجه داشته است: یک وجه اینکه بالطبع امیرمومنان(ع) آمده اند و حکومت را به دست گرفته اند، به شدت در جامعه ظلم حاکم شده بود. تعبیری دارد حضرت در خطبه شقشقیه، خطبه سوم؛ می فرمایند که این حاکم شده بوده "کظه ظالم و سغب مظلوم". می فرماید: "من حکومت را پذیرفتم که اصلاً این را بهم بزنم" "لولا حضور الحاضر و قیام الحجه بوجود الناصر و ما اخذ الله علی العلماء ان لایغاروا علی کظه ظالم و لا سغب مظلوم". "اگر مردم اقبال نکرده بودند و اگر خداوند از عالمان پیمان نگرفته بود که بر سیری ظالمان و گرسنگی مظلوم سکوت نکنند؛ من حکومت را قبول نمی کردم." یعنی حکومت را قبول کردم که عدالت را پیاده کنم به ویژه عدالت اقتصادی. امیرمومنان(ع) بیش از هرچیز نسبت به عدالت اقتصادی حساس بوده اند. در عدالت اقتصادی هیچ کوتاه نیامده اند. در یک چیزهایی امیرمومنان(ع) مصلحت اندیشی کرده و یک قدری کوتاه آمده اند؛ ولی در عدالت اقتصادی و برپا کردن عدالت اقتصادی یک قدم عقب ننشسته اند.
پس حضرت حکومت را پذیرفته اند؛ اوضاع اینجوری بوده است. تبعیض بوده است که لازمة آن این است که اولش حضرت این اقدامات را بکنند؛ رسیدگی هایی از این دست انجام دهند. اما یک قدری که حکومت جلو رفته، دیگر حضرت تقریباًَ برنامه شان هرجا محقق شده؛ بساط فقر را جمع کرده است. ولی رسیدگی های مادی فقط جنبه سیر کردن ندارد؛ یعنی به هرحال در جامعه امیرمومنان(ع) جنگ هایی پیش آمده که عده ای شهید شدند، عده ای آسیب دیده اند. امیرمومنین(ع) وظیفه خودشان می دانستند که به آنها سر بزنند و دو کار انجام بدهند: یکی اینکه با دست پر به نزد آنها بروند؛ یعنی جای خالی سرپرست خانواده را برای آنها پر کنند. نه اینکه آنها فقیر بوده اند و نه اینکه گرسنه بودند؛ چون همه آنها را حضرت تأمین کرده بودند. بلکه شما ببینید نگاه حضرت در تأمین چیست؟ عبارت هایی که مثلاً در عهدنامة مالک اشتر هست؛ که چگونه نیازمندها، یتیمان، سالخوردگان، کسانی که از کار افتاده اند باید کاملاً تأمین بشوند. آنها را تأمین کرده بود. ولی به جای سرپرست خانواده می روند. هم درواقع رسیدگی های مادی ویژه می کنند که خلاء سرپرست پر بشود. هم رسیدگی های روحی و عاطفی. نه اینکه جامعه اینجوری بوده که اینها گرسنه بودند و امیرمومنان(ع) می رفته اند و می خواسته اند آنها را سیر کنند.
این نگاهی را که امیرمومنان(ع) به عدالت دارند؛ اول ما باید بیائیم و در جایگاه نگاه حضرت بنشینیم. ببینیم به عدالت چگونه باید نگاه کرد؟ اهمیتش چیست؟ بعد بیاییم و ببینیم امیرمومنان(ع) برای این عدالتی که خیلی برایش اهمیت قائل هستند و به خصوص عدالت اقتصادی و عدالت مدیریتی چه لوازمی راتعریف می کنند؟ چون اینها به هم مرتبط هستند. عدالت اقتصادی بدون عدالت مدیریتی امکان ندارد. چون اگر شما گفتید عدالت اقتصادی، عدالت اقتصادی را نمی شود با مدیران ضعیف محقق کرد. آدم هایی که سر جای خودشان نیستند؛ نمی توانند عدالت اقتصادی بر پا کنند؛ ولو اینکه بخواهند. اینها متصل به هم هستند. ما آن نگاه را باید بفهمیم. بعد باید ببینیم امیرالمومنین(ع) با چه مدلی این نگاه را دنبال می کردند. من یک جمله ای درمورد آن نگاه بگویم. بعد یک کمی در مورد آن مدل بگویم. آن وقت ما باید خودمان را با این نگاه و با آن مدل محک بزنیم.
سرداران بزرگ و نامداران سیاست(قسمت پایانی)
اگرچه درتاريخ بيش از همه ،درباره شاهان و فرمان روايان سخن مي رود، امّا نگفته پيداست که بسياري کارهاي مهم به سرانگشت تدبير وزيران و دلاوري و موقع شناسي سرداران و سياست مداران برجسته صورت ميگيرد. در تاريخ ايران نامداراني ازاين دست بيشمارند. دراين جا تنها بهشرح احوال و کارهاي برخي ازمشهورترين آنان ميپردازيم، کسانيکه يا خود صدر کارهاي بزرگ بودهاند يا به نوعي درحوادث مهم دخالت داشتهاند. بر آن شدم تا زمان انتخابات ریاست جمهوری به معرفی برخی از چهره ها و رجل سیاسی در تاریخ ایران بپردازم. امیدوارم این مکتوب مورد استفاده شما فرهیختگان قرار گیرد. لازم بتوضیح است که چینش و نظم رجال سیاسی را از بنیاد مطالعات ایران به امانت گرفته ام.
نتیجه گیری: سازمان جدید اخلاق و سیاست در اندیشه امام خمیني (رحمه الله علیه)
نجمه كيخا
فهم تغییراتی که امام خمینی در خصوص فهم عمومی مردم و نخبگان از اخلاق و سیاست انجام داده است، نیازمند فهم دقیق تمایزات و دگرگونی های جامعه ای است که وی در آن می زیسته است. چنانکه در الگوی روشی این پژوهش نیز مورد نظر بوده است، تحولات اجتماعی و فکری، در اندیشه امام و تغییراتی که وی ایجاد نمود موثر بوده است. حجم و وسعت این تحولات به حدی بوده است که تصور ایجاد تغییرات در اندیشه امام را تایید می نماید.
به لحاظ فکری، در طی جریان مشروطه مباحث فکری با اهمیتی مطرح گشت که نوع حکومت موجود و ساختارهای آن را به چالش طلبید و در عرصه حکومت دینی، جریان جدیدی به نام نواندیشی دینی را پدید آورد. از لحاظ اجتماعی، مشروطیت علیرغم ناکامی در اهداف خویش، وضعیت موجود ایران را به چالش طلبید و تا حدودی نیروی مردم را وارد دگرگونی های تاریخ معاصر ایران نمود و از این حیث آغازگر تحولات بزرگتری در تاریخ ایران گردید. چنانکه در فاصله کمی پس از آن نهضت ملی شدن نفت رخ نمود که حضور مردم در آن چشمگیرتر و دامنه آن فراتر از مرزهای ایران بود.
در کنار عوامل داخلی فوق، تحولاتی که در عرصه بین الملل اتفاق می افتاد به جهت فناوری های روز جهان، تاثیرات غیر قابل انکاری بر تمامی کشورها بر جای می نهاد به گونه ای که بر حاکمیت کشورها و استقلال آنها، بر خلاف گذشته، اثرات فراوان می نهاد. مهمترین اثر این وضعیت در انتقال اندیشه ها و پدیده های مادی و معنوی جدید همچون نحله های فکری جدید، نظریات فکری نو و اختراعات مادی به کشورها بود که اوضاع داخلی آنها را دچار دگرگونی می ساخت. استعمار نیز که سال ها قبل از این آغاز شده بود، در این برهه شکل جدیدتری به خود گرفته بود بگونه ای که بیش از تخریب منابع مادی کشورها، بر بعد معنوی و فکری آنها تاثیر می نهاد از سویی به دلیل منابع نفتی عظیم منطقه و نیاز بیشتر کشورهای صنعتی به این منبع، حضور آنها جدی تر، ماندگارتر و وسیع تر گشته بود.
دو عامل شاه و نیروهای بیگانه مانند روسیه، انگلیس و امریکا در تعیین خط مشی داخلی کشور تاثیر گذار بودند. تحولاتی که به جهت دگرگونی های بین المللی بر ایران تاثیر می نهاد نیز عمدتا ناشی از کشورهای بزرگ نامبرده بود. امام خمینی چنانکه در سخنرانی ها و نوشتجات وی برجای مانده است، از وضعیت سیاسی - اجتماعی و فکری موجود در کشور ناراضی بود و علت را ناشی از دو نیروی فوق می دانست. با این وجود تا سال 1342، مخالفت علنی با شاه ننمود بلکه بگونه ای وی را موعظه می کرد. کشف اسرار نشان می دهد که امام علیرغم اینکه حکومت دینی را مطلوب می داند، از باب ضرورت به حکومت سلطنتی رضایت می دهد اما از شاه می خواهد که رویه خود را اصلاح کند. پس از سال 1342، بویژه در سال های تبعید، نظریه ولایت فقیه امام ارائه می شود و امام به مخالفت علنی می پردازد. این مساله نه تنها به جهت ناامیدی امام از اصلاح شاه صورت گرفت، بلکه امام احساس خطر جدی تری نمود که از ناحیه ضرر به اسلام بود. امام احساس نمود که شاه و حامیان خارجی او به مخالفت با اسلام برخاسته اند. از نظر امام خمینی مخالفت با اسلام به معنای تباهی کشور در همه زمینه ها است و در این شرایط اصلاح فایده ای ندارد زیرا اصلاح در چارچوب اسلام صورت نمی گیرد.
گسترش مکاتب الحادی همچون کمونیسم که در ایران نیز طرفدارانی یافته بود و مکتب لیبرالیسم با مبانی مورد نظر غرب که در لوایح انقلاب سفید شاه نیز تا حدی نمود یافته بود، امام را نسبت به حکومت شاه که به دلیل خودمختاری و استبداد نسبت به ملت و دست نشاندگی نسبت به امریکا، تنها از آمریکا فرمان می گرفت و با کشوری مانند اسرائیل که دشمن درجه یک مسلمانان قلمداد می شد پیمان همکاری امضا می نمود، بدبین و نا امید نمود و به مخالفت جدی با وی واداشت.
امام از این زمان به بعد، در عمل و نظر تلاش می نمود تا حقانیت و کارامدی اسلام را در عرصه های گوناگون نشان دهد و ثابت کند که آنگونه که به غلط تبلیغ می کنند و روحانیون را از پرداختن به مسائل سیاسی نهی می نمایند، اسلام دینی جامع است و تنها در عبادات و اخلاقیات خلاصه نمی گردد بلکه تمامی احکام اسلام به امور اجتماعی و سیاسی نظر دارد و اساسا تمامی امور اخلاقی در اسلام، سیاسی است . این مسأله همچنین برای نشان دادن و ارائه بدیلی در مقابل حکومت موجود صورت می گرفت. از نظر امام مبارزه با نفس درون برای تهذیب اخلاق ناکافی است، بلکه برای موفقیت در این امر، بیرون نیز باید اصلاح شود و لذا پرداختن به بهبود امور اجتماعی نیز همان قدر اهمیت دارد که مراقبه و محاسبه از نفس و باطن اهمیت دارد.
امام خمینی، هدف از خلقت بشر و راهنمایی انبیا را رسیدن انسان ها به کمال و سعادت می داند. سعادت نیز با تلاش در دو عرصه عقل عملی و نظری حاصل می آید. بنابراین اخلاق و سیاست که جزئی از حکمت نظری هستند، به یک میزان در سعادت بشر تاثیر گذارند. از یکسو سیاست در ایجاد محیطی برای رشد اخلاقیات تاثیر دارد و از سوی دیگر اخلاق معیارهای انجام صحیح اعمال را در اختیار ما می نهد و در تمامی امور ساری می گردد.
تصرف بزرگ امام خمینی نشان دادن جامعیت اسلام در عرصه های سیاسی و غیر سیاسی بود و اینکه این امور چنان درهم تنیده اند که تفکیک آنها از یکدیگر ناممکن است. این مساله سبب می شود تا امام بیش از تاکید بر تقدم اخلاق بر سیاست، از تعامل این دو با یکدیگر سخن بگوبد. امام دامنه شمول فقه را بسیار گسترده می دید بگونه ای که آنرا جایگزین حکمت عملی و در بر دارنده اخلاق و سیاست می دانست. اوج این پیوند در نظریه ولایت فقیه امام نمایان می گردد که برخاسته از مبانی عقلی و دینی است و شایستگی سیاسی و اخلاقی را به یک میزان در تعیین ولی فقیه موثر نشان می دهد. ابداعات امام را بویژه در مقایسه وی با سایر جنبش ها، گروه ها و جریانات معاصر می توان دریافت. تجربه مشروطیت، نهضت ملی شدن نفت، گروههای ملی گرا، کمونیستی و سایر گروهها و شخصیت های فعال در آن زمان تاثیر بزرگی را که امام بر اخلاق و سیاست نهاد را نشان می دهد و این تاثیر توسط هیچ یک از عناصر پیش گفته فراهم نیامد.
از آنجا که امام، پس از سال 1342 ، وجهه ای انقلابی گرفته بود، روی سخن او تنها به حاکمیت نبود بلکه تمامی افراد جامعه را مورد خطاب قرار می داد و برخلاف گذشتگان، در درس های اخلاقی خویش، در کنار شیوه های درونی، راه های مبارزه با استبداد بیرونی را نیز آموزش می داد. از همین رو رژیم شاه درس های اخلاق وی را تعطیل نمود. امام توانست بر خلاف هنجار زمانه خویش که سیاست را امری بشری و عقلی و در نتیجه غیر دینی معرفی می نمود، بدیل شایسته ای به نمایش بگذارد که این اندیشه را بکلی نفی می نمود.
تاسیس حکومت اسلامی که مبتنی بر دیدگاه های بدیع فقهی امام بود، عرصه ای جدید را برای امام فراهم نمود تا همزیستی اخلاق و سیاست را در متن حیات اجتماعی و سیاسی جامعه پیاده نماید و برابری اخلاقی در شیوه زندگی را در طبقات مختلف جامعه در معرض دید بگذارد. توصیه امام به مسئولین در مورد انتقاد پذیری، ساده زیستی، نفی اخلاق کاخ نشینی و غیره از این قبیل است.
بنابراین امام خمینی توانست در هنجارهای موجود در زمینه اخلاق و سیاست تغییر ایجاد نماید و ترکیبی از آن دو ارائه نماید که تا آن زمان ارائه نشده بود. این تغییر مبتنی بر الویت نقش مردم در تغییرات سیاسی و استفاده از سیاست و ارائه راه های سیاسی در کنار شیوه های اخلاقی در بهبود اوضاع بود.
بنقل ازکتاب مناسبات اخلاق و سياست در انديشه اسلامي، قم: پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامي،
سرداران بزرگ و نامداران سیاست(7)
اگرچه درتاريخ بيش از همه ،درباره شاهان و فرمان روايان سخن مي رود، امّا نگفته پيداست که بسياري کارهاي مهم به سرانگشت تدبير وزيران و دلاوري و موقع شناسي سرداران و سياست مداران برجسته صورت ميگيرد. در تاريخ ايران نامداراني ازاين دست بيشمارند. دراين جا تنها بهشرح احوال و کارهاي برخي ازمشهورترين آنان ميپردازيم، کسانيکه يا خود صدر کارهاي بزرگ بودهاند يا به نوعي درحوادث مهم دخالت داشتهاند. بر آن شدم تا زمان انتخابات ریاست جمهوری به معرفی برخی از چهره ها و رجل سیاسی در تاریخ ایران بپردازم. امیدوارم این مکتوب مورد استفاده شما فرهیختگان قرار گیرد. لازم بتوضیح است که چینش و نظم رجال سیاسی را از بنیاد مطالعات ایران به امانت گرفته ام.
محمّد مصدّق
(1261ه1346-ش/1966-1879م)
محمّدمصدّق (مصدّق السلطنه) از مردان نامدار سياسي ايران در قرن اخير است. پدرش از درباريان ناصرالدين شاه و از طرفداران اميرکبير و مادرش نوه عبّاس ميرزا وليعهد فتح علي شاه قاجار بود. وي درجواني به تحصيل دانش هاي جديد پرداخت و دوره مدرسه سياسي را که تازه داير شده بود گذراند. زندگي سياسي او از همان زمان با شرکت در فعّاليت هاي مشروطه خواهان آغاز گرديد. در انتخابات اولين دوره مجلس شوراي ملّي، مصدّق از اصفهان به نمايندگي انتخاب شد امّا چون سي سال تمام نداشت مطابق قانون به مجلس راه نيافت.
در زمانيکه مجلس شوراي ملّي به توپ بسته شد و دوران استبدادصغير فرا رسيد، وي به اروپا رفت و پس از چند سال با گرفتن درجه دکتراي حقوق از دانشگاه نوشاتل سوئيس به ايران بازگشت وبه تدريس درمدرسه علوم سياسي پرداخت. در همين دوران، دکتر مصدّق همراه با علي اکبر دهخدا درحزب اعتدالي که از احزاب مترقّي زمان بود فعاليت داشت و درمقامهاي وزارت دارائي و استانداري فارس و وزارت امورخارجه خدمت کرد. پس از کودتاي سوّم حوت 1299ش، وي از اجراي فرمان حکومت سيدضياء الدين سرپيچي کرد و مدّتي، تا سقوط حکومت او، در ميان عشاير جنوب به سر برد.
مقارن به قدرت رسيدن سردار سپه مصدّق، که نماينده پنجمين دوره مجلس شوراي ملّي بود، با تغييرسلطنت مخالفت کرد زيرا معتقد بود که سردار سپه درمقام نخست وزيري بهتر ميتواند به کشور خدمت کند.دردوران سلطنت رضا شاه، مصدّق در ملک شخصي خود احمد آباد بدور از فعاليتهاي سياسي بسر برد وچندي نيز به صورت زنداني دربيرجند بود. درسال 1322ش/1943م، مردم تهران او را به عنوان نماينده اوّل خود به چهاردهمين دوره مجلس شوراي ملي فرستادند. به پيشنهاد وي قانون ممنوعيت مذاکره براي دادن امتياز نفت تا زمان حضور نيروهاي بيگانه در ايران در اين دوره به تصويب رسيد. در دوره شانزدهم مجلس نيز نماينده تهران بود و مخالفت مؤثّرخودرا باتصويب قرارداد الحاقينفت، معروف به قراردادگَس-گلشاييان، ادامه داد. با تصويب قانون ملي شدن صنعت نفت در مجلس شانزدهم و پذيرفتن مقام نخست وزيري دوره تازه اي از زندگي سياسي دکتر مصدّق آغاز شد.
وي براي دفاع از حقّ ايران به ملّي کردنصنعت نفت در شوراي امنيت سازمان ملل متّحد حضور يافت. علاوه برآن، درجلسات ديوان دادگستري بين المللي لاهه نيز شرکت کرد و ضمن تشريح تخلّفات و دخالت هاي شرکت نفت ايران و انگليس در امور داخلي ايران به ردّ صلاحيت اين ديوان براي رسيدگي به شکايت دولت انگيس پرداخت. وي به عنوان مظهر ايستادگي کشوري کوچک در برابر يکي از نيرومند ترين دولت هاي جهان شهرتي جهاني يافت. نشريه تايم (Time)امريکا وي را در سال 1951 به عنوان مرد سال برگزيد.
امّا در نيمه دوّم نخست وزيري مصدّق، بامحروم شدن ايران ازعوايد صدور نفت، ضعف روز افزون خزانه دولت، و افزايش نفوذ و فعّاليت هاي حزب توده، کشمکش هاي سياسي ميان شخصيّت ها و نيروهاي سياسي در ايران بالاگرفت. هنگامي که، در تيرماه 1331ش/1952م، محمّدرضا شاه با واگذاري وزارت جنگ به او مخالفت کرد مصدق استعفاداد. امّا تظاهرات گسترده مردم به نخست وزير بعدي، احمد قوام، قوام السّلطنه، فرصت انجام کاري نداد و مصدّق بار ديگر مأمور تشکيل دولت شد.
وي با اخذ اختيارات قانون گزاري از مجلس هفدهم به تدوين قوانيني در زمينه هاي گوناگون دست زد. تقاضاي او براي تمديد اين اختيارات با مخالفت شماري از نمايندگان مجلس، از جمله برخي از اعضاي اوّليه جبهه ملّي روبرو شد. افزايش اختلافات با دربار و برخي رهبران روحاني ازسويي، و با مجلس هفدهم از سوي ديگر، او را، با وجود مخالفت برخي از مشاوران نزديکش، به برگزاري يک همه پرسي و صدور حکم انحلال مجلس کشاند. محمدرضاشاه، نگران ازگسترش نفوذ حزب توده، کاهش اختيارات خود در ارتش و ناتواني دکتر مصدّق به حلّ بحران نفت، فرمان عزل دکتر مصدق و نخست وزيري سرلشگر فضلالله زاهدي را صادر کرد و، پس از امتناع مصدّق از به رسميت شناختن فرمان، کشور را ترک گفت.
در پي شورشي که با همکاري برخي از افسران ارتش و شماري از رهبران مذهبي و نيروهاي هوادار شاه رخ داد زاهدي زمام امور را به دست گرفت و دکترمصدّق و برخي از همکاران او را به دادگاه نظامي کشاند. در دادگاه مصدّق به سه سال زندان محکوم شد و پس از پايان دوران زندان در ملک شخصي خود، احمد آباد، تحت نظر بود و جز تني چند ازخويشان اجازه ملاقات با او را نداشتند. دکتر مصدق مردي وطن دوست و سرسخت بود و استقلال ايران را در برقراري موازنه منفي نسبت به دو همسايه قدرت مند ايران مي دانست. براي نام و اعتبار خود در ميان مردم اهميّتي خاص قائل بود و تا پايان زندگي به باورها و اعتقادات سياسي خود پایبند ماند.
سرداران بزرگ و نامداران سیاست(6)
اگرچه درتاريخ بيش از همه ،درباره شاهان و فرمان روايان سخن مي رود، امّا نگفته پيداست که بسياري کارهاي مهم به سرانگشت تدبير وزيران و دلاوري و موقع شناسي سرداران و سياست مداران برجسته صورت ميگيرد. در تاريخ ايران نامداراني ازاين دست بيشمارند. دراين جا تنها بهشرح احوال و کارهاي برخي ازمشهورترين آنان ميپردازيم، کسانيکه يا خود صدر کارهاي بزرگ بودهاند يا به نوعي درحوادث مهم دخالت داشتهاند. بر آن شدم تا زمان انتخابات ریاست جمهوری به معرفی برخی از چهره ها و رجل سیاسی در تاریخ ایران بپردازم. امیدوارم این مکتوب مورد استفاده شما فرهیختگان قرار گیرد. لازم بتوضیح است که چینش و نظم رجال سیاسی را از بنیاد مطالعات ایران به امانت گرفته ام.
سيّد جمالالدين اسدآبادي
(1314-1254ه/1898-1838م)
سيّدجمالالدين پُرآوازه ترين متفکّر اجتماعي و مردسياسي مشهور قرن گذشته است. وي در بسياري از وقايع مهّمکشورهاي مشرق زمين ازهند تا مصر دست داشت. مسلمانان را به اتّحاد برضدّ اروپاييان فرا ميخواند و ايشان را به فراگرفتن علوم جديد و پشتيباني از حکومت مشروطه و قانون و آزادي خواهي تبليغ مي کرد. از اين راه هم دوست داران و طرفداران پُرشوري يافت که او را بزرگترين فيلسوف شرق و وطن پرست و آزادي خواه سترگ ناميده اند، و هم دشمناني پُرکين که او را آشوبگري جاه طلب دانستهاند. بسياري نکات درباره زندگي سيدجمال الدين در پرده ابهام است. آيا او متولد اسدآباد همدان بوده يا در اسعد آباد نزديک کابل درافغانستان زاده شده و نسبش به سيدعلي محدّث مشهور تِرمَذي مي رسد؟ بعضي براين عقيده اند که او با دعوت مسلمانان به اتّحاد مي خواسته است خود را تنها مسلمان و نه ازمليّتي خاص بشمارد و نيز با تکيه بر اصل و نسب افغاني به خشنود کردن طرفداران سنّي مذهب خود دست زده است. وي مقالاتش را به نام سيّدجمالالدين افغاني امضا ميکرد.برپايه تحقيقات معتبر مي توان گفت که سيّدجمال الدين در سال 1254 ه/1838م درخانواده شيعه ساکن اسدآباد همدان متولد شده است.
وي درجواني علوم ديني را درقزوين و تهران فراگرفت و سپس دوازده سال درهند اقامت کرد. درآن روزگارسرزمين هندمستعمره انگليس بود و به همين جهت سيدجمال الدين فرصت يافت که با بسياري ازمسائل سياسي در آن جا آشنا شود و استعمار را با چهره هاي گوناگون از نزديک ببيند. نخستين آراء او درمخالفت با اروپاييان از همان زمان ارائه شد.وي آنگاه به مصر رفت و با خطابههاي آتشين مسلمانان را به اتّحاد و مقاومت دربرابر بيگانگان فراخواند. جنجالي که از آن پس ايجاد شد او را ناچار از ترک مصر و عزيمت به استانبول کرد. درآن جا نيز علماي مذهبي که ازسخن راني هاي او ناراضي بودند تکفيرش کردند و به فرمان سلطان عثماني اخراج شد.
پس از آن باز به مصر رفت و نزديک دوسال دردانشگاه الازهر قاهره به تدريس پرداخت. آشنايي وي با شيخ محمّد عَبدُه دانشمند و متفکّر بزرگ اجتماعي مصر درهمين زمان اتفاق افتاد.نوشته اند که وي نه سال ديگر در قاهره ماند و لژ فراماسوني يا انجمن وطني را درآن جا بنيان نهاد که سيصدنفر عضو داشت. دراين جا نيز سيدجمال مردم را برضدّ حکومت که دست نشانده انگليس بود بر مي انگيخت و همين موجب اخراج او از مصر شد. دوباره به هند بازگشت و درحيدرآباد دَکَن مي زيست که شورش سپاهيان مصر به سرکردگي اعرابي پاشا آغاز شد و به بمباران اسکندريه و جنگ تَلّ الکبير و اشغال نظامي مصر به وسيله نيروهاي انگليس انجاميد. بعدها خودگفت که در شورش سپاهيان مصر دست داشته است. در سال 1300ه/1882م، سيّد که باز از هند اخراج شده بود چندي به لندن و از آن جا به پاريس رفت. درپاريس با شيخ محمّدعَبدُه که او نيز از مصر تبعيد شده بودميزيست و دراين مدت دو يار همفکر به انتشار روزنامه عُروَة الوُثقي به زبان عربي پرداختند.
شيخ محمّد عَبدُه رساله ردّ نيچريه را که سيدجمال الدين نوشته بود به نام ردّ علي الدهريون به عربي ترجمه کرد و بسياري از اطلاعات درباره سيد را در مقدّمه رساله خود گنجاند. درسال 1303ه/1885م، ناصرالدّين شاه از سيّدجمال الدين دعوت کرد که به تهران بيايد. وي دراين زمان چهارماه در خانه حاج محمّدحسن امين الضرب اصفهاني زيست و مردم را به آزادي خواهي و مشروطهطلبي دعوت کرد. پس از آن سفري به روسيه رفت و هنگامي که ناصرالدين شاه درآلمان بود پس از ديدار با سيّد باز او را به تهران فراخواند. درسفري که سيّدبه ايران کرد، تبليغات خودرا بر ضد اروپاييان شدّت داد و مردم را به اطاعت از يک خليفه براي همه مسلمانان خواند و باز خشم ناصرالدين شاه را برانگيخت. پس از چندي سيّد را که درحضرت عبدالعظيم آشکارا برضدّ شاه سخن راني ميکرد زيرنظرمأموران به خانقين واز آن جا به بصره تبعيدکردند. درمدّت اقامت دربصره بود که سيدعلياکبرفال اسيري او را واشت تا نامه اي به حاج ميرزا حسن شيرازي بنويسد و از او برضدّ امتياز توتون وتنباکو فتوا بخواهد. سلطان عثماني، به خواست ناصرالدين شاه، سيّدجمال را از بصره اخراج کرد. سيّد به لندن رفت و اين بارمدّتي درمنزل ميرزا ملکَم خان، که به واسطه تقلّب درامتيازلاتاري موردخشم ناصرالدين شاه قرارگرفته و معزول شده بود، ماند. دراين مدّت سيّد در روزنامههاي قانون و ضياء الخافقين مقالات تندي بر ضدّ ناصرالدين شاه مينوشت و مردم را به شورش تحريک مي کرد. پس از چندي سلطان عبدالحميد، او را به استانبول دعوت کرد و در قصرسلطنتي خود ساختمان مجللي را بدو اختصاص داد. درهمينجا بودکه سيّدبا ايرانيان مخالف ناصرالدين شاه ديدارميکرد از جمله با ميرزا رضاي کرماني که سرانجام ناصرالدين شاه را در صحن شاه زاده عبدالعظيم به ضرب گلوله کشت و در اعترافات خود به صراحت گفت که سيدجمال الدين دستور اين کار را داده است. دربار ايران از سلطان عثماني خواست که سيّد را تحويل دهد. اما سلطان به اين بهانه که سيّد ايراني نيست از تسليم او سرباز زد. نزديک به يک سال پس ازکشته شدن ناصرالدين شاه، سيّد را به امر سلطان عبدالحميد مسموم کردند يا به قولي بر اثر سرطان فک درگذشت. اواخر سال 1363ه/1943م، دولت افغانستان با موافقت دولت ترکيه استخوان هاي سيد را طيّ تشريفات مجلّل به کابل انتقال داد.
سرداران بزرگ و نامداران سیاست(5)
اگرچه درتاريخ بيش از همه ،درباره شاهان و فرمان روايان سخن مي رود، امّا نگفته پيداست که بسياري کارهاي مهم به سرانگشت تدبير وزيران و دلاوري و موقع شناسي سرداران و سياست مداران برجسته صورت ميگيرد. در تاريخ ايران نامداراني ازاين دست بيشمارند. دراين جا تنها بهشرح احوال و کارهاي برخي ازمشهورترين آنان ميپردازيم، کسانيکه يا خود صدر کارهاي بزرگ بودهاند يا به نوعي درحوادث مهم دخالت داشتهاند. بر آن شدم تا زمان انتخابات ریاست جمهوری به معرفی برخی از چهره ها و رجل سیاسی در تاریخ ایران بپردازم. امیدوارم این مکتوب مورد استفاده شما فرهیختگان قرار گیرد. لازم بتوضیح است که چینش و نظم رجال سیاسی را از بنیاد مطالعات ایران به امانت گرفته ام.
خواجه نظام الملک طوسي
(485-408ه/1092-1017م)
خواجه نظام الملک وزير مقتدر و سياستمدار بزرگ ايراني است که بخشي بزرگ از عظمت و قدرت دربار الب ارسلان و ملکشاه سلجوقي زاده تدبير و تيزهوشي او در اداره امور قلمرو ايشان بود. يکبار وقتي ملکشاه از سر خشم بهاو پيام فرستاد که: «مي خواهي بفرمايم که دولت از پيش تو برگيرند؟» خواجه پاسخ داد «دولت آن تاج بر اين دولت بسته است. هرگاه اين دولت را برداري آن تاج را بردارند.»
خواجه که نام کوچک او حسن پسر علي بود در نوغان يکي از روستاهاي طوس، در خانوادهاي فقير بهدنيا آمد. درهمان زادگاه خويش قرآن آموخت و سپس در شهرهاي ديگر خراسان، چون طوس و مرو و نيشابور، زبان عربي و علوم ديني و فقه شافعي را فراگرفت. از هوشمندي وي بسيار گفته اند. هنگامي که بيش از بيست سال نداشت دبيري تمام و شايسته بود و توانست به درگاه چُغري بيک، برادر طُغرُل، راه يابد و اندکي بعد در دوران حکومت ارسلان وزير و همه کاره او شود. وزارت خواجه نظام الملک درتمام دوران حکومت الب ارسلان و ملکشاه سلجوقي ادامه يافت و بيش از سي سال به درازا کشيد. وي نه تنها درکار سياست و تدبير امور ديوان و رسيدگي به ولايات توانا بود، بلکه ترتيب و اداره سپاه را نيز مستقيماً زير نظر داشت و درجنگ ها خود همراه پسران و غلامانش درخطّ مقدّم ميجنگيد و مردانه با خطر روبرو ميشد.
دوازده پسر، دامادان و پيوستگان بسيار او همه شغل هاي مهم را برعهده داشتند و از اين طريق قدرت او را در سرتاسر حکومت پهناور سلجوقيان تحکيم ميکردند. قلمرو حکومت سلجوقي درزمان وزارت خواجه نظام الملک از سرحدات چين تا درياي مديترانه بود. اداره چنين سرزمين وسيعي نشان اهميّت موقع و مقام خواجه نظامالمللک است. وي مردي مذهبي و معتقدي سختگير بود. علما و روحانيان و شيوخ را گرامي ميداشت و به دستگیری از مستمندان مي پرداخت. مدرسه هاي بزرگ نظاميه در شهرهاي نيشابور، بغداد، بصره، اصفهان، بلخ، هرات، مرو و موصل بنا کرد که مهمترين آن ها در نيشابور و بغداد بود. وي نخستين کسي است که نظام نويني در اين مدارس بنيان گذاشت. تهيه محل سکونت براي مدرّسان و دانشجويان و پرداخت هزينه زندگي آنان و ايجاد موقوفاتي که از درآمد آن ها مخارج لازم تأمين شود از ابتکارهاي اوست. امام محمّد غزالي از برجسته ترين پرورشيافتگان نظاميه نيشابور است که خود به مقام رياست نظاميه بغداد رسيد.
امّا اين مدارس اختصاص به نشر فرهنگ اسلامي براساس فقه شافعي داشت و از همين رو آن چه در آن ها تدريس ميشد بهتدريج عرصه انديشه علمي را تنگ کرد و به کنار زدن فلسفه و علوم عقلي و ردّ و انکار آن انجاميد. شيعيان و اسماعيليان سخت مورد نفرت و سختگيري خواجه بودند و هرانديشهجز آنچه او مي پسنديد بدديني و مستحقّ تکفير و مرگ شناخته ميشد.
وزارت خواجه مقارن اوج قدرت فداييان اسماعيلي است که بيش از همه از مخالفت وزير صدمه مي ديدند و بهمين جهت سخت با او مبارزه ميکردند. سرانجام نيز در سفري که خواجه در پي ملکشاه سلجوقي به سوي بغداد ميرفت او را در نزديکي کرمانشاهان به ضرب خنجر از پاي درآوردند. اندکي بعد، پسر او نيز در بغداد به همين سرنوشت دچار شد. امّا خواجه چنان اساس محکم و قدرتمندي نهاده بود که فرزندان و بستگان او با همه دشمني بدخواهانشان تا مدت ها همچنان در دستگاه چند سلطان ديگر سلجوقي بر سر مقام هاي مهم ماندند.
خواجه نظام الملک نه تنها سياستمداري چيره دست بلکه نويسنده اي توانا نيز بود. وي درسال هاي آخر زندگي خود سيرالملوک را که به سياست نامه مشهور گرديده است نوشت. اين کتاب که در پنجاه فصل نوشته شده گوشه هايي از وضع حکومت و سازمان اداري و طبقات اجتماعي و آداب و رسوم آن روزگار را روشن ميکند. مطالب آن نمودار طرز فکر و آراء خواجه نظام الملک درباره امور سياسي آن زمان است. مصلحت مُلک و ملّت در نظر او نابود کردن پيروان مذاهب ديگر و يکسان کردن انديشه و عقايد همگان است. به گمان او هر آن کس که در مقابل خلافت عبّاسي بايستد بددين است ولو آن که يعقوب ليث صفّاري باشد.
بااين همه، به گفته او «مُلک با کفر بپايدو باظلم نپايد.» اعتقاد مذهبي خواجه بهعدالت او را واميداشت که به سلطان سلجوقي درباره انواع ستمها و بي حرمتي هايي که کارگزاران حکومت برعامه مردم روا ميداشتند هشدار دهد و از بي عدالتيهاي فرصت طلبان پرده بردارد. امّا خواجه نظام الملک خود نيز، در آغاز کار، از فرصت طلبي به دور نماند و از ستم به بيچارگان و خوردن مال آنان واهمه نکرد. نزديک شدن او به سلجوقيان که مردمي بيابانگرد بودند و از آداب سياست و اداره مردم به گفته خودشان هيچ نميدانستند و وادارکردن ايشان به کشتن وزيري چون عميدالملک کُندُري که از ايرانيان دانشمند و آزاده بود همه حاکي از جاه طلبي و بلندپروازي اوست. از قولش نقل کرده اند که به هنگام جواني و گمنامي روزي در مسجدي نابينايي را ديد که اندوخته اش را در گوشه اي پنهان کرده بود. در غيبت نابينا اندوخته اش را ربود و اسباب خواجگي فراهم ساخت.
سرداران بزرگ و نامداران سیاست(4)
اگرچه درتاريخ بيش از همه ،درباره شاهان و فرمان روايان سخن مي رود، امّا نگفته پيداست که بسياري کارهاي مهم به سرانگشت تدبير وزيران و دلاوري و موقع شناسي سرداران و سياست مداران برجسته صورت ميگيرد. در تاريخ ايران نامداراني ازاين دست بيشمارند. دراين جا تنها بهشرح احوال و کارهاي برخي ازمشهورترين آنان ميپردازيم، کسانيکه يا خود صدر کارهاي بزرگ بودهاند يا به نوعي درحوادث مهم دخالت داشتهاند. بر آن شدم تا زمان انتخابات ریاست جمهوری به معرفی برخی از چهره ها و رجل سیاسی در تاریخ ایران بپردازم. امیدوارم این مکتوب مورد استفاده شما فرهیختگان قرار گیرد. لازم بتوضیح است که چینش و نظم رجال سیاسی را از بنیاد مطالعات ایران به امانت گرفته ام.
خاندان نوبختي
نوبخت، ستاره شناس بزرگ دربار منصور دوّمين خليفه عبّاسي، ايراني و زَرتُشتي بود. فرزندان او، همه مردمي دانشمند و صاحب نام بيش از سه قرن، با احترام تمام در بغداد زيستند وصاحب آثار و مقام هاي مهم حکومتي و مذهبي گرديدند. نوبخت، در زندان اهواز، سقوط اُمويه و بهقدرت رسيدن عبّاسيان را پيش بيني کرده بود. منصور که بعدها دوّمين خليفه عبّاسي شد نيز در آن زندان بود. اين آشنايي سبب شد که پس از روي کار آمدن عبّاسيان، منصور که به احکام نجوم اعتقاد بسيار داشت نوبخت را به دربار خود خواند. نوبخت و پسرش در حضور خليفه، اسلام آوردند و منصور پسر نوبخت را، که نامهاي ايراني متعدّد داشت، ابوسهل ناميد. نوشته اند که منصور بناي پايتخت خود، شهر بغداد، را در ساعتي آغاز کرد که نوبخت و پسرش از روي احکام نجوم برگزيده بودند.
ابوسهل تا زمان خلافت هارون الرشيد نيز ميزيست و از نديمان و مشاوران مهمّ دستگاه خلافت بود. وي دانستني هاي نجومي بسياري از کتاب هاي دوران شاهنشاهي ساساني گرد آورده بود و بسياري از آن ها را از زبان پهلوي به عربي برگرداند. فرزندان متعدّد و نوادگان ابوسهل نوبخت تا اوايل قرن يازدهم ميلادي ميزيستند و از بين ايشان علما و محدّثان و اديبان و نويسندگان نامي برخاسته اند. خاندان هايي چون نوبختي ها در واقع از عوامل شکوفايي و عظمت فوق العاده فکري و فرهنگي دوران اول خلافت عبّاسي بودند. ترجمه و تأليف آثار مهمّ علمي و ادبي و همچنين حمايت و نشر آثار شاعراني چون ابونُواس ايراني الاصل، که در اشعار عربي خود به آساني کلمات فارسي را مي آورد، از آن جمله است. فضل بن نوبخت، متکلّم و منجّم بزرگ ايراني از افراد اين خاندان، در زمان هارون الرشيد خزانه دارکتاب هاي فلسفي دربار خلافت بود و کتابهايي درحکمت اِشراق و فلسفه ايران قبل از اسلام از پهلوي به عربي برگرداند.
خاندان نوبخت اعتقادات شيعي داشتند و هنگامي که، در سال 260ه/873م، امام حسن عسکري(ع) يازدهمين امام شيعيان درگذشت، خاندان نوبخت از متولّيان و رؤساي فرقه اماميه بودند. مشهور ترين ايشان در اين زمان ابوسهل (دوّم) نوبخت، فقيه و متکلّم بزرگ، بود که دردربار خليفه نيز شغل مهمّ اداري و ديواني داشت. تأليفات وي، که شيخالمتکلّمين خوانده ميشد، در دفاع از فرقه شيعه اماميه (دوازده امامي) و ردّ ساير مذاهب موجب شد که مذهب شيعه با وجود خطرهاي عظيمي که موجوديت آن را تهديد ميکرد برجاي ماند. وي که مردي ميانه رو و صلاح انديش بود توانست چندگاهي قَرمَطيان را که شيعياني تند رو بودند از کانون خلافت دور کند. نيز هنگامي که حسين منصور حلاّج اهداف و نظرهاي سياسي خود رابراي او آشکار و او را دعوت به همکاري با خود کرد ابوسهل با افشاي اسرار او را به کشتن داد. مسئله غيبت امام دوازدهم نيز از سوي ابوسهل نوبخت عنوان گرديد. نايبان امام غايب در مدّت غيبت صغري وجوه اهدايي پيروان را به نام او دريافت ميداشتند و به ادّعاي خود به مهر و امضاي امام غايب ميرساندند. ابوالقاسم حسين بن روح نوبخت، از همين خانواده، سوّمين نايب امام غايب شد و حدود بيست سال اين سِمَت را بر عهده داشت. وي چندي نيز به اتّهامات مالي و ديواني و همکاري با قَرمَطيان به زندان افتاد. ابو اسحاق ابراهيم نوبختي يکي ديگر افراد اين خاندان است که در اوايل قرن دهم ميلادي ميزيست و کتابي درعلم کلام موسوم به ياقوت از او برجاي مانده است. شرحي که علاّمه حِلّي، فقيه و متکلّم بزرگ شيعه اثني عشري، براين کتاب نوشته هنوز از معتبرترين متون مذهب شيعه است و در حوزه هاي علميه به طُلاّب علوم ديني تدريس ميشود.
سرداران بزرگ و نامداران سیاست(3)
اگرچه درتاريخ بيش از همه ،درباره شاهان و فرمان روايان سخن مي رود، امّا نگفته پيداست که بسياري کارهاي مهم به سرانگشت تدبير وزيران و دلاوري و موقع شناسي سرداران و سياست مداران برجسته صورت ميگيرد. در تاريخ ايران نامداراني ازاين دست بيشمارند. دراين جا تنها بهشرح احوال و کارهاي برخي ازمشهورترين آنان ميپردازيم، کسانيکه يا خود صدر کارهاي بزرگ بودهاند يا به نوعي درحوادث مهم دخالت داشتهاند. بر آن شدم تا زمان انتخابات ریاست جمهوری به معرفی برخی از چهره ها و رجل سیاسی در تاریخ ایران بپردازم. امیدوارم این مکتوب مورد استفاده شما فرهیختگان قرار گیرد. لازم بتوضیح است که چینش و نظم رجال سیاسی را از بنیاد مطالعات ایران به امانت گرفته ام.
بَرمَکيان
بَرمَکيان از خاندان هاي نامدار ايراني و از پيشوايان مذهبي بودايي و سرپرست معبد نوبهار بَلخ بودند. نياي ايشان، بَرمَک، همزمان با اوج گيري مبارزات عبّاسيان برضدّ خلافت اُموي، بزرگ و سرپرست معبد نوبهار بود. خالد پسر بَرمَک به ابومسلم خراساني پيوست و با ابراز لياقت و دلاوري به عنوان يکي از سرداران سپاه او برگزيده شد و به همراهي قَحطَبه، سردار عرب، سپاه عبّاسي را از خراسان تا عراق رهبري نمود و خلافت اُموي را بر انداخت. خالد بَرمَکي پس از آن در دستگاه خلافت عبّاسي احترام بسيار يافت و با آن که منصور خليفه ابومسلم را ناجوانمردانه کشت، خالد همچنان از مشاوران نزديک خليفه باقي ماند.
عبّاسيان نه تنها بغداد را با مصالح پايتخت پيشين ايران ساختند بلکه خلافت را نيز به ياري مردم ايران به دست آوردند و پس از آن نيز با تدبير و دانش مملکت داري بزرگان ايراني چون خاندانهاي بَرمَکي و نوبختي توانستند بر آن امپراطوري عظيم فرمان روايي کنند. با اين همه عبّاسيان باهمه قدرت سياسي و مذهبي خود پيوسته از سروري وسيادت فرهنگي و ديواني ايرانيان در هراس بودند و به توفيق ايشان در زمان داري و تدبيرهاي سياسي رشک ميبردند.
بَرمَکيان در دوران خلافت مهدي نيز همچنان محترم و طرف مشورت عبّاسيان بودند تا آن که پس از مرگ مهدي ميان دو فرزند او هادي و هارون اختلاف افتاد. يحيي، پسر خالد برمکي، جانب هارون را گرفت و به سال 170ه/786م او را به خلافت رساند. هارون الرشيد نيز يحيي را پدر ميخواند و همه اختيارات را به وي بازگذاشته بود. دو پسر يحيي، فضل و جعفر نيز درآن دوران مقام هاي بزرگ داشتند. شکوه افسانهاي دربار خلافت هارون الرشيد در واقع نتيجه وزارت و تدبير سياسي اين خاندان بزرگ ايراني است. بَرمَکيان نه تنها تجمّل و آداب و تشريفات دربار ساساني را به دستگاه خلافت انتقال دادند بلکه، با حمايت از هنرمندان و دانشمندان و انديشه وران بزرگ و بذل و بخشش بسيار، درگاه خود را به صورت مجمع اديبان و شاعران و صاحبان ذوق و انديشه درآوردند آن گونه که سده هاي بسيار پس از ايشان نامشان همچنان به فضل و بزرگواري در شعر و گفته بزرگان عرب و ايراني ورد زبانها بوده است.
هارون الرشيد هجده سال چنين به سر آورد، امّا پيوسته از نفوذ و قدرت بَرمَکيان در هراس بود تا عاقبت به دسيسه شبي جعفر بَرمَکي را که برادر رضاعي و دوست نزديک و رفيق گرمابه و گلستان او بود فروگرفت و شبانه دستور داد سرش را بريدند، تنش را دوپاره کردند و هريک را به يکي از پل هاي شهر بغداد بياويختند. شبانه برادر جعفر فضل و پدرش يحيي را نيز زنداني و اموالشان را تصاحب کردند. به اين ترتيب، هارون که سرشب با جعفر به بزم نشسته و درپايان شب دستور قتل او را داده بود يکباره به نيم قرن شکوه و جلال و حکومت و فرمان روايي بَرمَکيان پايان داد. درباره علّت خشم هارون الرشيد بر جعفر برمکي افسانه هاي بسيار گفته شده. مشهورترين آن ها ماجراي عشق جعفر و عبّاسه، خواهر هارونالرشيد است. اين دو بسيار مورد علاقه هارون الرشيد بودند و گويند خليفه براي آن که حضور ايشان در مجالس بزم از نظر مذهبي خطا نباشد دستور داد ايشان را به عقد يکديگر درآورند امّا شرط کرد که ايشان جز در محضر او با يکديگر ملاقات نکنند. چندي بعد عبّاسه فرزندي به دنيا آورد و مخفيانه او را به مدينه فرستاد. آگاهي هارون از اين امر او را به خشم آورد و موجب قتل جعفر شد.
برخي از موّرخان به عوامل مهم تر نيز اشاره کرده اند. در تاريخ بيهقي آمده است که وقتي هارون فضل بَرمَکي را از حکومت خراسان عزل کرد و علي بن عيسي بن ماهان را به جاي او فرستاد، علي هداياي فراوان براي هارون ارسال داشت. «هزار غلام ترک بود، به دست هريکي دو جامه، يکي ملوّن. . . و بر اثر ايشان هزار کنيز به دست هريکي جامي زرّين يا سيمين پُر از مشک و کافور و عنبر. . . .» هارون پس ازتماشاي اين هدايا رو به يحيي کرد و گفت: «اي پدر اين اموال در زمان حکومت پسر تو برخراسان کجا بود؟ و يحيي بيهيچ پروايي گفت: «اي خداوند اين ها به خانه خداوندانشان بود در خراسان.» نيز آمده است که چندي بعد يحيي به هارون گفت:«باشدکه علي بن عيسي خراسان را بر سر جمع آوري ناحقّ اين اموال برباد دهد.» و چنين نيز شد. پس از برافتادن خاندان بَرمَکي، ديري نگذشت که بر اثر ظلم بسيار عليبن عيسي و ديگر کارگزاران خليفه، خراسان شوريد و هارون مجبور شد براي مقابله با دشمنان خود بدان ديار رود. همان جا بيمار شد و در طوس درگذشت.
بَرمَکيان با همه جلالت قدر با عامه مردم پيوستگي نداشتند. نوشته اند هنگامي که خالد بَرمَکي از حکومت طبرستان عزل شده بود و از آنجا کوچ ميکرد، بازاريي برکنار رودبار ايستاده بود گفت: «خداي را شکر که از ظلم تو خلاص شديم.» خالد دستور داد بي درنگ اورا گردن زدند. با اين همه، ايرانيان پيوسته چشم اميد به اين خاندان ها داشتند و تنها به دليل ايراني بودنشان آنان را عزيز ميداشتند. باز نوشته اند هنگامي که فضل برمکي را در زندان هارون چنان تازيانه زده بودند که پشتش چرک کرده و درحال مرگ بود، مردي ايراني از گوشه زندان به مداواي او پرداخت و درحالي که از مال دنيا جز «سازي و شيشه نبيذي» نداشت از دريافت ده هزار درم که بعدها فضل براي او فرستاد سرباز زد و گفت: «من يک جوان ايراني را درمقابل پول علاج کنم؟» فضل با آن همه بخشش که در دوران رياست خود کرده بود چنان به هيجان آمد که گفت «به خدا کاري که اين مرد کرد از همه کارهايي که ما به روزگار خود کرده ايم برتراست.»
سرداران بزرگ و نامداران سیاست(2)
اگرچه درتاريخ بيش از همه ،درباره شاهان و فرمان روايان سخن مي رود، امّا نگفته پيداست که بسياري کارهاي مهم به سرانگشت تدبير وزيران و دلاوري و موقع شناسي سرداران و سياست مداران برجسته صورت ميگيرد. در تاريخ ايران نامداراني ازاين دست بيشمارند. دراين جا تنها بهشرح احوال و کارهاي برخي ازمشهورترين آنان ميپردازيم، کسانيکه يا خود صدر کارهاي بزرگ بودهاند يا به نوعي درحوادث مهم دخالت داشتهاند. بر آن شدم تا زمان انتخابات ریاست جمهوری به معرفی برخی از چهره ها و رجل سیاسی در تاریخ ایران بپردازم. امیدوارم این مکتوب مورد استفاده شما فرهیختگان قرار گیرد. لازم بتوضیح است که چینش و نظم رجال سیاسی را از بنیاد مطالعات ایران به امانت گرفته ام.
ابو مسلم خراساني
(137-105ه/754-723م)
درآستانه صدمين سال هجرت پيامبر اکرم، مسلمانان بنا بر اعتقادي قديميمنتظر دگرگوني مهمّي دراوضاع سياسي جامعه اسلامي بودند. مخالفان بني اميّه که آنان را غاصب مقام خلافت ميدانستند به اين اعتقاد دامن ميزدند و مبارزات خود را سازمان مي دادند. ميان ايشان بني عبّاس، يعني فرزندان عموي پيامبر وشيعيان علي(ع) اکثريت داشتند و چشم اميد خود را به ايرانيان دوخته بودند. زيرا درکشمکشميانعلي(ع) و معاويه، ساکنان کوفه و بينالنهرين کهايراني بودندجانب علي را داشتند. به همين جهت حضرت علي(ع) مرکز حکومت خويش را بدانجا منتقل کرد. پس از واقعه کربلا و شهادت امام حسين بن علي(ع) نيز ايرانيان بيش از همه درصف انتقامجويان با اُمويان ميجنگيدند. نهضت مخالفان بني اميّه ظاهراً رنگ مذهبي داشت و از انتقال خلافت به خاندان پيغمبرسخن گفته مي شد. امّا ايرانيان اين بار نيز چون بارهاي ديگر از اين مبارزه براي کسب استقلال و اداره امور سرزمين خويش بهره ميجستند.
دربين مخالفان بني اميّه، ايرانيان با اين سابقه هاي مبارزاتي ارج و احترامي خاص داشتند. رئيس و پيشواي عبّاسيان آشکارا به ياران خود توصيه مي کردکه: «برشماست که به خراسانيان روي آوريد که شمار ايشان بسيار، استواري ايشان آشکار، سينههاشان گشاده و دل هاشان پاک است.» علاوه براين، اعتقاد ايرانيان به حکومت موروثي و اين که جانشيني پيامبرحقّ اولاد و خاندان اوست، موجب نزديکي بيشتر ايرانيان با دشمنان عرب بني اميّه ميگرديد.
در آغاز پيدايش نهضت، يکي از ايرانيان اهل کوفه به نام ابوسَلمه خلاّل که از سران جنبش بود نامه اي به مدينه فرستاد و از امام جعفرصادق، ششمين پيشواي اهل تشيّع، دعوت به رياست نمود. امّا آن امام دعوت نامه او را سوزاند و از مبارزه کناره جست. پس از آن ايرانيان و شيعيان کوفه باعبّاسيان قرارگذاشتند که هنگام پيروزي به توافق همگان يکي از افراد خاندان رسول(ص) را به رهبري و خلافت برگزينند.
عبّاسيان نخست دوازده تن نقيب براي تبليغ به شهرهاي مختلف فرستادند. اين مبلّغان براي خلافت ازشخصخاصّي نام نميبردند وفقط مردم رابه «الرّضامنآلمحمّد» فرا ميخواندند. اينگونه تبليغ مصلحت آميز طرف داران علويان را که در نواحي مختلف ايران پراکنده بودند راضي و با آنان همراه نگاه مي داشت. درسال 124ه/741م، دوّمينامام عبّاسي جواني ايراني را که در زندان با او آشنا شده بود مأمور تبليغ درخراسان کرد و نام ابومسلم را براي او برگزيد و لقب اميرآل محمّد بدو داد. ابومسلم دراين زمان نوزده ساله بود امّا تولّد او را در سال صدم هجرت نيز نوشتند که درآن صورت بايد بيست و سه ساله ميبود.
خراسان درآن روزگار براي قيام زمينهاي مناسب تر از هرجاي ديگر داشت و ازمرکز قدرت خلافت نيز بسيار دور بود. ابومسلم که در دلاوري و سازمان دهي بينظير بود براي تسلّط کامل بر اين ناحيه به هوشمندي و تدبير تمام از فرصت سود جست. درآخرين روزهاي ماه رمضان سال 129ه/746م، ابومسلم در يکي از روستاهاي نزديک مَرو با افروختن آتشي عظيم و پوشيدن جامه سياه و برافراشتن عَلَم، به همراهي جمعيت انبوهي ازمردم روستا، قيام خود را برضد خلافت اُموي آشکار کرد. روستاييان دور و نزديک که با علامت برافروختن آتش از آغاز قيام آگاه شده بودند هريک با سلاحي به ابومسلم پيوستند. نوشتهاندکه تنها در يک روز از شصت دهکده روستاييان و مردم تهيدست که ازظلم کارگزاران خليفه به جان آمده بودند به ابومسلم روي آوردند. بيشتر شرکتکنندگان در قيام چماقي در دست داشتند کهبه آنکافرکوب ميگفتندوخري راکه برآنسواربودند مَروان (نام خليفه اموي) ميناميدند.
پس از تسلّط برشهرمَرو کار ابومسلم به سرعت بالا گرفت و سپاهيان او به تعدادي رسيد که به دستههاي بزرگ تقسيم شد و به صورت ارتشي منظّم درآمد. از ميان سرداران سپاه ابومسلم دوتن اهميت بيشتري يافتند. يکي ازايشان مردي ايراني بود به نام خالدبن بَرمَک، بزرگ خاندان بَرمَکيان، و ديگر عربي به نام قَحطَبه. اين نشان ميداد که سران عبّاسي ازهمان آغاز از پيش رفت کار ابومسلم نگران بودند و به اين جهت قحطبه را به سرداري سپاه برگزيدند.
سپاهيانابومسلم به زودي به سوي مرکزخلافت اُموي درشام به حرکتدرآمدند. درتابستان سال 131ه/748م، لشگربني اميّه را درتوس وچند ماه بعد درنيشابور شکست دادند و پس از دو پيروزي ديگر يکي درگرگان و ديگري درنهاوند سراسر ايران را گرفتند. آخرين نبرد که به سال 133ه/750م، درکنار رود زاب درگرفت به خلافت اُموي پايان داد. از شگفتيهاي تاريخ آن که شکست اعراب از سپاهيان ايراني در نهاوند بود، درهمان جا که سپاه ساساني از اعراب شکست خوردند و اعراب آن را فَتح الفُتوح ناميدند. پس از آن، پيروزي ايرانيان درجَلولاء و زاب بار ديگرخاطره دو جنگ مهمّ ايرانيان با اعراب را درکمتر از يک قرن پيش از آن درجَلولاء و قادسيه زنده کرد.
بدين ترتيب، خلافت به عبّاسيان منتقل شد و وضع ايرانيان بهبودي بارز يافت و آنان را از مقام بنده و خدمت گزار، که اُمويان براي آنان قايل بودند بدان جا رسانيد که بزرگ ترين مقام هاي دولتي را به دست آوردند و سال ها همه امور اداري سرزمين هاي خلافت اسلامي را به عهده گرفتند. عبّاسيان، با آن که از قدرت و نفوذ ابومسلم درهراس بودند، تا چهارسال پس از پيروزي با ياري و مشورت او به محکم کردن پايههاي قدرت خود پرداختند. امّا درسال پنجم، ابوجعفرمنصور،که پس از برادر بر مسندخلافت عبّاسي نشسته بود، بهحيله ابومسلم را درمداين به نزد خودکشاند و ناجوانمردانه او را کشت. ابومسلم با آن همه نام و شهرت بسيار در سي يا سي وهفت سالگي کشته شد. او از املاک و تجمّل هيچ نداشت و اين در زماني بود که حکم رانان عرب پس از گشادن سرزمين هاي ايران و روم در جمع ثروت هاي افسانه اي شهرت تمام يافته بودند.
پس ازکُشته شدن ابومسلم، به کين او قيامهاي خون بار پي در پي درگرفت و بر اثر جان تازه اي که او درکالبد ايرانيان دميده بود استقلال طلبي ايشان شدّت يافت. اعتقاد به حلول روح ابومسلم درسردارانِ قيامهاي پس از او نمودار اهميت و احترامي است که توده مردم براي مبارزات ابومسلم داشته اند. حتّي فرقه هايي به نام هاي رِزّاميه و ابومسلميّه درباره او راه افراط پيش گرفتند و چنين پنداشتند که او از طريق حلول روح خداوند به مرتبه الوهيّت رسيده است. با اين همه، رفتار خشن ابو مسلم و کشتاري که از مردم کرد چهره تاريخي او را مخدوش کرده است. نوشتهاند که وي به سبب اعتماد نابجايي که به عبّاسيان داشت با شيعيان بخارا با خشونت رفتار کرد و بيش از دوازده هزار تن از ايشان را بردارکشيد.
ابومسلم در مرگ به صورت قهرمان ملّي و مظهر عدالت و جوانمردي درآمد. خاطره او قرن ها پايدارماند و درذهن و خيال مردم درشمار وجودهاي مقدّس جا گرفت. داستانهاي پهلواني بسيار درباره ابومسلم نوشته شد که بعضي از آن ها به نام ابومسلم نامه قرن ها درسراسر ايران و قفقاز و ترکيه، درمجالس نقالّي ورد زبان ها بوده و هنوز نسخه هاي متعدّد از آن برجاي مانده است. دراين داستان ها ابومسلم مظهر مبارزه برضدّ ستم و بيداد و قرباني مکر و فريب ناجوانمردان قدرت مدار است.
پی نوشت: مرحوم مطهری درباره این شخصیت جمله مهم و ظریفی دارد.ایشان می گوید:
" اگر عرب در خونریزی و قساوت به حجاج بن یوسف می نازد ، ایرانیان هم در خونریزی و قساوت ابومسلم را در حافظۀ تاریخی محفوظ داشته اند."
سرداران بزرگ و نامداران سیاست(1)
اگرچه درتاريخ بيش از همه ،درباره شاهان و فرمان روايان سخن مي رود، امّا نگفته پيداست که بسياري کارهاي مهم به سرانگشت تدبير وزيران و دلاوري و موقع شناسي سرداران و سياست مداران برجسته صورت ميگيرد. در تاريخ ايران نامداراني ازاين دست بيشمارند. دراين جا تنها بهشرح احوال و کارهاي برخي ازمشهورترين آنان ميپردازيم، کسانيکه يا خود صدر کارهاي بزرگ بودهاند يا به نوعي درحوادث مهم دخالت داشتهاند. بر آن شدم تا زمان انتخابات ریاست جمهوری به معرفی برخی از چهره ها و رجل سیاسی در تاریخ ایران بپردازم. امیدوارم این مکتوب مورد استفاده شما فرهیختگان قرار گیرد. لازم بتوضیح است که چینش و نظم رجال سیاسی را از بنیاد مطالعات ایران به امانت گرفته ام.
بزرگمهر
بزرگمهر بختگان، که بوزرجمهر نيز ناميده شده، وزير دانشمند خسرو انوشَروان شاهنشاه ساساني است. از زندگي او اطّلاع دقيقي در دست نيست چنان که برخي او را شخصيّتي افسانهاي انگاشته اند. امّا رسالهاي به زبان پهلوي درچهار صدو سي کلمه به نام پندنامه بزرگمهر بختگان باقي است که نشان از بزرگواري و هوشمندي نويسنده دارد. در اين رساله به سنجيده ترين صورت از آداب پادشاهي و اخلاق و روش درست مملکت داري و رعايت احوال مردم سخن رفته است.
در روزگار انوشَروان، با همه سخت گيري هاي بسيار درباره مَزدَکيان نسبت به پيروان اديان مختلف با نرمي و ملايمت رفتار ميشد. انجمن دانشمندان دربار به بحث درعقايد اديان وفلسفه هاي گوناگون زمان و علوم و فنون جهان آن روز ميپرداخت. بزرگمهر که سخت مورد توجّه خسرو بود در اين بحث ها نقشي عمده ايفا مي کرد. با اين همه، شايد به سبب گرايشي که به معتقدات مَزدَک داشت، زماني مورد خشم انوشَروان قرارگرفت و زنداني و شکنجه شد. از جمله داستان هايي که در باره بزرگمهر نقل ميکنند يکي اين است که وي، بر اثرماندن در زندان تاريک و گرسنگي و تشنگي به مدّت طولاني کور شد. وقتي انوشَروان اورا بخشيد خواست تا در مقابل اين همه رنج از شاه چيزي بخواهد بزرگمهر گفت: «بينايي را بمن بازده.» انوشَروان گفت که اين کار از او برنيايد. حکيم فرزانه به شاه گفت: «چيزي را که نمي تواني بازدهي چرا ستاندي؟»
داد و ستد گسترده فرهنگي در زمان خسرو انوشَروان به گرد آوردن کتاب هاي مهمّ بيشمار انجاميد. از جمله، به دست آوردن کتاب هندي پنچاتنترا و ترجمه آن از سانسکريت به زبان پهلوي بود. انجام اين کار مهمّ و دشوار را به بُرزويه، پزشک نامدار معاصر انوشَروان، نسبت داده اند که از مردم مَرو بود. ابهام تاريخي چهره اين دومرد بزرگ، يعني بزرگمهر بختگان و برزويه پزشک، را درهم آميخته است آن چنان که برخي گويند اين هر دو يکي هستند. احتمال ديگر آن که برزويه پس از به دست آوردن و ترجمه کتاب ازخسرو انوشَروان خواسته است که بزرگمهر درباره او فصلي به کتاب بيفزايد. در ترجمه پهلوي، اين کتاب به نام دو شغال که در حکايت شير و گاو آمده کَليله و دِمنه، ناميده شده است. بخش اضافي، باب برزويه طبيب است که در آن نويسنده با بياني حکيمانه ازخردمندي، احسان، مهرباني، وظيفه توانگران نسبت به فقرا سخن گفته است که همه يادآور معتقدات مانَويان و نمودار روشن بيني و آزاد انديشي آنان است. نوشته اند که پادشاه هند همراه هداياي گرانبها بازي شطرنج را نيز به دربار خسرو انوشيروان فرستاد. بزرگمهر توانست راز آن را بگشايد و قواعد بازي با آن را به ديگران بياموزد.
بزرگمهر درتاريخ بعد از اسلام نيزچهره اي افسانه اي دارد. هرگونه پند و دستور اخلاقي سنجيده را باو نسبت ميدهند. از جمله افسانه هاي بسيار که در باره او گفته شده يکي مربوط به دختر اوست. آورده اند که هنگام بردارکردن بزرگمهر دخترش با روي گشاده و بدون پوششي بر روي به زير دار آمد و بر جنازه پدر مي نگريست. پرسيدندچگونه است که روي نپوشانده است گفت: «در اين همه مردم مردي نمي يابم که از او روي پوشانم. تنها مرد دراين ميان پدرم بود که بر دار است.»
نامت اندر دهن پیر و جوان اندازم
تصمیمی برای نوشتن در مورد انتخابات نداشتم چراکه بدون نوشتن هم فضا بسمت انتخاباتی شدن است ومی دانم که انتخاب مردم سرنوشت ساز است . اما نکته ای به ذهنم رسید ، گفتم با شما فرهیختگان هم در میان بگذارم. برخی معیارها برای انتخاب کردن، سهل وممتنع هستند یعنی در نگاه اول معیاری است آسان وروشن ولی با گذشت زمان همان معیار، مشکل جلوه می کند.
الا یا ایها الساقی ادر کاسا وناولها
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها
یکی از معیارهایی که از این قاعده پیروی می کند ، موضوع خدمت به مردم است. درنگاه اول فهم موضوع آسان است وهمه نگاه ها به توسعه رفاه و اقتصاد معطوف می شود ولی نگاهی دیگر این خدمت را در توسعه سیاسی و جامعه مدنی وآزادی معطوف میکند. برای رهایی از این دایره سهل وممتنع چه باید کرد؟ بی شک باید متوسل به مفاهیم کلیدی شد، مفاهیمی که در درون خود ،پیشرفت همه جانبه را کد گذاری کرده باشند.
همیشه فضای اتوبوس و مترو را فضایی آرمانی برای تحقق آگاهی و منطق می دانم بشرطی که برخی نا هنجاری ها و نبودن ها جای خود را به هنجار و بودن بدهند.
دو جوان را دیدم که بصورت آرام و منطقی در مورد کاندیدای مورد علاقه شان بحث می کردند، پس از بحث وجدلی آرام و منطقی ، یکی از آن دوجوان گفت:«به کاندیدایی رای می دهم که محبوبیت داشته باشد چراکه محبوبیت، بیت الغزل توسعه و پیشرفت همه جانبه را بهمراه دارد.»
کاندیدا های فعلی همه از فیلتر صلاحیت شورای نگهبان عبور کرده اند.آنچه مهم بنظر می رسد این است که آیا تمام آنان محبوبیت دارند؟ قبول دارم که محبوبیت نسبی است ولی در همین نسبی بودن ، نمیتوان محبوب را انتخاب کرد؟بی شک تمام کاندیدا های ریاست جمهوری برنامه دارند.اگر کاندیدایی برنامه نداشته باشد خودش را مضحکه عام وخاص کرده است. مردم به برنامه ها توجه میکنند ولی این برنامه ها با چه پشتوانه ای بعمل مبدل می شوند؟ محبوبیت عمومی میتواند زمینه ساز اجرای معقول برنامه ها در سطح ملی و بین المللی باشد. البته بگذریم که برخی رجال سیاسی آنقدر بی ذوق و بی احساس مسئولیت هستند که نمی توانند از این پتانسیل به نحو احسن استفاده کنند.
چه می گویم که هست این نکته باریک/ شب روشن میان روز تاریک
تحقیر می شویم، پس ...
موضوعات متنوع در ذهنم جولان می دادند ، با خودم خیلی کلنجار رفتم تا کدام موضوع را برای نوشتن انتخاب کنم بناچار از سه موضوع زیر، یکی را اتنخاب کردم:
الف: دربارۀ اجلاس بین المللی ضد تبعیض نژادی دوربان و مسائل اتفاق افتاده در آن اجلاس
ب: کمک 330 میلیون دلاری ایران به پاکستان
ج: درباره اعتراض معلمان در6و7و8 اردیبهشت ماه
بناگاه یاد سخنی از معلمم افتادم که میگفت اگر بخواهند فرهنگ یک جامعه را لگد مال و خراب کنند ، عناصر زنده و موثر آنرا ، یعنی معلم را تحقیر و منزلت آنرا از بین می برند.
چندین سال است که صدای اعتراض دبیران و معلمان به اشکال مختلف و در سالهای متمادی شنیده می شود. متاسفانه حاکمیت با خواسته های صنفی معلمان با نگاه و عینک امنیتی برخورد کرده است که این خود، موضوع را پیچیده کرده است. خواسته های معلمان را میتوان به سه بخش تقسیم کرد:
الف- تغییر ساختار آموزشی کشور ب- تغییر وضعیت معیشتی ج- توجه به منزلت و کرامت معلم و دانش آموز
الف- تغییر ساختار آموزشی کشور
یکی از مهمترین ارکان پیشرفت وآبادانی کشور، بی شک آموزش و پرورش است. به اعتراف تمامی صاحبنظران و دلسوزان آموزشی ، ساختار آموزشی فعلی ، جوابگوی نیازهای امروز جامعه نیست و نمی تواند آینده کشور را تامین کند.متاسفانه در چند سال اخیر بد فهمی ها و شاید کژفهمی هایی نسبت به اسلامی کردن و دینی کردن نظام آموزشی ایران صورت گرفته است که آخرین نمونه آن واگذاری بیش از چهار هزار دبستان و دبیرستان به حوزه علمیه قم بود. ابتدا قرار بود تعدادی از مدارس را به اوقاف بدهند که الان صحبت حوزه علمیه است. متاسفانه در بعد آموزشی ، نظام آموزشی ما با نوعی ملوک الطوایفی کردن نظام آموزشی مواجه است. این ملوک الطوایفی گستره وسیعی را شامل می شود از یکطرف دانشگاه آزاد ، مدارس غیر انتفاعی و مدارس شاهد واز طرف دیگر آموزشگاههای دولتی و غیر دولتی است، که این پراکندگی آموزشی ،خود باعث گسیختگی نظام آموزشی ایران شده است. از جنبه پرورشی هم ما شاهد تکرار ملال آورو کلیشه ای مطالب دینی و آنهم بصورت غیر کاربردی و تزیینی هستیم.
حدود 30 سال از این سیاست می گذرد ولی 30 سال هم است که مدام متولیان ، از عدم کارایی مدارس سخن می گویند. صحبت از انقلاب فرهنگی جدیدی میشود. بی شک حوزه علمیه در دوران جدید، کارکرد خاصی داردو تربیت نیروهای مذهبی جامعه را درتمام دنیا، بعهده حوزه است. متاسفانه خود حوزه هم با مشکلات متعددی روبروست و دخالت کردن ( ونه مشاوره) در نظام آموزشی میتواند مسائل را پیچیده تر کند.
ب- تغییر وضعیت معیشتی
اعتراضات معلمان از سال 78 حالت جدی بخود گرفت یعنی از دوره دولت آقای خاتمی ، ما شاهد اتفاقات نا خوشایندی در جامعه آموزش وپرورش بودیم. سال 85 را میتوان از حساس ترین و مهمترین برهه اعتراضات صنفی معلمان محسوب کرد. مطابق آمارهای دولت ، اکثر فرهنگیان زیر خط فقر هستند چرا که بر اساس آمارهای اعلام شده خود دولت، درآمدهای کمتر از 800 هزار تومان را زیر خط فقر هستند. متاسفانه فیش حقوقی هیچ معلمی این رقم نیست مگر مسولین ادارات و مسئولین وزارتخانه ها که درصد خیلی کمی را تشکیل می دهند. متاسفانه دولت های بعد از انقلاب به شکل کم وزیاد در تحقیر معلمان سهم بسزایی داشته اند.
بی شک وصل کردن حلقه اول و دوم میتواند مقصود سوم فرهنگیان عزیز را محقق کند.
بی شک وضعیت آموزشی کشور بسیار نابهنجار است و انتظار است دولت فعلی بخصوص وزیر محترم بجای تقابل و دادن وعده های سر خرمن، خواسته های بحق معلمان را در حد مقدور جامه عمل بپوشاند.
و این جمله شبه دکارتی را برای همیشه از صفحه اندیشه معلمان پاک شودکه: تحقیر می شویم، پس مبارزه می کنیم.
گام بزرگ تغییر
آقای اوباما با شعار تغییر برای ریاست جمهوری آمریکا انتخاب شد. بعد از گذشت چند ماه از ریاست آقای اوباما بر ایالات متحده آیا تغییری صورت گرفته است؟
باید برای دیدن تغییرات ، نخست باید تغییر را تعریف کرد، با یک مثال ،تغییر را تعریف میکنم:
در رساله های عملیه آمده است که یازده چیز نجاست را پاک می کند وآنها را مطهرات می گویند یکی ازآن مطهرات، کم شدن دو سوم آب انگور بوسیله آتش یا چیز دیگریا مبدل شدن آن به سرکه می باشد. اگر تبدیل را با مسامحه مساوی با تغییر بدانیم باید گفت اولین گام تغییربرای تبدیل آمریکای فعلی به آمریکای جدید، خارج شدن از حصار تنگی است که مشاوران و سیاستمداران صهیونیست برای آمریکا بوجود آورده اند. آیا دوجنگ افغانستان و عراق نتیجه اعمال سلطۀ صهیونیست ها به دولت آقای بوش نبود؟ با نظری گذرا می توان تقریبا همان تیم مشاوره صهیونیست را اطراف آقای اوباما دید ولی این بار اسم ها تغییر؟! کرده اند.
آقای اوباما! اگر خواهان تبدیل و تغییر هستید اولین گام را از اطراف خود شروع کنید. مشاور بد و ناصالح اجازه انتخاب درست را از انسان سلب می کند و انسان را از مسیر حق خارج می کند. لطفا در این موضوع، جا پای آقای بوش نگذارید که راه به ترکستان است.

«دولتهای فرومانده» نوشته نوام چامسکی با ترجمه اکرم پدرامنیا از سوی نشر افق در ۲۰۰۰ نسخه منتشر شد.
اساس این کتاب این گفته است که «دولت متجاوز، مستبد، ستمگر یا دیکتاتور هم ازجهتی فرومانده به شمار میآید، دستکم بر اساس معیارهای حقوق بینالملل مدرن امروز.»
چامسکی در بخشی از کتاب نوشته است: «آلمان نازی و شوروی استالینیستی، بر اساس هیچ معیاری ضعیف نبودند، اما در تاریخ، به تمام و کمال، شایسته عنوان دولتهای فروماندهاند. میتوان گفت شاخصه دولت فرومانده، درماندگی در فراهم آوردن امنیت برای مردم خود، تضمین حقوق در وطن و خارج ازآن یا حفظ نهادهای دموکراتیک کارآمد (نه صرفاً قراردادی) است».
به باور نویسنده، مفهوم دولت فرومایه، شامل دولتهای قانونشکن هم میشود، دولتهایی که قوانین بینالملل را که طی سالها با دقت وضع شده، اما در اثر بدعتگذاریهای ایالات متحده در هم شکسته شدهاند، نادیده میگیرند.
چامسکی معتقد است که بخشی از ویژگیهای دولتهای فرومانده حتی در دولت آمریکا هم قابل شناسایی است؛ «یکی از این ویژگیها ناتوانی یا عدم تمایل حاکمیت آمریکا در زمینه حفاظت از شهروندان خود است، حفاظت از آنها در برابر ردیابی و تجاوز یا حتی احتمالا نجات از نابودی. ویژگی دیگر، گرایش آنها به این که خود را مافوق قانون داخلی یا حقوق بینالملل میدانند و در نتیجه آزادند که از حریه تجاوز و خشونت استفاده کنند»
آورام نوآم چامسکی (متولد ۱۹۲۸ فیلادلفیا) زبانشناس، فیلسوف و نظریه پرداز یهودی-آمریکایی است. نظریۀ معروف وی دستور زایشی- گشتاری است که در دهه ۶۰ میلادی انقلابی در زبانشناسی معاصر ایجاد کرد. تا پیش از نظریات وی ،از ماهیت زبان و چگونگی یادگیری زبان توسط انسان درک درستی وجود نداشت.
وی استاد بازنشسته دپارتمان فلسفه و زبانشناسی موسسه تکنولوژی ماساچوست آمریکا است.
چامسکی همچنین، مقالات متعددی در زمینه نقد« سیاستهای خارجی دولت آمریکا» دارد، «دموکراسی بازدارنده»، «نئولیبرالیسم و نظم جهانی»، «لآمریکای بزرگ و حقوق بشر««سلطه یا بقا»، «۱۱ سپتامبر» و ...برخی از آثار سیاسی او هستند
(؟): " بزرگترین نا امیدی ها از دل امید های بزرگ متولد می شوند"
گویندۀ این عبارت حکیمانه را می شناسم ولی گفتم نا شناس باشد چرا که بحکم قاعدۀ " انظر الی ما قال و لاتنظر الی من قال " شاید باعث بوجود آمدن حرف و حدیث های زیا دی شود ولی اگر شما بخواهید نام گوینده را ذکر می کنم. غرض این مکتوب چیست؟
خیلی با خودم کلنجار رفتم در نوشتن یا ننوشتن این مکتوب به بالاترین مقام مملکتی. به کسی که سابقه نامه نگاری به شیطان بزرگ (؟!) را در کارنامه سیاسی خود دارد. گفتم کسی که رفتارش باعث نگارش این نامه شده است پس از دیدن این مکتوب احتمالا، چه واکنشی خواهد داشت؟بگذار و بگذریم.
همیشه در طول تاریخ ایران « فرا فکنی» یک واقعیت سیاسی – اجتماعی بوده است.این واقعیت در نگاه، تبدیل به یک مثل شده استکه پیر مردها و پیرزن ها هم می گویند: « کار، کار انگلیسی هاست» . این بحث البته میتواند نشان از واکاوی این واقعیت اجتماعی و سیاسی مبنی بر دخالتهای کم وبیش آشکار وپنهان بریتانیا در سیاستهای داخلی ما داشته باشد.
آقای رئیس جمهور!
شما چه بخواهید وچه نخواهید نمی توانید این واقعیت را انکار کنید که انتقاد سوپاپ اطمینان جامعه است. برنامه های سی امین سالگرد انقلاب اسلامی در صدا وسیما شروع شده است. هدفم در این نامه ارزیابی انقلاب نیست چرا که انقلاب از زبان دوستان و دشمنانش ، تاثیر گذار بوده است. آنچه مهم است سکوت مردم در قامت ولی نعمتان این انقلاب است.
آقای رئیس جمهور!
میزان رضایتمندی و نارضایتی مردم از حکومت ، نزد شما چیست؟
اگر نتوان این حس ارزشمند ( انتقاد ) و پاسخگویی مسولان را در مردم زنده نگه داشت، آیا انقلابی میماند که برایش سالگرد بگیریم. برخی دینداران واقعی و اصیل به دولت شما رای دادند که اصل اخلاق و عدالت و آزادی واقعی ( نه بی بند وباری) نهادینه شود؟ آیا بواقع این امید، به نا امیدی مبدل شده است.
آقای رئیس جمهور!
متاسفانه در این چند سال به بهانه های مختلف و شاید هم واهی تعطیلی روزنامه ها جزء اولویت های فرهنگی!؟ دولت شما شده است. روزنامه و مجلاتی که میزان آزادی و مردمسالاری دینی محسوب می شوند. در اینکه برخی روزنامه ها خط قرمز قانون را زیر پا می گذارند شکی نیست ولی آیا میتوان با یک چوب همه را راند؟ آیا این با عدالت مورد ادعای شما هماهنگ است؟
بدون رود ربایستی میگویم که دولت شما یکی از انتقاد خیزترین دولتها بوده است که در نوع خود بی نظیر است.
آقای رئیس جمهور!
آیا اسلامی که آیت الله خمینی داعیه دار آن بودند را میتوان حد اقل در مطبوعات و آزادی (بدون تعریف دوگانه )آنان دید؟
آیا اصلا اسلام آیت الله خمینی را میتوان پس از سی سال از انقلاب مشاهده و لمس کرد؟این داوری بزرگ و سنگینی است ونیازمند بررسی عملکرد همه دولتها از اول انقلاب تا به امروز در همۀ زمینه هاست .
در آخر کلامم را با شعری از شاعر انقلابی ، فرخی یزدی به پایان میبرم:
هرگز دلم برای کم وبیش غم نداشت آری نداشت غم که غم بیش و کم نداشت
در دفتر زمانه فتد نامش از قلم هر ملتی که مردم صاحب قلم نداشت
در پیشگاه اهل خرد نیست محترم هر کس که فکر جامعه را محترم نداشت
با آنکه جیب و جام من از مال ومی تهیست ما را فراغتی است که جمشید جم نداشت
انصاف و عقل داشت موافق بسی ولی چون فرخی موافق ثابت قدم نداشت
«به یکی گفتند: کی آمدی؟ گفت: پس فردا. گفتند: پس فردا که هنوز نیامده . گفت: " دست پیش می گیرم که پس نیفتم"»
اشاره: دبیر شورای نگهبان: "دشمنان وارد عرصۀ انتخابات شده اند"
بشارت: رئیس جمهور پاکستان:" هند دشمن ما نیست"
«پی نوشت: تمامی ساختارمنافع ملی وسیاست خارجی این کشور، بر اساس خطر هند تنظیم شده است»
امثال سایره یکی از شاخه های بسیار مهم وارزندۀ ادبیات وسند معتبروبی چون و چرایی از ادب وفرهنگ روزگار گذشتۀ سرزمین ماست ومطالعه وتحقیق دربارۀ آن کاری مفید وارزشمند است وگذشته از فواید ادبی می تواند برای شناخت افکار وعقاید وشیوۀ تفکرواخلاق وصفات وروحیات وحکمت عامیانه پیشینیان ما سودمند باشد. بی شک باید از امثال سایره استفاده کرد چراکه « عالم برای استفاده مطالعه می کند وجاهل برای هزل وافسانه ».
ضرب المثل ها همانند منشور هستند از آنان می توان در موضوعات سیاسی ، اخلاقی، اجتماعی و... بهرۀ زبانی برد. این بهره گیری بعنوان چاشنی سخن وزیبایی کلام و استحکام بخشیدن به نیروی استدلال در نزد نویسندگان در تمام ادوار رایج بوده است. عبارتی که در اول سخن آمده است جزء امثال سایره محسوب می شود.این ضرب المثل دربارۀ کسانی گفته می شود که حرف وگفتاری درموضوعی می زنند اگر آن موضوع به هر دلیل با حادثه ای مواجه شدآنها با استناد به گفتۀ خود«دست پیش می گیرند که پس نیفتند».
نمی دانم این سخنان چه دخل وربطی به انتخابات دارد.انتخاباتی که فاصلۀ زیادی با آن داریم. ایشان که دبیری جایگاهی را دارند که با اعمال نظرهای کذایی، دست خالی هیچ کاندیدایی را پرتر نمی کند پس چه نیازی به این دست پیش هاست.
بشارت: " هند دشمن ما نیست"
این رئیس جمهور تازه کار هم که از صدقه سر، ترور همسرش به این مقام رسیده " دست پیش گرفته که پس نیفته". پس فردا اگر حلوایی از جانب هند خیرات شد، او هم از این مثل استفاده بکنه!!!
نمی دانم چه شد که این دوگزاره را برای نوشتن انتخاب کردم ولی این را می دانم که نتیجه اش هر چی باشد از اهمیت ضرب المثل مورد اشاره کم نمی کند.
ترور و وحشت بلای بشر در قرن حاضر (قسمت پایانی )
بی شک ، نیست انگاری همان که مشروعیت بخشیدن به خود کشی را می پذیرد، آسانترو زودتر بسوی ترور و قتل می رود.اگر زمانۀ ما، بسادگی بقتل، این امکان را می دهد که برای خود منطق و دلیل داشته باشد، علت آن را باید همین بی اعتنایی به زندگی (فلسفۀ آفرینش) دانست.عصر ما، در عین حال، از نظر خود کشی جمعی ( تروریسم و وحشت) به اوج خود رسیده است. مصادیق عینی که ما در جلوی چشم خود داریم خود گواه بر این موضوع است. بمب گذاری ها در نقاط گوناگون جهان وبه کام مرگ بردن تعداد بیشماری از مردم گواه بر این " نیست انگاری " و توجیه آدمکشی است.
کشتاری که امروز در فلسطین توسط نازیان صهیونیست انجام می شود ، بارزترین گواه و شاهدی است بر آخر الزمانی که صهیونیست ها پدید آورده اند. این صهیونیست های کامخواه و قدرت طلب از پذیرفتن هر گونه قانون جز قانون کامخواهی و قدرت برای جهانی که آفریده بودند امتناع ورزیدند و بسوی ترور و وحشت و جنون شتافتند و با صدای بلند آخر دنیا را اعلام کردند.
بی شک صهیونیسم ، طغیانی است علیه بشریت در اشکال فاجعه آمیزش . باید با هجمۀ منطقی و فلسفی شاید هم نظامی ، بر پیکره اش ، به پوشالی بودن و سرطانی بودنش پایان داد. در پایان سخنی را از فیلسوف آلمانی فرد ریش نیچه ، در تایید مثل آغازینم می آورم او می گوید: « کسانی که دشمن منند، می خواهند ویران کنند، اما نمی خواهند خویشتن خود را بسازند»
ترور و وحشت بلای بشر در قرن حاضر
ضرب المثلی می گويد:" خرابی چون که از حد بگذرد آباد می گردد"
در نگاه اول شايد پيام مثل با عنوان نوشتار همخوانی نداشته باشد اما عجله نکنيد " گر صبر کنی ز قوره حلواسازی"
کسانی که با مسائل عقلی و فلسفی سرو کار دارند بخوبی می دانند که شی مادام که به سر حد لزوم و ضرورت نرسد نمی تواند تحقق يابد. اين سخن بدين معناست که وجود هرشی پيوسته مسبوق به ضرورت آن است واگر ضرورت تحقق نداشته باشد وجود نيز متحقق نخواهد شد. بی شک بکارگيری فلسفه در زمينه های گوناگون از اين قاعده پيروی می کند و ضرورت بکارگيری فلسفه که مولود عقل و استدلال است در امور گوناگون پرده از ضرورت بکارگيری اين مهم، بر می دارد.( بی شک در اين نوشتار ما در پی داوری در گزينش فلسفه در زمينه های ضد فلسفی هستيم. با اين حال معتقد هستيم که با در انداختن منطق تناقض در پيکره فلسفه ، ميتوان فلسفه را از اشتباهات خود آگاه کرد)
« عصيانگر» نام کتابی است از آلبر کاموانديشمند غربی، او دراين کتاب کم وبيش در همه تجربه های ايمانی و عقيدتی اروپائيان از مسيحيت تاريخی گرفته تا نيست انگاری ، از فاشيسم تا کمونيسم به پژوهشی ژرف می پردازد. او در اين کتاب نشان می دهد که چگونه کسانی که از عشق به انسانها دم می زنند ، ترور و کشتار را به اين وسيله توجيه می کنند.اينان فلسفه را عذر خواه خود قرار می دهند وبا استناد بدان، برای رسيدن به هر هدفی ، تا بدانجا پيش می روند که سرانجام، جانيان را مبدل به داوران می کنند. کامو می گويداگر به هيچ چيز معتقد نباشيم و نتوانيم هيچ ارزشی را تائيد کنيم، همه چيز مجاز شمرده ميشود و هيچ چيز اهميتی نخواهد داشت. چنين وضعيتی به نيست انگاری می انجامد ودر نتيجه« منطق وفلسفه بر عذاب وجدان که در نظرمان امری باطل خواهد بود، مقدم خواهد شد»
ادامه دارد...
شرط منطقی گفتگوی اديان
اجلاس گفتگوی اديان که با پيشنهاد پادشاه عربستان سعودی در سازمان ملل برگزار شد، از دو جهت شايسته بررسی است. تا به حال بيشتر از بعد سياسی و چگونگی حضور شيمون پرز به اين اجلاس نگريسته شده است. علاوه بر آن از بعد انديشگی نيز می توان مبحث گفتگوی اديان را بررسی کرد.
تا به امروز اجلاس های متعددی در گوشه و کنار جهان، به ويژه در واتيکان و دانشگاه های پر اعتبار برگزار شده است. اجلاس اخير سازمان ملل، که البته به دليل انتخابات آمريکا و ضربه کاری پيروزی اوباما بر جمهوری خواهان و نيز بحران افتصادی آمريکا و اجلاس سران 20؛ نتوانست چنان که بايست ضرورت گفتگوی بين الاديانی را به گوش جهان برساند. شايد برجسته ترين نماد آن اجلاس حضور همزمان پادشاه سعودی و شيمون پرز در يک اجلاس و يا مهمتر از آن دعوت از پرز برای شرکت در آن اجلاس از سوی عربستان سعودی است. سعودی ها در باره چنين دعوتی تنها به اين نکته اشاره کرده اند که دعوت در اجلاس های سازمان ملل از سوی همان سازمان صورت می گيرد و نه از سوی يک کشور خاص. چنان که از ايران هم دعوت شده بود و نماينده دائم ايران در سازمان ملل مشارکت کرد. درباره حضور شيمون پرز و نقش او پس از اين خواهم نوشت.
اکنون می خواهم بگويم شرط اصلی گفتگوی اديان، به ويژه در ميان اديان ابراهيمی هنوز تحقق نيافته است. نشستن و گفتن و برخاستن بسيار است، اما شرط لازم گفتگو چيز ديگری است.
اول: چگونه می توانيم بدون به رسميت شناختن دينی به عنوان يک دين آسمانی و پيامبری به عنوان پيامبری راستين با اديان ديگر گفتگو کنيم؟ مگر آن که مرادمان صورت گفتگو باشد و نه حقيقت آن. مسيحيت و يهوديت نه اسلام را به عنوان يک دين آسمانی می پذيرند و نه پيامبر اسلام را پيامبری راستين به شمار می آورند؛ بلکه بر عکس در دو دهه گذشته به شکل بسيار پررنگی شاهد تخريب باورهای مسلمانان به ويژه قرآن مجيد و وجهه پيامبر اسلام بوده ايم. تا در گوشه و کنار جهان نويسنده نو پايی کتابی عليه قرآن می نويسد، به سرعت ارج و قرب و احترام پيدا می کند. مثل تسليمه نسرين و ايان هرسی و... و مهمتر از آن تهاجم بی سابقه پاپ به پيامبر اسلام در سخنرانی معروفش در آلمان که گفت پيامبر اسلام جز خشونت دستاوردی نداشته، و نهايتا هم مسلمانان را به بدفهمی سخنش متهم ساخت!
گويی پاپ بنديکت 16 فراموش کرده بود که درست چهل سال پيش از سخنرانی او درباره پيامبر اسلام، کليسای کاتوليک در زمينه همزيستی پيروان اديان چه گام بلندی بر داشته بود.
به گمانم هنوز هم اقدام شورای دوم واتيکان و بيانيه معروف" نوسترا اتا ت- روزگار ما" می تواند سرفصل مناسبی برای گفتگوی اديان به شمار آيد. آن بيانيه که پس از بحث و بررسی بسيار توسط پاپ پل ششم در 28 اکتبر 1965 اعلام شد؛ بيانيه احترام به اديان ديگر است. البته سهم يهوديان در آن اعلاميه پررنگ تر از ديگران است. دليلش هم روشن است پس از کشتار يهوديان توسط نازی ها و پس از سال ها مرارت و طرد يهوديان در اروپا؛ زمينه برای دلجويی از آنان فراهم بود. علاوه بر آن يهوديان در آن روزگار از امکان سازماندهی و ارتباط موثر جهانی بر خوردار بودند. در بخش نخست اعلاميه، به باور به خداوند به عنوان ريشه و منشا تمام اديان اشاره شده است. در بخش دوم از وجود امر مقدس در آئين هندو و بودا سخن گفته شده است. در بخش سوم از مسلمانان و اسلام با احترام ياد شده است. به اين نکته که مسلمانان برای ابراهيم و مريم و مسيح احترام بسيار قائلند و مسيح را نه به عنوان خداوند بلکه به عنوان پيامبر قبول دارند، سخن گفته شده است. بخش چهارم بيانيه درباره يهوديان است و در يک کلام گفته شده، که يهوديان امروزه مسئول کشتن مسيح در روزگاری ديگر نيستند و نبايد يهوديان را قومی مطرود و رانده شده از سوی خداوند تلقی کرد. سرانجام هم بيانيه با اشاره به اين که همه انسان ها به صورت خداوند آفريده شده اند، جمع بندی شده است.
به نظر می رسد دنيای امروز از آن بيانيه که همين عنوان را داراست:" دنيای امروز" نه تنها پيشرفتی نداشته، بلکه عملا دچار پسرفت نيز شده است. گويی يک بار ديگر بايد برگشت و مبانی همان بيانيه شورای دوم کليسای کاتوليک را از ديد مسيحيان بررسی کرد و دريافت که چرا به اين نقطه فعلی رسيده ايم؟
آن بيانيه مبنای روشنی داشت. باور به خداوند و پذيرفتن اين حقيقت که در اديان ديگر هم امر مقدس وجود دارد.- حتی در هندويسم و بوديسم از زاويه ديد بيانيه- و جهان فرصتی برای همزيستی اديان است.
چنان که می دانيم قران مجيد هم با صراحت، اهل کتاب را دعوت می کند که بر مبنای کلمه توحيد با يکديگر مراوده داشته و همزيستی کنند. علاوه بر آن هيچ گروهی در صدد اعمال اراده و سيطره خود بر ديگری نباشد.(قران مجيد ، ال عمران/64)
به عبارت ديگر بدون تاکيد بر مبنای مشترک که همان باور به خداوند است نمی توان از گفتگوی اديان سخنی گفت و يا به نتيجه ای دست يافت.
دوم: هانس کونک، فيلسوف الاهی آلمانی بيش از همه متفکران الاهی در زمينه گفتگوی اديان کوشيده و پژوهش کرده است و بی ترديد دوره کتاب سه گانه او، در باره يهودیت و مسيحيت و اسلام با اهميت ترين کتاب های است که در زمينه شناخت اين سه دين نوشته شده است.
هانس کونگ که به تعبير جرج کاری سراسقف پيشين کانتربری، بزرگترين فيلسوف الاهی زنده در زمان ماست؛ در کتاب:" اسلام؛ گذشته، اکنون و آينده" به دو نکته بسيار مهم در کتابش اشاره می کند:
الف:" بدون صلح در بين اديان صلحی در ميان ملت ها اتفاق نمی افتد. در بين اديان هم تا گفتکويی صورت نگيرد صلحی نخواهد بود. گفتگوی بين اديان هم بی شناهت مبانی و ماهيت اديان عملی نيست."(1)
اين سخنی است که مبنای پژوهش سه گانه هانس کونگ در سی سال اخير است.
هانس کونگ که درباره اسلام پژوهش بسيار مهم و بديعی انجام داده است. ترديدی نيست که می توان بر پژوهش او نکته ها گرفت. لکن اهميت و عظمت کار او را هيچ کس نمی تواند کوچک بشمارد. در يک کلام در هيچ يک از کشورهای اسلامی تا به امروز پژوهشی با شيوه کونگ صورت نگرفته است.
هانس کونک به مسيحيت؛ در باره اسلام نهيبی تاريخی زده است. می گويد:" چرا تعصب نمی گذارد مسيحيان پيامبر اسلام را به عنوان يک پيامبر راستين بپذيرند؟ ما عاموس نبی و هوشع و ارميا و اليجای پر خشونت را به عنوان پيامبر قبول داريم؛ چرا پيامبر اسلام را به عنوان پيامبر قبول نداريم؟" (2)
بدون سخن و باور به مبانی مشترک و بدون به رسميت شناختن طرف ديگر چگونه می توان به نتيجه رسيد؟
پی نوشت:
1-Hans Kung, Islam past, present&future, Oneworld Ogford, 2007, England, p:xxiii
2-Ibid, p:123
بنقل از سایت" مکتوب"
پی نوشت:
244
پيش از پايان جلسه علني امروز مجلس بيانيه 224 نماينده در محكوميت اجلاس نيويورك با موضوع گفتگوي اديان توسط جاسم ساعدي قرائت شد.
در اين بيانيه آمده است: رژيم صهيونيستي به مثابه غده سرطاني در قلب جهان اسلام، اشغالگر قبله اول مسلمانان و سرزمين اسلامي فلسطين، قاتل دهها هزار انسان بيگناه در طول شصت سال گذشته است كه فاجعه صبرا و شتيلا و قانا نمونه كوچكي از كشتارهاي وحشيانه زنان و كودكان مظلوم فلسطيني توسط جلادان اين رژيم سفاك ميباشد.
در ادامه اين بيانيه آمده است: آوارگي ميليونها زن و مرد فلسطين در طول دهها سال گذشته به اسارت گرفتن هزاران انسان مدافع سرزمين خود، بخشي از كارنامه سياه رژيم غاصب و غيرقانوني است.
نمايندگان در اين بيانيه تاييد كردند: فلسفه وجودي سازمان كنفرانس اسلامي به منظور حمايت از بيتالمقدس و دفاع از حريم فلسطيني بوده است و برگزاري اجلاس تحت عنوان «گفتگوي اديان» با حضور سران جنايتكار اين رژيم راه باطلي است كه جز فريبكاري و نيرنگ به منظور توجيه جنايت آنان و شكستن قبح به رسميت شناختن اسرائيل و مصداق بارزي از «كلمه حق يراد بها الباطل» و عادي سازي روابط با اسرائيل، نيست.
نمايندگان با تاكيد بر اينكه اديان ابراهيمي و پيروان آنها هيچ ارتباطي، با جنايتكاران و غاصبان قدس و پيروان شيطان كه ماهيت ضد ديني دارند ندارد، اعلام كردند: بدون ترديد دين حضرت موسي (پيامبر الهي) و پيروان راستين او، از عملكرد اين رژيم ددمنشي بيزار و متنفر است.
نمايندگان مجلس شوراي اسلامي، ضمن محكوم كردن شديد اين اقدام، از كشورهاي اسلامي (دولتها و ملتها) خواستند تا ضمن حفظ هوشياري لازم، در برابر اين كيد شيطاني موضعگيري بايسته و شايسته را اتخاذ و توطئههاي خائنان به امت اسلامي و دشمنان تبهكار را در نطفه خفه كنند.
گفت و گو با علی شاکری، پژوهشگر سیاسی و مشاور هیاتمدیره مرکز صلح در دانشگاه کالیفرنیا:
«اکثریت ایرانیهای آمریکا، به اوباما رای میدهند»
انتخابات آمریکا بنا بر موقعیتی که این کشور در سطح جهان داشته، همواره در خارج از مرزهای خود نیز اهمیتی شاید برابر با داخل آن دارد.
تقریباً همهی کشورهای جهان در رابطه با سیاست خارجی آمریکا حساسیتهای معینی دارند و در مورد برخی کشورها مانند ایران به ویژه در شرایط امروز، این رابطه مشخصتر است.
برای آشنایی بیشتر با فضای کلی و شرایطی که بر این دوره از انتخابات آمریکا حکمفرماست با علی شاکری، پژوهشگر سیاسی و مشاور هیأت مدیره مرکز صلح در دانشگاه کالیفرنیا شهر ارواین گفت و گو کردم.
در جو کنونی انتخابات آمریکا، مردم دنبال یک تغییر جدی هستند و لذا پاسخ مردم در انتخابات ریاستجمهوری آمریکا شخصی به نام باراکاوباما خواهد بود و این بار انتخابات را با مانداتای بسیار، یعنی نه فقط ۲۷۰ الکترالکالج مورد نیاز بلکه احتمالاً با ۳۵۰ الکترال کالج خواهد برد.
آقای شاکری، به هر حال برای ایرانی ها تا حدودی این پروسه شناختهشده نیست. ممکن است دربارهی تفاوت الکترالکارتهای مورد اشاره توضیحاتی ذکر کنید که مقصود چیست و به کدام مکانیزم اشاره دارید؟
در تمام ایالاتهای آمریکا ۴۳۵ نماینده در مجلس نمایندگان است و ۱۰۰ نماینده هم در سنا است و دو نفر هم از منطقه واشنگتن دیسی که مجموعاً شامل ۵۳۷ نفر میشود.
این تعداد تقسیم بر دو که بشود میشود ۲۶۸.۵. یک نفر باید یک رأی بیشتر بیاورد که برنده انتخابات شود یعنی بشود ۲۷۰.
این قانون از سال ۱۷۸۹ در قانون اساسی آمریکا تنظیم شده است.
آقای شاکری، با این وجود آقای اوباما و مککین در مورد مسایل مختلفی با مردم آمریکا صحبت میکنند: مسایل اقتصادی،حضور آمریکا در عراق، افغانستان مسأله اسراییل و فلسطین. به نظر شما کدام یک از این موارد برای مردم آمریکا اهمیت دارد تا در دادن رأی آنها به آقای مککین یا اوباما تاثیر داشته باشد؟
اولاً دلیل بزرگ مردم آمریکا در انتخاباتشان در این سه چهار ماه گذشته، بیشتر مسایل اقتصادی،اقتصادی و اقتصادی است. مردم آمریکا اصولاً انسانهای ناسیونالیستی هستند.
مردم آمریکا به رهبرانشان اجازه می دهند که برای بعضی از کارها و برای دیکته کردن بعضی از ارزشها به کشورهای دیگر بروند.
با این اندیشه مردم آمریکا نسبت به بد کاریهای سیاستهای خارجی خودشان درخارج حساسیتشان به اندازه نان و زندگی داخلیشان نیست. پس انتخابات آمریکا در این مقطع زمانی، مسألهی درونی است.
در مورد مسأله برونی، علتی که به اوباما اعتماد میشود این است که اوباما در حرکتهای خارجی مخصوصاً در مقابل موضع مککین که میگفت روسیه را از کنفرانس رهبران بزرگ جهان بزنیم و بیرون بیاندازیم؛ متعادلتر است.
چون آقای اوباما نشان داده است که در این مورد، انسانی عجول و احساساتی نیست؛ و در مداراجویی به ویژه در مورد صحبت با سوریه و ایران به عنوان دو کشوری که آمریکا نسبت به مذاکره با آنها کوتاهی کرده است، موضع بازتری دارد.
اوباما در مورد مسأله فلسطین و اسراییل هم موضع بازتری دارد و میگوید که آمریکا باید به عنوان یک واسطه عمل کند. چون در گذشته متاسفانه آمریکا به عنوان یک واسطه عمل نکرده و یکطرفه عمل کرده و تخلفات یک طرف مثل اسراییل را ندیده است.
در سال های گذشته همیشه شنیدهایم که نقش سیاست اسراییل و دوستان اسراییل در انتخابات آمریکا برجسته است. در صورتی که آقای اوباما انتخاب شود رابطه آقای اوباما با اسراییل و توقعات اسراییل از آمریکا کجا قرار میگیرد؟
اولاً رهبران آمریکا و رؤسای جمهور زمانی که در کاخ سفید هستند، نه زمانی که از کاخ سفید خارج شدهاند، مثل جیمی کارتر، موضعشان نسبت به مسایل جهانی عموماً با انحراف زیادی پیدا نمیکند؛ مخصوصاً در مورد کشوری مثل اسراییل.
مردم فکر میکنند که دفاع آمریکا از اسراییل در خاورمیانه، به خاطر اعراب و نفت خاورمیانه است؛ در حالی که به نظر من چنین نیست. بخش بزرگ رابطه تنگاتنگ اسراییل و آمریکا داشتن بزرگترین نیروی اتمی در آن منطقه در مقابل اتحاد جماهیر شوروی سابق و روسیه کنونی است.
این مسأله آنچنان جدی است که به هیچ قیمتی خریداری ندارد. لذا باراک اوباما حتی در در زمانی که در رقابتهای درونحزبی با هیلاری کلینتون بود، هیلاری کلینتون بر روی اورشلیم مورد مذاکره اعراب و اسراییل صحبت میکرد؛ اما ایشان در مورد اورشلیم تفکیکناپذیر صحبت کرد که البته بعد آن را تصحیح کرد. ولی در مجموع آقای اوباما تغییری جدی در مورد اسراییل نخواهد داشت.
نکتهای که لازم است اشاره کنم این است که در برخورد با کشورهای دیگر که تضادهایی با اسراییل داشتند، برخوردها همیشه قهری و زدن برچسبهای مختلف و از میدان به در کردن آنها و ساختن چهرهای منفی از آنها در افکار عمومی بوده است.
اغلب از داخل ایران از سیاستمدارها و از مردم عادی میشنویم که حضور خانم آلبرایت و اظهاراتی که در مورد ایران کرد، فرصتی بود در رابطه با آمریکا که ایران از دست داد. به نظر شما آیا حضور اوباما در کاخ سفید، یک فرصت دوباره برای ایران است؟
آرزوی من بوده و هنوز هم هست که تا زمانی که بوش، در کاخ سفید است و آقای احمدینژاد هم رییسجمهور ایران است، این مذاکرات انجام شود.
منافع ایران و منافع آمریکا در این است که مذاکره به بعد از انتخابات آینده موکول نشود.
اما فکر میکنم که اوباما موضع روشنتر، بازتر و در عین حال موضع قدرتمندتری نسبت به ایران دارد و به ایران فرجهای خواهد داد که اگر نسبت به بوش بدبینیهای بوده، این بدبینی ازبین برود و با چهرهای که اوباما در جهان و آمریکا نشان داده، راه مذاکره بیشتر و بیشتر باز شود.
آخرین سؤال من در رابطه با جامعه ایرانی مقیم آمریکا است. به طور کلی فضای ایرانیان در آمریکا متمایل به کدام یک ازکاندیداهاست و چرا؟
جامعه ایرانی در آمریکا به دو بخش بزرگ تقسیم میشود. یکی در منطقه ی جنوب کالیفرنیا که من هم در آنجا ساکنم و دیگری در شرق آمریکا و واشنگتن و نیویورک است.
این بار در مجموع مثل زمان آقای کلینتون، اکثریت ایرانیها به اوباما رأی می دهند.
آنزمان هم اکثریت ایرانیها به آقای کلینتون رأی دادند؛ و به نظر من به خاطر اینکه ایرانیهای نسل جدید، بیشتر در محاسبات اقتصادی و اجتماعی و مسأله فرهنگی و غیره، رابطه دو ملت ایران و آمریکا را میخواهند، و تضاد آنتوگونیستی را طلب نمیکنند؛ جو عمومی نسبت به کسی است که در رهبریت آمریکا، مدافع زبان دیالوگ و ارتباطات است و به نظر من بیشتر به اوباما رأی خواهند داد.
منبع : رادیو زمانه
" ترانۀ جنگ تحميلي با صدايي ديگر"
" آنکس که جبهۀ ميهن اش وميدان رزم دلاوران سرزمينش را نديده است ، مي تواند خيلي چيزها باشد، اما قطعا ، نويسندۀ سرزمينش نيست" اين جملۀ مرحوم نادر ابراهيمي انسان را درفکر فرو مي برد. تا مدتها فکرم را خراش مي داد اما نمي توانستم چيزي بنويسم وحتي بگويم. با خودم کلنجار مي رفتم که چه عکس العملي بايد نشان بدهم!!! حوادثي که در اين دوازده ، سيزده سال بر اين کشور رفت را در ذهنم مرور مي کردم، چه چيزي ميتوانست اين گنگي را برطرف کند. تا بالاخره ذهنم به کار افتاد دستم بقلم شد
: گروه اول نديده ها
کساني اند که واقعا جنگ ودلاوري دلاوران اين مرزوبوم را نديده بودند يعني پا به اين دنيا نگذاشته بودند ويا اگر هم در اين دنيا بودند توان درک کردن آن پديده را نداشتند
:گروه دوم نديده ها
کساني اند که در آن واقعه بودند از ريزترين اخبار آگاهي داشتند وحتي چندين ماه دوشادوش ديگران عنوان رزمندگي را کسب کردند ولي....
اين ولي ها، همان خراش وبغض فشرده است که بر دل وجان درد منداني مانند ابراهيمي نواخته مي شود. کساني که نويسندۀ سرزمين شان نيستند ، گروه اول نيستند چرا که اصلا در اين عالم نبودند. آن گروهي هستند که آن واقعه عالمتاب را ديدند وسر در برف کردند وحالا مدعيانه بتفسير آن واقعه مي پردازند.هر ازچند گاهي ميان مدعيان ، جنگي زرگري شکل ميگيرد بخيال اينکه مي خواهند افشاگري جنگ کنند. اما اين ا فشاگري هم همانند ساير افشاگري هاست؟
اين افشاگري ها بجاي اينکه تقابل نمادهاي خوب وبد باشد، بجاي اينکه شکل تازه اي از جنگ هاي استقلال و اعتقاد در سراسر جهان را روايت کند ، روايتگر عقده ها واختلاف سليقه ها در اداره جنگ است که امريست بديهي .اين افشاگري نتيجه اش چيست؟
انقلابي که نظريه پردازانش ، عوام را بجهت بستر سازي براي تحريف لفظي ومعنوي واقعه عاشورا ملامت مي کردند ، وشاهان را بجهت عوام فريبي تحت لواي مناسک سازي هاي بدعت آميز مورد مذمت قرار مي دادند ، حال چه شده که خود درمعرض اين اتهام قرار گرفته اند؟ انتقاد وقتي به مسولين ونهادهاي « نظام جمهوري اسلامي» مي رسد همه بحالت " تعليق " در مي آيد وجهت انتقاد را مريضان ونان به نرخ روز خوران ، به آنسوي آبها ارجاع مي دهند
آيا عوام گرايي، عوام زدگي و خداي ناکرده عوام فريبي در شناساندن وپيگيري ارزشهاي دفاع مقدس وجود ندارد؟! هيهات از اين همه ساده انديشی
وقتي غائبان از جنگ، نان به نرخ روز خوران ، توانستند معيارها وارزيابي هاي خود را رنگ عوامانه بدهندواين عوامانه انديشيدن ، دامنه اش چنان فراگير شود که اين واقعه تاثير گذار را تا حد " برادرکشي " ( که البته اينان جنبه دفاعي بودن اين جنگ را فراموش کرده اند) تقليل دهند آنوقت است که قرار است منابر شلوغ شود، قرار است همايش « بترکاند» ، قرار است شب خاطره مانند بمب صدا کند، قرار است آدم ها خصوصا " جوانان مخاطب تهاجم فرهنگي " بيايند ويک شبه متحول شوند قرار است دختران بد حجاب توي رودربايستي شهدا چادري شوند قرار است آمار فروش چفيه وپوستر شهدا وآقا وسررسيد هاي " اشک آور" بالا رود يعني فرهنگ بسيجي ارتقا يابد! قرار است فلان کوه با تفرج گاه پاکسازي شود وبجاي جماعت گناه « نور شهدا» ازآن به شهر وساکنان غفلت زده اش بتابد. قرار است فهرست اماکن زيارتي از انحصار حرم امام رضا( عليه السلام) وحضرت معصومه (سلام الله عليها) خارج شودو تازه اين قرار هازماني است که هنوز کساني از شاهدان بي واسطه ماجرا زنده اند
آنکس که جبهه ميهن اش وميدان رزم دلاوران سرزمينش را نديده ، ميتواند خيلي چيزها باشد، اما قطعا نويسنده سرزمينش نيست
دایرۀ صوت وصدا" ادبیات در هزار توی دهکدۀ جهانی امروز"
آخرین گقتگوی شاعر ونویسندۀ شهیر روسی را با مجلۀ ایندیپندت می خواندم . انسان همیشه در آخرین لحظات زندگی نکات درخشان وماندگاری را بزبان می آورد. " الکساندرسولژنیتسین"
او باتوصیف وگزارش دردناکی که از اردوگاه های کاراجباری « استالین»در رمان خود ارائه داده اززمان انتشارش تابه امروزاز عمیق ترین وکاملترین آثار ادبیات مدرن محسوب می شود.قصدم تشریح این گفتگو نیست فقط نکاتی را خدمتتان عرض می کنم.
این شاعر ونویسنده روسی در آخرین گفتگویش ، از موضوعات مختلف ومتنوعی سخن رانده است:
" از اعجاز نیروی درونی تا سیاست خارجی"
در توصیف این دوحلقه با هم، بسیار استادانه وماهرانه سخن رانده شده است.آنچه برای من مهم بود وتاثیر گذار، تغییر زبان این شاعر انقلابی ، از زبان شورش وانقلاب به زبان اصلاح واصلاحگری.
این شاعر ونویسنده ، خلاقانه به سیاست وپیرامون خود نگاه کرده است که این نگاه را مدیون ادبیات است.
البته تفکر آرمانگرایانۀ خود را درلابلای گفتگو پنهان نمی کندو میگوید:
« اعتقاد دارم که موضوعاتی نظیر عدالت و وجدان چیزی نیستند که با گذشت زمان دچار تغییر شوند وهمچنان در راس واساس ادبیات روسیه وجود خواهند داشت ، بگونه ای که بتوان با آن، جامعه را به روشنگری رساند»
او نگاه عاقلانه بتاریخ را به همه بویژه سیاستمداران توصیه می کند البته خود در حال بیماری تصمیم گرفته بود به گذشتۀ شگفت انگیزش نگاهی دوباره بیندازد ، این مصاحبه مرور این گذشته است.
او دراین مصاحبه تاکید میکند که دیدگاه هایش با گذشت زمان تغییر کرده اند ولی همیشه به هر کاری که انجام داده است اعتقاد داشته وهرگز بر خلاف وجدان عمل نکرده است. او با انتقاد از دولت های گورباچف ویلتسین به بازسازی آرام وگام به گام پوتین می رسدالبته به این موضوع مهم هم میرسد که وجود نظر های مخالف برای پیشرفت سالم هر کشوری ضروری است.
او سیاستمداران و مردم روسیه را به عبرت آموزی از گذشتۀ روسیه دعوت می کند که نمونه ای از نگاه عاقلانه به تاریخ است. او روسیه را در ابتدای راه می داند ومعتقد است که هنوز به یک کشور دموکراتیک تبدیل نشده است وفعلا فقط در حال تمرین مشق دموکراسی است. این را نوشتم اول برای خودم وبعد برای نویسندگان و روشنفکران بومی ووطنی که:
آشنایان ره عشق ، گرم خون بخورند
ناکسم گر به شکایت سوی بیگانه روم.

حکایت کمبود پارکینگ خودرو و نقض حقوق شهروندی
چندی پیش یکی از روزنامه ها گزارش مفصلی در مورد کمبود توقفگاه ماشین وافزایش خودروها تهیه کرده بود که درجای خود لازم بود اما قضیه به همین مورد ختم نشد ...
چندی است در روزنامه ها و رسانه ها لغتی به کار می رود که برای جامعه عجیب و غریب است . واژه ای نو وجدید ومتعلق به همین چند سال اخیر. در هر اداره دولتی یا خصوصی که می رویم بر روی تابلویی حقوق شهروندی جلوه نمایی می کند همانند دیگر کارهای تزئینی که فقط برای آسوده شدن از یک بخشنامه مطول انجام گرفته است .
در خیابان و کوچه راه می رویم تا چشم کار می کند ماشین ...ماشین ...ماشین.
تا چند وقت دیگر جای انسان را هم می گیرند البته اگر تاکنون نگرفته باشند .
اما جدیدا وضعیت دیگری پیدا شده و آن : پارکینگ در پیاده رو .
همه ما می دانیم پیاده رو چیست و چه کارایی دارد ؟
ماشین ها به جنگ پیاده رو ها آمده اند و دربست پیاده رو،را در قبضه خود قرار داده اند. نقض حقوق شهر وندی ، شاخ و دم نمی خواهد اگر کمی دقت کنیم اطراف خود از این دست حقوق بسیار پایمال می شود . راه حل این مشکل بسیار ساده است . واقعا اگر طرفدار واقعی حقوق مردم در این شهر و کشور پیدا می شود ؟!باید مشکلات آن را هم تحمل کنند .دلایل بظاهر موجه از قبیل کمبود فضا و قیمت بالای تملک زمین برای احداث توقفگاههای طبقاتی اصلا سبب این نمی شود تا از راهکارهای اساسی و مطمئن چشم پوشی کنیم .تا به کی باید از راهکارهای مسکنی موقت استفاده کرد البته این شیوه در همه شئون ما ریشه دوانده است .
بر اساس آمار موجود تردد بیش از سه میلیون دستگاه خودرو در پایتخت ، به هفتصد هزار جای پارک در توقفگاههای طبقاتی نیاز است که این امر از عمده راهکار های رفع معضل پارک حاشیه ای در معابر ورفع نقض حقوق شهروندی به حساب می آید.
از عمل کار براید به سخندانی نیست
فتنه اشد من القتل
![]()
در مورد شخصیت ویلدرزدرنگ نمی کنیم فقط همین قدر کافی است بدانیم که او رهبر راستگرایان هلند است وسالها در سرزمین های اشغالی فلسطین زندگی کرده است . بتعبیر تی . اس . الیوت که گفته است :«نقد راستین وارزیابی دقیق متوجه شاعر نیست متوجه شعر اوست »
می توان با بررسی فیلم فتنه منش وشخصیت وآرمان وارزش های اورا دریافت وداوری کرد.بی شک پدیده ویلدرزرا می توان حلقه ای از زنجیر برخورد غرب با جهان اسلام دانست . ترکیدن بادکنک گیرت ویلدرزدر اثرتقابل دو فرهنگ ودو تمدن اسلام وغرب حاصل شده است . قرآن کریم فتنه را از قتل شدیدتر وبزگتر دانسته است چرا؟
در قتل حداقل یک قاتل وجود دارد.آلت قتاله منشا ء آن است وانگیزه قتل وقس علی هذا. ولی در فتنه تمام مسائل در هاله ای از ابهام قرار می گیرد وشاید بدنبال آن قتل وجنایات پی درپی ؟
فیلم فتنه ، فتنه ایست که سالها از خواب بیدار شده است «فتنه درخواب است بیدارش مکن»
تصویر سازی خشن وموهن از اسلام تازگی ندارد .نمونه این نوع اسلام را ما می توانیم در وجود افرادی مثل ملا عمر وبن لادن ببینیم . ویلدرزاز این اسلام دروغین و موهن برای ساخت فتنه استفاده کرده است.فیلم فتنه مجموعه ای از تصاویری است که از اتصال وبهم پیوستن این تصاویر قصد دارد اسلام را مترادف ومولد خشونت وترور معرفی کند.کم اطلاعی وبی اطلاعی ودیدن نیمه خالی لیوان در مورد اسلام در فتنه موج می زند. همان کاری که سلمان رشدی در آیات شیطانی انجام داد.او پژوهشهای بیخبران از حقیقت اسلام مانند نولدکه ،گولدزیهر، وات را مبنای کار خود قرار داده بود .رشدی از آمدن بازرگانان بت پرست نزد محمد وامید او برای نزول وحی وجلب آنان به اسلام ودریافت آیات ذیل ، کتاب خود را تالیف کرده است (سوره نجم آیه 19 وادامه آن)
بهمین آسانی یک داستان جعلی وغیر واقعی مبنای نگارش کتابی میشود. در این داستان هم متاسفانه برداشت والگوبرداری اشتباه ووهم آلوداز رهبران جهان اسلام منشاء ساخت فتنه شده است.
اگر بپذیریم که نگارش وساخت فیلم قتنه یکی از بارز ترین نمونه های یورش به مبانی اعتقادی وفرهنگی ماست بضرورت باید راه ها وشیوه هایی که مخالفین اسلام وپیامبر اسلام رقته اند شناسایی وزمینه های مناسبی را برای دفع گسترش توطئه بکار گیریم . این شیوه دشمنان ماست چراکه:«جهان سربسرعبرت وحکمت است
چرابهره ما همه غفلت است»
وبتعبیر قرآن مجید در سوره بقره آیه 194 میفرماید:هرکس بشما تعدی کند شما نیز همانگونه به او تعدی کنیدوبتعبیر امام فخر رازی مقابله بمثل کنید.در واقع نوعی سنجش شیوه دشمن وموازنه با مطرح شده است.
این شعر را تا پیش ازین مصداق حال سلمان رشدی یافته بودم ولی حالا گیرت ویلدرز به او پیوسته است:
«از که بگریزیم از خود؟ای محال
از که برباییم ؟از حق ؟ای وبال
چون خدا خواهد که پرده کس درد
میلش اندر طعنه پاکان برد»
گلی عامری نخستین مدیرکل ایرانی وزارت امورخارجه آمریکا
سالی که نکوست...Defenders of delusive for Zionist
بي شک هر کشوری درکشورهای ديگربدنبال منافع ملی خود است وآنرا ازطريق ديپلماتيک پيگيری می کند. شهادت عماد مغنيه (حاج رضوان ) مغز متفکر عملياتی حزب الله ، در اين شرايط ، تشکيل دهنده سه ضلع است. ![]()
«ياد خاطره ها»
«نگذاريم درخت ،خاطرۀ شهر شود«اين عبارتی است که درپيکرۀ ايستگاه های اتوبوس خودنمایی می کندالبته بشرط دقت وتوجه دربطن عبارت .
سياست مهر
نوسازی عقل ملامتيه
بي شک استفاده از تجربيات و گنجينه های فکری وفرهنگی درگره گشايی از مشکلات، امری پسنديده وپذيرفتنی است .
مفهوم مقاومت؟!
خیلی وقت پیش ،مقاومت برای من جز صورت نظامی وباردفاعی مفهوم دیگری نداشت وآن را درمقابل هیچ ارزش دیگری قرار نمیدادم .....
«عدوشود سبب خیر اگر خدا خواهد»
مدارا و عدالت پيش نيازهای مردم سالاری دينی
مدارا و عدالت دو مقوله از موضوعاتی هستند که عمر موضوعی آنها بسيار زياد است و شامل زمان معاصر نمی شود ولی هر زمان اين دو مقوله بنا به موقعيت و ملاحظات کمرنگ و پرنگ می گردد و نقل محافل روشنفکری و مردم قرار می گيرد.
رفق و مدارا يا تساهل (تلورانس) محصول دو برش از دو فرهنگ هستندبا کارکرد های مختلف که انشا الله به آن اشاره می شود .اين مقاله قصد آن دارد تا تعريف و تبيين با توجه به موضوع مردم سالاری از مدارا و تساهل و عدالت ارائه دهد و ابعاد و اقسام آن را به حول و قوة الهی توضيح خواهيم داد . اصل اين موضوع مبحث تازه ای نيست بلکه جهت دادن آن به سمت زندگی است البته شايد در اين مورد ، ما وسايلی را احتياج داشته باشيم که هدف يا اهداف مارا تبيين کند و ساز و کارهايي را در اختيار ما قرار دهد اما نبايد به آن با چشم اضطرار و رفع ضرورت ديد چرا که اگر نگاه ما همانند نگاه به اکل ميته باشد به هنگام رفع ضرورت و رفع نياز به گوشه ای خواهيم انداخت. البته معتقد به نسبی بودن اين موضوعات هستيم اما نسبی بودن کجا؟اکل ميته کجا؟پس مسئله مدارا و تساهل ، طرحی برای زندگی است و جفا است اگر آن را منحصر در اقليمی خاص قرار دهيم.
شايد وصد البته مدارا و حلم در اسلام و تساهل و تسامح در غرب تمايزات و تفاوت دارند اما در مجموع می توانيم بگوييم که اين دو اصطلاح نزديک به هم هستند و به مفهوم نوعی تحمل همراه با عدم پذيرش و قبول است .
فرق بنيادين و اساسی که مدارا و حلم در اسلام باتساهل وتسامح درغرب ومسيحيت دارداين است که مدارا وحلم در اسلام ، ريشه در ارزشها و ارزشها، و امدار تقوا هستند . يعنی تقوا در اسلام نيرويي است روحانی که بر اثر تمرين های زياد پديد می آيد و پرهيز های معقول و منطقی از يک طرف سبب و مقدمه ی پديد آمدن اين حالت روحانی است و از طرف ديگر ، معلول و نتيجه آن است و از لوازم آن به شمار می رود .
اگر نيروی روحانی و معنوی تقوا در روح فردی پيداشد ضرورتی ندارد که محيط را رها کند بدون رها کردن محيط ، خود را پاک و مصون نگاه می دارد .
حضرت علی (ع) تاکيد می کند که تقوا چيزی است که پرهيز از محرمات الهی و همچنين ترس از خدا ، از لوازم و آثار آن است .پس در اين منطق تقوا نه عين پرهيز است و نه عين ترس از خدا بلکه نيرويي است روحی و مقدس که اين امور را به دنبال خود دارد .هرچيزی که محک و سنگ تقوا را داشته باشد ارزش محسوب می شود. تقوا مانع مدارا و حلم نيست بلکه ثمره و ميوهُ آن است.
به عبارت ديگر مدارا و حلم زاييدة تقوا محسوب می شوند .
در مورد تساهل و تسامح در غرب بايد ياد آور شويم که انديشة تساهل و تسامح در مغرب زمين و آئين مسيحيت متولد شدة سير تاريخی و مربوط به قرون 16و 17 ميلادی بر می گردد و چنان که پژوهشگران تاريخ انديشه و علم بيان کرده اند تا پيش از آن خبری از اين انديشه نبوده است . در قرن 18 ، مفهوم تسامح مذهبی شکل گرفت و به سبب آن ، بی تفاوتی دينی رواج يافت . در قرن 19، سياست تسامح مذهبی ، به گونه ای که در منشور حقوق شهروندان امريکايي در سال 1776 ميلادی اعلام شد ، و در اغلب ممالک اروپايي رواج يافت. به عبارت بهتر ، در اسلام ، مدارا و حلم تاريخچه و شکل گيری ندارد و اين خود نشانگر سبقت مدارا و حلم از تساهل درمسيحيت است.
حافظ، شاعر بلند پاية ايرانی در قرن 8 (14 ميلادی) مدارا را تا آنجا رفعت بخشيدکه گفت :
«آسايش دو گيتی تفسير اين دو حرف است/ با دوستان مروت با دشمنان مدارا»
يعنی طرحی برای افق زندگی و حياتی که خواهانيم در آن پاک و اخلاقی باشيم .
باری حافظ نيک می دانست که در يک جامعة دينی ، دعوت و توصيه به مدارا اگر با يک نظرية عميق انسان شناسانه و دين شناسانه همراه نباشد ، راه به جايي نمی برد و دلی را نمی ربايد . به همين دليل ، وی هوشمندانه در جای جای ديوانش ، می کوشيد تا به زبان رمز و شعر ، نظريه هايي را در باب انسان ودين ارائه نمايد و مخاطبانش را قانع کند که مروت ومدارا دو موعظه خطيبانه نيستند بلکه دو اصل فيلسوفانه اند که پشتوانه استوار خردمندانه دارند.
رفق و مدارا يا به صورت غربی آن تساهل يکی از استعداد های عالی انسانی است. مدارا يک لفظ و کلمه خشک نيست بلکه يک حالت روانی و واکنش روحی در انسان است. مدارا هم از حقوق و هم از تکاليف محسوب می شود.
«ولتر در لغت نامه فلسفی خود می پرسد : مدارا چيست ؟و پاسخ می دهد:
چيزی است لازمة انسانيت انسان . ما همه جايز الخطا هستيم و در معرض اشتباه قرار داريم پس بياييد خطا ها و حماقت های يکديگر را ببخشائيم که اين اولين اصل حقوق طبيعی است.»
مدارانياز امروز و اساسی جامعه ماست و به هيچ روی عنصر ناشناخته ای در فرهنگ ايرانی و اسلامی ما نيست . رفق و مدارا هم هدف است و هم شيوه.
هدف است از آنجهت که مبنای حرکت و آغاز نظام آفرينش بر رحمت و مداراست.
«کتب علی نفسه رحمه»
و شيوه است از آنجهت که کارآمدترين روش در جهت رسيدن به عدالت است.
«راس السياسه استعمال الرفق »
اگر سياست را علم عدالت پروری تعريف کنيم يا دست کم يکی از فربه ترين اجزايش را عدالت بدانيم بی شک راه بر مردم سالاری دينی هموار می شود.
پس می توان آوردگاه عدالت را به کار بردن رفق و مدارا و حلم دانست.عدالت با مدارا دلپذيرتر است و مدارا با عدالت زنده و تازه می شود.
تمدن و فرهنگ اسلام ،تسامح و مدارا را توصيه کرده است وهم علاقه به علم و حيات را .ثمرة اين درخت شگرف – که نه شرقی بود نه غربی – بعد از بسط فتوح اسلامی حاصل شد و توسعه و ترقی آن تا وقتی بود که مشکلات سياسی ، تساهل و تسامحی که اسلام بر خلاف دنيای بيزانس و ايران به آن اجازه رشد می داد از بين نبرده بود. در واقع ، رنسانس اروپا از وقتی آغاز شدکه قدرت کليسا به نفع تعصبات قومی و محلی کم شد در صورتيکه تمدن اسلامی فقط از وقتی به رکود و انحطاط افتاد که در آن تعصبات قومی و محلی پديد آمد و وحدت و مدارايي که در آن بود از ميان برد.
بايد تلاش کرد که از مدارا و عدالت که دو بال اوج گير مردم سالاری دينی هستند آفت زدايي شود . انسانهای بسياری از قرآن و انجيل (و دين ،به طور کلی )گمراه شده اند چون کافی نيست که کتابی ، کتاب هدايت باشد.لازم است که خواننده هم هدايت طلب باشد وگرنه يک مکتب صددرصد انسانی هم می تواند در دستانی آلوده و نا پاک نتايج صددرصدغير انسانی به بار آورد.
مولانا با بيانی دقيق اين نکته را بيان می کند که:
چون عصا شد آلت جنگ و نفير
آن عصا را خرد بشکن ای ضرير
بايد با دغدغة «سودای سر بالا» به ارزشها نگاه کرد چرا که طناب در دست توست اما تو نمی خواهی از چاه بيرون بيايي .آن را می گيری و در چاه می روی . چرا که « سودای سربالا»نداری.
مر رسن را نيست جرمی ای عنود
چون تو را سودای سر بالا نبود
بی ترديد مدارا و حلم زمينه ساز عدالت در همه ابعاد است که همة ما خواهان تحقق آن هستيم . مستشرق فرانسوی ، کنت دو گوبينو می گويد :
«اگر اعتقاد مذهبی را ازضرورت و الزام سياسی جدا کنيم هيچ ديانتی مدارا آفرين تر و شايدبی تعصب تر از اسلام وجود ندارد در واقع همين مدارا و تسامح بود که در قلمرو اسلام بين اقوام و امم گوناگون تعاون و تعادل را که لازمة پيشرفت تمدن واقعی است بوجود آورد و همزيستی مسالمت آميزِ عناصرِ نا متجانس را ممکن ساخت . مدارا و تساهل زمينه ساز عدالت در همه ابعاد آن است اما کدام عدالت ؟ عدالت هم مبنای مردم سالاری دينی و مبنای مشروعيت هر حکومتی است که بايد به آن توجه و مورد کندوکاو گسترده قرار گيرد .
والسلام
منابع:
1. نهج البلاغه
2. سيری در نهج البلاغه از استاد مرتضی مطهری، انتشارات صدرا
3. مقالاتی با تلخيص از شبکه جهانی
4. کارنامه اسلام از دکتر عبدالحسين زرين کوب
5. تلخيصی از رساله در مدارا از عبدالکريم سروش از فصلنامه مدرسه