لطفا کمي صبر کنيد...

به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست -- عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست
اصلاح و اعتدال مذهبی در آغازین سالهای تشکیل دولت صفویه(قسمت پایانی)
از تشیع ـ تصوف غالیانه به تشیع فقیهانه
رسول جعفريان
3 . وضع تفکر در آذربایجان و جرجان و نقاط دیگر ایران، تا حدودی متأثر از فارس و هرات بود، و طالبان علم به این دو مرکز یعنی هرات و شیراز می رفتند. با این حال باید توجه داشت که سنت های فکری موجود در آذربایجان از یک سو و نحله های صوفیانه کهن در این ناحیه از سوی دیگر، در شکل دهی به فرهنگ مذهبی – فلسفی آذربایجان سخت مؤثر بود.
از طرف دیگر تأثیر اندیشه های شیعی شمال ایران به دلیل نزدیکی مناطقی چون لاهیجان به اردبیل و شهرهای دیگر آذربایجان روی این ناحیه وجود دارد. توجه داریم که شاه اسماعیل سنین کودکی را در لاهیجان سپری کرد). در همین زمینه باید به تأثیر اندیشههای حروفی – استرآبادی هم در آذربایجان اشاره کرد.
به هر روی وضعیت قبایلی این نواحی و عدم استقرار در زندگی طوایف برزگی که در آناطولی تا مرزهای ایران از یک سو و شمال سوریه از ناحیه دیگر بودند، اجازه رشد فکر فلسفی منظمی را در میان این گروه ها که بعدها مهم ترین پشتوانه نهضت صفوی بودند نداده بود. به عکس سنت های فکری کهن که برخی ریشه در قرون بسیار طولانی از یک سو و اندیشه های اسلامی – صوفیانه از برآمدن سلجوقیان روم از سوی دیگر بود، ملغمه ای از صورتی به نام دین - مذهب را در این نواحی ایجاد کرده بود که در سنت های کهن اسلامی، تفاوتهایی با روش ها و آیین های شناخته شده میان مسلمانان داشت. شاید این مهم ترین نکته برای این مسأله باشد که این منطقه آماده بود تا شکل تازهای به روش مذهبی و فلسفی خود بدهد، چرا که هیچ نوع تعصب مذهبی خاصی نداشت، به علاوه که به لحاظ فکری گرفتار نوعی خلاء بود.
4 : خاندان صفوی چه گرایش مذهبی داشت؟ در این باره اختلاف نظر وجود دارد. یک نظر این است که آنان از آغاز شیعه امامی بودهاند. اثبات این نظر دشوار است. نظر دیگر بر آن است که خاندان شیخ صفی در آغاز شافعی مذهب بودند و از زمان شیخ ابراهیم که به شیخ شاه شهرت داشت (رهبری خانقاه از 830 تا 851/1427 - 1447) یا بعد از آن به تشیع امامی گرویدند.
هر چه هست، آنان بین نیم قرن تا سه دهه پیش از روی کار آمدن، شیعه امامی شده بودند، اما سؤال مهم این است که تشیع آنان از کجا گرفته شده و منابع فکری آن چه بوده است؟
از لاهیجان یا از آناطولی؟ از طریق شیعیان امامی ساکن طبرستان یا از طریق علویان نزدیک به مذهب امامی در آناتولی؟
باید یکی از همین مناطق باشد هرچند ما به دقت این مطلب را نمیدانیم. اما می دانیم که هیچ کدام از این دو مکان تشیع امامی به سبک و سیاق تشیع امامی شهر حله و جبل عامل نداشتند. البته گفته می شود که تشیع لاهیجان نزدیک به مکتب تشیع حلّه بود اما تأثیرش روی این خاندان برای ما چندان روشن نیست..
اگر تشیع خاندان شیخ صفی از آناتولی گرفته شده و ناشی از تأثیر علویان باشد، در آن صورت باید گفت از دید تقسیم بندی فرقه شناسی شیعی، عقاید علویان، به عقاید غالیان شیعه نزدیک است.
این تشیع غالیانه، نوعی تشیع حاشیهای و دور مرکز تشیع بود که ویژگیهای تشیع غالی را داشت. تشیعی که مبنای تشکیل دولت صفوی و ریشه باورهای قزلباشان بود. یک فرض آن است که شماری از غالیان عصر نخست اسلامی از قرن سوم و چهارم که شرح حال آنان در کتابهایی فرق و مذاهب آمده است، در شمال سوریه و برخی از مناطق آناتولی سکونت داشتند و عقاید و باورهای همین افراد بود که به قبایل و طوایف ترک پس از استقرار در این نواحی منتقل گردید. هرچه هست، باورهای مذهبی این دوره متأثر از تشیع غالی بوده و در کنار دیگر مؤلفه هایی که باورهای ایلات و طوایف ترک را شکل داد، نقش قابل ملاحظهای ایراد کرده است. در این باورها دو چیز اهمیت دارد.
اوّل رشتههایی از افکار الوهیت گرایانه نسبت به امامان که به برخی از سران خاندان و خانقاه شیخ صفی نیز رسید
دوم: دشمنی بی اندازه با خلفای نخستین که در قالب تَبَرّی در دولت صفوی خود را نشان داد و تبرائیان از آن برآمدند.
5 . اکنون دولت صفوی ایجاد شده است، دولتی که با ادعای تشیع امامی آمده و با شعار اعتقاد به دوازده امام کارش را در تبریز آغاز کرد اما به لحاظ فکری نه با تشیع مکتب حله و جبل عامل بلکه متناسب با افکار غالیانه بود. اکنون باید مسیر خود را اصلاح می کرد. صفویه بسیار زود متوجه این نکته شدند و شاهدش آن که وقتی در سال 914 شاه اسماعیل به خوزستان تاخت، به رغم آن که مشعشیان شیعیان امامی اما غالی بودند، بهانه حمله را از بین بردن تفکر غالی آنان مطرح کرد. (در نقاوة الاثار ص 546 در باره مشعشیان آمده است: جماعتى از اعراب جزيره كه به الوهيت حضرت امير المؤمنين على بن ابى طالب عليه الصلوة و السلام قايلند و اين قوم را مشعشعه مي خوانند. در جای دیگری گفته شده است سلطان فیاض که شاه اسماعیل او را برانداخت، باور به الوهیت خود را هم در میان مردم رواج داده بود. بنگرید: ریاض الفردوس خانی: ص 393).
با این همه، دو مسأله در این دولت باید اصلاح می شد تا به مکتب اصیل تشیع حله و جبل عامل نزدیکی می گردید.
اول: از بین بردن تفکر غالیانه.
دوم: کاهش تأثیر تصوف.
شرح مطلب آن که تشیع صوفیانه، به خودی خود قادر به اداره حکومت نبود. به عبارت دیگر دولت صفوی، برابر تجربه دولت عثمانی بود که اداره امور دینی و نظارت آن بر عهده شیخ الاسلام و صدر بود. دولت صفوی نیز که در سایه آن دولت تشکیل شده بود، باید این مسیر را طی می کرد و این نیاز به حضور عالمانی داشت که با توجه به اعلان آشکاری که شاه اسماعیل برای رواج مذهب اثناعشری کرده بود، چاره جز آوردن این قبیل عالمان از مناطقی که تشیع خالص تر و فقیهانهتری داشتند نبود. تشیع غالیانه و صوفیانه فاقد متون فقهی و حقوقی بود و حکومت نیازمند داشتن چنین متونی بود. مشهور است که دولت سربداران نیز که همین مشکل را داشت، نامهای برای مرجع بزرگ وقت شیعه در جبل عامل، یعنی شمس الدین محمد مشهور به شهید اول نوشت و از او خواست تا به خراسان بیاید. او نیامد ولی گفتهاند که کتاب فقهی «اللمعة الدمشقیه» را برای آنان نوشت. وقتی این نیاز در دولت سربداران در قرن هشتم وجود دارد، طبعا در دولت صفویه هم که مشابه وضعیت آنان را درآغاز قرن دهم دارد، وجود دارد.
6 . فقر فقیه و متون فقهی در دولت تازه تأسیس دولت صفوی، سبب شد تا آنان به دنبال این قبیل آثار بگردند و گرچه اندکی یافتند اما در نهایت متوسل به مراکز اصلی شیعه یعنی حله و جبل عامل شدند. روملو در احسن التواریخ این عبارت مهم را دارد که: در آن اوان، مسائل مذهب حق جعفرى و قواعد و قوانين ملت ائمه اثنى عشرى اطلاعى نداشتند. زيرا كه از كتب فقه اماميه چيزى در ميان نبود و جلد اول از كتاب قواعد اسلام كه از جمله تصانيف سلطان العلماء المتبحّرين شيخ جمال الدين مطهر حلّى است كه شريعت پناه قاضى نصر اللّه زيتونى داشت، از روى آن تعليم و تعلّم مسائل دينى مىنمودند. تا آن كه روز به روز آفتاب حقيقت مذهب اثنى عشرى ارتفاع پذيرفت و اطراف و اكناف عالم از اشراق لوامع طريق تحقيق از مشارق منوّر گرديد. (احسن التواریخ: 2/977).
7 . این زمان ایران پر از دانشورانی بود که در کلام اسلامی تبحر داشته و در علوم ادبی و نیز ریاضی و نجوم سرآمد و از برکشیدگان مکتب فارس و هرات بودند، اما همان طور که گفته شد در این مقطع، فقیه کمتر یافت میشد. این مشکل مشترک میان شیعیان و سنیان ایران بود. این امر از آن روی بود که سنت علمی شناخته شده در ایران، طی دو سه قرن پیش از تشکیل دولت صفوی، یک سنت فقهی نبود. بنابرین دولت صفوی به خصوص شاه اسماعیل و سپس فرزنش طهماسب که 54 سال حکومت کرد، راه حل را در انتقال عالمان جبل عاملی به ایران دانست. هدف اصلی از آن تقویت و اصلاح تفکر شیعی، به ویژه بعد فقاهتی آن بود. محدود کردن تصوف و مقابله با اندیشه های غالیانه نیز در شمار وظایف آنان شمرده میشد. شاه طهماسب در مقابل کسانی که قصد داشتند او را به استفاده از دانشمندان ایرانی یعنی همان متکلمان سوق دهند می گفت: «انّی اُرید مجتهد جبل عامل» (ریاض العلماء، 3/87). من مجتهد جبل عاملی می خواهم نه ایرانی. یک قرن طول کشید تا علوم و معارف شیعی از دست علمای عرب به علمای تربیت یافته ایرانی منتقل گردید به طوری که اگر در نیمه نخست دولت صفوی بیشتر از علمای عرب جبل عاملی استفاده می شد در نیمه دوم علمای ایرانی، رهبری دینی را در اختیار داشتند.
اصلاح و اعتدال مذهبی در آغازین سالهای تشکیل دولت صفویه
از تشیع ـ تصوف غالیانه به تشیع فقیهانه
رسول جعفريان
خلاصه
تشیع در خانقاه صفوی از دو سوی تغذیه می شد. نخست از سوی آناطولی که به احتمال زیاد عقاید غالیان شیعی در آن ناحیه بود که بسا از قرون نخستین هجری در نواحی شام تا آناطولی در طول هزار سال باقی مانده بود. دوم از سوی ایران به خصوص لاهیجان که امامیان سربداری و مرعشیِ صوفی زده، قرنها بود در آن نواحی و در ارتباط با خراسان حضور داشتند.
هر دو منبع، به لحاظ گرایش مذهبی، انطباق با مکتب فقهی امامی در حله، جبل عامل و حتی استرآباد نداشت و این از نظر امامیان اصیل یک انحراف به شمار می آمد.
به دلیل وجود اندیشه های افراطی یاد شده است که باید گرایش مذهبی موجود در خانقاه صفوی را گرایشی تندروانه و به عبارتی غیر فقهی دانست.
البته در تشیع موجود در ایران گرایش کلامی وجود داشت که ریشه در مکتب شیراز و هرات داشت. این تشیع کلامی در قرن دهم به فکر مذهبی صفوی کمک شایسته ای کرد.
زمانی که صفویه در دهه اول قرن دهم هجری به قدرت رسیدند اصلاحی در افکار واندیشه های مذهبی آنان صورت گرفت.
حاصل این تغییر را که باید از زاویه دید تشیع امامی، رسیدن به نقطه اعتدال دانست، در توجه به فقه متمرکز می شود. ابزار آن نیز انتقال دانشمندان و کتابهای شیعی از مکتب حله و جبل عامل و بحرین به ایران بود.
این تغییر به سرعت رخ داد و در طول یک قرن یعنی قرن دهم در تفکر شیعی عمومی موجود در ایران مسلط شد. البته آثار آن در قرن یازدهم هجری ظهور یافت. در این مقاله ما روند این تغییرات را در قرن دهم دنبال خواهیم کرد.
1 . تشیع امامی در ایران طی قرن های هفتم تا نهم هجری، عمدتا به دلیل آشوبهای سیاسی و گریز عالمان و فقیهان که از زمان حمله مغولان به ایران آغاز شده بود، به صورت یک مرام صوفیانه درآمده بود. (سنیان ایرانی هم همین وضعیت را داشتند) و مهم ترین ویژگی آن در این دوره تاریخی، چنین بود که از داشتن بنیادهای علمی ـ تمدنی به ویژه در حوزه فقه تهی بود.
به عبارت سادهتر، فقیهان مبرّز در این دوره اندک اما شمار شاعران و نویسندگان آثار صوفیانه که به فارسی می نوشتند بسیار فراوان بود. تشیع موجود در ایران این دوره با این که به لحاظ سیاسی نیرومند بود، اما در بخش فقهی، فاقد متون علمی دقیق بود. در بخش سیاسی، رهبران دولت هایی چون سربداران (736 – 783/1335 - 1381)، مرعشیان (782 – 795/1380 - 1392) و مشعشعیان (845 – 914 /845 - 1508) و بیشتر علائق صوفیانه و غالیانه داشتند.
در این دوره عمده تفکر فقهی شیعه در دو نقطه متمرکز بود. نخست عراق و دوم جبل عامل. فقیهان شیعه از جمله محقق حلی (م 676/1277 ) علامه حلی (م 726/1326) که بزرگترین مجموعه های فقهی را در نیمه اول قرن هشتم هجری نوشت، و شمس الدین محمد مکی (م 786/1384) غالبا در حوزه های علمی عراق و جبل عامل زندگی میکردند نه ایران.
2 . تفکر علمی – فلسفی موجود در ایران طی قرنهای هفتم تا نهم متأثر از دو مکتب فکری بود:
الف - نخست مکتب فکری شیراز که در آن تسنن با کلام اشعری و بقایای فلسفه اسلامی تلفیق شده و مهم ترین ویژگی آن، دوری از فقه از یک سو و غرق شدن در استدلالهای متکلمانه از سوی دیگر بود. یکی از برجستهترین متفکران این جریان جلال الدین دوانی (م 908/3-1502) بود و از دیگر خاندان های معروف که مروج این اندیشه بودند خاندان دشتکی بودند که در دولت صفوی، به آن پیوستند. بیشتر آثار این قبیل دانشمندان، متون کلامی است که میراثی معتزلی – اشعری را در قالب اندیشه های کلامی پدید آمده در قرن هفتم توسط خواجه نصیرالدین طوسی و قاضی عضدالدین ایجی و شماری دیگر، در خود جای داده بود.
ب - دوم مکتب فکری هرات که عملگرا تر و از جهاتی هنری تر و و ادبی تر بود اما در مقایسه با فارس، چندان متکلمانه نبود. دانش ریاضی و نجوم و پزشکی جایگاه ویژه ای در این مکتب داشت که از نقاط دیگر ممتاز بود. اهمیت علوم اسلامی در دوره سلطان حسین بایقرا بیشتر شد و نمونه شاخص سنی آن ملای جامی و نمونه شیعی – سنی آن ملاحسین کاشفی با آثار بیشمار بود. مهم این است که در این نقطه از جهان اسلام نیز فقه و فقیه نیرومند نبود و حواشی شامل شعر و ادب و هنر قویتر از علوم اصیل اسلامی (آنچه که در قرن نخستین اهمیت داشت) بود.ادامه دارد...

سعدی، راوی تجارب گوناگون زندگی
آزاده اسدی
سعدی، شاعر جهاندیده، جهانگرد و سالک سرزمینهای دور در قرن ششم و هفتم هجری قمری بود. گفته میشود او با تاجران و زائران اماکن مقدس همراه میشد. دستاورد سفرهای مختلفش علاوه بر تجارب مختلف حجم زیادی روایت، قصه و مشاهداتی بود که تقریباً ریشه در واقعیات زندگی داشت که با روش «سهل و ممتنع» در گلستان و کتابهای دیگرش از آنها نقل کرده است.
بعد از این همه سال از زندگی و تولد شعرهای سعدی میگذرد ولی سعدی و آرامگاهش در ایران بعد از قرنها هنوز بین مردم جایگاه دارد.
مرکز سعدیشناسی در شیراز، سالهای ۱۳۸۵ تا ۱۳۹۵ را به عنوان دهه سعدیشناسی نامگذاری کرده است.
رییس مرکز سعدیشناسی دلیل این نامگذاری را تلاش برای تخصصی کردن مطالعات سعدیشناسی میداند ولی در این میان آیا به موضوعی مثل مردم و جایگاهش بین عامه هم توجهی شده است؟
کوروش کمالی، رییس مرکز سعدیشناسی جواب میدهد: «یک سال را فقط به همین مبحث اختصاص دادهایم. "تخصصی کردن" یک برنامه ۱۰ ساله است. قبل از اینکه بخواهیم ارتباط سعدی را با دیگران پیدا کنیم باید روی آثار خودش کار میکردیم.»
نخستین سال از این دوره ده ساله، به نام دوران سعدیشناسی، و سال دوم به نام زندگی، اندیشه، زبان و شخصیت سعدی نام گرفت. سال گذشته به نام گلستان بود و امسال بوستان، سال آینده غزلیات و سال ۹۰ قصاید و مجالس و سال ۹۱ نسخهشناسی و از سال ۹۲، ۹۳ و ۹۴ فرهنگ مردم، سنت و نوآوری، ادبیات و سیاست عصر ما، مسایل اجتماعی، فرهنگی و اخلاقی و سعدی در امروز خواهد بود و سعدی در حدیث دیگران، دیگران در حدیث سعدی که در سالهای انتهایی روز خاصی را به خود اختصاص میدهند.
دکتر کاووش حسنلی، استاد زبان و ادبیات فارسی داشگاه شیراز چندی پیش گفته بود دانشکدههای زبان و ادبیات فارسی در انتقال و بازخوانی متون کلاسیک فارسی مثل گلستان سعدی به شیوه ثابت و سنتی روی آوردند و پژوهشهای دانشگاهی ما تنها به بازخوانی متن، یافتن واژههای دشوار و درآوردن نکتههای اخلاقی محدود شده است.
از رییس مرکز سعدیشناسی میپرسم با این وجود چرا باید به موضوع هنر سعدی، سنت و نوآوری و فرهنگ مردم در انتهای این پروژه ۱۰ ساله پرداخته شود؟ او میگوید:
«چون ما در نظر داشتیم، مطالعات سعدیشناسی سامان بگیرد. وقتی هنوز در نسخههای مختلف مثل بوستان و گلستان و غزلیات به اجماع نرسیدهایم و هنوز مسایل مختلفی پیرامون اینها است، قبل از اینکه بخواهید آن اثر را به مردم عرضه کنید، باید به یک اجماع نسبی در مورد این مسایل برسید و بتوانید آنها را عرضه کنید.»
وی ادامه میدهد: «در مورد یک مسأله مثل سفرهای سعدی که جاذبهای برای مردم دارد چندین نظر و برداشت وجود دارد. الان در مورد سفرها اختلاف نظر است. عدهای به سفرها اعتقاد ندارند و میگویند به سفر نرفته است. عدهای میگویند بخشی از سفرها انجام شده و بخشی از آن تخیل است. تعدادی هم قایل به انجام شدن همه سفرها هستند.»
به گفته او، در مورد نسخه تصحیح کلیات غیر از کارهایی که محمدعلی فروغی و حبیب یغمایی به عنوان ملاک و سند که حدود هشتاد سال پیش انجام دادهاند،خبری نیست:
«با اینکه نسخههای دیگری پیدا شده و متد تصحیح قیاسی، تطبیقی و تصحیح بر اساس نسخه اقدم و تلفیقی به دست آمده است، اما هنوز کارشناسان و سعدیشناسان به اجماع نرسیدهاند. شاید در یک چارچوب کار آکادمیک و برای موسسه فرهنگی پژوهشی تقویت این بخش اهمیت بیشتری داشته باشد»
او معتقد است برای مردمی کردن سعدی، تلویزیون، مطبوعات یا آموزش و پرورش باید کمک کنند: «وگرنه یک مرکز فرهنگی، پژوهشی با اعتبار مالی محدود، کم بنیه و توان، این امکان را ندارد که بتواند به این گستردهای کاری انجام دهد. همان سالی هم که به عنوان فرهنگ مردم و ارتباط با مردم نام گذاشتیم باید بیشتر به مبانی و نوع اعتبار بپردازیم»
امسال سال بوستان سعدی است. گفته میشود بوستان، نخستین اثر مدون سعدی است که در ۱۰ باب عدل و تدبیر، رأی، احسان، عشق و مستی و شور، تواضع، رضا، قناعت، شکر برعافیت، توبه و راه ثواب و مناجات، تنظیم شده است.
اما بزرگترین مشکل سعدیشناسان برای تخصصی کردن مطالعات سعدیشناسی غیر از نرسیدن به رأی و تعامل جمعی چه بوده است؟ رییس مرکز سعدیشناسی میگوید:
«یکی، توجه علمیتر و تخصصیتر به این موضوع و دیگری، روشن شدن مبانی هر کدام از این آثار؛ چه از نظر زیباشناسی، چه از نظر نسخهشناسی، چه از نظر فرم و زبان و چه از نظر تحلیل معنوی و چه از نظر صنایع ادبی»
با وجود مباحث تخصصی در مورد سعدی که قرار است در یک برنامه ۱۰ ساله دنبال شود، به نظر میرسد سعدی به اندازه حافظ در زندگی امروز مردم ایران سهمی ندارد. گفتههای کمالی، رییس مرکز سعدیشناسی در این مورد چنین است:
«قبل از مشروطیت و قبل از مدرنیته و قبل از اینکه روشنفکران و ساکنان تصور کنند که باید سعدی را حذف کرد تا به رهایی رسید، سعدی بیش از حافظ بین مردم محبوب بود. در یک مقطعی در مکتبخانههایی که قبل از دارالفنون و مدرسه عمومی بود، دو کتاب قرآن و گلستان میخواندند و کسی حافظ نمیخواند و سعدی در عرصه عمومی بود. اما تحولات، یک نوع برخوردها، سعدی گریزیها، سعدی ستیزیها، عدم شناخت باعث این کمتوجهی شد. کارهایی که هم در تبریز و هم در تهران شد.»
کمالی میگوید: «حافظ با ایهام و زیبایی غزل توانست خیلی جای خود را باز کند. البته اقبال در جریان روشنفکری و کوچک بودن مجموعه کلیات و شرحهایی که بر آن نوشته شد، نوع ارتباط عمومی که با فال و سنت گرفته شد، همه اینها موثر بوده است که در حوزه اجتماعی ادبی امروز ارتباط حافظ از نظر شعری خیلی زیاد شود. اما فراموش نکنیم که نزدیک به ۴۰۰ بیت یا تکهای از گلستان و بوستان یا غزلیات به عنوان ضربالمثل استفاده شود.»
برداشتی آزاد از سایت" رادیو زمانه"
فرانسیس بیکن و شاه عباس
استاد رسول جعفریان
در بارۀ تحولی که در غرب در قرون معاصر روی داد داستان مشهوری را از فرانسیس بیکن نقل می کنند و آن را نشانی بر آغاز تحول در فلسفه علم و رویکرد جدیی می دانند که در علوم تجربی پدید آمد و ماجراهای بعدی را از قبیل انقلاب صنعتی بهمراه آورد.
مقدمه داستان مزبور از این قرار بود که در قرون وسطی، روش های علمی، روشهای کلی گرایانه و به عبارتی حاکمیت فلسفه و روشهای آن در علوم تجربی بود به طوری که ارباب علم، در آن روزگار، به تجربه و استقراء باور نداشتند. از این رو علوم و معارف را یا با کلیات و قواعد فلسفی ثابت می کردند و هرکجا کم می آوردند به اقوال گذشتگان از فلاسفه استناد کرده و برای سخن آنان اعتباری بیش از تجربه و استقراء قائل بودند.
در این وقت پیدایش فلسفه تجربی تحول تازه ای به حساب می آمد و آغاز آن همین ماجرایی است که برای بیکن پیش آمد. این ماجرا درباره شمار دقیق تعداد دندان های اسب بود.
عقیده فلاسفه قدیم بر این بود که تعداد دندانهای اسب فلان عدد است. وقتی در محفلی در این باره صحبت شد و بیکن نیز حاضر بود، هر کس مطلبی گفت و از قول فیلسوفی از گذشتگان عددی را نقل کرد و این که مثلا ارسطو گفته است که اسب چهل دندان دارد.
فرانسیس بیکن (1561 - 1629) از این رویه برآشفت و گفت: بهتر است همین الان به طویله برویم، دهن اسبی را باز کنیم و تعداد دندانهای او را شمارش کنیم و اختلاف را برطرف سازیم.
معنای این سخن این بود که در امور علمی، «تجربه» مهم تر از کلی گویی یا نقل اقوال دیگران است حتی اگر ناقلان این اقوال از بزرگان یونان و فیلسوفان مشهور باشند.
این داستان را زمانی که در سال 1360 - 1361 در خدمت آقای دکتر احمد احمدی – حفظه الله - فلسفه غرب می خواندیم و مبنای ایشان کتاب «سیر حکمت در اروپا» از فروغی و یکی دو اثر دیگر بود، شنیدیم و برای ما بسیار جالب بود.
اخیرا هم کلمه «بیکن» و «اسب» و «دندان» را در گوگل جستجو کردم. دیدم خیلی ها این مطلب بیکن را نقل کرده اند و شبیه همین استدلالها را برای پیشرفت غرب عنوان نموده اند.
این که آن نقلها درست است یا خیر مطلبی است...
و این که این نگرش سبب نوعی تحول در غرب شده و تفکر علمی را بسط داده مطلبی دیگر...
و این که اگر همچنین اتفاقی در شرق می افتاد آیا موجب آن سبک و سیاق تحول می شد یا نه مطلب سوم....
اما نکته لطیف آن که اخیرا حکایتی را در یک نسخه خطی پیدا کردم که از ماجرای بیکن جالب تر بود و نشان می داد که در همان روزگار و تقریبا در همان سالها، مشابه آن داستان در شرق هم اتفاق افتاد، اما مع الاسف سبب تحولی در علم و روش های علمی در شرق اسلامی نشد.
داستان از این قرار است که ذیلا ملاحظه می کنید:
ملا جلال منجم – منجم باشی دربار شاه عباس اول – می نویسد:
در گرجستان در خدمت نواب گیتی ستان کلب آستان علی علیه السلام – یعنی شاه عباس اول که از 996 تا 1038 (1588 – 1629) سلطنت کرد - در وقتی که حضرت شیخ بهاءالدین محمد و صدرَین – صدر خاصه و صدر ممالک – حاضر بودند و از هر جا سخنی می گذشت. جلال منجم [یعنی خود نویسنده]معروض داشت که:
قواعد کلیه حکماست که خانه های زنبور مسدّس میباشد و برهان بر طبق آن گفته اند.
نواب اشرف فرمودند که:
من به برهان نظری – شما بخوانید به تجربه عملی – ثابت کنم که این صورت ندارد و امر فرمودند که چند عدد شانه عسل حاضر کردند. حقا که خانه های زنبور بسیار مدوّر و مخمّس به نظر رسید و مربّع نیز گاهی دیده شد.
بعضی عرض کردند که زنبورهای گرجستان از قواعد حکمت خبری ندارند. [!]
مقارن آن عسلی چند از دارالارشاد اردبیل حاضر ساختند. آنجاها نیز مشاهده شد و گاهی به غلطی – اشتباهی – مسدّس نیز بود.
از مشاهده این – یعنی روش علمی تجربی – آن قاعده بر هم خورد.
× × ×
ملاحظه می فرمایید که این دو ماجرا تا چه اندازه بهم نزدیک بلکه داستان شاه عباس جدی تر و تجربی تر است. اما اولی پایه رویکرد جدید در غرب نسبت به علوم تجربی شده و اما حکایت دوم منشأ هیچ تحولی نشده است.
جالب است كه بدانیم که که شاه عباس در اواخر سال 1628 و فرانسیس بیکن در سال 1629 درگذشتند.
بهار رضوی
جمعیت از چند جهت بسمت حرم سرازیر شده بود. خیابان های منتهی بحرم را بخاطر ازدحام بیشمار جمعیت بسته بودند ، بیشتر مردم بصورت خانوادگی بسمت حرم راهی بودند . مردم ایران در بیشتر چیزها دقیقه 90 عمل میکنند. بعضی ها تا لحظه آخر مشغول خرید بودند . بعضی مو ضوعات را ما ایرانیها، از سر تلقین و حس مبهم تجربه میکنیم وبه همه کس و همه چیز تعمیم می دهیم. مثلا اگر کسی در زمان تحویل سال مشغول انجام کاری باشد میگویند تا آخر سال مشغول همان کار است. معلوم نیست سر وته این ماجراها و شاید باورها ، کجاست؟اما هر چه باشد اکثر این باورها ، تلقین و موهوم و غیر قابل اعتماد هستند. به چهرۀ مردم نگاه میکردم ، حس امید ، آنها را بسمت میعادگاه نور وپاکی می کشاند. یاد این شعر مرحوم فرخزاد می افتیم که گفت:
... سخن از دستان عاشق ماست / که پلی از پیغام عطر و نور و نسیم / بر فراز شبها ساخته اند.
هر کسی در هر گوشه ازین خاک مقدس با یک امیدی تحویل سال را بفال نیک میگرفت. امید ، تنها روزنه ایست که بهار به روی ما می گشایدو مارا بسمت خود می خواند . از بهار باید درس گفت و چشمان خود را بوسیله زیبا یی های او بشوییم. صحن ها و رواق ها لحظه به لحظه در حال تکمیل شدن بود . نغمۀ آسمانی دعا همراه با نسیم نسبتا سردی که رد پایی از زمستان را هنوز با خود داشت به انسان گرمای لذتبخشی را منتقل میکرد. من هم قطره ای از آن جمعیت ، جایی را پیدا کردم و مشغول خواندن آیه های نور شدم. لحظه شماری مردم برای تحویل سال به اوج خود رسیده بود . حالات مختلفی را که در چهره مردم می دیدم بسیار شیرین و وصف ناپذیر بود. حالاتی که نشان از یک اراده و تصمیم برای تغییر و اصلاح داشت.
امیدوار بودم دوستی یا فامیلی را ببینم ولی " بر روی ما نگاه خدا خنده میزند / هر چند ره بساحل لطفش نبرده ایم" .
تا زمان رویش بهار وقتی نمانده بود ولی باز مشغول خواندن شدم . متوجه نشدم چه اتفاقی افتاد . زمان تحویل همانند بزرگی که از در وارد میشود ،همه را به قیام مجبور کرد.
یا مقلب القلوب و الا بصار
یا مدبر اللیل و انهار
یا محول الحول و الا حوال
حول حالنا الی احسن الحال
همه یکصدا ، دگرگونی و اصلاح را در بهشت رضوی تمنا می کردند.
خدایا چنان سر انجام کار
تو خشنود باشی وما رستگار
به حقیقت پیامبر قسم!
قرآن مجید تاکید تمام دارد که پیامبر اسلام بشر بود.(فصلت/41) مثل مردم زندگی می کرد، می خورد و می آشامید و زیست و زندگی می کرد. مثل سایر انسان ها از مرگ گریزی نداشت و در گذشت. انک میت و انهم میتون(زمر/30)
از روزگار پیامبر اسلام تا به امروز شاهد دو گرایش فکری و یا پژوهشی هستیم که هر دو در داوری در باره پیامبر اسلام به افراط و تفریط گراییده اند.
شاید نفطه آغاز یک گرایش هنگاهی بود که عمر بن خطاب که از یاران و اصحاب پیامبر بود؛ در حادثه مرگ پیامبر فریاد زد که: محمد(ص) نمرده است! ابوبکر صحابی دیگر پیامبر به همین آیه شماره 30 سوره زمر اشاره کرد و عمر ساکت شد.( النکت و العیون، ماوردی)
در واقع عمر می خواست وجه بشری پیامبر را انکار کند که با یادآوری آیه قرآنی متوجه خطای داوری اش شد.
گرایش دیگر می خواهد همان وجه الهی و معنوی پیامبر را که با وحی محقق شده است، انسانی و این جهانی جلوه دهد. گرایش اول وجه انسانی و بشری را انکار می کرد؛ مثل داوری غالیان در باره امام علی(ع) ؛ گرایش دوم از وجه الهی و رسالت و نبوت تفسیری انسانی و تجربی و این جهانی به دست می دهد.
گرایش دوم گمان می کندکه می خواهد نقش پیامبر اسلام را در اسلام پررنگ کند و به پیامبر نقشی مرکزی اختصاص دهد.
اسلام آیینی است که مرکزیت آن قرآن مجید است. از این رو اسلام با آیین یهود که مرکزیتش قوم یهود( بنی اسراییل) و آیین مسیحیت که مرکزیت آن شخصیت مسیح است متفاوت است.
موارد متعددی که در حقیقت نقد روش و یا هشدار شدید به پیامبر اسلام است و در قرآن به صراحت ذکر شده است، نشانه روشنی است که پیامبر به عنوان نبی، برای مردم زمانه خود و همه زمان ها پیامی را از سوی خداوند آورده است. رسول یعنی فرستاده خداوند است تا آن پیام را به مردم ابلاغ کند.
گرایشی که شخصیت پیامبر را از بعد الهی و ظرفیت دریافت وحی خداوند منفک می کند ؛ در حقیقت پیوند میان آسمان و زمین و باطن و ظاهر و معنویت و ماده را قطع می کند.
این گرایش گاه آن چنان دچار افراط می شود که برای موجه نشان دادن نظر خویش- آن چه تا به حال در این باره مطرح شده است، یک نظر است و نه نظریه- در جستجوی خطا در متن قرآن مجید و زندگی پیامبر هم برآمده اند.
محصول چنین گرایشی تخریب ایمان مومنان به الهی بودن کلام خداوند و نیز عصمت و قدسیت شخصیت پیامبر است.
تردیدی نیست که نمی توان در باره انگیزه ها و یا انگیخته های نظر پردازان داوری کرد، اما می توان آثار چنان مطالب یا مفاهیمی را مشاهده کرد. گفته اند می توان درخت را از میوه اش شناسایی کرد. باید دید نظری که تقدس را از متن آیات قرآنی و شخصیت پیامبر اسلام حذف می کند، چه محصولی دارد؟
نتیجه این رویکرد عشق و ایمان بیشتر و ژرفتر به قرآن و پیامبر است، یا برعکس تردید و تزلزل در اندیشه ها و ایمان ها ایجاد می کند. حتما برخی با شنیدن چنین شبه هایی در صدد اندیشه و پژوهش بر می آیند و اندیشه دینی و ایمان آنان توان و بالندگی بیشتری پیدا می کند و البته برخی یا بسیاری نیز آسیب می بینند.
دکتر ابراهیمی دینانی در گفتگوهای جذابی که با پژوهشگر جوان و هوشمند اقای کریم فیضی داشته اند، به همین موضوع پرداخته اند. چنان که می دانیم رسم متفکران و فیلسوفان این نیست که برای اندیشه و نظر خود سوگند یاد کنند. دکتر دینانی در این کتاب- البته فقط در این کتاب!- در بحث پیامبر اسلام و مقوله وحی قسم خورده اند. در قسم ایشان سوز و صمیمیتی بود که دریغم آمد شما آن را نخوانید:
"می خواهم یک جواب صریح و رک و مقداری تند به شما بدهم. به حقیقت خود پیغمبر قسم! وحی زبان پیغمبر است ولی زبان پیغمبر به خدا قسم زبان خداست...به صورت مستقیم زبان خداست، بدون مجاز خداوند اگر بخواهد حرف بزند، به زبان حضرت ختمی مرتبت حرف می زند."(1)
***************
(1)-سرشت و سرنوشت،گفتگو با دکتر دینانی، انتشارات اطلاعات ص:209 و 210)
بنقل از سایت " مکتوب"
زبان باز، فرهنگ باز و جامعۀ باز(قسمت پایانی)
اما شما با مطالعه ادبی دغدغۀ سیاسی هم داشتهاید. یعنی معمولاً دلمشغول امور سیاسی اجتماعی هم بودید.
بدون شک. اینها با همدیگر همراه هستند. من خب از سالهای جوانی توجهام به مسالۀ توسعهنیافتگی جلب شد. من به مسایل اجتماعی سیاسی، به مسالۀ عقبماندگیمان حساسیت داشتم. که از این لحاظ تحت تاثیر معلم و رهبرم خلیل ملکی بودم؛ تنها کسی که در ایران این مسایل را مطرح میکرد.
من هم در همان دوران دانشجویی در محدوده حزبیمان، مسایل توسعهنیافتگی را در حوزه دانشجویی طرح میکردم. و بعد هم در سازمان برنامه استخدام شدم، باز مسایل توسعه اقتصادی، کشورهای عقبمانده در مقابل کشورهای پیشرفته و توسعهیافته، جهان سوم در مقابل جهان دوم، هم از جهت سیاسی، هم از جهت اقتصادی و هم از جهت اجتماعی و بعد تدریجاً از جهت فرهنگی، مدام توجه من را به خودش جلب میکرد و از آنجا من کشیده شدم به حوزه مسایل زبانی.
بعد این کار «فرهنگ علوم انسانی» را من شروع کردم. تقریباً اوایل انقلاب بود یا کمی پیش از انقلاب، ولی بعد ادامه پیدا کرد. بعد هم مجبور شدم از ایران آمدم بیرون و سالیانی دور بودم. امکانات و وسایل نداشتم. با این همه، به فکر بودم که این کار را انجام بدهم. از ایران خواستم برایم، یادداشتهایی را که پیشتر نوشته بودم، بفرستند.
من آن زمان در آمریکا بودم و بعد شروع کردم کارکردن روی اینها. هرچه جلوتر میرفتم، مسأله اینکه خب آن زبانهایی که برای من، زبان مرجع است، مثل زبان انگلیسی، اینها را از کجا میآورد و چه جوری میسازد که من مجبورم بعنوان یک آدم جهان سومی، به آن مراجعه کنم و زبان خودم را همخوان و میزان کنم. اینها چه میکنند؟
خب، من وقتی آن کار را بههرحال تمام کردم، کار «فرهنگ علوم انسانی» را که ورسیون اولش، دهسال پیش از آن منتشر شده بود، ادامه میدادم و بازبینی میکردم و باز لغتهای تازه اضافه میکردم، غلطها و اشتباهاتش را سعی میکردم تصحیح کنم.
دو سال پیش ویراست دومش درآمد. همچنان در جوار آن مساله، اینکه خب در زبانهای مدرن چه اتفاقی افتاده است که ما مردم آنور دنیا مجبوریم آنها را دنبال کنیم؟ خب، اینها پرسشهایی بود که شاید در ایران در آنزمان کسی طرح و دنبالگیری نکرده بود. من برای اینکه بتوانم به این پرسش پاسخ بدهم، رفتم اینبار دنبال مطالعات زبانشناسی.
خب، از حدود بیست و پنج سال پیش سلسله مقالاتی هم راجع به مسالۀ زبان فارسی، عقبماندگیهای زبان فارسی و اینها مینوشتم و هم راجع به مسایل ساختاری زبان فارسی، هم مقایسهاش با زبانهای دیگر مطالعه میکردم، که مجموعهاش در کتاب «بازاندیشی زبان فارسی» چاپ شده است. چاپ چهارمش هم همان یکی دو ماه پیش منتشر شد.
کنار مطالعه راجع به زبان فارسی و امکاناتش و مسایل و مشکلاتش، شروع کردم یکمقداری مطالعه راجع به تاریخ زبان انگلیسی تا ببینم در قرن پانزدهم و شانزدهم چه وضعیتی داشته و وقتی آمده است به آستانه جهش مدرنیته در قرن هفدهم، زبان انگلیسی چه امکاناتی داشته است و در فرهنگ اروپایی چه وضعیتی بوده است؟
چون تا آنزمان زبان لاتینی، حاکم بوده. زبان علم در اروپای قرون وسطا تا قرن هجدهم زبان لاتینی بوده، به زبان لاتینی مینوشتند. حتی دکارت هم به زبان فرانسه اثر دارد و هم به زبان لاتینی. نیوتون هم، اگر اشتباه نکنم، هم به زبان انگلیسی مطلب دارد هم به لاتینی.
انگلیسی و فرانسه آنزمان را زبان Vulgar یا زبان عامیانه میدانستند و لایق علم نمیدانستند، تا قرن نوزدهم .
ولی این زبانهای وولگر را اینها بازسازی کردند و این را میشود در مطالعه تاریخی این زبانها دید. حتی از قرن شانزدهم به اینطرف، خط و زبان را با همدیگر بازسازی کردند. بعد وقتی عصر علوم مدرن شروع میشود، این زبانها ماموریت پیدا میکنند که جای زبان مثلا لاتین را بگیرند، و در اینها لغتسازی شروع میشود. مثلاً در علم پزشکی، بعد فیزیک، شیمی و علوم طبیعی بهطور کلی و بعد علوم اجتماعی و علوم انسانی.
اینها با تکیه به میراث کلاسیک لاتینی یونانیشان، تکنیکهای خاصی را برای این کار پیدا کردند. و حتا ساختار Synthetical ترکیبی آن زبانها را آوردند، سوار زبان خودشان کردند. یعنی زبانهایی مثل انگلیسی از لحاظ تحول تاریخی زبانی، زبانهایی به اصطلاح تحلیلی، anlytical هستند، زبانهای anlytic هستند، در مقابل زبانهای Synthetic. یعنی امکانات تفکیکسازیشان به قدرت زبانهای کلاسیک نیست. آلمانی یک مقدار زیادی آن قدرت ترکیبسازی یونانی لاتینی را دارد و فرانسه کمتر از انگلیسی.
با این حال بازترین زبان را الان زبان انگلیسی میدانید؟
بازترین زبان زبان انگلیسی است، بعدش هم فرانسه و آلمانی. البته خب اینها یکمقدار زیادی همهشان دنبالهروی از زبان انگلیسی میکنند. به دلیل اینکه زبان انگلیسی است که زبان پیشرو علم و تکنولوژی است، مخصوصاً با امکانات آمریکا. انگلیسی در ترمینولوژی علمی در قرن هجدهم و قرن نوزدهم، مقدار زیادی اقتباس از زبان فرانسه دارد،.
زبان اشرافشان گویا فرانسه بوده.
زبان اشراف، فرانسه بود، و زبان کلیساییشان هم زبان لاتین. زبان انگلیسی تا قرن پانزدهم زبان عامیانه، مال مردم کوچه و بازار و روستاییها و اینها بود. مثل همان حرف ناصرخسرو که «من آنم که در پای خوکان نریزم/ من این پربها در نظم دری را». خلاصه آن را زبان زبان خوکها میدانستند. تا این حد. ولی خب، این زبان را بازسازی کردند.
با توجه به این نکته، گیر زبان فارسی چیست؟
اساساً مساله این است. من بعد ازچندسال مطالعه و پیگیری این مسایل و تا حدودی کسب اطلاع در حوزه مسایل زبان ترمینولوژیک در دنیای مدرن و شکل کاری که میکنم از لحاظ مهندسی زبان و سرهمبندی کردن لغات برای نیازهای زبان؛ به اینجا رسیدم که اصلاً هیچ زبان طبیعی بهخودی خود پاسخگوی نیازهای عظیم ترمینولوژی علمی و پیشرفت برقآسای علوم تکنولوژی در دنیای مدرن نیست و باید یکجایی زبان مهندسی بشود، باید ساخته بشود، باید با چسب و قیچی درست بشود.
زبان طبیعی، زبانیست که آدمها در محیط طبیعی خودشان براساس همین حواس طبیعی خودشان میسازند. میزان دید چشم آدم، شنید گوش، سیستم حسی و غیره و محیط طبیعیای که میشناسد، مثل جانورها، گیاهها، درختها؛ برحسب نیازی که دارد و در همین حدود.
اگر شما قرار باشد که همه گیاههای زمین را نامگذاری بکنید، همه جانورهای زمین را نامگذاری کنید، با این زبان طبیعی نمیشود، دستگاه زبان ساختگی میخواهد. دستگاه ترمینولوژی علمی، حوزه علوم طبیعی، همهاش ساختگیست. این توهم است که مثلاً یک زبانی، چون میراث شاعرانه و ادبی دارد، میتواند به همه اینها جواب بدهد. این توهم خیلی غلط و خطرناکی است که ما داریم.
خط چی؟ خط، چه اندازه سهیم است در این بازبودن یا نبودن این زبان؟
خطها هم سهم دارند. حتی در مساله پذیرش کلمات یونانی... مثلاً ترکها که خطشان را لاتینی کردند، خیلی راحتتر کلمات را از فرانسه، آلمانی، انگلیسی یا از هر زبانی میتوانند بگیرند. ولی خط فارسی، این کار را کمی مشکلتر میکند.
بنقل از سایت" رادیو زمانه"
گفت و گو با داریوش آشوری، درباره کتابِ جدیدش:
زبان باز، فرهنگ باز و جامعۀ باز(قسمت اول)
«زبان باز»، تازهترین کتاب داریوش آشوری بهزودی منتشر میشود. آشوری علاوه بر تحقیق در حوزه ادبیات فارسی و نشر کتابهایی چون «عرفان و رندی در شعر حافظ»، حدود سی و پنج سال است که زبان را موضوع تمرکز فکری خود قرار داده و به گفته خود وی، خاصه مساله زبان فارسی یکی از انگیزهها و وسوسههای بزرگ ذهنی اوست.
در واپسین روزهای اقامتش در ایالت متحده، با وی درباره آخرین اثر تحقیقیاش گفتوگو کردم و نخست از او اسباب عنوان کتابش، «زبان باز» را پرسیدم. وی ضمن اشاره به جامعهی باز توضیح میدهد:
این کتاب دنباله کارهایی است که من از سی و پنج سال پیش شروع کردم؛ راجع به مساله زبان و گردآوری واژگان فلسفه و علوم اجتماعی که ببینیم ما در حوزه علوم اجتماعی و فلسفه چه مایهای داریم؛ کاری که ۱۳۵۴ در ایران، در دو جلد (یکی انگلیسی- فارسی و دیگری فرانسه – فارسی) منتشر شد.
من این کار را با دنبالکردن آنچه در زبان فارسی اتفاق افتاده است، همچنان ادامه دادم. بعد هم کنجکاوی راجع به اینکه در زبانهایی مثل زبان انگلیسی و فرانسه که ما از آنها دنبالهروی میکنیم، چه اتفاقی افتاده است.
در این کار تجربی پرسشهای اساسی برای من مطرح میشد. مثلاً اینکه چرا ما دنبال زبان هندی و چینی نمیرویم؟ و چرا مثلاً دنبال زبان انگلیسی و فرانسه یا آلمانی هستیم؟ و این زبانها در شرایط کنونی زندگانی بشری، چه امتیازی دارند که برای زبانهای دیگرمدل و مرجع هستند؟
پاسخاش این است: برای اینکه تمام علوم و تکنولوژی و فنون و شکل زندگی مدرن انسانی، از دل جوامعی بیرون آمده که به این زبانها حرف میزنند و در نتیجه خودبهخود و بهطور طبیعی و ناگزیر، در زبانشان انعکاس دارد.
خب، وقتی شما نگاه میکنید به این همه پیشرفت سریع شتابان تکنولوژی و علم، بهخصوص از زمان انقلاب صنعتی به اینطرف، ازاوایل قرن نوزدهم؛ میبینید که این علوم، دستگاههای عظیم ترمینولوژی هم احتیاج دارند.
مثلاً علوم طبیعی، گیاهشناسی و جانورشناسی و غیره که در قرن نوزدهم با یک پیشرفت انفجاری گسترش پیدا کردند، همۀ شاخههای علوم و بعد صورتهای کاربردی این علوم، مثل پزشکی و غیره.
خب، اینها دستگاه زبانی میخواهند. دستگاه زبانیشان را از کجا میآورند و چه جوری خودشان را توسعه میدهند؟ اینها پرسشهایی بود که ذهن من را دنبال خود میکشید. البته طبیعتاً در درجۀ اول من به دلیل سوابق مطالعاتی و تحصیلیام، دنبال مسایل علوم اجتماعی و ترمینولوژی جامعهشناسی بودم، دنبال ترمینولوژی علوم سیاسی بودم.
اولین کتاب من هم همان کتاب «فرهنگ سیاسی» بود که در حوزۀ واژهشناسی علوم سیاسی بود. و بعد حتی دنبال کردن اینها من را کشاند به اینکه دقت کنم، در حوزۀ علوم طبیعی چه اتفاقی افتاده است. چون بههرحال علوم طبیعی، از لحاظ تاریخی، مقدماند بر علوم انسانی و زبان آنها یکمقدار زیادی در زبان علوم انسانی تأثیر میگذارد و در بعضی شاخهها هم با علوم طبیعی مشترکاند.
مثلاً، روانشناسی مقدار زیادی در حوزهی ترمینولوژیک، با بعضی علوم دیگر مشترک میشود. درعینحال از طریق کار ترجمه، ترجمۀ متون فلسفی، علوم اجتماعی، با این برخورد میکردم که چقدر مثلاً زبان فارسی کمبود دارد و آن زبانی که ما میشناسیم، پاسخگو نیست.
به عبارتی، فارسی، زبانی باز نیست؟
از لحاظ اصولی همه زبانها بازند، یعنی هر زبانی میتواند هر لغتی را از هر زبان دیگر بگیرد. ولی آن چیزی که زبانها را محدود میکند، فرهنگها هستند که محدودیت ایجاد میکنند، مقاومت زبانی ایجاد میکنند. فکر میکنیم مثلاً اگر که یک لغت تازه وارد فارسی کنیم، زبان حافظ و سعدی خراب میشود.
پس برداشت من آیا درست است یا نه، که به اصطلاح مشکل بنیادی زبان فارسی در اینجا، این است که میراث ادبیاش نمیگذارد...
خب، میتوانم بگویم من ادبیات کلاسیک فارسی و شعر فارسی را از نوجوانی خیلی خوب میشناختم و خیلی هم مأنوس بودم و کم و بیش میدانستم که مایههای زبان فارسی و نوع گسترش و توسعۀ زبان فارسی در چه جهتی بوده، که بیشتر یک زبان ادبی بوده است. و بعد اینکه زبان ادبی آیا پاسخگوی زبان علمی هم هست یا نیست...
یا دامنهاش چقدر است، چقدر میتواند...
چقدر میتواند جواب بدهد و... بههرحال فنون واژهسازی در زبان شاعرانه به صورت اشتقاقی یا مثلاً ترکیبی...
آیا اجازه ساختن واژههای تازه را میدهد یا نه.
بله... و بعد همه اینها در کنار همدیگر، باز من را میکشید به این طرف که بیشتر و بیشتر بروم سراغ اینکه در آن زبانها چه اتفاقی میافتد.
این را هم بگویم که «فرهنگ واژگان فلسفی و علوم اجتماعی» را که منتشر کردم، بعد چند نفر آمدند یک چیزهایی از اینور و آنور اضافه کردند و بهنام خودشان منتشر کردند، بدون اینکه حتی نامی از من ببرند.
ولی من دومرتبه شروع کردم روی آن کارکردن. همان اوایل انقلاب بود. با جمعآوری بیشتر منابع، مدام متوجه میشدم که ما کمبودهای بسیاری داریم که فقط از طریق جمعکردن کلمات و ترمینولوژی از درون ترجمهها و کتابهای علمیای جبران نمیشود. آثاری که یا تالیف میشوند یا ترجمه و یا تالیفهایی که در واقع ترجمه بودند و با زبانهای خیلی خام و ناقص یا به دست کسانی نوشتهشده بود که معمولاً توانایی زبانی خاصی نداشتند، یا هنری در کار واژهسازی و اینها نداشتند.
متوجه شدم کمبودهای بسیاری هست و این کمبودها را باید یکجوری جبران کرد و پاسخ داد. این بود که من آن جمعآوری را پایه قرار دادم که بر اساس آن حالا چه کار میشود کرد برای توسعۀ زبان؟ کمبودهای اشتقاقی این ترمینولوژی را چه جوری میشود جواب داد؟ یا حالا مثلاً کسی فکری کرده و در موردی پاسخی هم گفته و مثلاً برای معادل یک کلمه فرنگی، اسمی میسازد. ولی صفتاش را چه جوری میشود ساخت؟ یا قیدش را چه جوری میشود ساخت؟ اینها را دیگر کسی فکر نکرده یا کمتر فکر کرده بودند.
موسم هجرت به وطن!
طيب صالح داستاننويس بزرگ سوداني به سودان بازگشت. پيكر او را كه چند ماهي بود در بستر بيماري خاموش مانده بود به سودان بردند تا در همان سرزمين گرمي كه تكهاي از آفتابش را هميشه در دل داشت بيارامد... او نخست خاموش شد... چند ماهي خاموش بود. برق نگاهي مات و سپس درگذشت.
با سخن ويليام فالكنر ميتوان موافق بود كه نبوغ چيزي جز عرقريزان روح نيست. اما طيب صالح فراتر از نبوغ بود. لبخند ميزد و با همان صداي پرطنين كه گويي پولاد صيقل خورده بود ميگفت: خدا را سپاس... مثل صداي خوش يا روي زيبا توانايي تعبير هم خداداد است! تكيه كلامش همين بود. هميشه: احمدالله! اگر كسي بتواند داستاني بنويسد كه دقتهاي تماشايي خيام در انتخاب واژگان با سوز و گرمي نثر بيهقي و لايههاي پيچ در پيچ روايت شهرزاد در همآميخته شده باشد، گمان ميكنيد چه داستاني خواهد شد؟ چنين اتفاقي در رمان <موسم هجرت به شمال> طيب صالح افتاده است. براي همين ميگويم كه او تواني فراتر از نبوغ در معناي مرسومش داشت.
اوليس جيمزجويس به كنار، به تعبير مولوي:
تا بداند مومن و گبر و يهود/ كاندران صندوق جز لعنت نبود!
موسم هجرت به شمال طيب صالح را تنها ميتوان با رمان <مرشد و مارگريتا> بولگاكف مقايسه كرد. حق با آكادمي ادبيات سوريه بود كه چند سال پيش موسم هجرت به شمال را بهعنوان مهمترين رمان قرن بيستم ادبيات عرب انتخاب كرد. يك بار هم همان رمان بهعنوان يكي از صد رمان برجسته جهان انتخاب شد.
موسم هجرت رماني است كه زنده است؛ به بيش از 56 زبان ترجمه شده است...
بگذاريد به نشانهاي از مهرورزي دولت مهرورز اشاره كنم. اين رمان را چهار سال پيش ترجمه كردم. چند ماهي با طيب صالح درباره برخي عبارتها و واژهها بحث كردم. باور داشتم و دارم كه ترجمه اين رمان ميتواند افق تازهاي را در پيش پاي ادبيات ما بگشايد. بيش از دو سال پيش رمان را براي اجازه به وزارت ارشاد تحويل داديم. ماهها گذشت. گفتند متن گم شده است. انتشارات اميد ايرانيان پيگيري كرد. پيدا شد. تا هنوز هيچ جوابي به ما ندادهاند... دوست داشتم روزي اين رمان را كه به فارسي منتشر شده، به طيب صالح نشان بدهم؛ ظاهرا در دولتي كه خداوند تمامي بركتها را در آن جمع كرده است جايي براي رمان طيب صالح نبود.
در مقدمهاي كه طيب صالح بر ترجمه انگليسي رمان نوشته، به ترجمه روسي رمان اشاره ميكند. چاپ اول ترجمه روسي در يك ميليون نسخه منتشر شده است. بر ترجمه فرانسهاش فرانسوا مورياك مقدمه شگفتانگيزي نوشته است.
در گوشه رستوراني نشسته بوديم. در اجوررود، كه به عربرود معروف است؛ آكنده از رستورانها و قهوهخانهها، انگار گوشهاي از سرزميني ديگر. عبدالكريم نجم دعوت كرده بود. رياض الريس ناشر معروف لبناني هم بود. طيب صالح رو به خيابان نشست. بگذار در عمرم انسانهاي بيشتري را ديده باشم... در بحبوحه يورش اسرائيل به لبنان و مقاومت حزبالله، سخن به همين داستان كشيده شد و رياض الريس از لبنان ميگفت و پديده تازهاي كه دارد آفريده ميشود. طيب صالح ناگاه چشمانش برق زد و با صداي آرام و شمرده و پولادين گفت: <كاش جوان بودم، ميرفتم تفنگ دستم ميگرفتم و همراه با حزبالله ميجنگيدم.>
لبخند زدم. پرسيد: <هان لبخند ميزني>!
گفتم: <براي همين است نوبل ادبيات نصيبت نميشود>!
گفت: <نوبل يا نصيب است>!
يا نصيب يعني نوعي لاتاري!
دو هفته پيش ميهمان يك خانواده ايراني لبناني بوديم. دكتر باسم فتوح استاد اقتصاد دانشگاه آكسفورد و همسرش خانم فتوح كه ايراني است و چشمپزشك. سخنمان به طيب صالح رسيد. باسم گفت من تا به حال پنجاه بار موسم هجرت به شمال را خواندهام! گفت: تو!
گفتم: من رمان را به فارسي ترجمه كردهام. واژهها و جملههاياش را هضم كردهام اما هنوز هم نميدانم به ژرفاي راز رمان راه يافتهام يا نه! حس غريبي دارم. رمان مثل يك راز بر دلم نشسته است؛ يك موسيقي اين رمان دارد كه از جاي ديگري ميآيد...
به طيب صالح گفتم: <موسيقي واژهها در موسم هجرت موسيقي قرآني است! همان كه طهحسين درباره موسيقي قرآني گفت، قرآن نه نثر است و نه شعر است؛ قرآن است.> سكوت كرده بود. سكوتش به درازا انجاميد. گفت: <من در روستايي به دنيا آمدم و باليدم كه دهها نفر حافظ كل قرآن بودند. آيات قرآني با زندگي روزمره و زبان مردم آميخته بود. داستان آن دختر عشيره را شنيدهاي كه هر پرسش معمول را هم با آيهاي يا واژهاي قرآني پاسخ ميداد؟ اين موسيقي از كودكي در گوش من مانده است...> هيچكس مثل طيب صالح متنبي را نميشناخت. تابستانها كه مرحوم تويجري براي مداوا به لندن ميآمد. ديدار او فرصتي بود براي ديدار طيب صالح هم. هر دو ديوانه متنبي بودند...
ديشب با ياد او باري ديگر موسم هجرت را خواندم و گلگشتي در ديوان متنبي... به اين بيت رسيدم:
ان كان قد ملك القوب فانه/ ملك الزمان بارضه و سمائه!
ديروز در خرطوم و پورت سعيد، قيامتي برپا بود. هيچ كس مثل طيب صالح ژرفاي فرهنگ و انديشه سودان را نشان نداده است. سخن بر سر رنگها بود. ناگاه پرسيد بين سياه و سفيد كدام رنگ را بيشتر دوست داري!
پرسش رندانهاي بود. طيب صالح هم سياه بود. نه سياه شكلاتي مثل اوباما؛ سياه سياه مثل پدر اوباما!
گفتم: سياه!
<چرا؟>
<براي اينكه سپيد زيبا است؛ اما سياه هم زيباست و هم با شكوه. بيت شبستري را برايش ترجمه كردم:
چه ميگويم كه هست اين نكته باريك
شب روشن ميان روز تاريك!
غزل غزلهاي سليمان هم همين را ميگويد. بي درنگ طيب صالح خواند:
<اي دختران اورشليم من سيهفام و زيبايم... مثل خيمههاي قيدار و پردههاي سليمان...>
آن صداي پولادين مخملين خاموش شده است. آن چشمان فراخ سياه سياه فرو نهاده شده. اما تا هميشه تاريخ وقتي از هجرت انسان، هجرت در درون و برون، شرق و غرب، شمال و جنوب، سخن به ميان آيد. نگاه و كلمه طيب صالح درخشانترين تعبير خواهد بود. من هم به قول طيب صالح احمدالله! كه بخت يارم شد و دراين روزگار با او آشنا شدم. و:
اين زمان بگذار تا وقت دگر
بنقل از سایت" مکتوب"
غزه...
در ساختمان بزرگ و بی شکوه سازمان ملل در نیویورک، وقتی می خواهید وارد اتاق شورای امنیت بشوید، تابلوی بزرگ سیاه و سفیدی به دیوار کنار اتاق شورای امنیت نصب شده است. آن تابلو مشهورترین تابلو قرن بیستم و البته تا به امروز است. مشهور و تاثیر گذار. تلخ و مهیب. این تابلو را پیکاسو کشیده است. خاطره بمباران شهر" گئورنیکا" برای همیشه در این تابلو ثبت شده است. جنگنده ها و بمب افکن های ارتش آلمان نازی شهر را بمباران کردند. بمباران و ویران. کشتار مردم. امروزه نام و یاد گئورنیکا و شهیدانش که به اعتبار تابلو پیکاسو تاریخی و ماندگار شده است؛ گویی نشانه مظلومیت و بی پناهی مردمی است که بمباران می شوند...
آیا اعضای شورای امنیت این تابلو را می شناسند؟ اگر هم بشناسند انگار تابلویی که هر روزه می بینند درست مثل دیوار شده است.
اقبال لاهوری در همان آغاز تشکیل "جامعه ملل" داوری شگفت انگیزی را مطرح کرد. این داوری در پیام مشرق اقبال درج شده است:
من از این بیش ندانم که کفن دزدی چند
بهر تقسیم قبور انجمنی ساخته اند!
در 30 جولای 1937 نامه ای به خانم فارکو هریسن نوشت؛ دلیل اصلی تشکیل جامعه ملل را تقسیم مسلمانان و سرزمین های آنان تفسیر کرد.(1)
این نامه با همان داوری هم نسبت دارد. مسلمانان خواب آلود و بی رمق بودند . بی سوز و بی تکاپو، همان تعبیر قبرستان تعبیر گویایی بود...
سوز او تا از میان سینه رفت
جوهر آئینه از آئینه رفت
نام گئورنیکا یک بار دیگر در هنگامه نبرد حزب الله و ملت لبنان با ارتش اسراییل به میان آمد. "جولیانو مر خمیس" نمایشنامه نویس، کارگردان و هنرپیشه فلسطینی نامه ای منتشر کرد و از هنرمندان و نویسندگان جهان پرسید: شهر های فلسطینی و لبنان بمباران می شود، چه کسی گئورنیکا را نقاشی می کند؟
پیام او آن چنان تکان دهنده و موثر بود که چند روزی نگذشته بود که هارولد پینتر ، خوزه ساراماگو و نوام چومسکی و دیگران به او پاسخ دادند. ساراماگو به رام الله رفت و گفت:" رفتار اسراییلی ها با فلسطینی ها تفاوتی با رفتار نازی ها در آشویتس ندارد."
سخن ساراماگو مرا با این پرسش روبرو کرد : چه اتفاقی می افتد که قربانی، تبدیل به یک جنایتکار می شود؟ جایش را تغییر می دهد.
مثل آن چه که در این چند روز گذشته در غزه اتفاق افتاده است
یک شهر را با جمعیتی بیش از یک و نیم میلیون نفر تبدیل به یک زندان کرده اند. بدون برق و دارو و نان و ...کشیشی می گفت ما در غزه زندگی نمی کنیم آرام آرام می میریم. کودکان و بیمارانمان در برابر چشمان ما می میرند. در برابر چشمان دنیا می میرند.
اسراییلی ها ماجرای تلخ و هولناک کشتار یهودیان توسط آلمان نازی را تبدیل به یک ادبیات و فرهنگ کردند. قویترین و موثرترین متن ها به عنوان خاطرات بازماندگان اردوگاه های یهودی کشی و یهودی سوزی منتشر شده است. برخی از آن ها به قدری تکان دهنده است که خواب و قرار و آرام را از شما تا مدت های مدید می گیرد. مثل کتاب غریب السه ویسل، سه گانه " شب، سپیده دم و روز"
نکته شگفت انگیزی در این کتاب است. شب روایت اردوگاه آشویتس است. تابلو رنجها ی سنگین و کوبنده یهودیان، اما سپیده دم که روایت تاسیس اسراییل است؛ این مضمون عبرت انگیز را داراست که چگونه قربانی تبدیل به جنایتکار می شود.
" آدم کشی حرفه ما نیست؛ وظیفه ماست!"(2) این سخن بنیاد دگرگون ساختن قربانی است. پلی است که قربانی از آن عبور می کند و تبدیل به قاتل می شود. قاتل زنان و کودکان دبستانی و قاتل انسان ها.
" ما می خواهیم ببینیم که تو چگونه به یک قاتل تبدیل می شوی!"(3)
واقعیتی که در پیش روی ماست این است که اسراییل به عنوان یک سازمان نظامی و امنیتی، ملت یهود را از مظلومیت خارج کرد و به یک ملت ظالم تبدیل کرد. یک رویا را تبدیل به کابوس کرد. درست همان کاری که هیتلر و نازیسم با یهودیان کرد، دارد تکرار می شود.می خواهند فلسطینی ها را به عنوان یک ملت انکار کنند. مثل همان کاری که در تمام نوشته ها و سخنان شیمون پرز مطرح می شود: "فلسطینی ها هیچگاه یک ملت نبوده اند. ما در تاریخ چیزی به نام ملت فلسطین نداریم!"
اگر روزگاری انکار فلسطینی ها با حرف کفایت می کرد. این روز ها این انکار با بمباران صورت می گیرد. می شود ملتی را با بمباران از صحنه حذف کرد؟
پیکاسو با ترسیم تابلو گئورنیکا به جنایت نازی ها نقشی ابدی زد. چه کسی غزه را به جهان نشان خواهد داد؟
1- Iqbal Lahoori, Speeches, writing and statements of Iqbal, Latif Ahmad Shirani, 1977. P:244-45
2- Elle Wiesel, the night trilogy, Hill and Wang, New York,2008. P:163
3- Ibid, p:186
بنقل از سایت" مکتوب"
|
- گل سرخی نثار تو | |
|
وقتی کوچک بود و از او سئوال می کردی که "دوست داری بزرگ شدی چه کاره شوی؟" بلافاصله بدون اینکه تردیدی در دل راه بدهد، می گفت "دکتر؟!!" |
|
|
اکنون او و خیلی از کسانی که در کوچکی آرزوی دکتر شدن داشتند، بزرگ شده اند و به خاطر محدودیت ها نتوانسته اند دکتر شوند اما هدف خود را گم نکرده اند و امروز با اهداء خون خود گل سرخی نثار بیماران نیازمند به خون می کنند تا به هدف اصلی خود که همانا نجات جان بیماران بود، برسند. | |
«آزادي» و «آزادي كردن»
جويا جهانبخش
سيرالملوك ــ يا به نامِ آشناترش: سياستنامه ــ كه به قول مشهور، از يادگارهاي قلمِ وزير كاردان و زيرك و سياستمدار سلجوقيان، خواجه نظامالملك طوسي؟ است، اگرچه بارها به چاپ رسيده و چند روايت محقّق و مصحّح از آن به كتابخانة ادب پارسي پيشكش گرديده است، هنوز مواضع تأملبرانگيز و گفتوگوخيز بسيار دارد كه بايد كاويده و بررسيده شود. به عللي كه بر اين بنده معلوم نيست ــ و اي بسا فريبندگي نثر مرسل آساننماي اين كتاب يكي از آن علل باشد ــ بعض فضلاي معاصر دربارة اين متنِ تقريباً هزارساله امعان نظر و تدقيق بسنده نميفرمايند و بيش از آنچه ميشايد كار سياستنامه را سهل ميگيرند.
چاپ نسبتاً تازة اين كتاب كهن،1 نمونهاي از سهلانگاشتن است كه بدان اشارت رفت. در اين چاپ متأسفانه نه تنها «درستترين صورتِ متن ... با هرگونه توضيحي كه به تفهيمِ ساده و روشنِ مفاد كتاب كمك ميكند» (ص 3) عرضه نشده است، پارهاي سهلانگاريهاي ملالآور يا شتابزدگيهاي زيانبار، گاه ما را در قرائت سيرالملوك واپس نيز ميبرد. از اشاره به توضيحهاي لازمي كه نيامده، يا اظهارنظرهاي نالازمي كه مجال طرح داده شده است درميگذرم و همچنين ياد سهلانگاريهايي مانند ترجمة «عفا الله» را به «خدا نگه دارد» (ص 196) ــ به قول قدما ــ «در باقي ميكنم». تنها يك نمونة لغوي را برگزيدهام و ياد ميكنم تا هم گواهِ مدعاي پيشين باشد و هم ــ احتمالاً ــ از بعض خوانندگان آن متن كهن رفع التباس نمايد. 2
خواجه نظامالملك در فصل سي و نهم سيرالملوك ميآورد: «مأمون خليفه روزي با نديمان خويش گفت: من دو امير حرس دارم و كار هر دو از بامداد تا شب گردنزدن است و دستوپايبريدن و چوبزدن و بهزندانكردن، و مردمان پيوسته يكي را ميستايند و آزادي ميكنند* و يكي را نكوهند و چون نام او بشنوند لعنت كنند و پيوسته از او به گله باشند. ندانم كه سبب اين چيست؟ كسي بايستي كه مرا معلوم كردي، كه كارِ اين هر دو يكسان است، چرا مردمان يكي را آزادي ميكنند و از يكي گله؟ ....» (ص 193).
در موضعِ «آزادي ميكنند» نخست ــ كه ما يك ستاره نهاديم ــ ، مصحح محترم چنين توضيح دادهاند كه: «آزادي ميكنند، يعني از او احساس آسايش دارند، نميترسند» (ص 193، هامش).
مينويسم: در اين كه اين توضيح نادرست است ترديدي نيست و عنقريب يادآوري ميكنم كه «آزاديكردن» در اينجا به معناي سپاسگزاري و ثناخواني است و كاربرد اين تعبير در اين معنا در متونِ آن روزگاران امرِ ناآشنايي نيست. عجب آن است كه مصحح چگونه چنان معناي تأويليِ منعندي غريبي را بيهيچ «ليت» و «لعل» و به ضرس قاطع به قلم آورده است!
«آزادي» و «آزاديكردن» به معناي شكر و شكرگفتن و سپاس و حقشناسي و مدح و ثنا، در واژهنامههاي قديم و جديد پارسي ديده ميشود. در لغتنامة دهخدا (ذيلِ مدخل «آزادي») ــ با گفتاورد از اوبهي ــ بدين معاني اشاره شده و شواهدي از ترجمة تاريخ طبري و فردوسي و خاقاني و ظهير فاريابي بر اين معاني آمده است.
در فرهنگ فارسيِ معين (1/ 46) پارهاي از اين معاني ياد شده و در برهان قاطع نيز (چاپ معين، 1/ 35) بعضِ اين معاني آمده است. واژة كليدي يادشده، يعني «آزادي»، به همين معنايِ موردِ گفتوگو، در مثنوي هم كه خود مصحح سيرالملوك چاپ كردهاند هست.
چون به آزادي نبوت هادي است مؤمنان را ز انبيا آزادي است
(مثنوي، تصحيح استعلامي، زوّار، 6/4، بيت: 4555)
البته مصحح محترم دربارة اين بيت توضيحاتي مرقوم فرمودهاند (نك: همان 6/449)؛ ولي صريح و درست آن است كه آزادي در مصراع دوم، به معناي شكر و سپاس است.
شگفت آنكه در نثر و شرح مثنوي شريف شادروان عبدالباقي گولپينارلي (ترجمة توفيق هـ.سبحاني، 6/564) و شرح جامع مثنوي معنوي آقاي كريم زماني (6/1162) هم بدين دقيقه و معناي لغوي كهن توجّهي نشده است؛ و شگفتتر اينكه علّامة فقيد استاد جلالالدين همايي در تفسير مثنوي مولوي (داستان دز هوشربا) ذيل اين بيت (ص 181) هيچ توضيح يا تنبيه يا تذكاري نياورده است؛ حال آنكه واژة «آزادي» در مصراع دوم اين بيت، بيگمان توضيحدادني است.
سخنِ مولوي با توجه به معناي مهجور و كهن «آزادي» در مصراع دوم روشن ميشود: «چون پيامبران مردمان را به آزادي رهنمون ميشوند، مؤمنان پيامبران را سپاس ميگزارند و آفرين ميخوانند.» بازگرديم به سيرالملوك.
گويا عَويصة عبارتِ سيرالملوك در سالهاي آغازين عمر متنپژوهي جديد ايران، يعني در روزگار بزرگاني چون علامه محمد قزويني و عباس اقبال آشتياني سربسته و ناگشوده بوده است، زيرا در سياستنامهاي كه به اهتمام مرتضي مدرسي چهاردهي «با حواشي و يادداشتها و اشارات و تصحيح علاّمة فقيد محمد قزويني» چاپ گرديده (تهران، طهوري، 1334ش)، در موضع مورد بحث از كتاب (ص 142) رادّهاي گذاشته شده و در هامش يك «علامت سؤال» چاپ نهادهاند. از مقدمة مصحح كتاب، مرتضي مدرسي چهاردهي، چنين به نظر ميرسد كه استفهام يادشده از يادداشتهاي علامة قزويني است كه اين طبع را بدان آراستهاند؛ و بر اين بنياد پيداست كه آن فقيد را در معناي «آزادي» ابهامي بوده است. در سياستنامة ويراستة عباس اقبال آشتياني (چاپ دوم، تهران، اساطير، 1369ش) در عبارت محل گفتوگو (ص 169) به جاي «آزادي ميكنند»، در هر دو مورد، «دعا ميكنند» ضبط شده و احتمالاً اقبال نيز ملتفت اهميت و ديرينگي و معناي درست و روشن «آزادي كردن» نشده بوده و اي بسا ضبط «آزادي ميكنند» را مصحّف و محرّف و فاقد معناي صحيح پنداشته بوده است.
پسانتر مصححان سيرالملوك به دقيقة لغوي «آزادي كردن» تفطّن يافتند؛ چنان كه هيوبرت دارك در سيرالملوك ويراستة خويش (چاپ هفتم، 1383 ش، ص 346)، در واژهنامه «آزاديكردن» را «ستايشكردن» معنا كرده (و البته شمارة صفحة ارجاعي در آنجا به نادرست 189 چاپ شده كه صواب آن 182 است)؛ و جعفر شعار نيز در ويراست خود از همان كتاب ــ با عنوان سياستنامه (سيرالملوك) ــ در واژهنامه (چاپ چهارم، 1370 ش، ص 296)، «آزادي» را «سپاس و حقشناسي» معنا كرده است.
اكنون ديگر، با تتبّعي كه در متون قديم پارسي رفته است، شبهه و ترديدي دربارة كاربرد «آزادي» و «آزاديكردن» در معنايِ پيشگفته، برجاي نمانده است؛ به ويژه كاربردِ اين واژه در ترجمههاي قديم قرآن كريم تفسيرنامههاي كهن پارسي (براي نمونه، نك: فرهنگ ترجمه و قصههاي قرآن مبتني بر تفسير ابوبكر عتيق نيشابوري، محمدجاويد صباغيان، چاپ اول، مشهد، مؤسسة چاپ و انتشارات آستان قدس رضوي، 1368 ش، ص 40؛ فرهنگنامة قرآني، با نظارت محمدجعفر ياحقي، چاپ دوم، مشهد: بنياد پژوهشهاي اسلامي آستان قدس رضوي، 1377ش، 2/671) روشني ويژهاي بر اين كاربرد و معناي آن افكنده است.
در اين زمينه سخن را دراز نميكنم و براي توضيح و ارجاعات فراوان و گواههاي متعدد از براي «آزادي» و «آزاديكردن»، خوانندگان را به تعليقة درازدامنِ علي رواقي بر عبارتي از تفسير قرآن پاك رهنمون ميگردم (نك: تفسير قرآن پاك، تهران، پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي و سازمان مطالعه و تدوين كتب علوم انساني، 1383ش، صص 143 ـ 144).
پينوشتها:
منبع:مرکز پژوهشی میراث مکتوب
هويت پنهان در خلوت اينترنتي (قسمت پایانی)
سه عاملي که به عنوان عوامل هشداردهنده ذکر شد با اين حقيقت که هيچ عاملي مانند تقويت ايمان و تقوي نميتواند انسان را کنترل کند منافاتي ندارد.
روشن است که رفتار اينترنتي از جنبه فردي نيز قابل بررسي است:
1. اين ويژگي اينترنت که به افراد امکان فعاليت با هويت پنهان را ميدهد، راهي را براي فرد فرد ما براي شناخت باطن خود فراهم کرده است. هر کس ميتواند با کنار هم گذاشتن آنچه تا کنون در فضاي اينترنتي انجام داده به برخي زواياي پنهان وجود خود واقف شود. به تعبير ديگر، اينترنت از همه جا براي ما خبر ميآورد، اما شايد خبر غير مستقيمي که از باطن هر کس به او داده و ميدهد از هر خبر ديگري براي فرد اهميت بيشتري داشته باشد.
2. در اينترنت هر روز هياهويي برپاست؛ معلوم نيست پر کردن روزانه ذهن و قلب با دهها خبر و مطلب جنجالي و غير جنجالي، مجالي براي انسان براي آنکه به خودش فکر کند باقي ميگذارد يا خير. قدماي ما در زماني که هيچيک از زرق و برقهاي تکنولوژي آنان را مشغول نکرده بود، دائما از غفلت از احوال دل خويشتن شکايت داشتند.
3. در فضايي که حتي اگر فرد به دنبال ضلالت نباشد، ضلالتها از طريق دريافت ايميلهاي ناخواسته و برخي لينکدانيها و غير از آن به انسان هجوم ميآورد، براي نيفتادن به دام «خلاف شرع»ها بايد پرهيز از «خلاف شأن» را جدي گرفت.
4. اينترنت سکوي پرتابي به سوي ملکوت است؛ البته براي کساني که تلاش ميکنند مصداق آيه شريفه «الذين يخشون ربهم بالغيب» ـ کساني که در نهان از پروردگارشان بيم دارند ـ باشند. هيچگاه براي بشر مانند زمان ما زمينهاي براي شرکت مکرر در اين آزمايش آن هم در برابر اغوا کننده ترين دامهاي شيطاني فراهم نبوده است.
از هر مطلب ناگفتهاي درباره اينترنت که بگذريم از اين مطلب نميتوان گذشت که برخي کوتاهيها از قبيل اهمال در رسيدگي به پارهاي تخلفات و اطلاعرسانيهاي ناقص و مصلحت جويانه در کشورمان، زمينه ساز بعضي از گناهان اجتماعي اينترنتي شده است گر چه هيچکس نبايد رفتار نادرست خود را با استناد به اين سياستها توجيه کند...
مهمان مهر:محمد مطهری
اينترنت «مزاياي بيشمار فردي و اجتماعي» دارد که نويسنده هم با استفاده يکي از آنها اين متن را به نظر کاربران رسانده و از نظرات آنان نيز بهرهمند ميشود اما محور سخن در «اثرات منفي» اينترنت در رفتار اجتماعي است.
صرف نظر از تأثير سايتهاي غير اخلاقي آيا اينترنت، سطح رفتار اجتماعي را در ايران ارتقا بخشيده و يا تنزل داده است؟ به نظر ميرسد پاسخ اين پرسش تا حد زيادي به اين امر بستگي دارد که تا چه ميزان از کارهايي که ما ايرانيان انجام داده و يا نميدهيم به خاطر «ترس از مردم» است.
اينترنت يک ويژگي منحصر به فرد و بسيار مهم دارد که ميتواند در تضعيف کيفيت رفتار افراد يک جامعه سخت مؤثر باشد و آن اين است که به افراد امکان ميدهد که با «هويت پنهان» دهها و صدها نوع کاري که در گذشته جز با اطلاع يافتن فرد يا افرادي ممکن نبود در خفاي کامل انجام دهند.
در گذشته اگر کسي رفتارهاي ناشايست اجتماعي از خود بروز ميداد (مثلا در اظهار نظر بيانصاف بود يا افراد را مورد تهمت قرار داده و آبروي ديگران را ميبرد) چند بار که چنين ميکرد در ميان مردم شناخته ميشد و يا لااقل جايگاهش را نزد مردم از دست ميداد، اما امروزه ديگر لزوما چنين نيست.
در مورد اين ويژگي منحصر به فرد اينترنت بايد عميقا انديشيد. اگر قبل از ورود اينترنت، تنها «گناه فردي» ميتوانست در خلوت انجام شود امروزه خطا و گناه و خيانت «اجتماعي» را هم ميتوان در «خلوت» انجام داد! در گذشته وقتي تمسخري بود «تمسخر کننده» هم معلوم بود و اين حياي از مردم باعث ميشد که فرد از اعمال خود دست بردارد؛ امروزه تمسخر ميتواند وجود داشته باشد اما تمسخر کننده ناپيدا باشد. از اين جهت است که وقتي نظرات درج شده در يک وبلاگ را با هم مقايسه ميکنيم، ميبينيم نظرات بي ادبانه، کينه توزانه، سبک و... غالبا مربوط به کساني است که نام واقعي، آدرس وبلاگ و يا حتي ايميل معتبري از خود به جا نگذاشتهاند.
در اينجا پرسشي پيش ميآيد؛ حال که تکنولوژي با پيشکش کردن «هويت پنهان» به ما در فضاي اينترنت، عامل بازدارندهاي به نام «شرم يا ترس از مردم» را منتفي کرده است، چه عامل يا عواملي ميتواند ما را در محيطي که جرأت بر خطا در آن فراهم است کمي هشيار کند؟ تحليل آنچه در اينترنت انجام ميدهيم، ميتواند تا اندازهاي ما را به دقت بيشتر در رفتار اينترنتي خود وادارد که آن را ميتوان در قالب سه ويژگي اينترنت بيان کرد.
ويژگي نخست اين است که بسياري از خطاهاي رفتاري اجتماعي در اينترنت به تمام معناي کلمه «جبران ناپذير» است. در گذشته اگر کسي غيبتي ميکرد يا تهمتي ميزد به راحتي ميتوانست ضمن کسب حلاليت از طرف مقابل، حقيقت حال را براي جمع کوچک شنوندگان غيبت يا تهمت بازگو کند. اما امروز يک «غيبت اينترنتي»، «تهمت اينترنتي»، «بي انصافي اينترنتي» به نحو برگشت ناپذيري به سرعت در اينترنت پخش ميشود.
غيبتي که مثلا با ايميل به گروهي از کاربران ارسال شده، معمولا به سرعت در قالب «ايميلهاي گروهي» براي بسياري فرستاده ميشود و حتي اگر تکذيبيه و يا عذرنامه براي گروه اول فرستاده شود، تضميني وجود ندارد که آنها آن را براي گروه دوم ارسال کنند.
ويژگي ديگر اينترنت اين است که تا حد زيادي حرمت «شکستن حرمت» را شکسته است. کاري که شخص در عالم واقع از انجام آن پرهيز دارد چون در عالم اينترنت نام «کليک» به خود ميگيرد به راحتي انجام ميشود.
فرض کنيد دوستي را به خانه دعوت کردهايد. اگر در فاصلهاي که براي آماده کردن چاي به آشپزخانه رفته و برمي گرديد يکدفعه ببينيد او به خيال اينکه شما ديرتر برميگرديد، سراغ کشوهاي اتاق خواب شما رفته و حريصانه مشغول تماشاي عکسهاي خصوصي شما و همسرتان است چه احساسي نسبت به آن فرد به شما دست ميدهد؟ همان دوست صميمي ناگهان در نزد شما چنان سقوط ميکند که ديگر حاضر نيستيد رويش را تا آخر عمر ببينيد و شايد هرگز او را نبخشيد.
صورت اينترنتي همين کار بسيار زشت چيزي جز يک کليک ساده نيست. کسي که روي عکس خصوصي لو رفته يک فرد کليک ميکند و يا به دنبال عکسهاي دوربين مخفي در اينترنت ميگردد، در واقع همان کار را انجام ميدهد اما چون تمام کار با يک کليک آن هم در کنج خانه انجام ميشود قبح کار به چشم نميآيد. شايد تعبير کردن از عالم اينترنت به «عالم مجازي» يکي از عواملي باشد که بعضي از ما را چنين در رفتار اينترنتي بيملاحظه کرده است.
ويژگي سوم اين است که اينترنت به خاطر تنوع بي نظيرش غالبا خيلي زود جايش را با کاربر عوض ميکند به اين معنا که به جاي آنکه زمام اينترنت در دست کاربر باشد در واقع زمام کاربر در دست اينترنت قرار ميگيرد و کاربر را از اين شاخه به آن شاخه ميپراند.
به کارگيري غير هدفمند اينترنت فرد را جوگير کرده، باعث ميشود ناخواسته ابزار ترويج رفتارهاي نادرست اجتماعي شود. فرض کنيد کسي که به دلايل روشن بايد از سمت خود استعفا دهد کنار نميرود و يا نميگذارند کنار رود. از اين نوع مشکلات که معمولا در دنيا چند روزه حل ميشود و در کشور ما چند ماهه هم حل نميشود کم نيست. طبيعي است که در اين موارد مردم براي رساندن اعتراض خود، به اينترنت و ايميل و پيامک روي آورند.
اگر چه «اعتراض کردن» و «استدلال کردن» در مقابل ناعدالتيها کاملا بجاست، اما هر قدر هم جانمان به لب رسيده باشد، «مسخره کردن» فرد خطاکار ـ بر خلاف تنبيه و مجازات وي ـ درست نيست. به همين دليل مشارکت در ايجاد فضاي تمسخر با فرستادن اين گونه لينکها و ايميلها و پيامکهاي دريافت شده به ديگران از نظر فردي و اجتماعي نادرست است. اشتباه،، بي توجهي، پارتي بازي، زد و بند يا يکدندگي را ديگران کردهاند چرا من بايد خودم را ـ آن هم به اين سادگي ـ به گناه تمسخر ديگران آلوده کنم؟
از نظر اجتماعي هم اين کار قابل دفاع نيست، زيرا هر قضيهاي به هر حال تمام ميشود اما اثر کار ما در ترويج روحيه تمسخر و دست انداختن در جامعه ـ که متأسفانه يکي از مهمترين عيبهاي ما ايرانيان است ـ باقي خواهد ماند. شکي نيست که براي دفاع از حق بايد مجدانه کوشيد، اما نه به قيمت ترويج يک رفتار ناحق. دنياي پر هياهوي اينترنت شتابان ما را وسيله اينگونه رفتارها قرار داده و کمتر به ما اجازه ميدهد در اين تفکيکها تأمل کنيم.ادامه دارد......
مهمان مهر: جناب آقای محمد مطهری
گفتگوی ادیان
گفتگوی تمدن ها اگر بر بنیاد گفتگوی ادیان سامان پیدا نکند، پیداست که راه به جایی نمی برد. گفتگویی خواهد بود مبهم و بی سرانجام. گوهر تمدن فرهنگ است و گوهر فرهنگ باور دینی و معنویت. به صراحت می توان گفت که هیچ کس در روزگار ما به اندازۀ هانس کونگ فیلسوف دین و متفکر بزرگ آلمانی در باره دین و گفتگوی میان ادیان سخن نگفته و کتاب ننوشته است. بی تردید هر پژوهشگری که بخواهد در باره گفتگوی ادیان پژوهش کند،از بررسی پژوهش کونگ بی نیاز نخواهد بود. هر سه کتاب کم نظیر کونگ درباره یهودیت و مسیحیت و اسلام بر مبنای شناخت گفتمان دینی نوشته شده است. دو دهه پیش از طرح ایده گفتگوی تمدن ها هانس کونگ از گفتگوی بین ادیان سخن گفته است.
در سال 1982 هانس کونگ سلسله سخنرانی هایی در دانشگاه توبینگن داشت که با عنوان گفتگوهای مسیحی- اسلامی توسط دانشگاه توبینگن منتشر شده است. سخن اصلی هانس کونگ که در هر سه کتاب به عنوان راهنمای پژوهش مطرح شده است؛ این است:
" بدون صلح در میان ادیان، صلحی در میان ملت ها تحقق پیدا نمی کند. بدون گفتگوی میان ادیان صلحی در بین ادیان اتفاق نمی افتد. بدون پژوهش در باره مبانی ادیان گفتگویی در میان ادیان برقرار نمی شود."(1)
دو نکته بسیار مهم در شناخت ادیان ابراهیمی وجود دارد؛ بدون توجه به این دونکته اساسی شناخت مبانی یهودیت و مسیحیت و اسلام ناممکن خواهد بود.
نکته اول:یهودیت در طول تاریخ بر بنیاد یک قوم تحقق یافته است. دین یهود بیش از هر دین دیگری جنبه و صبغه قومی دارد. یهوه خدای یهود گویی تمام اندیشه اش در باره یهودیان است که برگزیدگان او به شمار می آیند. در مسیحیت، مسیح به عنوان محور و کانون مسیحیت قرار دارد و همه چیز بر محور مسیح معنی پیدا می کند. خداوند هم در صورت و سیرت مسیح پدیدار شده است. در اسلام نه قومیت محور و ملاک است و نه فرد، حتی اگر پیامبر گرامی اسلام باشد. اسلام بر مبنای متن ارزش و اعتبار می یابد و رسول هم در همین چهارچوب متن تعریف می شود.
نکته دوم که نقش محوری در گفتگوی ادیان دارد و اتفاقا می تواند به مفهوم یک محور پژوهشی نیز تلقی شود. برسمیت شناختن ادیان توسط یک دیگر است. واقعیت این است که یهودیت ادیان پس از خود را به رسمیت نمیشناسد و مسیح و محمد علیهم السلام را پیامبران دروغین محسوب می کند و متن انجیل و قرآن را هم کتاب آسمانی نمی داند. همین باور را مسیحیان نسبت به اسلام و پیامبر اسلام و قرآن مجید دارند. با انبوهی از کتاب ها و پژوهش ها روبروییم که کشیشان مسیحی در نفی و رد و طرد اسلام نوشته اند.
به عبارت دیگر اگر پیروان یهودیت و مسیحیت اسلام را به عنوان یک دین و قرآن را به عنوان کتاب آسمانی مسلمانان و محمد (ص) را به عنوان پیامبر راستین به رسمیت نشناسند؛ گفتگو بر چه مبانی استوار خواهد بود؟
اسلام نه تنها یهودیت و مسیحیت را به عنوان ادیان آسمانی و ابراهیمی به رسمیت می شناسد و قرآن، پیامبران آن ادیان را با احترام و شکوه تمام یاد می کند. به گونه ای که نسبت به جزئیات زندگی موسی و عیسی می توان به صراحت گفت که زندگی و کودکی و خانواده پیامبر اسلام با ایجاز تمام مطرح شده است. به عنوان مثال نام موسی 136 بار و نام عیسی 25 بار و نام محمد 4 بار در قرآن ذکر شده است. تجلیلی که از مریم در قرآن مجید صورت گرفته است در اناجیل وجود ندارد. علاوه بر آن به صراحت قرآن مجید، یهودیان و مسیحیان را اهل کتاب و اهل نجات می داند که در صورت مومن بودن و موحد بودن هیچگونه غم و واهمه ای بر آنان نخواهد بود. همگی مسلمان و یهودی و مسیحی زمینه و اصول مشترک دارند و " کلمه سواء" در بین انان وجود دارد.
به عبارت دیگر بدون داشتن کلمۀ مشترک به دشواری می توان از گفتگو در باره مبانی دینی سخن گفت. در سده های گذشته متفکران مسیحی و گاه یهودی بوده اند که نسبت به اسلام با انصاف و مهر داوری کرده اند و برخی از آنان از حقیقت آسمانی بودن پیام پیامبر اسلام سخن گفته اند. یوهان آدم مولر(1796-1838) از قرآن و پیامبر اسلام با احترام بسیار یاد کرد و از سرچشمه الاهی قرآن سخن گفت. ژوزف فون همر پورگشتال(1774-1856) از اعجاز قرآن و سرچشمه الاهی آن سخن گفت. به صراحت گفت این قدرت کلمه بود که اسلام را ترویج کرد و نه نیروی شمشیر...
هانس کونگ در زمانه ما گام بلند تری بر داشته است و زمینه گفتگو را بیش از همیشه در میان ادیان توحیدی آماده کرده است. هانس کونگ در بخش دوم کتابش" پیام مرکزی" داوری بسیار مهمی را مطرح کرده است. نوشته است:
"آیا این کم و بیش نشانه یک تعصب خود خواهانه نیست که مسیحیان عاموس و یوشع و اشعیا و ارمیا و الیجاه جابر را به عنوان پیامبر باور دارند؛ لکن به محمد به عنوان یک پیامبر اعتقاد ندارند!(2)
اگر سخن هانس کونگ به عنوان محور بحث انتخاب شود. گام بسیار بلندی در راه گفتگوی ادیان و شناخت مبانی ادیان و تحقق صلح جهانی برداشته شده است.
******************************************
پی نوشت:
1-Hans Kung, Islam, past, present&future Oneworld Oxford, 2007, P:XXIII
2-Ibid, P: 123
بنقل از سایت " مکتوب "
ماه قرآن(2)
به سهم خودم از کوشش آقای گنجی در توضیح بیشتر مقاله های شان-قرآن محمدی- سپاسگزارم. به گمانم این شیوه گفتگو می تواند روشنگر باشد و در حد توان و دانش ما ابهام زدایی کند.
در مقاله ام اشاره کرده بودم که آقای گنجی سخن تازه ای نگفته اند. همین سخنان را دست کم 150 سال پیش تئودور نلدکه در کتاب تاریخ یا شناخت قرآن مطرح کرده است. به روایت قرآن مجید هم در همان روزگار پیامبر گرامی اسلام ؛ کسانی همین سخنان را مطرح کردند و منشا آسمانی و وحی الهی را منکر شدند.
همه حرفم این است که این نوآوری فکری نیست و
افتخاری هم ندارد که سخن کهنه دیگران را در جامه ای نسبتا نو عرضه کنیم. به عنوان شاهد مثال به نولدکه اشاره می کنم. اصطلاح و یا عنوان " قرآن محمدی" که آقای گنجی برای سلسله مقالات خود به کار برده اند، دقیقا توسط نولدکه استفاده شده است.(1) قابل توجه است که نولدکه هیچگاه نمی گوید: تورات موسوی یا انجیل عیسوی. تنها قرآن را با این شیوه معرفی می کند. در قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم نلدکه و شاگردانش می خواستند اثبات کنند که قرآن کلام خدا نیست و کلام محمد است. در نیمه دوم قرن بیستم نسل دیگری از اسلام شناسان در صددند تا نشان دهند که اساسا قرآن از پیامبر اسلام نیست و در سده های پس از پیامبر تالیف شده است. همان که با عنوان وثاقت متن مطرح می کنند.
در بخش اول کتاب" تاریخ قرآن"که در باره اصالت وحی سخن گفته شده است. نلدکه کوشیده است برای قرآن مصادری از آیین یهود و مسیحیت جستجو کند. به این معنی که پیامبر با توجه به معلوماتی که از مسیحیان و یهودیان می گرفت, از آن ها در کتاب خود استفاده کرد. نلدکه گام دیگری هم بر داشته و از خطاهای پیامبر سخن گفته است.(2) به عبارت دیگر فشرده سخن نلدکه این است که:
قرآن سخن و کلام پیامبر است.
پیامبر متناسب با دانش و دریافت های خود آیات را تنظیم کرده است.
در قرآن خطا وجود دارد.
این سه گزاره در کتاب نلدکه به تفصیل با واژه ها و تعابیر مختلف ذکر شده است. حال پرسش این است در زمانه ای که ما از یک سو شاهد گرایش مسلمانان به قرآن مجید هستیم و از سوی دیگر تهاجم همه جانبه ای به قران کریم با شکل و شمایل متفاوت صورت می گیرد. این چه سلیقه ای است که پژوهش گران مسلمان هم همان حرف های مستشرقان را مطرح و تکرارکنند؟
دوم: در باره علامه طباطبایی سخن من این است که جناب آقای گنجی در نقد و جستجوی خطاهای علامه طباطبایی در فهم قرآن و اصلاحات فلسفی! باید بسیار احتیاط کنند. علامه طباطبایی تمام عمر خود را صرف شناخت قرآن و مباحث فلسفی کرد. ریاضیات هم خوانده بود. بسیاری باور دارند دقت ایشان در چگونگی تبویب نهایه الحکمه نشانی از همان دقت ریاضی ایشان داشته است. بدایه الحکمه هم همان شیوه را داراست و به کلی با شیوه حاج ملا هادی سبزواری متفاوت است. ایشان شیوه تبویب مباحث در منظومه و اسفار را در دو کتاب خود دگرگون کردند. مهمتر از همه علامه طباطبایی جان خود را پیراسته و آراسته بود تا مفسر کلام خدا باشد. به تعبیر مولوی:
معنی قرآن ز قرآن پرس و بس
وز کسی کاتش زده اندر هوس
علامه طباطبایی از امثال و اقران خود که ردای مرجعیت پوشیدند؛ نه تنها چیزی کم نداشت که بر آنان مرجح هم بود. خود را برای قرآن وقف کرد و البته خداوند هم به او خیر کثیر داد که المیزان همان مصداق روشن خیر کثیر است.
ممکن است در باره همان گزاره ای که آقای گنجی با قاطعیت از موضع علم و فلسفه و عقل، نقد و رد می کند، خود ایشان اشتباه کرده باشند. عقل و علم و فلسفه هم همین را می گوید! در داوری میان دوتن که یکی مطالعات قرآنی آزاد و متفنانه دارد و دیگری که تمام عمر خود را صرف قرآن کرده است.علی القاعده نفر دوم رایش به حقیقت نزدیک تر است. طبیب علفی در حد همان تجویز دوای رودل و سرگیجه است. اما اگر شما به جراحی قلب و مغز نیاز داشتید دیگر قلب و مغزتان را به دست طبیب علفی نمی دهید. اطلاعات عمومی و آزاد در باره مباحث دینی چیزی در همان حد طبیبان علفی ست که البته می توانند در حد خود گاه حاذق باشند
. اما طبیب علفی کجا و طبیب متخصص کجا؟ برای داوری در باره علامه طباطبایی نمی توان با یک جمله یا تفسیر یک آیه بسنده کرد. آقای دکتر سروش هم که گنجی مقالات خود را در تشریح نظریه ایشان در باره :" کلام محمد" صلوات الله علیه نوشته اند. باور دارند که:" علامه طباطبایی در قم به نحو پیگیری قضیه تفسیر را دنبال کردند. بیست جلد تفسیر بسیار خوب و عالی نوشتند که به تعبیر آقای مطهری از حسنات این عصر است."(3)
شیوه ای که علامه طباطبایی در تفسیر و شناخت آیات انتخاب کرده اند؛ شیوه تفسیر آیات با آیات است. در این باره در اتقان سیوطی هم در باره چگونگی ارجاع آیات متشابه به محکم و مجمل به مبین و مبهم به واضح به تفصیل بحث شده است. امام علی علیه السلام نیز در نهج البلاغه به صراحت این نکته را در باره شیوه شناخت و فهم قرآن مجید ذکر کرده اند." ان الکتاب یصدق بعضه بعضا"(4) آیات قرآن مجید یکدیگر را تصدیق می کنند. کژی و کاستی در کتاب راه ندارد. تا کسی بخواهد آن کژی ها را بر طرف کند. به تعبیر امام علی: "لا یعوج فیقام!"(5) و نبایست آراء خود را بر کتاب تحمیل کرد. تحمیل رای مثل همین نظریه که می گوید: قران کلام خداوند نیست، در حالی که تمام آیات مربوط به وحی عکس این مدعی را نشان می دهد. پیامبر اسلام و نزدیکان او خویشاوندان و صحابه و تابعین همه می گویند کلام الله، پژوهشگر می گوید نه کلام محمد! در این میان نه تنها در کلمه الله بودن آیات تردید می شود بلکه پیامبر هم عملا سخن ناراست می گوید. زبان قرآن برخی از مهمترین مختصاتش همین است. آیه را در یک مجموعه معنی کنیم.
و به زبان قرآن آیات را از یکدگر نگسلانیم." الذین جعلواالقرآن عضین" حجر/98 کسانی که به تعبیر حقی در روح البیان آیات را پاره پاره می کنند. مثل آیه مستند همان قلب صنوبری!
در بین تمام آیات قرآن مجید که به قلب اشاره کرده اند، آقای گنجی یک آیه را نشان کرده و بدان استناد می کند تا بگوید پیامبر در داوری اش در باره قلب اشتباه کرده و سخن ناراست گفته است. در باره قلب صنوبری یکی دو نکته می گویم تا بعد:
یکم : نمی دانم چرا آقای گنجی که تفسیر المیزان را به قول خودشان ملاک گرفته اند. در باره آیه 46 سوره حج به تفسیر المیزان مراجعه نکرده اند؟ علامه طباطبایی صدر را ظرف قلب تعبیر می کنند و این نسبت را مجازی تفسیر می کنند. قلب را نفس مدرکه می دانند که بارها بدان اشاره کرده اند.
نمی شود با دو معیار و یا دو شیوه عمل کرد. برای این که ادعای خود را ثابت کنیم. تمامی آیاتی که به نزول وحی اشاره می کند. مجازی تفسیر کنیم و برای نشان دادن خطاهای قرآن به صورت و ظاهر آیه بچسبیم. اگر مجاز و استعاره و اجمال را در برخی آیات می پذیریم چرا در مورد این آیه این چنین متصلبیم که حتما مراد پیامبر قلب صنوبری بوده است؟
امام علی علیه السلام سه واژه قرآن و قلب و صدر را در عبارتی به کار برده اند:
"و تعلمواالقرآن فانه احسن الحدیث؛ و تفقهوا فیه فانه ربیع القلوب, و استشفوا بنوره فانه شفاء الصدور"(6)
قرآن را بیاموزید که نیکوترین سخن است؛ در قرآن بیندیشید که بهار دل هاست و از روشنایی قرآن شفا بجویید که شفای دل هاست.
با مرور تمامی مواردی که در قرآن مجید و نیز نهج البلاغه واژه های قلب و صدر مطرح شده است. تنها یکی دو نمونه می توان یافت که گویی به قلب صنوبری اشاره دارد. در اکثریت قریب به اتفاق مواردی که امام علی از قلب سخن گفته اند مراد همان گوهر انسانی ست.
دوم: صدرالمتالهین در بحث روایت هایی که بر تجرد نفس دلالت می کند، نوشته است:
" و قوله صلی الله علیه و آله : قلب المومن عرش الله" و قوله:" قلب المومن بین اصبعین من اصابع الرحمان" و معلوم ان لیس المراد هذا اللحم الصنوبری، و لا ایضا اصبع الله جارحه جسمانیه بل القلب الحقیقی هو جوهر النطقی من الانسان و الاصبعان هما العقل و النفس الکلیان او القوتان العقلیه و النفسیه"(7)
"سخن پیامبر (ص) که گفت: قلب مومن عرش خداوندست و سخن دیگر پیامبر که گفت: قلب مومن در میان دو انگشت خداوند است. آشکارست که مراد قلب صنوبری نیست. انگشت های خداوند هم مراد انگشت جسمانی نیست. بلکه مراد قلب حقیقی ست که همان گوهر انسان ناطق است؛ از انگشتان هم مراد نفس و عقل کلی ست یا قوای عقلانی و نفسانی ست."
برای یافتن مفهوم قلب و صدر بایست این واژه را در متون روزگار پیامبر جستجو کردو تمامی احادیث پیامبر را بررسی نمود. دیوان شعر و مسانید دیگران را خواند. تا به داوری قابل قبولی رسید.
تمامی آیاتی که به نحوی جسمانیت خداوند را تداعی می کند. با توجه به یک آیه کلیدی که:" لیس کمثله شیئ" از هر گونه ابهامی در باره جسمانیت خداوند مبرا می شوند. امروزه ما هم در زبان فارسی می گوییم : دست خدا به همراهت یا چشم خدا به شما باشد و... آیا مرادمان جسمانیت خداست؟
سوم: آقای گنجی از کجا می دانند که علم در شناخت قلب کارش تمام شده و این عضو صنوبری مرکز احساس و عاطفه نیست؟ در دهه های اخیر بحث بسیار جذاب و پر شوری مطرح شده است که تمامی سلول های انسان هوشمند ند و خاطره دارند. در مورد کسانی که از قلب دیگرانی که در حادثه ای کشته شده اند. بررسی قابل توجهی صورت گرفته است. افراد گیرنده قلب را مدت ها تحت نظر داشته اند و به این نتیجه شگفت انگیز رسیده اند که برخی از ویژگی های اخلاقی و سلوک دهنده قلب به گیرنده منتقل شده است. کافی ست مقالاتی را که با عنوان:
Cellular memory in organ transplant
منتشر شده است در اینترنت جستجو کنیم. کتاب :" راز قلب" (8) به تفصیل در باره این موضوع بحث کرده است که قلب بر خلاف آن چه مشهور است، تنها یک دستگاه تصفیه خون نیست. بلکه قلب خود پدیده ای هوشمند است. این مقالات و نیز کتاب ها دست کم می توانند انسان هایی که همانند ما خود عالم متخصص نیستند، به اندیشه وادارد که قاطع سخن نگویند.. ابن سینا در بحث " احوال قلب" در قانون چنین سخنی را مطرح کرده است. می گوید قلب را از این نطر قلب نامیده اند که حالش دگرگون می شود.- در دعا هم می خوانیم یا مقلب القلوب و الابصار- طبیعت انسانی به دو بخش عاطفی و عقلانی تقسیم می شود. قلب کانون عاطفه و دماغ کانون عقلانیت است. ابن سینا به چگونگی رابطه دماغ و قلب و تاثیر و تاثر آن ها بر یکدیگر اشاره می کند.(9)
در دائره المعارف دین که زیر نظر میرچا الیاده منتشر شد؛ در ذیل" قلب" توضیح داده شده است که تقریبا در ادبیات تمامی ادیان قلب را به عنوان کانون احساس و شناخت و همان گوهر انسانی تلقی می کرده اند. .
پی نوشت:
(1)-تیودور نلدکه ، تاریخ القرآن؛ تعدیل بریدریش شفالی، ترجمه جورج تامر؛ منشورات الجمل ، کولن- بغداد 2008 ، ص:)342
(2)- همان، ص:27 البته گفتنی ست که در زبان نلدکه ریشخند آشکار آیات قرآنی نیست. آقای گنجی برخی گزاره های خود را دو باره بخواند!
(3)-آئین در آئینه، مروری بر آراء دین شناسانه عبدالکریم سروش، تدوین: سروش دباغ؛ موسسه فرهنگی صراط، 1384، ص:545
(4)- نهج البلاغه، خطبه 18
(5)- همان؛ خطبه 156
(6)- همان، خطبه 110
(7)-الحکمه المتعالیه؛ جلد 8 ص:306
8 - The Heart's Code: Tapping the Wisdom and Power of Our Heart Energy
by Paul Pearsall
(9)- ابن سینا، القانون فی الطب الفن الحاد ی عشر؛ شبکه وراق؛ ص:618
از سایت"مکتوب" آقای دکتر مهاجرانی
ماه قرآن
ماه رمضان ماه قرآن است...برای آشنایی با قرآن در همان حد فهم عبارت هم باید از وسیله مناسب بهره مند بود. این وسیله همان آشنایی با زبان قرآن است. منظورم از زبان قرآن فراتر از آشنایی با زبان عربی ست. شاید این مثال راه گشا باشد. در سال های گذشته شاهد انتشار شعر عطار بوده ایم. منطق الطیر و اسرار نامه و... اما به روشنی می توان تشخیص داد که کار بزرگ آقای دکتر شفیعی در تصحیح مجموعه عطار کار دیگری ست. با اطمینان می توان این کار را خواند. دلیل روشنش این است که او زبان عطار را می شناسد. در تصحیح او به موارد متعددی بر میخوریم که دیگر پژوهشگران به دلیل ناآشنایی با زبان عطار متن را درست نخوانده اند.
آقای دکتر رواقی هم سال ها پیش در مقدمه "قرآن قدس" به جغرافیای زبان به خوبی اشاره کرده اند.
این تعبیر تازگی ها توسط آقای انور به شناخت "منطقه زبانی" تعبیر شده است.
داشتم قسمت 6 مقاله آقای گنجی در باره" قرآن محمدی" را می خواندم. نخستین نکته ای که به نظرم رسید؛ عدم آشنایی ایشان با زبان قرآن بود.
ایشان قلب را همان عضو صنوبری شکل در سمت راست سینه معنی کرده اند و بر این اساس نتیجه گرفته اند که قرآن با علم و فلسفه در تقابل است. و به خطاهای علامه طباطبایی در فهم قرآن اشاره کرده اند! چند نکته را دوستانه و برادرانه با آقای گنجی در میان می گذارم:
اول: تشکیک هایی که اخیرا در باره آیات قرآن مطرح شده است. هیچ کدام تازه نیستند.دست کم تئودور نلدکه همین حرف ها را 150 سال پیش در تاریخ قرآن مطرح کرد و جهار نسل شاگردان او بر بنیاد سخن او همواره افزوده اند. هنر این است که ما به عنوان مسلمان پاسخی درخور برای آن شبهات فراهم کنیم و نقدی ماندگار بر کتاب او بنویسیم. و الا تکرار برخی سخنان او که کار آسانی ست. به یاد داریم که مدعای اصلی رمان آیات شیطانی رشدی این بود که برخی از آیات قرآن مجید از شیطان است که بر زبان پیامبر القا کرده است.
دوم: در باره وثاقت تاریخی متن آیات قرآن مجید هم در دهه های اخیر تلاش گسترده ای صورت گرفته است. پژوهشگرانی با تسلط بر زبان های متعدد و جستجو های بسیار کوشیده اند . نکته هایی بیابند تا نشان دهند که قرآن نه کلام خداست و نه کلام رسول او. جان ونزبرو نام آشنایی ست که در کتاب" مطالعات قرآنی" در این باره کوشیده است.
سوم: می دانیم که یهودیت بر محور یک قوم هویت پیدا می کند و مسیحیت بر محور یک شخص- مسیح علیه السلام- تحقق یافته است. اسلام دینی است که محور و مدارش متن قرآن مجید است. مرکزیت جهان اسلام قرآن است. مسلمانان برغم اختلاف سیاسی و فقهی و مکتبی در باره قرآن مجید هیچگونه اختلافی با یکدگر ندارند.
کوشش هایی که تا به حال در نقد و رد قرآن صورت گرفته است، رویکردی محاسبه شده داشته است؛ تا بتوان با تضعیف کانون؛ اجزای آن را از هم گسیخته کرد.
برگردم به مقاله شماره شش اقای گنجی؛ در قران مجید 130 بار در بیش از نیمی از سوره های قرآن از قلب سخن گفته شده است. تمامی موارد- با احتیاط 129 بار- قلب به مفهوم عضو صنوبری شکل نیست! به تعبیر تهانوی در کشاف؛ مراد همان عقل و نفس و روح است. کتاب های لغت درجه اول هم مثل قاموس فیروزآبادی همین را می گوید که مراد از قلب حقیقت و گوهر انسانی ست. در کتاب های لغت معاصر قلب به معنی عضو صنوبری مطرح شده است. البته همان ها هم به مفهوم اصلی و کهن اشاره کرده -اند. مثل المنجد.- تمامی تفاسیر قران مجید هم – به ویژه تفاسیری که در قرون اولیه نوشته شده اند؛ همین برداشت را دارند. از جمله زمخشری در کشاف و طوسی در تبیان و... در اشعار بازمانده از روزگار پیامبر هم شاعران همین مفهوم را از واژه قلب مطرح کرده اند. این تلقی تا به امروز هم ادامه دارد. مثل مفهوم دل در زبان فارسی. اگر دل زیاد تو غافل نشیند/ خدنگ بلا بر دل دل نشیند!
نه تنها وقتی قران مجید از قلب سخن می گوید مرادش عضو صنوبری شکل نیست، بلکه از صدر هم همین مفهوم به ذهن متبادر می شود و نه قفسه سینه. در 44 باری که قرآن مجید واژه صدر و صدور را مطرح کرده است؛ حتی یک بار هم مراد از صدر قفسه ی سینه نیست! مراد همان حقیقت انسان و منش اوست...
در یک کلام با مرور آیات قران مجید به روشنی می توان دریافت که تفسیر آقای گنجی از قلب به کلی متفاوت از مفهوم آیات است.
وقتی پژوهشگری در فهم مساله ای به این سادگی به بیراهه می رود، سخن او در باره مفاهیم پیچیده تر با دشواری های بیشتری رویاروست. مثل خرده گرفتن بر علامه طباطبایی در فهم قرآن و یا مفهوم نفس در نظر فیلسوفان.
و سخن آخر این که قران کتابی ست که تکیه گاه و پناهگاه ایمان مردم است؛ اگر این آینه را غبار آلود کردیم مردم در کدام آینه بنگرند؟ کار ما این است که زنگارهای دیگران را از آینه ایمان مردم بزداییم. و گر نه تکرار سخن نولدکه و ونزبرو... چه افتخاری دارد؟
واما دوست گرامی اقای گنجی! تفسیر المیزان مهمترین دستاورد جهان اسلام در قرن بیستم در حوزه اندیشه و تفسیر است! هیچ کتاب دیگری اعتبار و ارزش المیزان را ندارد.
بنقل ازسایت "مکتوب" آقای دکتر مهاجرانی
چه عواملي رفتار اجتماعي ما ايرانيان را عقب نگه داشته؟قسمت پایانی
«دسته اول» رفتارهايي است که همه در زندگي روزمره کم و بيش با آن سر و کار دارند که نحوه برخورد با کودکان از اين قبيل است در کنار صدها مثال ديگر. به زيارت ائمه عليهم السلام هم که ميرويم مشکل رفتاري وجود دارد. عدهاي تصور ميکنند بدون لمس ضريح ولو به قيمت آزار و هل دادن ديگران زيارتشان قبول نميشود. برخي ديگر هر وقت دلشان خواست در چند متري ضريح با صداي بلند تقاضاي صلوات پشت صلوات ـ که حتما بايد از قبلي بلندتر هم باشد! ـ ميکنند و آرامش و تمرکز کساني را که در حال التجا و تضرع اشکي در چشم داشته و در آن شلوغي با امام خود خلوت کردهاند بر هم ميزنند.
مثال ديگر نحوه حاضر شدن مردم در صحنه حوادث است. ساختماني فرو ميريزد يا خانهاي آتش ميگيرد. يک مشکل هميشگي اين است که امدادرسانان در ازدحام جمعيت خود را چگونه به محل حادثه برسانند. به مردم آموزش داده نشده که در چه موقعيتهايي کمک آنان موثر و در چه مواقعي بزرگترين کمک آنان ترک محل حادثه است.
گهگاه از رفتار تماشاگران گله ميشود اما آموزشي در کار نيست. ناهنجاريهاي رفتاري تماشاگران همه مربوط به از جا کندن صندلي ورزشگاه نيست تا بگوييم تماشاگر رفتار صحيح را ميداند و فقط عمل نميکند. وقتي تيمي از کشورمان با تيمي از کشور بيگانه بازي ميکند رفتار صحيح ما در قبال آن تيم چيست؟ مثلا يار حريف ميخواهد در بسکتبال پنالتي پرتاب کند. وظيفه ما به عنوان تماشاگر در اين لحظه چيست؟ ساکت بمانيم؟ آنقدر سر و صدا و احيانا هو کنيم تا حواسش پرت شود؟ اگر بازيکن کشور بيگانه يک پرتاب عالي انجام داد او را تشويق کنيم يا نکنيم؟ ما حتي هنوز به برخي بازيکنان فوتبال ـ گاهي در سطح ملي ـ نتوانسته ايم ياد بدهيم که پس از اعلام پنالتي به داور اعتراض نکنند.
اتفاقا تجربه نشان داده است که ظرفيت مردم براي آموزشهاي مختلف بسيار بالاست، حتي در مورد تماشاگران که به خاطر هيجانات ممکن است غير قابل کنترل به نظر آيند. وقتي فردي دلسوز نسبت به آموزش تماشاگران «تيم فوتسال علم و ادب مشهد» همت گماشت با استقبال و موفقيت زيادي مواجه گرديد.
وقتي دستاورد جديدي از تکنولوژي وارد کشور ميشود معمولا فرهنگ استفاده اش به جامعه آموخته نميشود، مخصوصا با توجه به اينکه ما به عنوان مسلمان وظايف ديني خاصي داريم. مثلا در مورد استفاده از اينترنت چه آموزشهايي به مردم داده شده است؟ همين که کسي خود را از گناهان چشم حفظ کرد به اين معناست که استفاده او از اينترنت به نحو صحيح صورت ميگيرد؟ به صرف تکرار «بايد از اينترنت به طور صحيح استفاده شود» چه کمکي به اصلاح رفتاري در اينترنت ميشود؟ (در اينجا هم نکات فراواني است که مجال ذکر آن نيست. بيان مصاديق غريبه نوازي (مقاله دهم) در دنياي مجازي خود يک بحث مستقل است).
حتي گاهي در فرا گرفتن آداب اسلامي هم به کليات اکتفا ميشود. ميدانيم نبايد به غيبت گوش کنيم. اما در مواجهه با غيبت چه کنيم؟ مستقيما به طرف مقابل بگوييم غيبت نکن؟ سخنش را قطع کرده مطلب ديگري پيش بکشيم؟ اگر قرار است مجلس غيبت را ترک کنيم به چه نحو اين کار را انجام دهيم؟ به نحوي که ديگران بفهمند؟ با چه حالتي؟ گشاده رويي يا خشم يا به حال عادي؟ (دغدغه مسلمان فقط اين نيست که خودش را از گناه نجات دهد، بلکه تأثيرگذاري به بهترين وجه به خاطر احساس مسئوليت نسبت به ديگري نيز موضوعيت دارد).
نمونه ديگر براي دسته اول، نحوه رفتار با برادران و خواهران اهل تسنن است. تفرقه افکنان و خناساني که از اتحاد تشيع و تسنن رنج ميبرند کم نيستند. در مواجهه با اهل تسنن که گروهي از هموطنان ما را تشکيل ميدهند بهتر است چه مسائلي را مطرح کرده و از طرح چه مسائلي پرهيز کنيم؟ آيا اينها به ما آموزش داده شده است؟ همين طور است نحوه برخورد با قوميتها و بدون اغراق هزاران مسئله جزئي ديگر.
حال به سراغ نادانستههاي رفتاري ما در «دسته دوم» ميرويم؛ يعني آنجا که با يک رفتار ناصحيح مواجه ميشويم و ميخواهيم عکس العملي نشان دهيم. اينجا هم به دليل فقدان آموزش رفتاري، هر کس به اجتهاد و تشخيص خود وارد ميدان ميشود.
فرض کنيد خودروي جلويي ما بدون آنکه راهنما بزند مرتبا تغيير مسير داده به نحوي که با زحمت از تصادف با او خود را ميرهانيم. در اين حالت اگر پشت چراغ قرمز بعدي در کنار آن خودرو قرار گرفتيم چه کنيم؟ چيزي نگوييم؟ چشم غره برويم؟ سري تکان دهيم؟ اعتراض و توهين کنيم؟ در چهارراه بعدي جلويش پيچيده يا ترمز زده، تلافي کنيم؟ يک راه هم اين است که با حسن ظن برخورد کرده مؤدبانه بگوييم: «ظاهرا راهنماي شما کار نميکند»؛ يعني فرض را بر اين بگيريم که او به وظيفه اش عمل کرده است و اگر هم چنين نبوده به هر حال او را متنبه کرده ايم. شايد جمله بهتري بتوان پيدا کرد اما اينکه بهترين راه چيست نياز به آموزش دارد.
کسي در خيابان آشغال ميريزد. مسلمان هميشه مشغول معامله با خداست و دوست دارد مطلوبترين عکس العمل را نشان دهد. در اينجا عکس العمل ما چگونه بايد باشد؟ خودمان زباله را از روي زمين برداريم؟ از او بخواهيم که خودش آن را بردارد؟ با تکان دادن سر، نادرستي عملش را به او بفهمانيم؟ با زبان به او تذکر دهيم؟ با چه عبارتي؟
اما گاهي مسأله پيچيده تر است. رفتار اشتباه در مقابل يک عده رخ ميدهد نه در مقابل يک فرد، مثل کسي که بي نوبت وارد صف بنزين ميشود. در اينجا چه بايد کرد؟ وانمود کنيم که نديده ايم؟ به طور جمعي اعتراض کنيم؟ بوق طولاني بزنيم؟ آيا اگر افراد جامعه آموزش ديده باشند و همه عکس العمل آرام ولي مشابهي از خود بروز دهند احتمال تکرار چنين قانون شکنيهايي کاهش نمييابد؟ (در مقاله سوم گفتيم يکي از مشکلات اين است که حوزه دخالت پليس در اينگونه موارد روشن نيست. اين موارد را مردم بايد حل کنند يا پليس؟ آيا کار بايد به زد و خورد بکشد تا پليس دخالت کند؟).
ما گاهي نه تنها با رفتار ناصحيح مخالفت نميکنيم بلکه به آن دامن ميزنيم. فردي ميگويد مسير تهران تا مشهد را هفت ساعته طي کرده است. با اين فرد بي توجه که با جان خود بازي کرده و جان ديگران را هم به خطر انداخته، مثل يک قهرمان برخورد ميکنيم. به جاي بي اعتنايي يا نکوهش، ميگوييم باور نميکنيم و او هم قسم پشت قسم ميخورد تا سرانجام دو طرف بر سر هشت ساعت به توافق ميرسند!
مواردي که به جاي نکوهش تشويق ميکنيم زياد است. به همين دليل يک راه جمع کردن مردم به دور خود در فرهنگ ما بازي کردن با جان است، بدون آنکه کوچکترين تمهيدات ايمني رعايت شود. تک چرخ زدن در خيابان به دليل برخورد تشويق آميز برخي افراد جامعه يک هنر به حساب ميآيد. فراموش نکرده ايم که جوان 32 سالهاي که بدون لوازم ايمني لازم در روز 22 بهمن 85 از برج ميدان آزادي بالا رفته بود مورد تشويق قرار گرفت و دقايقي بعد به پايين سقوط کرده جان باخت.
نحوه برخورد با رفتار نادرست ديگران هم صدها شاخه دارد. ما دقيقا نميدانيم چه چيزي مصداق «امر به معروف و نهي از منکر» است، چه چيزي مصداق «فضولي» است و چه چيزي مصداق «تجسس» و «نقض حريم شخصي»؟ مصاديق دقيق و جزئي اين امور بايد براي مردم به طور عيني روشن شود به ويژه آنکه امر به معروف و نهي از منکر به عنوان يک دستور شرعي از اختصاصات امت اسلامي است. قابل توجه است که همان آيهاي که امت اسلام را «بهترين امت» معرفي ميکند بلافاصله به «امر به معروف و نهي از منکر» در ميان مسلمانان استناد ميکند، امري که براي تشريح مصاديق آن در جامعه کنوني لااقل به هزار برنامه مصداقي و جزيي يکي دو دقيقهاي نياز است.
ميرسيم به «دسته سوم». آنچه تاکنون گفته شد مربوط به آموزشهاي عمومي بود که جز عده بسيار قليل براي همه، از جمله نويسنده، کم و بيش لازم است. اما صنفها و اقشار مختلف بر حسب نوع تعامل خود با جامعه نياز به آموزش رفتار اجتماعي ويژه خود دارند.
در فرهنگ ما «راننده تاکسي» يعني کسي که داراي ماشيني به رنگ خاص و نيز گواهينامه است و خيابانها را هم بلد است. ديگر لازم نيست کسي به او آموزش دهد که اگر مسافر در را محکم تر از حد لازم بست چگونه بايد با او سخن گفت؟ اگر کسي کرايه نداشت چگونه بايد با او برخورد کرد؟ آيا راننده تاکسي حق دارد به مسافر به خاطر نداشتن پول خرد اعتراض کند؟ اينها ديگر بسته به ميل راننده است و آموزشي هم در کار نيست و راه براي انواع کشمکشها باز است.
به همين منوال، «منشي» يعني کسي که بلد است گوشي را بردارد و به داخلي وصل کند. آيا لااقل يک جزوه آموزشي دربارۀ آداب صحبت کردن در تلفن که خود چندين حالت دارد به او داده شده است؟ گاهي به مراکز زيارتي هم که زنگ ميزنيم که بپرسيم حرم تا چه زماني باز است با عجله پاسخي داده بلافاصله قطع ميکنند. (مواردي که رانندگان تاکسي، منشيها و ديگر اقشار از جهت منش اجتماعي درست عمل ميکنند، غالبا برآمده از شخصيت و تربيت خودشان است نه آموزشي که براي حرفه خود ديدهاند.)
«مصاحبه گر تلويزيون» يعني کسي که داراي روحيه اجتماعي است و سراغ افراد رفته مصاحبه ميگيرد، اما لزوما به او آموزشي در مورد حرمت افراد داده نشده است. آيا اگر کسي گفت "مصاحبه نميکنم" گزارشگر يا تدوين کننده حق دارد همين قسمت را در گزارش خود قرار دهد؟ آيا خبرنگار براي تهيه گزارش از مراکز مشاوره حق دارد صداي کسي را که به خيال خود دارد به طور خصوصي با يک مشاور صحبت ميکند براي دهها ميليون انسان پخش کند (مثل گزارش اخير در اخبار 19:15 از مرکز مشاوره 129)؟ آيا آشنايان صدا را نميشناسند و فقط بايد تصوير باشد تا او را بشناسند؟ (آبرو در کشور ما از فقر قانوني و آموزشي شديد رنج ميبرد و گاهي درست برعکس عمل ميشود که توضيح نقضهاي مکرر آن توسط نهادها و سازمانهاي متعدد، خود مقالهاي مستقل ميطلبد).
«گوينده خبر» يعني کسي که ميتواند بدون لکنت با صداي مناسب اخبار را بخواند. گاه ميبينيم گوينده اخبار و خبرنگاري که به طور زنده گزارش ميکند در ميان کلام هم ميپرند، امري که در روايات به مجروح ساختن صورت ديگري تشبيه شده است. در اينجا قاعدهاي وجود دارد که براي پرهيز از تصادم کلامها هر کدام بايد در پايان کلامش نام طرف مقابل را به علامت پايان سخنش ببرد اما همين قاعده ساده ظاهرا آموزش داده نشده است.
«مأمور» يعني کسي که بلد است با دستبند متهم را از خانه اش به کلانتري بياورد. آيا به او راه حفظ آبروي متهمي که به خاطر «نداشتن» کارش به بازداشت کشيده، آموزش داده شده است؟ حتما بايد او را با دستبند از محله عبور داد؟ آيا به کسي که اختيار دارد افراد را ممنوع الخروج کند نحوه و زمان اطلاع دادن به فرد مورد نظر هم آموزش داده شده است ؟ جايي بهتر از فرودگاه آنهم در لحظه آخر براي مطلع ساختن از ممنوع الخروج بودن افراد وجود ندارد؟ آيا به افسران راهنمايي که از داخل ماشين به رانندگان تذکر ميدهند لحن سخن گفتن با مردم آموزش داده شده است؟ آيا خانوادههاي زندانيان که به ملاقات عزيزان خود ميروند با مأموران مؤدب و آموزش ديده مواجه ميشوند؟
«کارمند مخابرات» يعني کسي که امور فني مخابرات را ميداند. وقتي به خانهاي زنگ ميزنيد، نوار چنين ميگويد: «تلفن مورد نظر "به علت بدهي" قطع ميباشد». چرا هر کس زنگ ميزند بايد علت قطع تلفن را که شايد ناشي از فقر دارنده خط تلفن باشد بداند؟
«خادم مسجد» يعني کسي که درهاي مسجد را در ساعات معين باز کرده و مراقب مسجد باشد. آيا به او نحوه مواجهه با کودکان که در اولين روزهاي تمرين عبادت با او مواجه ميشوند آموزش داده شده است؟
چرا راه دور برويم. من به عنوان يک روحاني که لباس دين به تن دارم در جامعه پيچيده کنوني چگونه بايد رفتار کنم؟ چهارده سال پيش که عمامه بر سر گذاشتم آيا کسي به من جزوهاي داد که براي حفظ حرمت اين لباس در صدها موقعيت مختلف چگونه بايد رفتار کنم؟ اگر عدهاي جوان مشغول بازي بودند اگر لباسم را درآورده با آنها مشغول بازي شوم وهن روحانيت است يا خدمت به روحانيت؟ در پشت فرمان وقتي تعداد زيادي از مردم در سر چهارراه منتظر ماشين هستند بايستم يا بي تفاوت بگذرم؟ اگر ايستادم و در ميان مسافران خانم بد پوششي هم سوار شد چه؟ در اين حالت وظيفه ام چيست؟
آيا وظيفه دارم به پارک محل سري بزنم و با جواناني که در عمرشان حتي يک بار هم با يک روحاني همسخن نشدهاند حرف بزنم؟ اگر مجال صحبتي دست داد چه بگويم و چه نگويم و از کجا آغاز کنم؟ (فرد موثقي نقل ميکرد که شهيد مطهري قبل از انقلاب در يکي از سفرهاي خود به اصفهان جلسه پرسش و پاسخ در يک منزل با دانشجويان و فضلا را در ساعت 11 شب زودتر از موعد به پايان برد. از شاگرد اصفهاني خود خواست او را به پارک ببرد و وقتي به ايشان گفته شد که در آنجا علنا شرب خمر ميکنند و رفتن يک روحاني به آنجا صلاح نيست در رفتن بيشتر مصر شد. شهيد مطهري عمدا از جلوي کساني که علنا شرب خمر ميکردند عبور کرده و با سعه صدر و روي خوش با آنان برخورد کرده بود. حتي خطاب «بفرما حاجاقا»ي آنها را هم با مزاحي پاسخ گفته بود).
من آنچه به عنوان روحاني انجام داده ام به سليقه خودم بوده است چون آموزش جزء به جزء رفتار اجتماعي نديده ام. شايد کارهايي تا آخر عمر انجام دهم و فکر کنم خدمت به روحانيت است ولي در واقع نباشد. آيا صحيح است کسي در زمان حکومت ديني با لباس دين در بين مردم راه برود و ظرايف رفتاري که ممکن است ندانستن برخي از آنها به قيمت قهر افراد با دين تمام شود به خود او احاله شده باشد؟ اگر روحانيوني ظرافتهايي را رعايت کرده و در جذب جوانان موفق بودهاند ناشي از تدبير، مطالعه و شايستگي خودشان بوده است و الا در حوزه ـ از برخي تدابير پراکنده که بگذريم ـ به کسي که قرار است با لباس دين در خيابان راه برود معمولا آموزش ويژهاي درباره ظرايف رفتاري در مواجهه با جوان و غير جوان داده نميشود و اگر هم هست من اطلاعي ندارم.
آنچه درباره لزوم پرداختن به مصاديق جزئي رفتار و اکتفا نکردن به بيان کليات گفته شد يکي از روشهاي قرآني است. «تقوا پيشه کنيد» در قرآن کريم مکررا آمده است اما قرآن به امثال اين دستورات کلي اکتفا نکرده و به جزئيات رفتاري نيز توجه کرده است با اينکه قرآن مخصوص آموزش رفتاري نازل نشده است. چرا نصايح لقمان حکيم به فرزندش در مورد امور جزئي يک به يک ذکر شده است؟ براي اينکه انسانها علاوه بر دستور العمل کلي، نياز دارند بدانند که در موقعيتهاي مختلف و جزئي چگونه بايد رفتار کنند و درجوامع پيچيده امروز اين نياز صد چندان است.
در مورد نحوه راه رفتن، اين امر به ظاهر غير مهم، در قرآن چندين تعليم بيان شده است. موارد ديگري مانند اينکه انسانهاي متقي اگر در هنگام راه رفتن مورد متلک گويي به تعبير امروز قرار گرفتند چه سخني بگويند (فرقان/63)، اينکه هنگام ورود تازه واردي به مجلس مردم جمع تر نشسته و به او جا بدهند (مجادله/11) در قرآن بيان شده است. در روايات بي شماري به امور جزئي رفتاري پرداخته شده است. مثلا به افراد توصيه شده که وقتي دو فردي که با هم انس دارند در مجلسي کنار هم نشستهاند فرد سوم بدون اجازه آنها در ميان آن دو ننشيند (بحار الانوار، ج 72، ص 418).
غالبا آموزش جدي در کشور ما منوط به گرفتار آمدن در يک بحران است و البته فقط بحرانهاي مادي به راحتي احساس ميشود. ما در گذشته هم عبارات کلي از قبيل «در مصرف آب و برق صرفه جويي کنيم» ميشنيديم اما خوشبختانه رسانه ملي امروز دريافته است که اين کلي گويي فايده چنداني ندارد و به آموزش جزء به جزء و دقيق درباره سايه بان داشتن کولر، طول کانال کولر، چگونگي تشخيص نشت آب، مقايسه مصرف بي رويه مردم ايران با مصرف ساير کشور ها، فاصله يخچال از ديوار، نگذاشتن غذاي داغ در يخچال و... روي آورده است. برنامههايي مانند «اول ايمني بعد کار» از همين روش آموزش مصداقي بهره ميگيرند و البته حوزه رفتار اجتماعي همچنان غريب است.
بي ترديد تاکنون کارهاي مثبتي هم در عرصه آموزش مصداقي مردم صورت گرفته که تلاشهاي مخلصانه جناب اقاي قرائتي با تکيه بر کلام وحي در اين ميان ميدرخشد ولي اين تلاش عظيم در برنامههاي تصويري و هنري در قالب آموزشهاي مستقيم و غير مستقيم مورد استفاده قرار نگرفته است.
در ميان سه دسته رفتار اجتماعي که به اجمال به آن پرداخته شد نقش کليدي در مورد دسته اول و دوم به عهده دانشگاه کشوري يا همان صدا و سيماست. اما در مورد دسته سوم به علت تعدد آنها و محدوديت مخاطبان، وظيفه اصلي به دوش همه سازمانها و دستگاههاست که در کنار آموزشهاي تخصصي، به آموزش نحوه رفتار اجتماعي خاص دستگاه متبوع خود نيز بپردازند.
جمع آوري نقاط ضعف رفتاري در کشورمان از عهده يک فرد و يک گروه برنميآيد و نياز به کمک اقشار مختلف دارد که به شناسايي ضعفهاي رفتاري در اطراف خود بپردازند. پس از شناسايي، با تکيه بر منابع اسلامي و استفاده از تجربيات مفيد امروز ميتوان به آموزش مصداقي مردم از جمله در فيلمها و سريالها و نيز در برنامههاي آموزشي کوتاه پرداخت.
اگر اين آموزشها در کنار و در بطن برنامههاي ورزشي، تفريحي، خبري و ساير برنامهها به نحو شايسته در صدا و سيماي ما گنجانده شود آنگاه ميتوانيم آرزوي امام (ره) در مورد دانشگاه بودن تلويزيون را براي اولين بار به عنوان يک الگو به دنيا عرضه کنيم. اين اقدام را ميتوان قدمي ديگر در اصلاح سيستم اطلاع رساني و به تعبير اين مقالات «ام المشکلات کشور» دانست.
در يک کلام، همه اتفاق داريم که بايد به قرآن برگرديم، همه باور داريم که از اصل خود دور افتادهايم، همه ميدانيم وقت طلاست، همه ميدانيم بايد به کودکان شخصيت داد، همه ميدانيم که آنچه بر خود نميپسنديم نبايد بر ديگران بپسنديم؛ مشکل ما ندانستن اين کليات نيست، مشکل ما اين است که قدم به قدم به ما نياموختهاند که در هر موقعيتي دقيقا چگونه بايد عمل کنيم.
مطالبي که گفته شد احتمالا اين پرسش را براي برخي خوانندگان پديد آورده که در کشور ما وضع آموزش رفتاري به مسئولان سياسي چگونه است؟ اين بحث مهم را در فرصت ديگري بايد بررسي کرد. آنچه مسلم است ثمرات آموزش رفتاري به مردم در اثر رفتار نادرست عمدي يک مسئول سياسي به شدت آسيب ميبيند و در کشوري که حکومتش با نام دين پيوند خورده، اين آسيبها صد چندان است مخصوصا آنجا که با يک رفتار غلط مماشات شود.
نویسنده :آقای محمد مطهری
چه عواملي رفتار اجتماعي ما ايرانيان را عقب نگه داشته؟
در دي ماه 1382 چند نفر از افرادي که در زلزله کم سابقه و مرگبار بم تسليم مرگ نشدند و پيکر مجروح اما زنده آنان با فداکاريهاي بسيار از بم به کرمان و از کرمان به تهران رسيد، به خاطر نبود فرهنگ راه دادن به آمبولانس، در ترافيک خيابان آزادي تهران جان دادند.
عنوان مقاله حاضر دو گونه ميتواند تعبير شود: يکي اينکه مسئولان براي آموزش مردم در همه زمينهها از جمله رفتارهاي اجتماعي چه کرده و ميکنند و ديگر آنکه مردم با نگاه به رفتار مسئولان چه چيزهايي ميآموزند. ريشه برخي از رفتارهاي نامناسب اجتماعي را ميتوان در کاستيهاي اين دو حوزه يافت. بحث کنوني به اولين مطلب يعني چگونگي آموزش رفتارها در کشورمان اختصاص دارد و مراد از مسئولان در سياق اين مقاله اعم از مسئولان سياسي است.
عدهاي گمان ميکنند که ريشه مشکلات رفتاري ما ايرانيان فقط اين است که «مي دانيم ولي عمل نميکنيم»؛ ميدانيم آشغال ريختن در معابر يا پارتي بازي در ادارات کار نادرستي است ولي باز انجام ميدهيم. بله، در مواردي امر بر همين منوال است و اصلاح اين امر راهکارهاي خود را دارد که نظارت، قاطعيت و نيز آگاهسازي جامعه نسبت به عواقب ظلم به حقوق ديگران و در واقع «خودزنيها» ـ به تعبيري که در مقاله دهم ذکر شد ـ از جمله آنهاست. اما موارد بسيار زيادي را ميتوان سراغ داد که عمل نميکنيم چون «نميدانيم»؛ انجام نميدهيم چون «آموزش نديدهايم».
علاقه به «کلي گويي» در کشور ما کم نيست و گاهي چنين پنداشته ميشود که با تکرار پشت تکرار عبارات کلي از قبيل «با هم مهربان باشيم»، «حق يکديگر را پايمال نکنيم»، «امر به معروف و نهي از منکر کنيم» و... کمک بزرگي به اصلاح جامعه شده است. در اصلاح رفتار اجتماعي اکتفا کردن به بيان کليات و غرق شدن در عالم کلي گويي خطايي است بزرگ و در واقع متوقف ساختن آموزش در اوايل راه است. همين امر يعني روشن نساختن موارد و مصاديق کلياتي که معمولا همه ميدانند، يکي از عواملي است که به گمان من، رفتار اجتماعي ما را عقب نگهداشته است. توضيح مطلب را با يک مثال آغاز ميکنم.
اغلب ما دربارۀ فوتبال اصول زيادي ميدانيم: از موقعيتها بايد استفاده کرد، تعويضها بايد به موقع انجام شود، بايد مراقب ضد حمله حريف بود، خط دفاع در آفسايدگيري بايد هماهنگ عمل کند و چندين اصل ديگر. اما چرا کسي براي مربيگري يک تيم دسته چهارم و يا حتي يک تيم فوتبال دبيرستاني از ما دعوت به عمل نميآورد و چرا مربيگري تيمها به دست گزارشگران فوتبال که اين اصول را بسيار بهتر از ما ميدانند سپرده نميشود؟ دليل آن روشن است، اطلاع از همه اين کليات لازم است اما يک تيم براي تيم شدن نياز به دانستن و پياده کردن ظرايف و دقايق هم دارد و اين کار با تکرار و يادآوري اصول کلي حاصل نميشود.
همه ميدانيم که بايد به کودکان احترام بگذاريم اما تا وقتي مصاديق آن به روشني و ترجيحا به نحو تصويري براي جامعه تبيين نشود نبايد تغيير محسوسي را انتظار داشت. ما در کودکي شايد چنين تجربهاي کرده باشيم که وقتي در يک مجلس همراه با بزرگترها به احترام يک تازه وارد بلند شده و خود را براي دست دادن با او حاضر کرده بوديم، فرد تازه وارد به دليل کوتاه بودن قد ما و کم توجهي، با ما دست نداده و بدون توجه گذشته است.
اگر اين را تجربه نکرده باشيم شايد به چشمان نگران يک کودک چهار پنج ساله هنگام توزيع چاي يا غذا در مجالس توجه کرده باشيم که سيني توزيع را با چشمانش تعقيب ميکند تا ببيند آيا به او هم تعارف کرده و با او معامله يک فرد بزرگتر را خواهند کرد يا خير. عبارت کلي «به کودکان احترام بگذاريد» ذهن افراد جامعه را که هر کدام دهها مشغله ذهني دارند به اين ظرايف رفتاري به ظاهر کم اهميت و در واقع شخصيت ساز متوجه نميکند.
وقتي سخن از آموزش به ميان ميآيد اغلب به ياد آموزش دادن کودکان در مدارس و خانواده ميافتيم. لزوم تربيت صحيح کودکان ضرورتي است انکارناپذير، اما آيا اگر ما بزرگترها نحوه دقيق رفتار با کودک را نياموزيم و يا کودکان خلاف آن چيزي که ميآموزند در رفتار ما ببينند اين آموزشها ره به جايي خواهد برد؟ ما که ديگر قرار نيست به مدرسه برويم؛ پس چه کسي ميتواند مصاديق رفتار درست را به ما يادآوري کند؟ بله، ما به مدرسه نميرويم اما به تعبيري، دوره دانشگاه ما تمام نشده است. امام (ره) با فراستي که داشت تلويزيون مطلوب را «دانشگاه» ناميد؛ آرزويي که هيچگاه چنانکه بايد تحقق نيافت.
افراط در کلي گويي و غفلت نسبي از ارائه مصاديق، کمتر حوزهاي در اطراف ما را باقي گذاشته که کمبود آموزش در آن خودنمايي نکند. براي آنکه فقر آموزش رفتاري بهتر نمايان شود مثالهاي مختلفي را در قالب سه نوع رفتار اجتماعي توضيح ميدهم. ادامه دارد...
کسی سر جای خودش نیست!
در فرهنگ کهن ایران، واژه اندیشه برانگیزی وجود دارد:"خویشکاری"
یعنی هر کسی کار خودش را درست انجام بدهد...مثلا رییس جمهور مسئول اداره امور اجرایی کشور است. اصلاح امور جهان یا رهبری جهان اسلام به او ربطی ندارد. دادستان کل کشور بایستی نگران پرونده های قضایی و حقوق مردم باشد...مثل پرونده دکتر زهرا که در همدان در بازداشتگاه کشته شد...پرونده های دانشجویان...همین حسینیه شیراز و...اما دادستان کل در باره واردات عروسک بیانیه می دهد...وزیر کشور معمولا در باره مسایل اقتصادی مصاحبه می کند و از دستاوردهای اقتصادی می گوید...استاندار لرستان در باره این که ما جزو پنج کشور اتمی دنیا هستیم حرف می زند...
سال ها پیش رفته بودم به اردوگاه نگهداری بیماران جذامی در تبریز...خاطره غریبی بود...دیدن راهبه های اروپایی که سالیان سال است در خدمت جذامیان عمر می گذرانند و فارسی را هم با لهجه آذری حرف می زنند...رفتم مدرسه ابتدایی کودکان جذامی ها...مدرسه مثل یک زباله دانی در میان باغ بود...تار و غبار گرفته. کثیف، آن چنان که نفست بند می آمد...در دفتر مدرسه با مدیر مدرسه صحبت می کردم. گفت علوم سیاسی خوانده، شروع کرد به تحلیل مسایل ایران و جهان. گفتم:" می دونی مهمترین مساله جهان چیه؟"
چند مساله ای را بر شمرد. مدام می گفتم نه! از اون مهمتر هم هست. دست آخر پرسید :" کدوم مساله؟"
گقتم:" مدرسه باباباغی!" تو باید یه این مدرسه برسی. اگر به جای تو بودم. با کمک بچه ها مدرسه را جارو می کردم. رنگ می زدیم. از آموزش و پرورش کمک می گرفتم...تو برادر عزیز به درد این مدرسه نمی خوری. تو باید رییس بشی...
آن مدیر مدرسه باباباغی تنها نمانده است...
انگار مدرسه و مدیر تکثیر شده است...
چند پيشنهاد جهت ارتباط موثر و محبوبيت در بين ديگران:
1- يک پيشنهاد تکراري!! شنونده خوبي باشيد . شايد بگوييد گوش کردن که کاري ندارد, بله گوش کردن ساده است اما اگر شنونده فن گوش کردن را نتواند به درستي به کار ببندد , رابطه سالم و موثري پديد نمي آيد. براي آنکه محبوب ديگران شويد بايد حس گوش کردن را ياد بگيريد, تمرين کنيد و بسيار به کار ببنديد. هماهنگي لازم بين اينکه شما ژست بگيريد, توي چشم طرف مقابلتان زل بزنيد و مرتبا سرتان را تکان بدهيد اما حواستان پيش معامله خانه تان يا هر چيز ديگري باشد, هر کسي را متوجه اين موضوع که شما فن گوش کردن را بلد نيستيد مي کند فن گوش کردن مغاير با خميازه کشيدن , به ساعت نگاه کردن وتند تند آدامس جويدن است....
.
دينداری سکولاريستی (SECULARISTY RELIGIOSITY)
شايد درنگاه نخست جعل اين واژه بي ارتباط بنظر بيايدچرا که ديندار کسی است که با عمل به آموزه های دينی که جنبه الهی دارند بدنبال سعادت اخروی می باشدپس دينداری ماهيتی الهی دارد اما واژه سکولار (SECULAR ) يعنی دنيوی ، اين جهانی ، ناسوتی .
پس درنگاه اول اين سئوال مطرح می شود که چگونه چيزی که ماهيت غير دنيوی ولاهوتی دارد ، دنيوی وناسوتی قلمداد می شود؟.....![]()
بقلم علی گرداد