لطفا کمي صبر کنيد...

به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست -- عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست
تاریخ: 8/7/1388
سیاسی – عقیدتی – تمرین رژه
سیاسی:
بیدار باش مقارن شده بود با اذان صبح .بچه ها کم کم از خواب بیدار می شدند ، باید تا 5 دقیقۀ همه بصف می شدیم برای جماعت صبح. ( چند چیز برای سپاه مهم است یکی ازآن موارد نماز جماعت است ). حوصله به پا کردن پوتین را نداشتم بهمین خاطر یواشکی دنپایی پوشیدم؟! بعد از نماز، بسمت سلف رفتم .صبحانه، نان و کره و مربا بود البته با یک موز. هنوز سرماخوردگی از تعطیلات میان دوره همراهم بود. پس از صبحانه بچه ها بسمت موقعیت های نظافتی رفتند . نظافت تفکیک بعهده چهارنفر بود، چون توافق کرده بودیم که یک روز در میان، نظافت کنیم بنابر این، روز ما نبود ، توانستم تمام وکمال ، سر وقت با ملکه صحبت کنم؟! بعد از مدتی همگی بسمت میدان صبحگاه حرکت کردیم .بچه ها هنوز جای خودشان را بعد از یکماه پیدا نکرده بودند. بعد از یک نرمش مختصر و سبک که همراه خنده و مسخره بازی بود، بسمت کلاس سیاسی که در حسینیه برگزار میشد رفتیم . بچه ها همه منتظر این کلاس بودند حتما می پرسید چرا ؟ برای اینکه بخوابند . سخنران مراسم ، جانشین نمایندگی ولی فقیه در سپاه ، آقای ذوالنوری بود.
شوخ طبعی بچه ها گل کرده بود؟ انواع اشعار مجاز و غیر مجاز؟ بعد از قرائت قرآن که با سکوت خاصی برگزار شد نماینده ولی فقیه در آموزشگاه ، آقای انصاری مقدم، با خیر مقدم به مهمانان و اعلام برنامه سین برنامه را به سه بخش تقسیم کرد:
1 – سخنرانی
2-پرسش و پاسخ
3- تریبون آزاد
بعد از صحبت ایشان، آقای ذوالنوری پشت تریبون رفت و سخنرانی خود را با تبریک بمناسبت هفته دفاع مقدس آغاز کرد. در ادامه سخنرانی ، موضوع هسته ای را پیش کشید . البته برخی بچه ها بگوش بودند ولی برخی دیگر خواب بودند که فرماندهان به بچه ها تذکر می دادند. مشغول نوشتن خاطرات بودم که یکدفعه سخنران جلسه گفت دوربین فیلمبرداری جلسه خاموش شود ، یکدفعه سرهای خواب آلود متوجه بالا شد. ایشان نکته ای محرمانه ای را عنوان کرد که در دیدار خصوصی پوتین و رهبری نظام چه گذشت؟ ایشان بطور کامل آن حرفهای ناگفته را بیان کردند.البته سخنان ایشان با واکنش های گوناگون بچه ها همراه بود چون این دوره تعداد تحصیلکرده ها لیسانس به بالا بود همین موضوع حساسیت زیادی را ایجاد کرده بود.دربین سخنان ایشان کاغذهایی برای طرح سوال پخش شد. من هم دو سوال مطرح کردم . سوالات کاملا یادم نیست ولی یک سوال به رابطه باج دهی ایران به روسیه و رابطه با آمریکا بود.ساعت 8:50 بخش اول سخنرانی تمام شد. حسینه بعد از انمام سخنرانی تبدیل به خوابگاه شده بود . بخش دوم ساعت 9:25 آغاز شد. اکثر سوال و جوابها پیرامون مسائل هسته ای بود. یکبار دیگر ایشان تقاضای خاموش کردن دوربین را کردند که با اعتراض جمعی مواجه شد. البته این موضوع را من اولین بار شنیده بودم که پسر یکی از مسئولین ارشد نظام، تیم ترور دارد( البته ایشان اسم آن مسئول ارشد را ذکر کردند) مثلا ایشان از دخالت بهزاد نبوی در ترور آقای رجایی نام بردند که باز با واکنش وسوالات بچه ها روبرو شد. و بسیاری از موارد دیگر. سوال و جواب ساعت 11:15 تمام شد . بخش سوم تریبون آزاد بود، که بعد از نماز ساعت 2 قرار شد. در کل جلسه ای جنجالی بودولی بچه ها سیر خوابیدند. با پایان جلسه ، کلاس ها ادامه پیدا کرد . البته ترکش های سخنرانی ایشان ادامه داشت. گروهان ما هم تمرین رژه داشت ولی چون تیر اندازی شبانه داشتیم تمرین رژه منتفی شد. آقای کوهستانی که فرماندهی با تجربه و مجرب بودند مطالبی را در مورد این برنامه مطرح کردند.قبل از اذان مغرب حرکت کردیم موقع نماز مغرب رسیدیم همانجا نماز را خواندیم . کم کم آماده تیر اندازی شدم بچه ها بترتیب برای تیر اندازی بصف می شدند .شام مرغ بود وبسیار گرسنه بودم. علی رضا با خدا که یکی از دوستانم بود نیمی ازغذایش را به من داد. برای تیر اندازی، 10 فشنگ رسام تحویل گرفتم مثل همه بچه ها ، فشنگ ها به کوه می خورد و صحنه قشنگی را بوجود می آورد. امشب هم گذشت...
اندر حکایات آموزشگاه نظامی (پادگان) هاشمی نژاد نیشابورکدآموزشگاه123
در بهترین موقعیت جغرافیایی قرار دارد . منطقه ای خوش آب وهوا با چشم اندازی زیبا. می گفتند که بهترین آموزشگاه ( پادگان ) سپاه است.دوران آموزشی ام را در این آموزشگاه گذراندم. دو ماه آموزشی پر از خاطره . قصد دارم مقداری از خاطراتم را با شما در میان بگذارم. بچه هایی که در یک یگان افتاده ایم باهم خاطرات دوران آموزشی را مرور می کنیم و لذت می بریم .در ابتدا اشعاری را که در همین حال وهوا سرودم، در اختیار شما قرار می دهم و ان شاء الله در روزهای آینده خاطرات را نقل می کنم.......

چراگاه
در جستجوی احوال خودش چرخ می خورد. گوشه گیر نبود اما تنهایی عجیبی داشت .همیشه آرزوی بهترین را در همه چیز داشت حتی در صرف کردن عمر. می گفت دوست داره شبیه احوالاتش را در قصه ها و داستان ها پیدا کنه . نمی دانم به آرزوش رسید یا نه؟ قبض وبسط روحی عجیبی داشت. هر موقع کتابی را باز می کرد دنبال گمشده ای در کتاب ، با عجله کتاب را تورق می کرد .یاد آن عبارت، مثل فیلم کوتاه زود از ذهنش می گذشت « طوری که انگار آن مرد در آن لحظه دچار چنان غلیانی از عواطف تند شده که نتوانسته است......» تا همینجا او پشت کلمات ، خودش را حفظ کرد . گمان می کرد با این کار، عمرش مبدل به چراگاه نشده؟
یک لحظه بخودش آمد: " آیا خدا و شیطان مرا به بازی گرفته اند؟!
شروع یک بازی !!!
حس می کرد آنچه به آن فکر میکنه ویا می نویسه خیلی مهم هستند؟
با این فکر، مدار تنهایی خودش را گرفت تا ببیند تنهایی خودش را با شیطان تقسیم کرده یا.....
گام اول : نفس
از منزل کفر تا به دین یک نفس است
وز عالم شک تا به یقین یک نفس است
این یک نفس عزیز را خوش میدار
کز حاصل عمر ما همین یک نفس است
گام دوم : خونخوار
ای مفتی شهر از تو پرکارتریم
با اینهمه مستی، زتو هشیارتریم
تو خون کسان خوری وما خون رزان
انصاف بده کدام خونخوارتریم؟
گام سوم: سرگردان
اجرام که ساکنان این ایوانند
اسباب تردد خردمندانند
هان تا سر رشتۀ خرد گم نکنی
کآنان که مدبرند سرگردانند
گام چهارم: ؟
قومی متفکرند در مذهب و دین
جمعی متحیرند در شک ویقین
ناگاه منادیی برآید زکمین
کای بی خبران راه نه آنست و نه این!
پی نوشت: نامگذاری گام چهارم با خوانندگان فهیم می باشد.

|
انجيل نادرشاهي |
|
در سال 1375 ش انجیل خاتون آبادی را که ترجمه انجیل عربی به فارسی توسط یکی از علمای بزرگ عصر صفوی بود چاپ کردم (میراث مکتوب) و از همان زمان در پی انتشار یکی دو ترجمه دیگر که توسط علمای آن عصر و پس از آن عصر نادری و قاجاری صورت گرفته بود، بودم. پی نوشت: این شخص همان منشي الممالك و مورخ تواناي عصر افشاريه،هنرمند ، اديب شاعر و رفيق گرمابه و گلستان نادر شاه ، سرسلسه دودمان افشاريه مي باشد. |
نقد و بررسی داستان رستم و شغاد
کارهای آقای دکتر راشد محصل، برای اهل فرهنگ و زبان و ادب آشناست. کارهای ایشان بیشتر در حوزه فرهنگ و زبانهای باستانی منتشر شده و دکترای فرهنگ و زبانهای باستانی دارند. از سال ۱۳۵۱ در فرهنگستان زبان و ادب فارسی سابق مشغول به کار بودند. کارهایی که از از ایشان منتشر شده «دستور زبان اوستایی»، «نجات بخشی در ادیان»، «کتیبههای ایران باستان» و چندین مقاله درباره شاه نامه در مجلات مختلف علمی است.
کنون کشتن رستم آریم پیش زدفتر همیدون به گفتار خویش
مرگ رستم یکی از داستانهای خواندنی شاهنامه است. مرگی که برادر رستم، شغاد باعث آن است. مرگ برادر به دست برادر. اما شغاد نباید از قتل رستم که قهرمان بزرگ شاهنامه است، به راحتی عبور کند. شغاد هم به دست رستم میمیرد و این داستانپردازی بزرگ را فردوسی به بهترین شکل انجام میدهد.
در میان کنیزان زال، کنیزی بود هنرمند که این کنیز برای زال پسری به دنیا میآورد. زال او را شغاد مینامد. کودک پس از چند سال به نوجوانی بدل میشود و به دربار کابل فرستاده میشود.
شغاد پس از چند سال، جوانی برومند میشود. شاه کابل دخترش را به او میدهد و هدایا و جهاز بسیاری را نیز همراه دختر میکند. شاه کابل از این وصلت، دو هدف را دنبال می کرد. اول اینکه به نژاد خود اصالت بیشتری ببخشد و دوم اینکه گمان میکرد پس از این وصلت، کابل از پرداخت مالیات به سیستان معاف خواهد شد. اما این گمان شاه کابل خیالی بیش نبود و سیستان به گرفتن مالیات و باج ادامه داد.
شغاد از این عمل سیستان که در رأس آن رستم قرار دارد، تحقیر میشود. او عصبانی از این عمل حکومت سیستان، به صورت پنهانی با شاه کابل دست به کار دسیسهای میشوند تا رستم را از پیش رو بردارند.
از این رو بزمی میسازند و در آن بزم شاه کابل شغاد را در میانه مستی و در حضور دیگر بزرگان سرزنش میکند و به او و دودمانش توهین میکند. شغاد هم وانمود میکند که برافروخته شده است و مجلس بزم را ترک میکند و به همراه یاران خود روانه زابل میشود و از چند و چون ماجرا، زال و رستم را مطلع میکند. رستم لشکری عظیم را آماده حمله به کابل میکند و به برادر میگوید من شاه کابل را از تخت به زیر میکشم و تو را بر سر تخت مینشانم.
اما شغاد در اجرای توطئه شومش با بیان سخنانی از این دست که شاه کابل حتماً تاکنون از کرده خود پشیمان شده و شاید اکنون در تدارک پوزشگری باشد از رستم میخواهد که از لشکرکشی به کابل صرف نظر کند.
رستم پیشنهاد برادر را میپذیرد و به همراه برادرش زواره و یکصد سوار برگزیده و یکصد سرباز پیاده و کارآزموده رو به سوی کابل مینهد. در این فاصله که شغاد به فریب برادر مشغول است، شاه کابل نیز مقدمات قتل رستم را در شکارگاهی مهیا میکند.
در ادامه داستان رستم به کابل میرسد. شاه کابل به پوزشخواهی نزد او میآید و رستم چنانکه از او میسزد، شاه را می بخشد.
بعد از چند روزی استراحت در کابل و شرکت در مجالس بزم، رستم به پیشنهاد شاه کابل برآن میشود که به شکارگاهی که وی مهیا کرده است، برود. رستم و زواره به همراه شغاد و دیگر همراهان به شکارگاه میروند و هر یک برای به چنگ آوردن شکار به سویی میروند و همه ایشان بیخبر از چنگ مرگ هستند که کمی آنسوتر در کمین ایشان نشسته است.
رخش پس از مدتی متوجه دام میشود و از رفتن تن میزند. رستم او را به زور به حرکت وامیدارد ناگهان رخش و رستم هر دو به درون چاهی میافتند. تن هر دو پاره پاره میشود. رخش در همان دم چشم از جهان فرومیبندد و رستم به مدد نیروی مردانگیاش به زحمت تن مجروحش را از چاه بیرون میکشد. ناگهان شغاد را پیش رو میبیند و همه چیز را آنچنان که باید، درمی یابد.
رستم دست به چارهاندیشی میزند و از شغاد میخواهد تا کمانش را به زه کند و آن را به همراه دو تیر در دسترسش قرار دهد تا بتواند پیش از مرگ خود را از هجوم شیران گرسنه در امان بدارد و شغاد نیز چنین میکند و با لبخندی بر لب، این آخرین خواسته برادر در حال مرگش را میپذیرد.
رستم بیدرنگ، کمان را به دست میگیرد و به مدد تیری برادر را نشانه میرود. شغاد از ترس پا به فرار میگذارد و پشت درختی تنومند پناه میگیرد رستم تیر را از شست رها میکند. تیر درخت و شغاد را به هم میدوزد. شغاد در دم جان میدهد.
دکتر راشد در ابتدا با اشاره به نظرات بسیاری که در ارتباط با داستان رستم و شغاد مطرح شده، گفت: این داستان بخش حماسی شاهنامه را پایان میدهد و وارد بحث تاریخی میشود.
وی در ادامه با اشاره به نقش رستم از دیدگاه فردوسی افزود: اینها عواملی هستند که صحنهآرایی داستان شاهنامه را عوض میکند، فردوسی را غمی فرامیگیرد و از این روست که در آغاز آن داستان از تنگحالی و اندوه سخن میگوید و کوتاه بیان میکند و زمینه را برای بیان مرگ رستم آماده میسازد.
نویسنده کتاب «نجاتبخشی در ادیان» که در نهمین مجموعه از درس گفتارهای فردوسی سخن میگفت، یادآور شد: داستان رستم و شغاد به دنبال داستان رستم و اسفندیار میآید. در داستان رستم و اسفندیار، بحثی وجود دارد که کسی که اسفندیار را از بین ببرد، خاندانش از بین خواهد رفت. به نظر برخی ممکن است که این قضیه برگرفته از اعتقادات دینی هم باشد که چون اسفندیار حامی دین زرتشت بوده، این نکته گفته شده است.
بنابر این تحقق، مساله ای که در نبرد رستم و اسفندیار پیشبینی میشود، داستان رستم و شغاد است که مکمل آن است و در حقیقت با این داستان، بحث خاندان رستم و دوره پهلوانی هم تمام میشود.
این داستان به نوعی کاملکننده دو حرکتی که رستم انجام داده و شایسته پهلوانی او نبوده است. یکی کشتن فرزندش سهراب و دوم کشتن اسفندیار. این نشان میدهد که بعضیها از رستم این چیزها را انتظار نداشتهاند. در متون دینی زرتشتی آن کسی که اسفندیار را بکشد، گرفتار میشود.
دکتر راشد، با اشاره به نقش تقدیر از دیدگاه فردوسی افزود: رنگ «تقدیری» در این داستان است. رستم هیچوقت، با رخش، رفتاری که در این جا دارد را نشان نمیدهد.
رخش در همه جا یاور رستم است و در بسیاری از جاها جان رستم را نجات داده است و مثل یک دوست صمیمی با او رفتار کرده است. ولی در اینجا وقتی که رخش میخواهد که او را برگرداند، به او تازیانه میزند.
در ابتدای داستان گفته میشود که وقتی که شغاد متولد شد، گفتند که او خانواده را به باد میدهد، ولی وقتی که میآید از مهتر کابل شکایت میکند، رستم بیآنکه فکری کند، راه میافتد و وقتی که شغاد می گوید که ۱۰۰ نفر کافی است، رستم قبول میکند. اینها اشارات خود فردوسی به مساله تقدیر است.
عضو هیأت علمی پژوهشگاه علومانسانی و مطالعات فرهنگی، در انتها خاطرنشان کرد: به هر حال برای اینکه یک قهرمانی هست باید آغاز زندگی او را تا پایان در کنار هم گذاشت و این شخصیتی که تجلی هویت ایرانی است، از آغاز تا فرجام ساخته شود و عواملی که در این داستان شکل پیدا میکند، از داستانی شکل میگیرد که متعلق به شهریار آرمانی مردم ایران باشد.

به بهانه درگذشت نادر ابراهيمى (1315 - 16 خرداد 1387)
حسن میر عابدینی
نادر ابراهيمى كه كار ادبى خود را با نوشتن داستانهاى استعارى آغاز كرده بود، با داستانهايى درباره زندگى خانوادگى كارمندان و افسردگىهاى روحى روشنفكران ادامه مىدهد و پس از نگارش چند داستان ماجرايى درباره ياغيان و تركمنها، داستانهايى خيالى و وهمآلود راجع به مسايل كلى بشر مىنويسد. ابراهيمى مجال تأمل در يك نوع داستان خاص را نيافته و آثارش را در حد تجربههايى شكل نگرفته ارايه داده است.
او در زمينههاى گوناگون طبع آزمايى مىكند. فابلهاى تمثيلى مىنويسد، فلسفه مىبافد، فيلمنامه، قصه نمايشى، غزلداستانهاى رمانتيك، قصههاى نقاشىواره و… آخرين مجموعههاى ابراهيمى، نشاندهنده اين واقعيت است كه وى نتوانسته شكلِ اصلى بيان خود را بيابد. به قول خودش، در يكى از داستانهاى تضادهاى درونى (1350) «كم كم فراموش كرده بود كه چرا مىنويسد، و براى چه كسانى مىنويسد. و فقط فكرش اين بود كه كتابهاى بيشترى داشته باشد… و شهرت بيشترى بههم بزند و، متأسفانه، پول دربياورد.»
ابراهيمى در برخى از مجموعههاى خود، نوشتنِ داستانهاى استعارى و افسانهاى را ترك مىگويد، اما جملات قصار و شعارهايى كه در داستانهاى واقعگرايانهاش مىآورد و مخلّ زمينه روايتى آنها مىشود، نشاندهنده تمايل او به پندآموزى و اخلاقگرايى در قالب داستان است. دخالتهاى جا و بيجاى نويسنده و اظهارنظرهاى او درباره درمان دردهاى اجتماع، از كيفيت طبيعى داستانهايش مىكاهند و گاه آنها را به رسالهاى اجتماعى تبديل مىكنند. ضعف در مجسم كردن عمق واقعيتهاى كوچك او را وامىدارد كه «موقعيتهاى عينى را، هر چند ساده باشند، با مفاهيم انتزاعى روشن كند. لاجرم اساساً رابطهاى با جهان بيرون از ذهن، چه شىء و چه آدم، برقرار نمىكند… او چون قلم به دست مىگيرد كه بنويسد… نمىداند از كجا شروع كند، چگونه تمام كند، چه بنويسد، در كار او تصاوير بيهوده و اضافى دائماً يكديگر را قطع و خنثى مىكنند.»
و اما ابراهيمى كه در برخى از داستانهايش (همچون خانواده بزرگ، دشنام) نشان داده بود فابلنويسى قابل است، شيفته روشنفكرنمايىهاى رايج زمانهاش مىشود و به نوشتن داستانهاى تمثيلى به تقليد از تورات ويكليا و تنهايى او روى مىآورد؛ داستانهايى واقعگريزانه كه در فضايى وهمى مىگذرند، و تمام كوشش نويسنده صرف ايجاد موقعيتهاى بيمارگونه و ماليخوليايى براى شخصيتها مىشود. اين داستانهاى پرگو را حادثهاى به پيش نمىبرد و به جايى نمىرساند. گف%
بسوی نور
در این پست قصد دارم تا روایتگر ظلمات بسوی نور باشم .تصمیم گرفتم تا بوسیلۀ اشعاری از دوتن از شاعران معاصر ، این کار را انجام دهم. شعر نخست از مرحوم فریدون مشیری و شعر دوم از مرحوم سایه است . داوری و راهیابی بسمت نور را بعهدۀ شما خوانندۀ فهیم می گذارم.
1-"غبار آبی"
چندین هزار قرن،
از سرگذشت« عالم» و« آدم» گذشته است.
وین کهنه آسیای گران سنگ آسمان- بی اعتنا به ناله قربانیان خویش- آسوده گشته است.
در طول قرن ها،
فریاد درد ناک اسیران خسته جان،
برمی شد از زمین
شاید که از دریچه زرین آفتاب،
یا از میان غرفه سیمین ماهتاب،
آید برون سری!
اما....،
هرگز نشد گشوده از این آسمان دری !
زندان زندگانی انسان دری نداشت،
هر در، که ره بسوی خدا داشت بسته بود!
تنها دری که راه به دهلیز مرگ داشت،
همواره باز بود.
دروازه بان پیر در آنجا نشسته بود .
درپیش پای او،
در آن سیاهچال،
پرها گسسته بودو قفس ها شکسته بود!
«ولی»
امروز ، این اسیر،
انسان رنجیده و محکوم قرن ها
از ژرف این غبار
تا اوج آسمان خدا پرگشوده است!
.....
2- " زبال سرخ قناری..."
تو با چراغ دل خویش آمدی بر بام
ستاره ها به سلام تو آمدند:
سلام!
سلام بر تو که روی تو روشنایی ماست !
سلام بر تو که از نور داشتی پیغام!
تو چون شهاب گذشتی برآن سکوت سیاه
تو چون شهاب نوشتی به خون روشن خویش
که صبح تازه، زخون شهید خواهد خاست.
خط کش (ruler )
نمی دانست « خط کش » از کی و کجا بوجود آمد؟ شاید با آمدن ریاضی، خط کش پا به عرصۀ وجود گذاشت. در یک جامعۀ چند ضلعی، هر کس ضلع خودش را با خط کش ابتکاری خودش ، یعنی فرهنگ و آداب و رسوم اندازه میگیره.
بی شک خط کش، زندگی خودش را مدیون ایدئولوژی ها می داند، البته احتمالات را نباید دوراز ذهن دانست نظر شما....؟
با این اوصاف شاید دموکراسی ( دینی و غیر دینی) خودش را مدیون خدمات خط کش بداند. البته خط کش ، بهترین ابزار برای حکومت هاست ، تابوسیلۀ آن مردمشان را خط کشی کنند، آنوقت مردم تبدیل میشوند به خودی و غیر خودی.
به هر حال « خط کش» در اثر بخشی مانند خاکشیره ، بدرد همه چیز و همه کس میخوره.
در مورد خوبی ها و بدی های« خط کش» بیشتر فکر کنیم.
قریحۀ مبهم روشنفکری
عقلم به پای « عقل و تجدد» هوار شد
گوشم از،نداهای رنگین ، بیقرار شد
از بس که با همه انجمن ، همنوا شدم/ گویا خودم تکه ماهی ازانجمن شدم
در این جهان پاره پاره شده، زافکار نو/ از بس که دست وپا زدم، خود پاره ای شدم
پاره ام را، از قضا، گردش فلک
با یک نوای دیگری، مسخره شدم
از بس زدم بر سروجود خویش هوار / با این وجود کسی نبود که همره با وجود شوم
یاری رسان طلبیدم ولی نیامد صدایی؟
از بس که غرقه در صداهای دیگری شدم
بودند " صداها و نداها " در زمان / آواز دیگران با نشانِ دیگری شدم
سراینده: مهدی نادری نژاد
باز هم درباره زبانشناسی
«زبان های ایرانی» عنوان کتاب جالب و منحصر به فردی است در بارۀ معرفی زبانهای مختلف ایرانی که با ویرایش و زیرنظر گرنوت ویندفر اخیراً در آمریکا منتشر شده است.
به اعتقاد گرنوت ویندفر، زبانهای ایرانی از شاخه زبانهای هندو اروپاییاند و بین ۱۵۰ تا ۲۰۰ میلیون نفر به این زبانها در جهان حرف میزنند.
به این ترتیب میتوان گفت زبانهای ایرانی با چنین ویژگیای، از مهمترین زبانهای زنده جهان به شمار میروند.
آقای ویندفر، زبانهای ایرانی را از نظر تاریخی به سه دسته تقسیم کرده است: ایرانی قدیم، ایرانی میانه و ایرانی جدید.
کتاب به ۱۵ فصل تقسیم شده و هرفصل را یک نویسنده مسلط به این حوزه نوشته است.
هر یک از فصلهای کتاب نه تنها خواننده را با ویژگیهای اصلی زبانهای ایرانی آشنا میسازد، بلکه به آواشناسی، ریختشناسی و همچنین سیستم نحوی در نگارش جملههای کوتاه و بلند در این زبانها نیز میپردازد.
هر یک از فصول کتاب شامل واژگان، زبانشناسی اجتماعی و تیپشناسی زبانهاست که برای خواننده غیرمتخصص نیز جالب است.
این کتاب منبع بسیار ارزشمندی برای دانشجویان و پژوهشگران رشتههای زبانشناسی به شمار می رود.
گرنوت ویندفر استاد ایران شناسی در دانشگاه میشیگان آمریکاست و مطالعات و تحقیقات گسترده ای پیرامون زبان ها و فرهنگ و ادبیات ایران و همچنین مذهب های ایرانی پیش از اسلام انجام داده است.
مذهب اسلام، مذهب کفر
اگر مذهبی ، مرد را به خدا برساند، آن مذهب، اسلام است واگر هیچ آگاهی به طالب ندهد، نزد خدای تعالی آن مذهب از کفر بدتر است . نزد روندگان راه خدا، اسلام آن است که طالب را به خدا رساند، و کفر آن است که طالب رااز مطلوب باز دارد. طالب با قرار دهندۀ مذهب سروکار دارد نه با مذهب.
از کتاب " تمهیدات " عین القضات همدانی
پی نوشت: « از میان آثار عین القضات کتاب " تمهیدات" بخاطر ویژگیهای خاصش یکی از بهترین آثار اهل تصوف در بیان طریقت و اسرار عرفانی است. از نحوۀ کلام وبیان وی پیداست که اکثر نوشته های اودر حالت جذبه و بی خودی و نوعی " الهام" نوشته شده اند ، گویا او خود را کاملا تسلیم حال میکرده و کاشف معانی الهامی میشده است.»
«زندگی ادیبان آلمانیزبان»

«زندگی ادیبان آلمانیزبان» نوشتۀ مشترک فردریک هتمان، اینگرید روبلن و هارالد توندرن با ترجمه مهشید میرمعزی از سوی انتشارات افق در ۱۵۰۰ نسخه منتشر شده است.
این کتاب، زندگی ادیبان آلمانیزبان از گوته و شیلر تا کافکا و گراس را دربرمیگیرد.
مترجم در کنار زندگینامه هر ادیب، اثری از وی هم ترجمه کرده است و همین، از این اثر، نوعی تاریخ ادبیات متفاوت ساخته است.
این کتاب، مجموعه زندگی ۳۵ نویسنده کلاسیک و معاصر آلمانیزبان را در قالب داستانهایی جذاب معرفی میکند.
هتمان و توندرن (دو تن از نویسندگان کتاب) که خود نویسندهاند، تاکنون رمانها و زندگینامه متفاوتی منتشر کردهاند. روبلن نیز دکترای فلسفه دارد و متخصص برگزاری سمینارهای آموزشی ادبیات و نویسندگی است.
در بخش معروف به مطالعه برتولد برشت، مترجم اثر «رویای آگسبورگی» وی و نیز چند شعر از سرودههای عاشقانهاش را ترجمه کرده است.
برشت در یکی از اشعار عاشقانهاش سروده است: «گاهی وقتی به من میخندی، میاندیشم: حالا میتوانم بمیرم، بعد تا پایان زندگی، خوشبخت بمانم. سپس وقتی پیر شدی و به من اندیشیدی، مثل امروز جوان هستم و عشقی دارم که هنوز جوان است.»
"کاردان"
اسکندر یکی از کارداران خود را از شغلی شریف برکنار کرد و شغلی پست به او داد. روزی آن مرد نزد اسکندر آمد . اسکندر گفت: کار جدیدت را چگونه می بینی؟ جواب داد: مرد به شغل ، بزرگ و شریف نمی شود، بلکه شغل به وجود شاغل ، بزرگ و شریف می شود.آدمی در هر شغلی که دارد ( چه بزرگ وچه کوچک ) باید نیکو سیرتی و داد و انصاف داشته باشد. اسکندر را سخن او خوش آمد و شغل قبلی او را به او برگرداند.
بایدت منصب بلند بکوش
تا بفضل و هنر کنی پیوند
نه به منصب بود بلندی مرد
بلکه منصب شودبه مرد، بلند
کتاب " بهارستان" اثر عبد الرحمان جامی
روضۀ دوم
< شبه واقعیت >
چشمانش پر از علامت بود. مثل آب 100 درجه آرامش نداشت. بر لبانش لبخند تلخی بود. بعد ازآن حادثه شنیع در کوره پزخانه ، دیگر با هیچکس مراوده نداشت. منزوی و گوشه گیر شده بود.میگفت: اگر قرار باشد روزی همۀ آنانی که در قصه ها مورد آزار و اذیت قرار گرفته اند ، زنده بشوند و مانند شیپور بنوازند چه دنیایی می شود؟
-قصه ها مگر نشانه ای از واقعیت نیستند؟
-قصه ها از واقعیت ، واقعی ترند.
چند بار قصد داشت زندگی خودش را تبدیل به قصه بکنه ولی هر بار پشیمان می شد. واقعیت هایی که با آن مواجه می شویم صورت واقعیت اند، اما قصه ها عمق واقعیت را نشان می دهند ، ما را به مناطقی میبرند که واقعیت ها در آنجا شکل میگیرند و پرورش می یابند.
فردوسی زنده کنندۀ " فارسی دری" ( قسمت پایانی )
در نوشته پیش گفتیم که زبان زندۀ زمان فردوسی " فارسی دری " است که آمیختگی آن با زبان و فرهنگ اسلامی غیر قابل انکار است . برای نمونه وقتی در آغاز شاهنامه میخواهد از اعتقادات مذهبی خود سخن بگوید نه تنها از بکار بردن واژگان دخیل عربی رویگردان نیست بلکه چند ترکیب و تلمیح قرآنی را درشعر خود می گنجاند ، به این چند بیت بنگرید:
منم بندۀ اهل بیت نبی
ستایندۀ خاک پای وصی
همانا که باشد مرا دستگیر
خداوند تاج و لوا و سریر
خداوند جوی می و انگبین
همان چشمۀ شیرو < ماء معین>
بر این زادم و هم بر این بگذرم
چنان دان که خاک پی حیدرم
هر آن کس که جانش ببغض علی است
از اوزارتر در جهان ِ زار کیست؟
در این ابیات و بقیه آن که خوشبختانه در شاهنامه معتبر آمده است واژگان عربی متعددی بچشم می خورد. واژه ها و ترکیب هایی از قبیل اهل بیت، وصی ، لوا ، سریر، حیدر، و بغض . همچنین ترکیب قرآنی « ماء معین» نیز اشاره و تلمیحی دارد به آیه 15 از سوره مبارکه محمد ( صلی الله علیه و آله).
بکارگیری واژگان عربی توسط حکیم توس بمقدمۀ شاهنامه محدود نمی شود. دربیشتر داستان های حماسی او نیز بچشم میخورد. در اوایل داستان رستم و اسفندیار با این بیت رو به رو می شویم:
< پر آژنگ و تشویر شد مادرش
زگفتن پشیمانی آمد برش >
واژۀ تشویر بمعنی شرمساری ، مصدر باب تفعیل عربی است. در همین داستان واژگان عربی متعدد دیگری را می بینیم که متداول بوده و در زبان فارسی جا افتاده است فردوسی آنها را بکار می برد . برای نمونه به ابیات زیر توجه کنید :
« ببستی تن من به بند گران
به زنجیر و مسعار آهنگران
سلیح و سپاه و درم پیش توست
یکی ژنده پیل است بر کوه گنگ
اگر با سلیح اندر آید بجنگ
چو بشنبد آوازش اسفندیار
سلیح جهان پیش او گشت خوار »
در این ابیات ، واژه مسعار بمعنی میخ، عربی است و کلمه سلیح که در سه بیت اخیر آمده است ممال واژه عربی سلاح است . در همین داستان وقتی اسفندیار در زابلستان اردو میزند که آماده کازار شود با این بیت رو برو می شویم:
< شراعی بزد شاه و بنهاد تخت
بر آن تخت شد هر آن بر نیکبخت >
در واقع « شراع »واژه عربی و بمعنی خیمه و خرگاه است .
البته جناب فردوسی واژگان بیگانه غیر عربی هم در شاهنامه دارد به این ابیات که در داستان رفتن گیو بتوران آمده توجه کنید :
« ترا پوزش اکنون نیابد بکار
نه بیگانه را خواستی شهریار
وزان جا سوی پارس بنهاد روی
جوان بخت و بیدار و دیهیم جوی
دیهیم واژه ای یونانیست که جناب فردوسی در این بیت بکار برده است .
یا در داستان سیاوش آمده است:
« ببینیم پاداش این زشت کار
بپیچی بفرجام از این روزگار
بیاد آور آن تیغ الماس گون
کزان تیغ گردد جهان پر زخون »
الماس واژه ای یونانی است که حکیم توس بکار برده است.
حکیم ابو القاسم فردوسی که براستی بزرگترین حماسه سرای ایران است دراین بیت که در داستان رستم و اشکبوس آمده است دو واژه عربی قضا و قدر که از مفاهیم پر بار فرهنگ و معارف اسلامی است به بهترین شکل گنجانده و فصاحت و بلاغت را بکمال رسانیده است.
« قضا گفت : گیر و قدر گفت ده
فلک گفت: احسن ملک گفت: زه»
بی شک با مراجعه بیشتر و مطالعه ژرف و دقیق شاهنامه ، میتوان به ابعاد بیشتر این موضوع رسید. این نوشته، مشتی از خروار است تا رمزپیروزی و مانایی شاهنامه را چیزی فراتر از بهره گیری از واژگان پارسی سره و بیان داستانهای ملی بداند و آن مانایی را باید در ابعاد گوناگون فکری و شعری فردوسی جستجو کرد.
فردوسی زنده کنندۀ " فارسی دری" (۲)
فردوسی با کوششی پیگیر برای به انجام رسانیدن این مهم ،هیچگاه از زبان زندۀ زمان خود غافل نبوده است. فردوسی حکیم است حکیم کسی است که به علوم و فنون ، اعتقادات و رسوم زمان خود آگاه و مطلع باشد و باکمک عقل که بصورت اتفاقی در نزد فردوسی جایگاه والایی دارد به بررسی موضوع بپردازد. بنابر این فردوسی وقتی میخواست اثر جاودان خود را بنظم درآورد با توجه به همه شرایط زبانی و علمی واجتماعی کار خود را آغاز کرد.فردوسی زمانی این کار را را انجام داد که زبان فارسی دستخوش آشفتگی و آزردگی بود و اوبا پدید آوردن شاهکار خود، از صدمه دیدن و آشفتگی بیشتر آن جلوگیری کرد. بهمین مناسبت میگوید« عجم زنده کردم بدین پارسی».
با اینکه شاهنامه گردآوری شده از چند نثر و نظم کهن همچون « شاهنامۀ ابو منصوری» است و فردوسی برای زنده کردن زبان پارسی ، بازسازی و صحنه پردازی کرده ولی با توجه به پویایی زبان زنده در ساختن و پرداختن ساختاری آن ، تعصب و پافشاری بیجا بخرج نمی دهد و هرجا ضرورت و مناسبت ببیند از واژگان دخیل استفاده می کند تاهمه مردم ایران زمین ، سخن او را به آسانی بخوانند و لذت ببرند وبخاطر بسپارند. زبان زندۀ زمان فردوسی " فارسی دری " است که آمیختگی آن با زبان و فرهنگ اسلامی غیر قابل انکار است. ادامه دارد...
فردوسی زنده کنندۀ " فارسی دری" (1)
این تحقیق ِ مختصری است دربارۀ واژگان عربی و غیر عربی شاهنامه و زبانی که فردوسی در پدید آوردن آن بکار برده است. زبان فارسی ، زبان دوم اسلام و زبان اول جهان تشیع و زبان رسمی کشور ما، ایران است. با این زبانست که بسیاری از آثار فرهنگی و ادبی ما بدنیا عرضه شده است. زبان فارسی یکی از پر رنگ ترین عوامل استقلال ملی و فرهنگی ماست بویژه در این زمان که مورد تاخت و تاز زبان های بیگانه و غربیست و واژگان بیگانه سیل آسا به آن هجوم می آورند. از زمان قدیم تا کنون ، شاعران و دانشمندان بسیاری به این زبان خدمت کرده اند ودر تقویت آن کوشیده اند . کسانی مانند رودکی ، فردوسی ، سعدی ، حافظ ، مولوی ، بلعمی ، بیهقی ، ابوریحان ، ابن سینا ، خواجه نصیر ، قائم مقام ، دهخدا، بهار، معین، و بسیاری دیگر که احترام همۀ آنها بر ما واجبست. زبانی که ما امروز فارسی مینامیم ، در قرون اول پس از اسلام ، فارسی دری و دورۀ ساسانی ، دریگ نامیده میشده است. در اواسط دورۀ ساسانی ، زبان فارسی میانه بتدریج همراه دیوانیان و سپاهیان از تیسفون یا مدائن ، پایتخت ایران ، بخراسان منتقل شدو رفته رفته جای زبان پهلوی را که امروز آن را برای مشخص شدن « پارتی » می نامند، گرفت. آنچه در حقیقت بخراسان منتقل شد شکل تحول یافته فارسی میانه بود که در پایتخت رایج بود و دری نامیده میشد.
مشهور است که فردوسی در شاهنامه از کلمات عربی استفاده نکرده است و برای بنظم کشیدن شاهنامه از واژگان « سره» بهره جسته است و برای اثبات این موضوع بیشتر به این بیت استناد می شود:
« بسی رنج بردم در این سال سی
عجم زنده کردم بدین پارسی»
در همین بیت یک واژه عربی وجود دارد . درست است که فردوسی برای زنده کردن ملیت ایرانی و زبان فارسی بیش از 30 سال رنج کشیده است ولی موفقیت او ،علل و عوامل گوناگونی دارد که شرح این عوامل را بوقتی دیگر واگذار میکنم. ادامه دارد....
روزي دختر كوچكي از مرغزاري مي گذشت. پروانه اي را ديد که بر سر تيغي گرفتار است. با احتياط تمام پروانه را آزاد كرد. پروانه چرخي زد. پر كشيد و دور شد. پس از مدت كوتاهي پروانه در جامه پري زيبايي در برابر دختر ظاهر شد و به وي گفت: به سبب پاكدلي و مهربانيت، آرزويي را كه در دل داري بر آورده مي سازم.
دخترك پس از كمي تامل پاسخ داد: من مي خواهم شاد باشم. پري خم شد و در گوش دخترك چيزي زمزمه كرد و از ديده او نهان گشت. دخترك بزرگ مي شود. آن گونه كه در هيچ سرزميني كسي به شادماني او نيست. هربار كسي راز شاديش را مي پرسد با تبسم شيرين بر لب مي گويد: من به حرف پري زيبايي گوش سپردم.
زماني كه به كهنسالي مي رسد، همسايگان از بيم آنكه راز جادويي همراه او بميرد، عاجزانه از او مي خواهند كه آن رمز را به ايشان بگويد: به ما بگو پري به تو چه گفت؟
دخترك كه اكنون زني كهنسال و بسيار دوست داشتني است، لبخندي ساده بر لب مي آورد و مي گويد: پري به من گفت همه انسانها با همه احساس امنيتي كه به ظاهر دارند، به هم نيازمندند!!!
* يك شب از خدا خواستم تا مرا از دست عشق آزاد كند. خدا دعاي مرا مستجاب كرد.... من تبديل به سنگ شدم!!!
* مرگ هيجان انگيز ترين صحنه زندگي ماست، كه هيچ گاه آن را براي ديگران تعريف نمي كنيم...
خورشید در حال غروب کردن بود و شیوانا در راه مدرسه از کنار درختی می گذشت. مرد جوانی را دید که تنها به درخت تکیه داده است و به افق آسمان و خورشید در حال غروب می نگرد. شیوانا کنار مرد نشست و مسیر نگاهش را تعقیب کرد و آهسته زیر لب زمزمه کرد: "الآن همه فرشته ها آرزو دارند که مثل ما آدم ها فرصت زندگی داشتند ومی توانستند دمی به افق این آسمان زیبا خیره شوند. ای خوشبخت تر از فرشته ها اینجا چه می کنی؟"
مرد جوان لبخند تلخی زد و پاسخ داد: "شکست سختی در زندگی تجربه کرده ام. تقریبا همه چیزم را ازدست دادم و بعد از ایام شادی و آسایش سخت ترین لحظات را تجربه کردم. با خودم فکر می کنم آیا دوباره روشنایی به زندگی من برمی گردد؟" شیوانا با انگشتانش به دوردست ترین نقطه آسمان جایی که خورشید غروب می کرد اشاره کرد و گفت:"آنجا آن دورها جایی است که الآن خیلی از آدم های ناموفق و شکست خورده همزمان دارند به آن نقطه نگاه می کنند. بعضی از آنها دیگر امیدی به طلوع خورشید ندارند. این ها همان هایی هستند که فردا ناامیدتر و مایوس تر از امروزند. اما عده ای دیگر هم هستند که می دانند برای دیدن خورشید کافی است کمی صبر و تحمل داشته باشند، و در کنار شکیبایی باید جهت نگاهشان را هم عوض کنند و به سمت مخالف غروب بدوزند. یعنی به سمت شرق که خورشید طلوع می کند، خیره شوند و منتظر طلوع فجر در سپیده دم باشند.
اگر تو می خواهی همین جا بنشینی و فقط در سمت غروب منتظر طلوع و روشنایی باشی، باید به تو بگویم که این امر محقق نخواهد شد و تو اگر خیلی خوش شانس باشی فردا همین موقع دوباره شاهد غروب خورشید خواهی بود. اما اگر رویت را به سمت مقابل غروب یعنی به سمت طلوع آفتاب برگردانی و کمی صبر و امید داشته باشی، خواهی دید که به زودی خورشید با زیباترین جلوه هایش سطح افق و آسمان را پر خواهد کرد. اگر می خواهی روشنایی را ببینی چشمانت را از این سمت غم افزا برگردان و به سمت افق دیگری خیره شو و صد البته کمی هم صبر داشته باش!"
تقدیم به مردم مبارز و مظلوم غزه
« فرقان ارزشها یا ارزش فرقان»
خون ، تو را می خواند
کمی صبر
صبر، تورا با نغمه های خوشش خواباند
اما
تو با دیدن همۀ وحشی گری ها واشک تمساح ریختن ها
راه پر افتخارت را بلند می خوانی
ونیز، جهان راهت را بلند می خواند
تو دیدی که دشمنت با خون ریختن ها
می خواست ارزش کل باشد
اما تو با کمی صبر و مقاومت
این ارزش را یه ضد ارزش تفسیر کردی
و تو با شجاعت
این ضد ارزش را به سران پفیوز عرب، مدال دادی
دشمنت می خواست ارزش کل باشد
او ارزش را اینگونه تعریف کرد: پرتاب بمب فسفری، بر بدنهای کودکان بی پناه
همچون غنچۀ یک روزه
همه را در وقت و بی وقت باز کرد.
کمی صبر
کمی مقاومت
« دشمنت کشت ولی نور تو خاموش نگشت»
تو تفسیر آیه های نور خدایی
آیه های صبر
آیه های مقاومت
تو عبور حق و حق عبور را، از گذرگاه شهادت خواندی
تو غزل شهادت را
بدون تبعیض ، بر همۀ آزادگان فرا خواندی
چشم های بستۀ شما، پاسخ حیرانی ماست
حیرانی به این همه صبر
حیرانی به این همه مقاومت
حیرانی به همه حیرانی هاست .
سال نو آغاز شد
سال تغییر جهان از بد به خوب
سال آزادی انسان سال نو
فکر نو، اندیشۀ نو ، رخت نو
نسل نو ، پویایی و بالندگی
سال ، سال عشق و سال زندگی
از تن و از سر سیه را دور کن
زندگی را، خانه را، پر شور کن
بر تو میمون باد این جشن وسرور
زندگی کن سر بلند و پر غرور
سال پایان تمام جنگها
سال پایان همه تبعیض ها
سال پایان تمام رنجها
سال درمان تمام دردها
سال ما بودن برابر بی قرار
منتظر بر مرکب فصل بهار
سال من با تو یکی بودن شدن
در دوجان یک تن شدن
هردوی ما من شدن
سال تقسیم عدالت در جهان ، سال تقسیم غذا وآب و نان
بر تو میمون باد این قول وقرار
پی نوشت:" این اشعار از خانم مهری کبیری رهنی ، به عنوان مهمان مهر حضور شما تقدیم شد. سال نو میلادی و تولد حضرت عیسی بن مریم ( علیهما السلام) را بر همه مسیحیان و آزادی خواهان جهان تبریک می گویم . امیدوارم سردمداران مسیحی مغرب زمین با الگو گرفتن از آن پیامبر الهی گامی در جهت عدالت و صلح وامنیت بردارند." آمین
مسابقه كه شروع شد، خرگوش به سرعت دويد. لاكپشت آرام آرام قدم برداشت. خرگوش به عقب نگاه كرد، لاكپشت را ديد كه در مسافتي دور از او به آرامي جلو ميآيد.
خرگوش روي چمنها دراز كشيد تا لحظاتي استراحت كند.
چشمانش را كه باز كرد خود را به همراه لاكپشت در توبره شكارچي ديد. ظاهرا شام آن روز شكارچي سوپ لاكپشت و گوشت خرگوش بود...
«پرزيدنتي كه سوسك شد!»
كفشي به او نخورد
ولي مُرد
و پيش از آن كه بميرد
در نطق بچگانه خود گفت
كه نمرهات 10 بود
اما تو 20 گرفتي المنتظر!
حالا باران كفش ميبارد در واشنگتن و بغداد
المپيك كفش راه افتاده است در خيابانهاي دنيا
و در منا
شيطان عقبي را
هر ساله بعد از اين
با كفش هاي سنگي
خواهند زد
كوتاه نيا المنتظر!
سياستمداران تنها ميتوانند جا خالي بدهند
و كفشهاي گران و برّاق بپوشند
و حرف مفت بزنند
كوتاه نيا در برابر كوتولهها
كه كفش تو فصيحتر است و
يك لنگه كفش تو
از قيمت تمام كفشهاي ديكتاتورها
بالاتر است
مزايده كفش!
حراج فراگهاي كابوي!
سقوط قيمت گاوميش!
سرگيجه فراكسيون دلار!
محاصره غزه!
موشك در برابر غذا
كفش در برابر دلار
دلار ميشكند
و كفشهاي منتظر
پيروز ميشود
و بعد از اين
در قصّههاي شب يلدا
مادربزرگها حكايت ميكنند:
يكي نبود و يكي بود
كفشي بود و
پرزيدنتي كه سوسك شد!
سراینده: علیرضا قزوه
«پی نوشت»:"در فرهنگ و سنت عراقی ها و نیز عرب ها با کفش زدن . یا پرتاب کفش، نشانه شدت بیزاری و نفرت است. یادمان است که در نخستین ساعات سقوط بغداد، عراقی ها با نعلین بر سر مجسمه صدام می زدند.خبرنگار فریاد می زد: قاتل ملت عراق، قاتل کودکان.
گاهی می توان یک سخن را هر گونه بخواهند تاویل و تفسیر کنند. کار خبرنگار عراقی دیگر تفسیر پذیر نیست. یک تابلو است در برابر چشمان دنیا."
سکه آزمایی!!!
در خلال یک نبرد بزرگ، فرمانده قصد حمله به نیروی عظیمی از دشمن را داشت. فرمانده به پیروزی نیروهایش اطمینان داشت ولی سربازان دو دل بودند. فرمانده سربازان را جمع کرد، سکه از جیب خود بیرون آورد، رو به آنها کرد و گفت: سکه را بالا میاندازم، اگر رو بیاید پیروز میشویم و اگر پشت بیاید شکست میخوریم. بعد سکه را به بالا پرتاب کرد. سربازان همه به دقّت به سکه نگاه کردند تا به زمین رسید. سکه به سمت رو افتاده بود. سربازان نیروی فوق العادهای گرفتند و با قدرت به دشمن حمله کردند و پیروز شدند. پس از پایان نبرد، معاون فرمانده نزد او آمد و گفت: قربان، شما واقعاً میخواستید سرنوشت جنگ را به یک سکه واگذار کنید؟ فرمانده با خونسردی گفت: بله و سکه را به او نشان داد. هر دو طرف سکه رو بود!

اغراق زمینه ایجاد طنز
منوچهر احترامی غافلگیری در موضوع را عاملی برای ایجاد طنز یاد کرد و گفت: فردوسی برخلاف سعدی و حافظ که به نوعی در زندگی روزمره مردم سیر می کنند وآدمهای قصه های آنها معمولی هستند و مخاطب نیز با فضای آنها آشنا است تنها در ابیات معدودی از زندگی خودش یا در بخش گزارشی شاهنامه ( بعد از قصه رستم شاهنامه جنبه حماسه سرایی خود را از دست می دهد و بیشتر جنبه گزارشی پیدا می کند) به زندگی عادی آدمها می پردازد و در این قسمتها غالبا مخاطب لذتی را که از بخشهای حماسه ای برده است نمی برد.
احترامی افزود: حماسه اگر غلو و بزرگنمایی نداشته باشد لذتی ندارد. اغراق گوییها و تضاد بین واقعیت موجود که گرته ای از واقعیت دارد ولی واقعیت نیست و افسانه است به دل می نشیند و دلیل آن نیز آن است که ما همه آنچه را که دوست داریم باشیم در افسانه و حماسه می بینیم و با قهرمان داستان ارتباط عاطفی برقرار می کنیم. این اغراق و بزرگنمایی زمینه ای است برای ایجاد طنز که گاه پدیدآورنده اثر در ایجاد آن قصد دارد اما گاه عمدی در کار نیست.
وی ادامه داد: غلو نوعی طنزپردازی است، نوعی فاصله گرفتن از واقعیت و درعین حال ارتباط با گرته واقعی کار وهمین قابل پذیرش جلوه دادن واقعیت هنری است که شاعر با شوخ طبعیهای خود از آن بهره می برد و از این جهت فردوسی قابل خواندن می شود هر چند که وقتی به جلد های پایانی شاهنامه می رسیم و شاهنامه جنبه گزارشی پیدا می کند مخاطب دیگر آنچنان لذت نمی برد .
احترامی تصریح کرد: فضای اغراقهای فردوسی شوق انگیز است و معمولا تمام این نوع کارها با نوعی شیرینی و طنز بیان می شود چرا که اگر جنبه غم انگیزش بیان شود دیگر مصیبت نامه خواهد بود. مثلا فردوسی در جایی می گوید رستم آنقدر آدم کشت که راه نبود تا از میدان رزم بیرون بیاید! در این زمان مخاطب دیگر کاری ندارد که کشته شدگان چه کسانی هستند و تنها با خواندن این اغراق سر شوق می آید و لذت می برد.
وی همچنین از اغراق در خصوصیات جسمانی از جمله طول عمر زیاد و نیروی فوق العاده شخصیتها با ذکر شاهد مثالهایی به عنوان جنبه های مهمی از طنز پردازی یاد کرد و گفت: یکی از ویژگیهای شاهنامه فردوسی این است که او در همان ابتدا تکلیف خواننده را با قهرمانهای داستان مشخص می کند. برای مثال در وصف رستم عنوان می کند که وی با سزارین به دنیا آمد و در هنگام تولد نیز مانند یک کودک یکساله بود و یا از نحوه غذا خوردن او یاد می کند و می گوید هنگامی که رستم از شیر گرفته شد و شروع به غذا خوردن کرد غذای او به اندازه 5 مرد بود. این ادبیات است که خواننده را سر شوق می آورد و فردوسی با شوخ طبعی دست به این کار می زند.
وی در پایان عنوان کرد: اغراق زمینه ای برای طنز ایجاد می کند زیرا فضایی غیرمعمول است و چیزی سر جای خودش نیست و به عقیده من ادبیات نیز تفریح است و چیزی غیر از آن نیست.
"ضعف تو باعث پیروزیت شد!”
پسر بچه 9 ساله ای تصمیم گرفت تا جودو یاد بگیرد. پسر دست چپش را در یک حادثه از دست داده بود، ولی جودو را خیلی دوست داشت. به همین دلیل پدرش او را نزد استاد جودوی ژاپنی معروفی برد و از او خواست تا به پسرش تعلیم دهد. استاد قبول کرد و شروع کرد به تعلیم. سه ماه گذشت، پسر نمیدانست چرا استاد در این مدت فقط یک فن را به او یاد می دهد. یک روز نزد استاد رفت و پس از ادای احترام گفت: "استاد چرا به من فنون بیشتری یاد نمی دهید؟" استاد لبخندی زد و جواب داد: "همین یک حرکت برای تو کافی است." پسر جوابی نداد، ولی باز به تمرینش ادامه داد.
چند ماه بعد استاد پسر را به اولین مسابقه برد. پسر در اولین مسابقه برنده شد. پدر و مادرش که مسابقه او را می دیدند، به شدت تشویقش کردند. پسر در دور دوم و سوم هم برنده شد، تا به مرحله نهایی رسید. حریف او یک پسر قوی هیکل بود که همه را با یک ضربه شکست داده بود. پسر می ترسید که با او رو به رو شود، ولی استاد به او اطمینان داد که حتماً موفق خواهد شد. مسابقه شروع شد و حریف یک ضربه محکم به پسر زد. پسر به زمین افتاد و از درد به خود پیچید. داوردستور به قطع مسابقه داد، ولی استاد مخالفت کرد و گفت: "نه، مسابقه باید ادامه یابد!!" پس از اینکه دو حریف باز رو در روی هم قرار گرفتند و مبارزه آغاز شد، در یک لحظه حریف اشتباهی کرد و پسر با قدرت او را به زمین کوبید و برنده شد!
همه سالن پسر را تشویق می کردند و پدر و مادرش از شوق، اشک می ریختند. بعد از پایان مسابقه پسر نزد استاد رفت و با تعجب پرسید: "استاد، من چگونه حریف قدرتمندم را شکست دادم؟"
استاد با خونسردی گفت: "ضعف تو باعث پیروزیت شد! وقتی تو آن فن همیشگی رابا قدرت روی حریف انجام دادی، تنها دفاع حریفت این بود که دست چپ تو را بگیرد، درحالی که تو دست چپ نداشتی!"
نوبل ادبیات به یک نویسنده فرانسوی رسید
ژان ماری گوستاو لوکلزیو نویسنده فرانسوی به خاطر آنچه «ارائه آثار انسانی » نامیده شد، نوبل ادبیات سال ۲۰۰۸ را دریافت کرد.
آکادمی نوبل اعلام کرد که این نویسنده ۶۸ ساله، خالق آثاری دارای راههایی نو، ماجراجوییهایی شاعرانه و شور و شعف در ادبیات است.
این آکادمی سلطنتی سوئدی همچنین آقای لوکلزیو را به خاطر «جستجوی انسانیت ورای تمدن حاکم» ستوده است.
ارزش این جایزه که سال گذشته، دوریس لسینگ نویسنده بریتانیایی، آن را از آن خود کرده بود، یک میلیون یورو است.
برنده جایزه نوبل ادبیات امسال، با رمان «بیابان» در ۱۹۸۰ به شهرت رسید که آکادمی نوبل این اثر را متشکل از «تصاویر زیبایی از فرهنگ فراموششده بیابانی شما ل آفریقا» دانسته است.
از سال ۱۹۸۵ که کلود سیمون برنده جایزه نوبل ادبیات شد، هیچ نویسنده و شاعر فرانسوی دیگری به این جایزه دست نیافته بود.
ژان پل سارتر، فیلسوف و نویسنده فرانسوی نیز در سال ۱۹۶۴ جایزه نوبل را که برای دریافت آن انتخاب شده بود، رد کرد.
لوکلزیو متولد ۱۹۴۰ نیس است و دو سال دوران کودکی خود را در نیجریه گذرانده است.
«صورت جلسه»، «تب» و «دادخواست» از دیگر آثار این نویسنده هستند.
۱۰۸ سال از اعطای نخستین جایزه نوبل میگذرد.
نخستین بار، این جایزه به رنه فرانسوا سولی پرودوم، شاعر فرانسوی اعطا شد.

جــلـوه جـنـت به چـشم خـاكیان دارد بـقـیـع
یــا صــفـای خـلــوت افــلاكـیــان دارد بـقـیـع
مـی تـوان گـفت از گـلاب گـریـه اهـــل نـظر
صــد هـزاران چـشـمـه آب روان دارد بـقـیـع
گـر چـه میتابد بر او خورشید سوزان حجاز
از پـــر و بــال مــلائـك ســایـبـان دارد بـقـیـع
قـرنها بگـذشـته بر ایـن ماجـرا اما هــــنوز
داغ هـجـده سـاله زهرای جوان دارد بـقـیـع
خــفـتـه بـین مـنبـر و مـــحرابی امـا بـاز هم
از تــو ای انســیه حــورا نشـان دارد بـقـیـع
راز مــخفی بودن قـــبـر تـو را بـا مـا نـگفـت
تابه کی مهر خموشی بر دهان دارد بـقـیـع
شب كه تنها میشود با خـلوت روحانی اش
ای مـــدیـنـه انـتــظـار میــهمان دارد بـقـیـع
شب كه تاریك است و در بر روی مردم بسته است
زائـری چــون مــهــدی صاحــب زمــان دارد بـقـیـع
بمناسبت هشتم شوال سالگرد تخریب قبور بقیع بدست عمال استعمار
این شعر هدیه ایست از سایت تبیان
دزدی شبرو، نیم شبی با یکی از رفیقانش برای دزدی به خانه یی رفت ، هنوز مالی از آن خانه برنگرفته به دوست خود گفت: " زود از این خانه بیرون رو" . دوست از او پرسید: چه شده است که پرهیز میکنی ، کسی در خانه بیدار نیست که بگریزیم. دزد گفت: دنبال مالی می گشتم که ناگهان نانی به دستم افتاد و آن نان را در دهان نهادم وخوردم. همین که نان از کامم فرورفت دیدم در این خانه نان ونمک خورده ام. دیگرروا نیست که دست به دزدی دراز کنم.
آنکه دزدی می کند ای هوشیار
حال او بین وازوغیرت بیار
حرمت نان ونمک را یاد گیر
تا تو باشی در دوعالم دلپذیر
برگرفته شده از کتاب " مصیبت نامه " اثر عطار نیشابوری
پی نوشت: بی شک هر حکایت و عبارتی شامل پیامی است برای احترام به خواننده فهیم ، ازنتیجه گیری شخصی پرهیز می کنم ونتایج بدست آمده را به ذهن خلاق ومبتکر خواننده واگذار می کنم.

"بدون مجسمه هم می توان در یاد جامعه ماند "
چشمش به این عبارت قفل شده بود. خسته شده بود . ومنتظر خالی شدن صندلی بودکه ... یک ایستگاه تا میدان فردوسی بیشتر نمانده بود.
" ب دون مجسمه هم می ت وان در یاد جا م ع ماند" همینکه به آخر سطر رسید مجسمه فردوسی نمایان شد فهمید به میدان داره نزدیک میشه. موقع پیاده شدن حواسش پرت بود. نزدیک بود مجسمه کار دستش بده. " در یاد جامعه می مانم اما بی مجسمه" مظهرپرستیدن.
شرح گل بگذار از بهر خدای شرح بلبل گو، که شد از گل جدا
جهنم زجردهنده؟!
.... نیکولامیگوید: جهنم آرام، جهنمی که در کنار ماست،دردرون ماست ، آن جایی نیست که آدم رابا گازانبروزجرهای گوناگون شکنجه می کنند ، ونیزجهنم آن نیست که آدم ، دیگران را ازبابت آزاری که به اوداده اند یا خودرا ازبابت آزاری که به دیگران داده است سرزنش کند. تنها جهنم زجر دهنده شاید این باشد که آدم خود را ازبابت خیری که به دیگران رسانده است سرزنش کند.زیرا رنجی که به ما رسانده اندقابل فراموشی است ، ورنجی که ما به دیگران رسانده ایم قابل جبران است ، واگر قابل جبران نباشد، می توان عقوبتش راپس داد. اما اینکه بگویند، یا به خود بگویند: من این کار نیک را کرده ام وحالا پشیمانم ، مسلما بدتر از همۀ رنجهای دیگر است . « وقتی یادم می آید که تو را از توی منجلاب بیرون کشیدم...» به نیکولا گفتم که گمان نمی کنم حق با او باشد. اگر آدم از کار نیک پشیمان شود محتملا علتش این است که آن کار، نیک نبوده است. برگرفته شده از رمان" بد نیستم ، شما چطورید؟"
اثررمان نویس وشاعر فرانسوی کلود روا
مترجم: ابوالحسن نجفی
از فردوسی وشاهنامه چه می دانيم؟
«گاستون باشلار»فرانسوی می گويد:آموزه های نو،ازدل آموزه های کهنه بيرون نمی آيد بلکه«نو،کهنه رادرخودمی پيچد»
تمدن ايرانی در،دل تمدن اسلامی درجغرافيای اسلامی اين مرزوبوم لانه می گزيند، واگرنيک بنگريم وحجابهای خود ساخته رابکناری زنيم در خواهيم يافت که اگرتمدن اسلامی درايران زمين به اوج ميرسد وايرانی درخدمت خود به اسلام گوی سبقت را از ديگر ملل اسلامی می ربايد همه اين جانفشانيها را درپرتوآموزه های فرهنگ ملی خود، ساخته وپرداخته است. سمبل نمادين چنين خادم و هويتی سلمان پارسی است که نه ضرب شمشير اعراب ونه با عروس مدائن در مدينه ، اسلام پذيرفت. او حقيقتجو و عدالت طلبی ايرانی بود که درپرتو «معرفت» اين سرمايه بزرگ هستی ، مسلمان شد وبه شرف اين گفتمان نائل آمد که«سلمان منا اهل بيت»
امروز من ايرانی از سوی گروهی از نخبگان که رسوم اعرابی را اسلام تلقی کرده بسمت وسويي فرا خوانده می شود که ايرانيت خودرا فراموش کند واز سوی بعضی از روشنفکران ملی گرای رومانتيک به سمتی سوق داده می شود که اسلاميت خود را زيرپانهد وهويت بسط يافته خودرا درمعبد ناسيوناليسم سر برد.
بی شک اسلام در اين مرزوبوم در ظرف ايران شکل پذيرفته است. پس بياييم ايرانی را زنده کنيم «عجم زنده کردم بدين پارسی» تاايران زنده شود.اگر ايران زنده شود حيات طيبه اسلام ظرفيت پذيرش خواهد يافت وعزت وسربلندی خود رادر ظرفيت پذيری بالای من ايراني به جهان وتاريخ نشان خواهد داد.همان کاری که حکيم طوس جناب فردوسی انجام داد. اوايرانی را زنده کرد. بايد با شناخت دوباره از فردوسی وتغيير منظر گاه وديد خود، به دنيای ديگر بنگريم .بقول مرحوم زرين کوب که فرمود:«وقتی از شاهنامه صحبت در ميان
می آيد ، آنچه مورد بحث وداوری است يک کتاب يا يک شاعر نيست بلکه يک ملت،يک فرهنگ ويک دنیاست». اين دنيا، بسياربزرگ است ونيازمند جستجو و کنکاش. آنهايي که از تحقيق وکنکاش دست کشيده اند بی شک خود را از پيام شاهنامه محروم کرده اند. شاهنامه همچون درياييست که هر چقدر درآن غور شود به انتهای آن نخواهيم رسيد وکنکاش مستمر درآن مارا به افقهای اخلاقی وانسانيت وبه دنیای خجسته تقوی و عدالت واقعی وبطور کلی به قلمرو قهرمانهايي که شايسته انسان کامل است سوق ميدهد.بياييم با هم چشمهای خود راازپيش داوری و تعصب و جهل بشوييم واين بار فردوسی را همانطور که هست ونه آنطور که می خواهيم ببينيم وکسانی که می خواهند قردوسی وشاهنامه را در انحصار يک فکر ومسلک خاصی زندانی کنند بگوييم:
حديث عشق زحافظ شنونه از واعظ
اگر چه صنعت بسيار در عبادت کرد
درآخر سخنم را به کلامی از محقق بزرگ دکتر زرين کوب مزين می کنم:
«تا وقتی هوس های زبانسازان ، ايرانيان را ازفهم شاهنامه ، محروم نسازد ، اين روح ملی که از شاهنامه تجلی می کند جان ايرانی را گرم خواهد داشت.»
|
عدالت خواهی به سبک رابین هود
رابين هود درحدود هفتصد سال قبل ودر عهد پادشاهي ريچارد اول در انگلستان زندگي مي كرد .در آن زمان بيشتر سرزمين انگلستان پوشيده از جنگلهاي وسيعي بود كه در آنها آهوان و ساير حيوانات وحشي زندگي مي كردند. رابين هود در حاشيه يكي از همين جنگلها به نام جنگل شروود به دنيا آمد.او از دوران كودكي علاقه زيادي به ورزشها وبازيهاي صحرايي و مردانه آن زمان داشت ودر آن بازيها ومخصوصا در تيراندازي خبره شده بود.مهارت او در تير اندازي آنقدر زياد بود كه هيچ تير اندازي توانايي رقابت با او رانداشت وهميشه جوايز مسابقه هاي تيراندازي را از آن خود مي كرد .علاوه بر اين ,باهوش وبشاش بود وبه آوازخواني وبذله گويي عشق مي ورزيد .به همين علت تمام آشنايان اورا دوست داشتند. |
|
|
|
|
| |
|
اما وقوع حادثه اي اورابه راهي كشاند كه هرگز فكرش را هم نمي كرد . در آن زمان تمام حيوانهاي وحشي جنگل به شخص شاه تعلق داشت وشكار آنها جرم محسوب مي شد.شاه ماموراني درجنگل داشت كه به آنها جنگلبان مي گفتندو كار آنها دستگيري وتنبيه شكارچيان بود. يك روز كه رابين هود از جنگل مي گذشت به گروهي از جنگلبانان برخورد.يكي از مردان آن گروه كه به مهارت در تيراندازي شهرت داشت نسبت به رابين هود حسادت مي ورزيدوبا ديده او شروع به متلك پراني نموده ,با اشاره به آهويي كه در دوردست ها ديده مي شدخطاب به رابين هود گفت :اگر مي تواني آن آهو را با تير شكار كن . رابين هود هم كه عصباني شده بود بدون تفكر درباره عواقب اين كار ,تيري در كمان گذاشت وبسوي آهو پرتاب مرد وآهو نقش بر زمين شد .جنگلبان از اين شاهكار رابين هود كه طبعا خود قادر به انجام آن نبود عصباني تر شدوبه رابين هود گفت كه او را به جرم كشتن آهوي پادشاه ,دستگير واعدام خواهد كرد . رابين پا به فرار گذاشت اما جنگلبانها به تعقيب او پرداختندوآنقدر به او نزديك شدند كه ديگر اميدي به فرار نبود.پس او به ناچار برگشت وكمان خود را محكم كشيد وتيري به قلب آن مرد حسود انداخت.مرد حسود به زمين افتاد ومرد.رابين هود هم از ترس دوستان آن مرد پا به فرار گذاشت .اوكه مي دانست در صورت دستگيري توسط ماموران شاه كشته خواهد شد,از خانه متواري شده و از آن به بعد درجنگل زندگي مي كرد .اوبراي تهيه غذا به شكار آهو وسايرحيوانهاي وحشي مي پرداخت والبته سعي مي كرد در مسير حركت جنگلبانها ظاهر نشود. |
| |
|
مدتی است سریال رابین هود از سیمای جمهوری اسلامی پخش می شود .این سریال قبلا بصورت کارتون پخش می شد واز دیدنش بسیار لذت می بردم . با آن شخصیتهای حیوانی که هر کدام دنیایی از رمز ومعنی بودند. بمرور حیوانات تبدیل به انسان شدند واز جنبه رمزی خارج شد. درابتدای فیلم مکان استقرار رابین هود رااردوگاه معرفی می کند . این سریال یک گفتگوی کامل بین دونوع نگاه و تفسیر از عدالت است . دربخشی از فیلم دوبچه بجرم دزدی به اعدام محکوم می شوندچون داروغه که نماد عدالت است از اخلاق هود مطلع است اورا به نجات این دوبچه تحریک می کند .داروغه می گوید: مامجری عدالت وقانون هستیم حتی اگر بچه باشد. درین هنگام هود با آن تیروکمان وشور جوانی ظاهر می شود که سربازان داروغه از میان جمعیت اورا دستگیر می کند «عدالت در اسارت عدالت » درزندان وهنگام اعدام با نیش مار؟!خواهر داروغه از رابین هود به عنوان پادشاه فقرا یاد می کند واین را نقطه ضعف هود معرفی می کند ومی گوید :«هود نقطه ضعف تواینست که می خواهی مردم تورا دوست داشته باشند » ومی گوید:«می خواهی بفقراکمک کنی اول بخودت کمک کن» همیشه تطمیع وتهدید دو شیوه مبارزه بوده است درین فیلم رقبای هود ازین ابزار برای غافلگیری یاران هود استفاده کرده اند . دربخش دیگر فیلم هود ویارانش برای امرارمعاش بشعبده بازی در مسافرخانه ها روی آورده اندوازین راه به فقرا کمک می کنند . دستیار داروغه برای آنکه کار هود رازیر سوال ببرد می گوید : شعبده بازی درمسافرخانه هاکمتر ازکارهای رابین هود نیست . بی شک عدالت میوه ای شیرین برای همه مردم است وآن رانباید در انحصار درآورد وباتفسیر وارونه از عدالت به دشمنان اجازه توجیه ظلم وستم راداد. تعریف از عدالت باید روشن ، جامع ، ودر چاچوب زمانه تفسیر شود . همانطور که داروغه نماد عدالت است باید ضد عدالت راشناسایی کرد شاید بی عدالتی درنماد عدالت باشد.عدالت ورزی شعبده بازی نیست ونمی توان آن رابا نیروهایی که از اراده انسان خارج هستند محقق ساخت. درضمن عدالت یک مفهوم ذهنی وخیالی هم نیست که فقط در فیلم ها وکتابها یافت شود .عدالت را باید در چاچوب زمانه تعریف کرد تا با مفاهیم دیگر آغشته نشود ودیگر آنکه عدالت بتنهایی کارساز نیست چیزی باید آنرا به فعلیت تبدیل کند وآن آزادی است . بیاییم با درایت ، حنای عدالت را همچنان پررنگ نگه داریم واز شعاری کردن محض آن که باعث وارونه شدن مفهوم عدالت در دیدگان مردم می شود خودداری کنیم . والسلام |
|
|
اندیشه رهایی
![]()
.....در را گشود وتریاک را در تاریکی شب پرتاب کرد. با شانه های فرو افتاده بجای خود برگشت ودر انتظار صبح نشست . در انتظار اینکه دردش بر اثر گفتگو با خود فرسوده شود وتبدیل بسکوت گردد.....
حس می کرد که رنجی همیشگی وازلی در وجود او در لرزش است ، نه آن رنجی که از مخلوقات یا اشیاء ناشی می شود، بلکه رنجی که از خود انسان می جوشد ومی کوشد که زندگی را از ما بگیرد.
ژیزور می توانست از این رنج رهایی یابد، ولی تنها راه رهایی ، فکر نکردن به آن بود، در صورتی که لحظه به لحظه بیشتر در آن فرو می رفت، چنانکه گویی این رویای وحشتزده ، یگانه ندایی است که می تواند بشنود واین رنج انسان بودن که اوتا اعماق دل خود با آن آغشته می شد ، یگانه سرود عزایی است، که جنازه پسر کشته شده اش می تواند بشنود.
بنقل از کتاب (سرنوشت بشر) اثر آندره مالرو
به
به نام خدایی که نوآوری سنت اوست
PASSENGERS
دیباچه
«مسافر، دری را که به نور ماه روشن بودکوبید وگفت: آیا کسی در خانه هست ؟ اما هیچکس پائین نیامد ،هیچکس از دریچۀ پربرگ ،خم نشد»
دو مسافر، مقایسه ای تطبیقی از اشعار دوتن از شاعران معاصر، یعنی سهراب سپهری ونادر نادرپور است. روایتی از دوتصویر که درآن سعی شده تا نقاط اشتراک و افتراق درسفرمشخص شود. از مبداتامقصد، هنگام سفر، هدایا وسوغات وبازگشت، خطی است که یک مسافر طی می کند.بعضی سفرهامی تواندمزرع سبزآبگینه باشد و بعضی دیگر،بسان پهنه ای سراسر پوشیده از اجسادی است که چشمان ایشان هنوز از وحشت توفان بزرگ برگشاده است ، تلقی می شود.بی شک تصویر این دوسفر درافق نگاه مسافر وابسته به هوایی داردکه درآن تنفس می کند.رمان نویس وشاعر همیشه درسفرند مسافرانی هستند که درزمان واحد تمام وقایع جهان رااز نظر می گذرانند بی آنکه آسیبی ببینندواین شروع ،پاسخ بحوادث ناخوشایند است که بگویی: این یعنی همدردی .
ما،درمقایسۀ تطبیقی قصد آن داریم تامیزان ودرصد واژه های مشترک که این دوشاعر بکار برده اند درحد امکان بررسی کنیم البته کار این مقایسه آماروارقام بهیچ روی نیست شاید واژه های مشترک خودموضوعات مشترک بحساب آیند.امیداست خوانندگان گرامی کمبودهایی که اینگونه بررسیها دارند با سعه صدر به این شاگرد کوچک یادآوری کرده تابتوانم درمقایسه های تطبیقی بعدی آن گوشزدهای مشفقانه رابکار گیرم .![]()
«والسلام»
ادبیات مهر
تقديم به علامه فقيد دهخدا و خلف راهبرش آقای دکتر ابراهيم شکورزاده بلوری
«رنگ باختن فرهنگ مثل درمحاورات مردم»
شايد بپرسيداين موضوع چگونه بذهنم راه يافت؟
با کمی دقت در روابط اجتماعی وسياسی مردم وپائين آمدن سطح تحمل وبتبع آن خشونتهای لفظی وفيزيکی مرا واداشت تا درباره آن مطالبی را خدمت شما عرض کنم.
*چشم اعتبار
با این همه ، از یاد مبر
گذشته را
که چگونه تقلای دعای خود راپیشرفت امروز آرزو میکردی
مرا به گذشته سوزناک مبر
همان گذشته ایکه قول دادی بدان باز نگردی
با همه تلاش وکوشش
باز هم ترس وامید
شاید این تلاش وکوشش
تورا به ناکجا اباد آرزو کند
بی هیچ دوست شفیق به راه خود ادامه میداد
ولی دیگر
مرا به گذشته سوزناک مبر
شاید ترس از کلیشه شدن ، تک صداشدن ، چیز شدن
گذشته غبارآلود را درمی یابی
اندوهش با امید من
غروبی دلگیر را
در غربت وتنهایی
نجوا میکرد
سراپا دیدار وعشق را
از وجود او
طلب میکرد
به خود امدم ولی دیگر ........
مرا از یاد مبر
زیرا دانستم
مرا دیگر از او
گریز نیست .
ادامه اشعار
....
از آنجایی که میراث بزرگ تمدن و فرهنگ ایرانی اسلامی ما ُ شعر و ادبیات است و تنها شاخه از ادبیات است که محدود به نخبگان و خواص نمی باشد و تمام اقشار جامعه در این زمینه طبع آزمایی کرده اند بر آن شدم تا تمامی اشعار و مقداری از داستان هایم را در معرض قضاوت شما خواننده گرامی بگذارم .همه این اشعار برای نخستین بار منتشر می شود و هیچگونه سابقه انتشار در روزنامه و مجلات را ندارد امیداست با پیشنهادات سازنده من را در جهت سرودن آثار فاخرتر یاری فرمایید.
والسلام