لطفا کمي صبر کنيد...

به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست -- عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست
آسیب شناسی انتخابات دهم ریاست جمهوری
علی مطهری
بدون شك انتخابات دهم رياستجمهوري از نظر ميزان مشاركت مردم افتخاري براي جمهوري اسلامي ايران بود اما حوادث تلخي كه پس از آن رخ داد آسيبشناسي اين انتخابات را ضروري مينمايد تا درسهاي عبرتي براي آينده بگيريم.
بيترديد آقاي احمدينژاد در اين انتخابات پيروز شد اما بايد قبول كنيم كه اصولگرايي شكست خورد، همچنان كه به موازات شكست آقاي موسوي جريان اجتماعي اصلاحطلبي نيز شكست خورد زيرا هر دو طرف بر اصول و معيارهاي خود پايدار نماندند. نگاهي به نحوه و محتواي تبليغات و نيز رفتار دو طرف بعد از انتخابات، اين حقيقت را آشكار ميكند. نحوه و ادبيات مناظره آقاي احمدينژاد كه به جاي پرداختن به عملكرد گذشته و برنامههاي آينده خود، كار خويش را با افشاگري و متهم كردن برخي شخصيتها و فرزندانشان آغاز كرد و فاقد متانت يك رئيسجمهور بود، اولين گام در راه احساسي كردن فضاي انتخابات بود.
در مقابل، آقاي موسوي در مناظرات خود چنان بر مساله دروغگويي اصرار داشت و تكرار ميكرد كه شكي باقي نگذاشت كه اين يك ترفند انتخاباتي و استفاده از اصل رواني تلقين است براي به در كردن حريف از ميدان و بهرهبرداري بعد از اعلام نتيجه انتخابات. شاهد ديگر بر شكست اصولگرايي و اصلاحطلبي در انتخابات اخير اين است كه همه نامزدها خصوصا آقايان كروبي، موسوي و احمدينژاد براي جلب آراي بخشي از جامعه در انكار برخي احكام اسلام از يكديگر سبقت ميگرفتند.
در برنامه مستند آقاي كروبي از حجاب اختياري و نفي تعدد زوجات در ايران سخن رانده شد و هر سه نفر از مخالفت با گشت ارشاد سخن راندند بدون آنكه روشن كنند اگر طرح ارتقاي امنيت اخلاقي اشكالاتي در اجرا داشته است آنها چه طرح جايگزيني دارند و مثلا براي بهبود پوشش اسلامي كه در چند سال اخير انحطاط يافته چه تدبيري انديشيدهاند و اصولا آيا وظيفهاي براي دولت از نظر اجراي بخشي از امر به معروف و نهي از منكر قائل هستند يا نه؟ همچنين هر سه، مميزي كتاب را انكار كردند و اين يعني مثلا آزادي نشر رمانهاي خانمانبرانداز كه ريزترين روابط جنسي را تشريح كردهاند. چگونه اينها با اصولگرايي و اصلاحطلبي سازگار است؟ سخنان فمينيستي در برنامه مستند آقايان موسوي و كروبي كه طي آن اعلاميه جهاني حقوق بشر بر احكام اسلام ترجيح داده ميشد، شاهد ديگري بر شكست اصلاحطلبي است، همچنان كه توزيع گسترده سهام عدالت و كمكهاي نقدي در روستاها توسط دولت در آستانه انتخابات، يا فرصت ندادن به آقاي هاشمي رفسنجاني براي دفاع از خود در صداوسيما در مقابل اتهامات وارده به ايشان شاهد ديگري بر شكست اصولگرايي است.
اين است كه از نظر نگارنده آقاي احمدينژاد در انتخابات دهم رياستجمهوري پيروز شد اما اصولگرايي شكست خورد و جريان سياسي اصولگرايي بايد به بازسازي خود بپردازد. اما حوادث ناگوار و تلخ بعد از انتخابات نيز ناشي از اشتباهات دو طرف بود گرچه طرف اصلاحطلب سهم بيشتري داشت. نامه سرگشاده آقاي هاشمي رفسنجاني به رهبري در واقع يك هشدار و تهديد بود گرچه ميتوان آن را عكسالعمل طبيعي ظلمي دانست كه در جريان مناظرات بر ايشان روا داشته شد. اين سخن آقاي موسوي در اواخر ساعات رايگيري كه من پيروز انتخاباتم و اگر غير از اين اعلام شود تقلب شده است، به معني كاشتن تخم آشوب و شورش بود.
بعد ازآن نيز بيانيههاي ايشان مشوق حضور در خيابانها بود. به نظر ميرسيد كه آقاي موسوي نميتواند از نيروي اجتماعي پديد آمده در جريان انتخابات و به قول خودش موج سبز و به تعبير ديگر از اين انرژي متراكم بگذرد و خود را در قامت رهبر يك نهضت اجتماعي ميديد نه صرفا يك معترض به نتيجه انتخابات، همين امر باعث شد بسياري از كساني كه به ايشان راي داده بودند اعلام ندامت كنند و از آن نيروي اجتماعي كاسته شود، نيرويي كه ميتوانست با هدايت درست آقاي موسوي مانعي براي تخلفات دولت دهم و عاملي براي هدايت آن باشد. در واقع آقاي موسوي دچار يك توهم شد و يك فرصت تاريخي را از دست داد.
اما از آن طرف، نظام جمهوري اسلامي برخورد با موج اعتراض را ميتوانست بهتر از آنچه گذشت تدبير كند. دولت نبايد همه اعتراضات را در قالب پروژه ببيند كه مثلا اعتراض به نتيجه انتخابات بخشي از يك پروژه است كه هاشمي صحنهگردان آن است و موسوي و كروبي و خاتمي ژنرالهاي آن و جوانان احساسي پياده نظام آن و آمريكا و انگليس و اسرائيل و شبكههاي ماهوارهاي نيز عقبه اين اعتراضات هستند، پس هركس در آن سو قرار گرفته باطل مطلق و ما حق مطلقيم، بلكه فرضا چنين پروژهاي در كار باشد، بايد ميان ظاهر و باطن قضيه تفكيك قائل شد. ظاهر قضيه اين است كه عدهاي از مردم درباره نتيجه انتخابات به هر دليلي از جمله نحوه اعلام نتيجه و قطع شدن پيامكها و تعطيلي برخي پايگاههاي اطلاع رساني و همچنين القائات برخي نامزدها مسالهدار شدند، با اينها چه بايد كرد؟ آيا بايد در صدد اقناع آنها بود يا بايد فضا را امنيتي كرد؟
البته روشن است كه هميشه در اينگونه وقايع، اشرار و جانيان و تروريستها نيز وارد صحنه ميشوند و ماهي خود را از آب گلآلود ميگيرند و باز روشن است كه جدا كردن آنها از مردم و برخورد متفاوت با ايندو كار بسيار مشكلي است. اما بايد اذعان كنيم كه برخي از نيروهاي ضدشورش ما آموزش كافي براي اين روزها را نديدهاند و گاهي با زود وارد شدن به معركه مشكلآفرين ميشوند، چنانكه در كوي دانشگاه، مجتمع سبحان و مجتمع سعادتآباد شاهد بوديم، ضمن اينكه اساسا استفاده از لباسشخصيها خلاف قانون است و فقط افراد نيروي ويژه و نيروي انتظامي حق ورود در اينگونه حوادث را دارند. بايد به اين نيروها آموزش داد كه صرف شعار دادن مجوزي براي حمله به افراد نيست و مادام كه قصد تخريب يا آتشزدن در كار نباشد نبايد فردي مورد ضرب و شتم قرار گيرد.
آسيب ديگر در اين انتخابات اعلام موضع برخي اعضاي شوراي نگهبان به طرفداري از آقاي احمدينژاد، قبل و بعد از انتخابات بود، در حالي كه آنها بايد حافظ جايگاه داوري خود باشند و نظر خود را آشكار نكنند. همچنان كه در تركيب هيات رفع اختلاف خود بايد از اصلاحطلبان معتدل نيز استفاده ميكردند تا اين هيات مورد قبول كانديداهاي معترض نيز واقع ميشد. اما بديهي است كه آثار مثبت اين انتخابات بيشتر از آثار منفي آن بود. رشد اجتماعياي كه مردم در جريان تبليغات انتخاباتي پيدا كردند و شناختي كه از ماهيت شبكههاي ماهوارهاي به دست آوردند سرمايهاي است كه در آينده به كار آنها خواهد آمد. همچنين افتخاري كه براي ايران از نظر شكستن ركورد مشاركت در انتخابات رياستجمهوري حاصل شد امر كوچكي نيست اگرچه هستند افرادي كه براي اولين بار به نيت بركناري احمدينژاد راي دادند و راي آنها باعث افزايش مشاركت و بالا رفتن اعتبار نظام جمهوري اسلامي شد و احمدينژاد نيز بركنار نشد و اين امر موجب آزردگي آنها گرديد. به هر حال بايد مزايا و نقاط مثبت اين انتخابات را سرمايه پيشرفت كشور قرار داد و معايب و آسيبهاي آن را مايه عبرت براي آينده تا ديگر چنين حوادثي تكرار نشود.
آسيب ديگر در اين انتخابات نوع رفتار اكثر اصولگرايان براي وارد كردن كانديداي جديد بود. آنها به جاي آنكه دنبال تشخيص اصلح باشند به دنبال كشف نظر رهبر بودند و برداشت غلط آنها از رابطه ولايت فقيه و انتخابات هرگونه ابتكار عمل را از آنها سلب كرد و اكثر آنها با چشماني گريان به آقاي احمدينژاد راي دادند در حالي كه راه براي ورود فردي مانند آقاي ولايتي باز بود و اگر ايشان زودتر وارد ميدان ميشد و رهبري احساس ميكرد كه وي راي قابل توجهي دارد مخالفتي نداشت و از آن سو نيز احتمال عدم ورود آقاي موسوي زياد بود. به هر حال اصولگرايان بايد يك بازنگري در اصول فكري خود خصوصا برداشت خويش از ولايت فقيه داشته باشند تا ابتكار عمل و تحرك لازم را در جريانات اجتماعي به دست آورند.
پی نوشت: البته هیچگاه پنج انگشت یکجور نیست و زاویه اختلافی هم با برخی بندهای این مکتوب دارم ولی در کل آسیب شناسی قابل قبولیست.

برای اسماعیل فصیح...
اسماعیل فصیح از میان ما رفت تا از این پس جلال آریان پررنگ تر و موثر تر به زندگی خویش در دنیای ادبیات ادامه دهد. دنیایی که گاه از دنیای واقعیت واقعی تر و نیرومند تر است....آخرین رمان اسماعیل فصیح" تلخکام" پیام رفتن او را فریاد می زد....همان آخرین آواز قو و صدای بال آتش فشان ققنوس...
تلخکام هنگامی منتشر شد که فصیح در اغما بود. در فصل چهاردهم " تلخکام" جاوید پیروز پور برای همیشه به اغما می رود. مثل ثریا در اغما. اغمای جاوید اغمای یک شخصیت داستانی نیست، نشانه ای از اغمای یک ملت و سرزمین و تاریخ است. پیش از آن با جاوید در داستان جاوید آشنا شده بودیم. این هنر فصیح است که شخصیت های داستانی او در تمام آثارش جاری هستند. هر رمان مثل شهری ست و شخصیت ها از این شهر به ان شهر سفر می کنند و مثل رشته ای از آشنایی شهر ها را در گستره ایران و جهان و نیز درژرفای تاریخ به هم پیوند می زنند.
نام ها در رمان های او پرچم حرکت و نشانه اند...جاوید و جلال؛ آریان و پیروز پور...می توان بر هر نامی درنگ کرد و ریشه ها و تار و پود تاریخ و فرهنگ یک ملت بزرگ تاریخی و یک سرزمین شگفت انگیز-ایران- را در آینه نام ها دید، به شوق آمد و از شور و شادی به فریاد آمد و نیز از درد گریست...درد اغمای ثریا و اغمای جاوید...
گونتر گراس برای آخرین رمانش که در حقیقت داستان زندگی رمان نویس است؛ نام اندیشه برانگیزی برگزیده است. کندن پوست پیاز!
پیاز را پوست می کنیم و لایه لایه با چشمان پرسوز و اشک آلود تا آخرین لایه پیاز می رویم...تلخکام اخرین لایه پیاز بود...
این هم گویی نشانه ای است...در روزهایی که به تعبیر نیما:
خانه ام ابری است
یکسره روی زمین ابری است با ان
ازفرازگردنه – خرد و خراب و مست
باد می پیچد :
یکسره دنیا خراب از اوست
و حواس من :
ای نی زن . که تورا آوای نی برده است دور از ره – کجایی ؟
فصیح همان نی زن است، که در نای خود سال های سال دمید. گاه از نفس و از پای افتاد، اما باردیگر دم زد و اخرین آوایش را برای ما به یادگار نهاد. اغمای جاوید پیروز پور و رنج بسیار ویران کننده جلال آریان؛ که چشمانش همان برق چشمان اسماعیل فصیح را داشت... و صدایش طنین آوای او را...در جستجوی شادی گمشده بود، مثل همه ما، که گاه سرودمان خاکستر می شود و در بهت فرو می مانیم. انگار با جاوید و ثریا به اغما رفته ایم...
بنقل از سایت" مکتوب"
پی نوشت: اسماعیل فصیح (1313 ش) در رشتههای شیمی و ادبیات انگلیسی از دانشگاههای آمریکا فارغالتحصیل شد و به کار ترجمه برای مؤسس انتشارات فرانکلین و شرکت نفت پرداخت. دستاورد ادبی او، علاوه بر داستانهای کوتاه و رمان،چند ترجمه ادبی است که از جمله آنها میتوان به استاد استادان (1353)، بازنویسی ویلمونت باکستون از داستانهای شاهنامه با عنوان رستمنامه (1373)، کتاب شکسپیر شامل زندگینامه شکسپیر و چکیدهای از آثار او، خواهر کوچیکه (1377) و چندین کتاب دیگر اشاره کرد. باید اشاره کرد که رمان تلخکام آخرین رمان این نویسنده معروف اما مظلوم ایران زمین است. یادش گرامی
سرگذشت عجیب بنجامین باتن(The Curious Case of Benjamin Button)

نام فیلم: سرگذشت عجیب بنجامین باتن (The Curious Case of Benjamin Button)
کارگردان: دیوید فینچر (David Fincher)
نویسنده: اریک راث
بازیگران: براد پیت، کیت بلانشت
تاریخ اکران: ۲۵ دسامبر ۲۰۰۸ (۵ دی ۱۳۸۷)
ژانر: درام، فانتزی، مرموزانه، عاشقانه
درجه فیلم: PG-13
زمان فیلم: ۱۵۹ دقیقه
نامزد دریافت ۵ جایزه گلدن گلوب
صدمین فیلم برتر در لیست ۲۵۰ تایی های سایت آی ام دی بی
داستان درباره شخصی به نام بنجامین (بنیامین) باتن است که سرگذشتی عجیب دارد او در حالتی متفاوت از دیگران متولد می شود. او پیرمرد به دنیا می آید و هر چه از عمرش می گذرد جوان تر می شود. این سرگذشت عجیب برای او دردسر هایی ایجاد می کند. او نمی تواند زمان را متوقف کند . زمان هر چه می گذرد از سن او کاسته می شود واین کاهش سن تقریبا در همه زمینه ها برای او مشکل ساز می شود، حتی درباره عشقش…
در سال ۱۹۹۴ شرکت فیلمسازی قصد اقتباس از این داستان که برگرفته از داستان کوتاهی با همین عنوان اثر اسکات فیتز جرالد است را داشت که این فیلم در آن زمان ساخته نشد تا اینکه در سال ۱۹۹۸ نویسنده ای این داستان را برای رون هاوارد به فیلمنامه تبدیل کرد و قرار شد تا جان تراولتا در آن به بازی بپردازد.

این فیلم همچنان ساخته نشد و افراد دیگری نیز به سراغ این فیلمنامه رفتند که از میان آنها می توان به چارلی کافمن اشاره کرد. در نهایت هم در سال ۲۰۰۴-۲۰۰۵ تیم فعلی برای این فیلم انتخاب شد و “سرگذشت عجیب بنجامین باتن” ساخته شد.
منتقدان این فیلم را در کل ستوده اند و بیشتر نقدهای مربوط به آن مثبت بوده است. بسیاری از این منتقدین به این نکته اشاره کرده اند که داستان فیلم اگر چه زمینه هایی از عشق و درام را در خود دارد اما در واقع داستانی است درباره زمان و اهمیت آن.
منتقد هالیوود ریپورتر در باره این فیلم می گوید که اثری عالی و موثر است که با بازی خوب براد پیت همراه شده. این منتقد از ۱۰۰ امتیاز ممکن به سرگذشت عجیب بنجامین باتن ۱۰۰ میدهد. اما این فیلم در کل از منتقدان مورد نظر سایت متاکریتیکز امتیاز ۶۹ را گرفته است.
پیشنهاد می کنم حتما این فیلم را ببینید چون حتما قدر زمان را می دانید و دیگر هیچ زمانی را از دست نمی دهید.
گرد آورنده:محمد علی نادری نژاد
علي نامه (منظومه اي کهن سروده سال 482) (مشتمل بر 12 هزار بيت)
علی نامه منظومه ای است کهن که در سال 482 سروده شده و سراینده آن که ناشناخته مانده شخصی متخلص به ربیع است. یک نسخه از این اثر در ترکیه برجای مانده که در کتابخانه و موزه قونیه است و حدود سده هفتم کتابت شده است.
از تاریخ سرایش آن به دست می آید که فاصله آن با شاه نامه نزدیک است و قرابت نام آن به علی نامه نوعی بستر فرهنگی واحد را با دو نگاه متفاوت نشان می دهد. سالها پیش استاد شفیعی کدکنی مقاله ای در باره این کتاب که اکنون متن تصویری کامل آن یعنی سیصد برگ که ششصد صفحه می شود منتشر شده، نوشتند که در نشریه دانشکده ادبیات دانشگاه مشهد منتشر شد. همان مقدمه طبعا با اصلاحاتی در مقدمه این متن چاپی نهاده شده است. عبارت نخست آن چنین است: تا به چشم خود ندیدم باور نکردم. شما نیز حق دارید که باور نکنید: یک حماسه منظوم پارسی. در مناقب و مغازی امام علی بن ابی طالب (ع) از قرن پنجم، یعنی حدود نیم قرن بعد از نشر شاهنامه فردوسی و در حج حدود دوازده هزار بیت با اسلوبی کهن و نوادری از لغات و ترکیبات که گاه در فرهنگها شواهد آن را به دشواری می توان یافت.
این مقدمه از صفحه یازده آغاز و تا صفحه هفتاد و پنج ادامه می یابد.
مقدمه دیگری از آقای امیدسالار با عنوان ملاحظاتی در باره نسخه خطی علی نامه از صفحه هفتاد و هفت تا هشتاد و هشت آمده است. پس از آن متن تصویری کتاب آمده که 300 برگ است و در پایان فهارس کتاب آمده است.
کتاب به لحاظ محتوای تاریخی مشتمل بر جنگ جمل و صفین است و به صورت مجلس مجلس ادامه می یابد. هشت مجلس از حرب جمل آمده و در صفحه 122 (برگ 62) پایان می یابد. سپس حرب صفین آغاز می شود که آن هم دوازده مجلس است.
اما این که این کتاب برابر شاه نامه سروده شده از اشعاری از آن کاملا آشکار است:
به شه نامه خواندن مزن لاف تو
نظر کن در آثار اشراف تو
تو از رستم و طوس چندین مگوی
درین کوی بیهوده گویان مپوی
که مغ نامه خواندن نباشد هنر
علی نامه خواندن بود فخر و فر
ره پهلوانان مکن آرزوی
بپرهیز از راه بی دین روی
که کرامیان از حسد را چنین
کتابی نو انگیختند بعد از این
بماند ز تو یادگاری دراز
میان خلایق بدان عز و ناز
علی نامه و حمزه نامه بچند
بخوانند که این هست بس ناپسند
بفرمود فردوسی آن را زمان
که تصنیف کن تو کتابی چنان
ز شاهان پیشین سخن یاد کن
دل غمگنان را بدان شاد کن
بکن شاهنامه مرو را تو نام
به رغبت نمایند همه خاص و عام
بدین ترتیب عقیده سراینده علی نامه آن است که سلطان محمود غزنوی که کرامی است و کرامیان شهرت به دشمنی با اهل بیت در خراسان داشتند به تشویق فردوسی در سرایش شاهنامه پرداخته اند تا گفتار اهل دین به فراموشی سپرده شود.
تشکیل حزب= پیگیری حقوق مردم
حکومت مردمسالاری بدون سازماندهی وبرنامه و تحزب، تعارفی بیش نیست. مگر آنکه مرادمان از مردمسالاری ، همان حضور نمایشی و البته مدیریت شده در استقبال و بدرقه باشد. چنین حضوری را می توان ، حضور درسطح خواند. حضور دیگر، حضور تاثیر گذار مردم در تصمیم گیری هاست که این خود بزرگترین نعمتی است که خدای متعال به هر کسی که خواهان تعیین سرنوشت خود می باشد ارزانی داشته است. پرونده انتخابات ریاست جمهوری دهم، با همۀ فرازو فرودش به پایان رسیدو فصلی جدید را درعرصۀ سیاسی و فرهنگی و اجتماعی ایران گشود.
در خبرها بود که( البته تکذیب هم نشد!) آقای مهندس موسوی در صدد تاسیس و راه اندازی حزب هستند که این خود می تواند فصلی نو در عرصۀ سیاسی ، فرهنگی و اجتماعی ایران بگشاید. اصل 26 فانون اساسی جمهوری اسلامی می گوید: « احزاب ، جمعیتها، انجمن های سیاسی و صنفی وانجمن های اسلامی یا اقلیت های دینی شناخته شده آزادند، مشروط به اینکه اصول استقلال ، آزادی ، وحدت ملی ، موازین اسلامی و اساس جمهوری اسلامی را نقض نکنند.هیچکس را نمی توان از شرکت درآنها منع یا به شرکت در یکی از آنها مجبور ساخت»
بی شک آقای موسوی از دوستان انقلاب هستند ونمی توان همان رای و نظری که برای دشمنان و بد خواهان نظام داشت برای دوستان انقلاب استفاده کرد.ممکن است دوستان هم در کردارو گفتار دچار لغزش شوند که طبیعی است ولی قرار نیست از کاه، کوه ساخته شود. اگر کسی هم علیه شخصی سخنی دارد باید مطابق اصل 37 قانون اساسی در دادگاه طرح و ثابت شود.
گفته شد که بهترین راه دستیابی به حقوق مردم، تحزب است. چرا که بنا بر اصلی روشن، برنامه وبرنامه ریزی بهترین دلیل ، بر دستیابی به حقوق مردم است. البته نقش مجریان صالح و مدبر را نباید نادیده گرفت ولی این در درجۀ دوم است.
مرحوم مطهری در کتاب سیری در نهج البلاغه می فرماید:
«احتیاجات بشر در آب و نان و جامه وخانه خلاصه نمی شود. یک اسب و یا یک کبوتر را می توان با سیر نگه داشتن و فراهم کردن وسیلۀ آسایش تن ، راضی نگه داشت ولی برای جلب رضایت انسان ، عوامل روانی به همان اندازه می تواند موثر باشد که عوامل جسمانی.
حکومت ها ممکن است از نظر تامین حوائج مادی مردم، یکسان عمل کنند، در عین حال از نظر جلب و تحصیل عمومی ، یکسان نتیجه نگیرند، بدان جهت که یکی حوائج روانی اجتماع را برمی آورد ودیگری بر نمی آورد. یکی از چیزهایی که رضایت عموم بدان بستگی دارد اینست که حکومت با چه دیده ای به تودۀ مردم وبه خودش نگاه می کند؟ با این چشم که آنها برده ومملوک و خود، مالک وصاحب اختیار است؟ ویا با این چشم که آنها صاحب حقند و او خود تنها وکیل و امین و نماینده است؟ در صورت نخست هر خدمتی انجام دهد از نوع تیماری است که مالک یک حیوان برای حیوان خودش ، انجام می دهد، ودر صورت دوم از نوع خدمتی است که یک امین صالح انجام می دهد، اعتراف حکومت به حقوق واقعی مردم و احتراز از هر نوع عملی که نشانی بر نفی حق حاکمیت آنها باشد ، از شرایط اولیۀ جلب رضا و اطمینان آنان است»
بی شک دستیابی به حوائج روانی و حقوق واقعی جز با مدیریت جمعی و سازماندهی امور میسر نمی شود. ودر شرایط فعلی بهترین الگو برای رسیدن به این مهم ، تحزب وحزب است. امیدوارم دوستداران نظام و انقلاب و مردم با لحاظ کردن حقوق واقعی و حوائج روانی مردم در کردار وگفتار خود، گامی بلند در رسیدن به ایران آباد و آزاد بردارند.
سالها باید که تا یک سنگ اصلی ز آفتاب
لعل گردد در بدخشان یا عقیق اندر یمن
سنایی
گام اول : نفس
از منزل کفر تا به دین یک نفس است
وز عالم شک تا به یقین یک نفس است
این یک نفس عزیز را خوش میدار
کز حاصل عمر ما همین یک نفس است
گام دوم : خونخوار
ای مفتی شهر از تو پرکارتریم
با اینهمه مستی، زتو هشیارتریم
تو خون کسان خوری وما خون رزان
انصاف بده کدام خونخوارتریم؟
گام سوم: سرگردان
اجرام که ساکنان این ایوانند
اسباب تردد خردمندانند
هان تا سر رشتۀ خرد گم نکنی
کآنان که مدبرند سرگردانند
گام چهارم: ؟
قومی متفکرند در مذهب و دین
جمعی متحیرند در شک ویقین
ناگاه منادیی برآید زکمین
کای بی خبران راه نه آنست و نه این!
پی نوشت: نامگذاری گام چهارم با خوانندگان فهیم می باشد.
افكار ملتها در آينۀ گوگل
گوگل، نيرومندترين پايگاه جستجوي اينترنتي، از يكي از نهانيترين رازهايش پرده برداشته است: چه ملتي در گوگل دنبال چه مي گردد؟ كدام ملت مشتاقانه دنبال دمكراسي است؟ چه كسي مؤمنانه دنبال الله يا مسيح است؟ چه جماعتي بيش از ديگران واژه هاي «مخدر» يا «سكس» را در سايت جستجوي گوگل تايپ مي كند؟ اسرار هيچ ملتي پرده پوشي نشده است.
بنا به گزارش گوگل، پاكستاني ها بيش از ملتهاي ديگر دنبال «كاريكاتور دانماركي» مي گردند. در تايپ واژۀ «سكس» هم از ديگران جلوترند. ملت همسايه و رقيب آنها، هند، با فاصله اي اندك در مرتبۀ بعدي جاي قرار دارد.
سايت ِ قياسي ـ آماري ِ گوگل كه به تازگي راه افتاده نشان مي دهد هر واژه يا عبارتي چند بار موضوع جستجوي كاربران چه كشور و شهري بوده است. اين فهرست قدر مطلق جستجوها، مثلا، در پي «غذاي گربه» را ثبت مي كند. سپس محاسبه مي كند ده كشوری كه بيش از عبارتي ديگر ـــ مثلا «غذاي سگ» ــــ دنبال اين واژه بوده اند كدامند.
احتمال دارد سايت محاسب گوگل سبب واكنشهايي آميخته به بهت و حيرت، شرمندگي و خنده در سراسر جهان شود. در حالي كه گوگل بر تلاش خويش براي حفظ موضوعهاي خصوصي اشخاص پاي مي فشرد، سايت جديد محرميت جمعي ملتها را، اگر چنين چيزي وجود خارجي داشته باشد، ذرّه اي پنهان نمي كند ــــ مثلا رعايت اين حق كه بريتانيايي ها نخواهند كسي بداند چقدر دنبال واژۀ «دستنبند پليس» مي گردند، يا رهبران چين نخواهند كسي بفهمد زبان ماندارين پس از انگليسي دومين زباني است كه تكرار جستجو براي واژۀ «دموكراسي» در آن غالب است، يا تمايل مقامهاي جاهاي ديگر كه نخواهند كسي بو ببرد كاربران عرب زبان ندرتـاً دنبال واژۀ «دموكراسي» مي گردند.
گوگل علاقه به سياستمداران را هم ـــ در كنار كشورها، مارك كالاها و هر چيزي كه مردم به دنبال دانستن آن مي گردند ـــ رده بندي مي كند. اكنون كساني كه خيلي از خودشان خوششان مي آيد (و مردم مدام اسمشان را در گوگل جستجو مي كنند) مي توانند ببينند چند نفر اهل كجا اسمشان را تايپ كرده اند، و مهمتر اينكه اسم آنها را بيشتر تايپ كرده اند يا اسم رقيبانشان را.
در هند اين گمان كه سونيا گاندي قدرت پشت ِ مانموهان سينگ، نخست وزير، است با نتايج رده بندي گوگل تقويت مي شود. گاندي به عنوان رهبر حزب كنگره 50 درصد بيش از سينگ جستجوكننده دارد.
رفتار كاربران فرانسوي هم كشمكش بر سر قدرت را روشن مي كند. نيكلاس ساركوزي، وزير كشور، يكتنه به اندازۀ مجموع رقيبانش، پرزيدنت ژاك شيراك و نخست وزير دومينيك دو ويلپن، جستجوكننده دارد.
شاخص گوگل مي تواند براي سياستمداراني كه شمار آرايشان رو به كاهش دارد مايۀ قوت قلب باشد زيرا نشان مي دهد افراد چند بار دنبال يك اسم گشته اند، نه اينكه آيا صاحب آن اسم را دوست دارند يا نه. به عنوان مصداق حرف ماكياولي در عصر وب، اگر قرار بر انتخاب ميان محبت يا كنجكاوي باشد، بهتر است مردم دنبال اسم شهريار ــــ يا رئيس جمهور يا نخست وزير ـــ بگردند تا اينكه دوستش داشته باشند.
جرج بوش در ميان جستجوگران روسي دست كم هفت بار بيش از همتايش در خود روسيه، ولاديمير پوتين، خواستار دارد. در ميان كاربران فرانسوي پنجاه درصد بيش از شيراك، و در ميان ايرانيان دو برابر محمود احمدي نژاد جستجوگر دارد.
تمام داده هاي اين سايت خلاف انتظار نيست. مردم شهرهاي بستن و مينياپوليس در آمريكا، و هاليفاكس و نوا اسكوشا در كانادا بيش از ديگران دنبال اطلاعات مربوط به دستكش مي گردند. اهالي دوبلين ظاهرا بيش از ساير خلايق حواسشان پي آبجو گينس است، و مردم پاكستان و هند ركوردداران جهان در جستجو براي جهيزيه اند.
برخي يافته هاي ديگر عجيب تر و توضيح آنها دشوارتر است. در عربستان گرچه همجنسخواهي مجازات مرگ دارد، آن كشور در ميان جستجوگران «همجنسبازي» بعد از فيليپين در مرتبۀ دوم است. و نگاه كنيم به فهرست مردمان كشورهايي كه پي واژۀ «عشق» به زبان فرانسه مي گردند. نام شهر پاريس كه به مأمن عشاق شهرت دارد در اين فهرست ديده نمي شود. مرتبۀ اول تا سوم ده نام فهرست عشق جويان از آن ِ شهرهاي رباط در مراكش، الجزيره و تونس است.
يافته هاي ديگر همان است كه انتظارش مي رود. بيشترين جستجوكنندگان كلمۀ الله از كشورهاي اسلامي اند اما با نقل مكان واقعيتهاي اجتماعي، اين كلمه بيشتر در گوگل به زبان هلندي جستجو مي شود تا در زبان عربي. سايتهاي نروژي، فرانسه، هلندي، سوئدي و آلماني بيشترين جستجو براي الله را در خود ثبت كرده اند.
در هند و پاكستان كه اغلب گمان مي رود از امتياز صحبتكردن به انگليسي با لهجۀ بريتانيايي، گرچه بدون زيورها و پيرايه هاي زباني ِ آن گويش، برخوردارند، سايت گوگل نشان مي دهد اين امتياز تا چه محدود به نخبگان شهرنشين است و چه شمار عظيمي از مردم براي به دست آوردن مشاغلي در مراكز ارتباطات جديد منطقه دلمشغول بالابردن سطح زبان خويش اند. اين دو كشور از نظر جستجو براي «بهبود انگليسي» و «آموزش ارتباطات» در صدر فهرست شاخص گوگل جاي دارند.
گرچه گمان مي رود واژۀ «تفنگ» مترادف نام ايالات متحدۀ آمريكا است، شمار فزايندۀ آدم ربايي و قتل در آمريكاي لاتين شايد سبب كشاندن جستجوگران اين كلمه به سايت گوگل شده باشد. شهر بوئنوس آيرس در آرژانتين در صدر شهرهاي تفنگجو، و خود كشور از اين نظر از ايالات متحده جلو زده است. شيلي، مكزيك و پرو هم در فهرست ده كشور مشتاق اطلاعات دربارۀ سلاح قرار دارند. و گرچه دولت جديد شيلي اعلام كرده است خشونت گروههاي نئونازي را سركوبي خواهد كرد، اين دار و دسته ها در شهر سانتياگو و كلا كشور شيلي بيش از هر جاي ديگر جستجوكننده دارند.
از سيستم گوگل مي توان خواست دربارۀ تك تك كشورها اطلاعات خواست تا بتوان مثلا نتيجه گرفت مردمان افغانستان، ايران، عراق و عربستان سعودي تا چه اندازه دنبال كلمۀ «دموكراسي» مي گردند. دولت بوش احتمالا از پاسخ گوگل به درخواست چنين محاسبهاي براي هر يك از اين كشورها خشنود نخواهد شد: «واژۀ مورد نظر شما» ــــ يعني دموكراسي در فارسي يا عربي ـــ «به آن اندازه جستجو نشده كه بتوان براي آن نمودار رسم كرد.»
بنقل از سایت آقای محمد قائد

|
انجيل نادرشاهي |
|
در سال 1375 ش انجیل خاتون آبادی را که ترجمه انجیل عربی به فارسی توسط یکی از علمای بزرگ عصر صفوی بود چاپ کردم (میراث مکتوب) و از همان زمان در پی انتشار یکی دو ترجمه دیگر که توسط علمای آن عصر و پس از آن عصر نادری و قاجاری صورت گرفته بود، بودم. پی نوشت: این شخص همان منشي الممالك و مورخ تواناي عصر افشاريه،هنرمند ، اديب شاعر و رفيق گرمابه و گلستان نادر شاه ، سرسلسه دودمان افشاريه مي باشد. |
مرگ چنين خواجه نه كارى است خُرد
محمد حقوقي، شاعر و منتقد ادبي، به علت نارساييهاي قلبي و كليوي عصر دیروز در سن 72 سالگي در يكي از بيمارستانهاي شهر اصفهان درگذشت.
حقوقي به دنبال مشكلات كليه و كبد، در بيمارستان خورشيد اصفهان در حالت نيمه هوشيار به سر ميبرد.
يكي از پرستاران اين بيمارستان گفته بود كه كليههاي حقوقي به سمت نارسايي رفته و هپاتيت وي نيز عود كرده و باعث سيروز كبد نيز شده بود.
حقوقي سالها قبل نيز دريچه قلبش را عمل كرده بود.
محمد حقوقي شاعر و منتقد ادبي در سال 1316 در اصفهان متولد شد.
عمده آثار وي در نقد و معرفي شاعراني نظير نيما يوشيج، سهراب سپهري، احمد شاملو، مهدي اخوان ثالث و فروغ فرخزاد است.
پی نوشت: برای اطلاع بیشتر از این شاعر و منتقد گرانمایه خوانندگان فهیم می توانند به آرشیو ،قسمت چهره مهر مراجعه فرمایند. اینجانب این فقدان را به خانواده ادبیات و شعرمعاصر تسلیت عرض میکنم.
مصلحت ، عدالت و حرامزادگی؟؟؟
در داستانهای کهن آمده است روزی پادشاهی برای حضور در انظار عمومی قصد داشت بهترین لباس را بپوشد وبه کسی که بتواند زیباترین لباس را برای شاه بدوزد، تحفه ای بزرگ بدهد. همه خیاط های آن سرزمین به جنب وجوش افتادند و هرکسی به ظن خود بهترین مدل لباس را برای پادشاه انتخاب کرد. خیاطی پیدا شد که ادعا می کرد لباسی برای پادشاه می دوزد که هم از ابریشم است وهم نا مریی ست و فقط حلال زادگان می توانند لبلس را مشاهده کنند. ماهها گذشت تا بالاخره لباس کذایی آماده شد . قرار شد که پادشاه آن لباس را در میان مردم بپوشد . خیاط با شیادی کامل ، پادشاه را لخت ما در زا د کرد و بظاهر آن لباس را بر تن پادشاه پوشاند. شاه با تفاخر در میان مردم راه می رفت و چاپلوسان و اطرافیان شاه از ترس اینکه مبادا کسی آنان را متهم به حرامزادگی کند مدام در حال تعریف و تمجید از لباس جدید شاه بودند. شاه بیچاره هم عرق شرم بر پیشانی اش نقش بسته بود و جرئت نمی کرد حرفی بزند تا بالاخره کودکی که همان نزدیکی ، روی شاخه درختی مشغول بازی بود نگاهش به شاه افتاد وبا تلخندی کودکانه فریاد کشید: پس کو لباس جدید شاه ...!؟ شاه که لباس ندارد؟!
تقریبا 30 سال است که لباس مصلحت و عدالت را در اقسام مختلفش بر تن نظام جمهوری اسلامی کرده اند وبه اشکال مختلف این لباس را بر تن سایر اجزاء حکومت پوشاندند وهمه بخاطر حفظ نظام لب فرو بستند . اما نتیجه؟
ای کاش حداقل مصلحت ما رنگ وبوی علوی داشت . مصلحت ما، 180 درجه مخالف عدالت و حکمت حرکت کرد و بر ضد خودش تبدیل شد تا انتخابات 22 خرداد 1388.
آن کودک داستان ما، انتخابات بود.
باید پس از این تعریفی نو وجدید از مصلحت و عدالت عرضه کرد.تمام مشکلات ما از آنجا ناشی می شود که قوه قضاییه ما مستقل و کارامد نیست.سی سال در حال تعریف و تمجید و کلیشه بوده است . بدون تعارف باید گفت که مشروعیت یک حکومت به قلب تپنده آن یعنی عدالتخانه( قوه قضائیه ) است.اگر قلب از انسان گرفته شود مرده ای بیش نیست. قوه قضائیه مستقل و کارامد نیاز امروز جامعه ماست و اگر کسی خیال کند میتواند گره گشایی از دیگر اجزاء را بدون قوه قضائیه مستقل و کارامد انجام دهد، باید از خواب بیدارش کرد.
گر عنایت کنی هم اکنون کن / گر فتد در زمانه امر عجاب
نوشدارو چه سود خواهد داشت/ چون شد از ملک زندگی سهراب
حاجت موکد بشر به اخلاق(قسمت پایانی)
مساله سوم که کمتر به آن پرداخته شده است این است که فناوری کار دیگری هم میکند و آن ایجاد خواستههای جدید است. به این معنا که امروزه اکثر میلهای ما که قبلا به دلیل فقدان فناوری به فعلیت نمیرسید، محقق میشوند.
تیلور میگوید ما روزی برای رفع نیاز به سوی تکنولوژی دست دراز کردیم، اما الان میبینیم تکنولوژی هم رفع نیاز میکند و هم ایجاد نیازهای دیگر و این باعث شده است که انسان تبدیل به یک تیتان، یعنی یک موجود غولپیکر شود. نکته چهارم این است که در قدیم اگر کسی دایره مقدورات را رسم میکرد، دایره ماذونات همیشه کوچکتر از مقدورات بود. معنای این سخن این است که انسان سنتی خیلی کارها را میتوانست انجام دهد ولی به خودش اجازه انجام آنها را نمیداد. انسان سنتی معتقد بود اگر همه ماذونات تبدیل به مقدورات شود برای خودش و همچنین دیگران خطرناک است. بشر امروز اما هر چه را که قدرت انجام آن را دارد به خودش اجازه انجام آن را هم میدهد؛ به این دلیل که نوعی نیهیلیزم به معنای دقیق کلمه در ذهن و ضمیر انسان جدید پدید آمده و ارزشها بیارزش شدهاند. انسان قدیم یک ضابط و دیدهبان درونی داشت و این دیدهبان امروز از بین رفته است. اگر امروز کسانی را میبینید که هنوز دیدهبان درونی دارند به این خاطر است که هنوز امروزی نشدهاند.
این نواندیش دینی در پایان این بخش از صحبتهایش گفت که ما به این 4 لحاظ از قدیم متفاوت شدهایم و اینها باعث میشوند که توجه بیشتری به اخلاق داشته باشیم. او علت این امر را چنین میداند: اگر اخلاق نداشته باشیم از آبا و اجدادمان که بیاخلاق بودهاند هم خطرناکتر میشویم و نوادگان ما هم از "ما"ی بیاخلاق خطرناکتر میشوند؛ چون این عوامل دائما درحال بسطاند. ملکیان در ادامه باز هم تاکید کرد که به علل مختلف امروزه اخلاقی زیستن دشوارتر شده است و انسان جدید کمتر میتواند تن به ضوابط اخلاقی بدهد.
وی علل آن را چنین برشمرد: در عمده تاریخ گذشته بشر، دین ضامن اجرای اخلاق بوده است. مردم به جهت اینکه متدین بودند، اخلاقی زندگی میکردند. بسیاری از ناقدان دین میگویند خود دین هم یک سری «بیاخلاقی پیشگیهایی» دارد. مثلا میگویند دیانت، تعصب، جزم، جمود و پیشداوری را زیاد میکند. کاری به صحت و سقم این مدعا ندارم ولی به هرحال گفتهاند. اما دین اگر این عیوب را هم داشت، بزرگترین پشتوانه اخلاقی زیستن انسان قدیم بوده است. ضمانت اخلاقی از ناحیه دین، در سادهترین وجهش در بهشت و جهنم قابل مشاهده است. شخص تصور میکرد اگر اخلاقی زندگی نکند خودش را از بهشت محروم میکند و البته پشتوانههای عمیقتر از این هم داشت. کسانی ممکن بود پروای بهشت و جهنم را هم نداشته باشند ولی باز هم اخلاقی زندگی میکردند؛ چون کسب رضای خدا برایشان مهم بود. اما آهسته آهسته دین به جهات مختلفی در نظر انسان کمرنگ شد.
ملکیان گفت که در اینباره قضاوتی ندارد و اشاره کرد که در همه جا آن صولت و احتشامی که دین در اذهان و نفوس مردم داشت، بهتدریج کم شد. او در ادامه این بحث گفت: پدیده دین متوقف بر این امر بود که خدا علاوه بر اینکه رب تکوینی ماست، رب تشریعی ما هم هست. یعنی علاوه بر اینکه خدا کل جهان هستی را خلق کرده است، در مورد انسانها یک استثنا قائل شده و آن اینکه بعد از اینکه کل جهان را خلق کرد و تکوینا رب آن است ولی در مورد شئون موجودات دیگر مداخله نمیکند، اما در مورد انسان میخواهد ربوبیت تشریعی هم اعمال کند. یعنی امر و نهی میکند و به همین دلیل اطاعت و عصیان پیش میآید و به تبع آن ثواب و عقاب. این دیدگاه البته مخالفان و موافقان فراوانی هم پیدا کرد. مخالفان معتقد بودند خدا فراتر از آن چیزی است که بخواهد در شئون و امور دخالت کند. مصداق این دخالت هم نبوت است. هیمنه دین به تدریج کمرنگ شد و همینطور نبوت. متقابلا ادیانی هم که قائل به نبوت و وحی بودند ضعیف شدند. وقتی هم که پشتوانه دین از دست رفت، اخلاق هم در خیلیها از بین رفت.
مصطفی ملکیان سپس مساله کثرت ارتباطات را هم وارد بحث خود کرد و گفت: در گذشته امکان داشت کسی در دهی زندگی کند و شیعه باشد و چند ده آن طرفتر کسانی زندگی کنند که سنی باشند. بنابراین امکان داشت انسانی در مذهب و دین خودش به دنیا بیاید و رشد کند و در همان مذهب هم زندگیاش به پایان برسد.
در چنین محیطی میشد دم از حقانیت دین «تو» زد و دم از کاملتر بودن دین «تو»، چون انسان ساده بدون ارتباط گسترده، جنس دیگری ندیده بود که دست به مقایسه بزند. بنابراین در گذشته که محدودیت در ارتباطات وجود داشت، بهتر میشد دعوی بهترین و کاملترین دین را داشت، اما به مجرد اینکه انسان با دینهای دیگر آشنا شد دو واقعیت گریزناپذیر است: یکی اینکه میفهمد اگر فلان دین را دارد فقط به این دلیل است که در فلان مکان به دنیا آمده است. به سخن دیگر وقتی انسان بفهمد دینش به دلیل زادگاهش است، ابهت آن دین نزدش کم میشود. البته استثناهایی هم وجود دارند که بسیار محدودند. اما واقعیت دوم اینکه همه کارکردهایی که یک دین برای عدهای دارد، دین دیگر هم برای عده دیگر چنان کارکردهایی دارد. به عنوان مثال مسلمان با نماز آرامش پیدا میکرد، بودایی هم با مدیتیشن. هندو با یوگا و مسیحی با اشعار ربانیاش. کدام کارکرد در دین "من" وجود دارد که پیروان سایر ادیان از آن مینالند؟ ما چنین چیزی نداریم. از آن طرف اگر در دینی نقطه ضعفی وجود داشت در دین دیگر هم نقطه ضعفی بود. این مساله به نوعی کثرتگرایی دینی منجر شد. این کثرتگرایی دینی هممرز با نسبیگرایی دینی است. بدین معنی که خوب و بد ادیان نسبی است. وقتی نسبیگرایی پیش آمد دیگر انتظار شخص نسبت به دین قبلیاش مثل سابق نخواهد بود. التزام شخص به همان قرص و محکمی سابق نخواهد بود و این باعث میشود که آنچه دین برای انسان تامین میکرد، دیگر به آن قوت تامین نکند و یکی از آن چیزها اخلاق است. زمانی که دین در نظر فرد سست شد و یا لااقل سستتر از سابق شد، آنگاه اخلاق کارکرد سابق را نخواهد داشت.
این مشکلی است که در حال حاضر هم وجود دارد. پدران و مادران ما اگر خوبی هم داشتند آن را به دینشان نسبت میدادند.
دین، آنها را از رذائل اخلاقی باز میداشت اما امروزه دیگر ما نمیتوانیم صرفا به عذاب اخروی و هراس از آن اکتفا کنیم و باید پشتوانههای دیگری فراهم بیاید و این مساله دیگر آن ابهت و بازدارندگی سابق را ندارد.
این امر در واقع یک مشکل است، بگذریم که این مساله آثار منفی دیگری را هم برای اخلاق دارد.
ملکیان در جمعبندی صحبتهایش گفت: پس تضعیف دین باعث شد اخلاقی زیستن دشوارتر از سابق شود. عامل دوم فردگرایی است. تمدن جدید غرب تمدنی فردگراست. به زبان ساده یعنی پیش از مدرنیته هر کسی در هر جای جهان زندگی میکرد خودش را سلول یک بدن میدانست که اسم آن بدن «جامعه من» بود. همه چیز اینگونه معنا پیدا میکرد و هرکسی جزو یک کل بود و نیز مصالح و مفاسد او مصالح و مفاسد کل بود.
وی بین فردگرایی و جمعگرایی تفاوت مهمی قائل است به عقیده ملکیان در جمعگرایی قدیم هر فردی سلولی از بدن به نام جامعه به حساب میآمد. همه وقت میبایست از کیان جامعه در برابر تعرضات فرد جلوگیری میشد تا مبادا به پیکر صدمه بزند و حقوق و اخلاق هم در قدیم بر این اساس تنظیم شده بود. او ادامه داد: وقتی فردگرایی به وجود آمد، باید از تعرضاتی که جامعه میخواهد به حقوق فرد وارد کند جلوگیری کرد. به همین دلیل اخلاق و حقوق قدیم کلا با اخلاق و حقوق جدید متفاوت است. نظام قدیم تکلیفمحور بود و نظام جدید حقمحور است. فرد باید در این سیستم به گونهای رفتار کند که کسی به حقوق او تعرض نکند و هر کسی یک تکلیف دارد و آن هم دفاع از حقوق خودش است!
اما یک مشکل سومی هم وجود دارد و آن برابریگرایی است. این برابریگرایی، اخلاقی بودن را در میان ما دشوار کرده است.
در جامعه پیشامدرن چون برابریگرایی نبود و ما قبول میکردیم که از ما بهترانی وجود دارند، همین اقرار به وجود افرادی با فهمتر از ما جامعه را اخلاقی میکرد.
در بین این افراد بافهمتر از بقیه اول از همه پیامبران بودن و اگر دعوت به کاری میکردند همه قبول میکردند. عارفان هم آتوریته و اقتدار داشتند و خیلی از مسائل و مشکلات جامعه را حل میکردند. دسته سوم نه پیامبر بودند و نه عارف به آنها فرزانه مردان میگفتند. مثال بارز این دسته کنفوسیوس بود که نه عارف بود و نه پیغمبر بلکه یک فرزانه بود. دسته چهارم پیران بودند که در اکثر فرهنگها آنها را کامل میدانستند و به دلیل تجارب گذشته اقتدار پیدا میکردند.
مصطفی ملکیان روشنفکر و استاد دانشگاه در پایان سخنانش این 4 آتوریته را عاملی دانست که جامعه را در چنبره اخلاق نگه میداشت اما برابریگرایان را به عنوان کسانی معرفی کرد که معتقدند هیچکس بر دیگری رجحان ندارد.
او گفت: به عقیده برابریگرایان حرف آن پیغمبر یکی است، حرف من هم یکی است و هکذا عارف و پیر و فرزانه. اگر هریک از اینها بخواهد حرفش مقبول بیفتد باید قدرت امتاع داشته باشد. در صورتی که در قدیم این چنین نبود. پیرمرد فقط کافی بود رایش را اظهار کند.
وقتی آن آتوریتهها از بین رفتهاند دیگر آن شیرازه هم از هم پاشیده میشود و ما را به چنبره اخلاقیبودن نمیکشاند.
آخرین بخش از صحبتهای استاد مصطفی ملکیان در مورد تقسیم اخلاق کنونی به دو بعد بود. او در اینباره چنین گفت: یک بعد این است که فرد آن قدر جلو میرود تا جایی که قانون جلویش را بگیرد و دیگر اینکه آن قدر جلو میرود تا آنجا که منافع شخصیاش اقتضا کند.
در چنین جامعهای اخلاقیزیستن واقعا دشوار میشود. اینجاست که باید به دنبال راهی گشت که باز هم اخلاق به صحنه اجتماع باز گردد. یعنی اخلاق از منفعت جدا شود و نیز از حقوق. ما صرفا با حقوق نمیتوانیم یک جامعه را اداره کنیم. باید به دنبال انسانهایی باشیم که حقوقشان تحتتاثیر اخلاقشان باشد نه اخلاقشان تحت تاثیر حقوقشان.

حاجت موکد بشر به اخلاق(۱)
ملکیان در ابتدای سخنانش گفت احتیاج بشر به «اخلاقیزیستن» در روزگار کنونی به مراتب بیشتر از روزگاران قبل از ماست. در همه طول تاریخ بشر نیازمند به اخلاقیزیستن بوده است و هیچ وقت نبوده است که اخلاق و اخلاقیزیستن برای بشر در حکم امر زائدی باشد، اما در روزگار جدید یعنی بعد از جنگ دوم جهانی این احتیاج بیشتر از گذشته شده است.
به عبارت دیگر این نیاز، مبرم و موکد شده است و از سوی دیگر هم توام با دشواریهایی است. او تاکید کرد که به همین دلیل در این روزگار، رجوع به اخلاق و هم ژرفکاری در آن هر دو به مراتب باید بیشتر مورد تاکید متفکران و مصلحان و دلسوزان وضع بشری باشد. احتیاج امروز ما به اخلاق مثل این است که شما بعد از ساعت 3 نیمهشب به پزشک احتیاج پیدا میکنید، از سویی نیازتان مبرمتر از هر وقت دیگر است و از طرفی هم دسترسی به پزشک دشوارتر از هر زمان دیگر است.
ملکیان قبل از پرداختن به این مساله به 4 نکته اشاره کرد: اول اینکه وقتی ما از اخلاق سخن میگوییم، بحث ما اخلاق به معنای دقیق کلمه است و این اخلاق را نباید با حقوق خلط کرد. این دو با هم تفاوت دارند. اخلاقی زیستن یک مساله است و قانونی زیستن مسالهای دیگر. دوم اینکه اخلاق با عرف و عادات هم نباید خلط شود. نکته سوم هم مساله آداب معاشرت است و این هم غیر از اخلاق است. چهارم اینکه با فقه هم کاری نداریم. اگر به فقه نگاه کنیم میبینیم ترکیبی است از اخلاق، حقوق، آداب و رسوم؛ و اینها کم و بیش در فقه با هم آمیخته شدهاند.
این استاد دانشگاه در ادامه به 3 کارکرد اخلاق اشاره کرد و گفت که ما البته به دو تای آنها میپردازیم. او بحثش را چنین ادامه داد: وقتی ما اخلاقی زندگی میکنیم اثر و نتیجه اخلاقیزیستن ما میتواند سه نوع باشد. گاهی اخلاق کارکردش تامین مطلوبهای اجتماعی است؛ اگر همه شهروندان یک جامعه اخلاقی زندگی کنند؛ مطلوبهای اجتماعی به طریقی بسیار سهلتر، مطمئنتر و بیعوارضتر پدید میآید. 5 تا از مطلوبهای اجتماعی از بقیه مهمترند مثل نظم، امنیت، رفاه، عدالت و آزادی. کارکرد دوم تامین مطلوبهای روانشناختی است. یعنی فردی که اخلاقی زندگی میکند علاوه براینکه مطلوبهای اجتماعی را برآورده میکند، مطلوبهای روانشناختی خودش را هم برآورده میکند. یعنی انسانی که اخلاقی زندگی میکند از درون هم وضعش با کسی که اخلاقی زندگی نمیکند متفاوت است. این مطلوبها عبارتند از: آرامش، شادی درونی، رضایتباطن و معنایافتگی زندگی.
اما اخلاقیزیستن کار سومی هم میکند و آن اینکه به تحول روحانی انسان میانجامد.
این تحول مسالهای فوق آرامش و رضایت باطن است. یعنی انسان از وضع کنونیاش به انسانی دیگر تبدیل میشود. مثلا وقتی به کسی صدقه میدهید کارکردهای اجتماعی دارد: کمی به طرف مقابلتان به لحاظ رفاهی و امنیت خاطر کمک کردهاید. اگر آن فقیر را از خودتان رانده بودید آرامش از شما میرفت و جای آن اضطراب در وجودتان مینشست. دیگر اینکه با این کار به تدریج علاقه شما به مال و دنیا کم میشود. این یک تحول روحانی است که انسان کمکم علقهاش به دنیا، ثروت و مادیات و شهرت کم میشود. به این ترتیب انسان رشد معنوی پیدا میکند و ظرفیتهای وجودیاش بیشتر میشود.
مصطفی ملکیان در مورد علت نیاز بیشتر بشر به اخلاقی زیستن در مقایسه با گذشته گفت: بعد از جنگ دوم جهانی ابتدا تحولاتی در غرب رخ داد و سپس با درجات مختلف به تمام جهان نفوذ کرد و سبب پیدایش وضع کنونی شد. در روزگار گذشته، اخلاق برای "کیفیت" زندگی بشر لازم بود. یعنی جامعهای بدون اخلاق کم و بیش امکان بقا «کمیاش» وجود داشت. اما اگر میخواست بقا «کیفیاش» را تضمین کند نیاز به اخلاق داشت. میشد جامعهای وجود داشته باشد که ضوابط اخلاقی کمتر در آن رعایت شود. اخلاق اما به زندگی کیفیت میداد. اما امروزه اصولا اینگونه نیست. امروز اگر بشر تصمیم بگیرد که اخلاقی زندگی نکند، مسمومیت هوا به حدی میرسد که بقا «کمی» ما دیگر امکانپذیر نخواهد بود. همچنین آلودگی آب، از دست رفتن جنگلها و مراتع هم از عوارض آن است. آلودگیهای جدید بیماریهای جدید میزاید و این بیماریها فقط به قیمت ایجاد بیماریهای جدیدتر، قابل درمان هستند.
نکته دیگر اینکه پیشرفت فناوری در روزگار ما باعث شده است که قدرت دخالت انسان در زندگی دیگران بیشتر از گذشته باشد. اگر شما در خانهتان نشسته باشید تضمینی وجود ندارد که مصون باشید و دیگران میتوانند به راحتی حتی از آن طرف کره زمین به شما تعرض کنند. این خاصیت تکنولوژی است که هرگونه بعد مکانی و زمانی را کم میکند.
به همین خاطر امروز، اگر کسی بنایش بر این باشد که اخلاقی زندگی نکند آزار و آسیبش به بقیه هم میرسد.
نقد و بررسی داستان رستم و شغاد
کارهای آقای دکتر راشد محصل، برای اهل فرهنگ و زبان و ادب آشناست. کارهای ایشان بیشتر در حوزه فرهنگ و زبانهای باستانی منتشر شده و دکترای فرهنگ و زبانهای باستانی دارند. از سال ۱۳۵۱ در فرهنگستان زبان و ادب فارسی سابق مشغول به کار بودند. کارهایی که از از ایشان منتشر شده «دستور زبان اوستایی»، «نجات بخشی در ادیان»، «کتیبههای ایران باستان» و چندین مقاله درباره شاه نامه در مجلات مختلف علمی است.
کنون کشتن رستم آریم پیش زدفتر همیدون به گفتار خویش
مرگ رستم یکی از داستانهای خواندنی شاهنامه است. مرگی که برادر رستم، شغاد باعث آن است. مرگ برادر به دست برادر. اما شغاد نباید از قتل رستم که قهرمان بزرگ شاهنامه است، به راحتی عبور کند. شغاد هم به دست رستم میمیرد و این داستانپردازی بزرگ را فردوسی به بهترین شکل انجام میدهد.
در میان کنیزان زال، کنیزی بود هنرمند که این کنیز برای زال پسری به دنیا میآورد. زال او را شغاد مینامد. کودک پس از چند سال به نوجوانی بدل میشود و به دربار کابل فرستاده میشود.
شغاد پس از چند سال، جوانی برومند میشود. شاه کابل دخترش را به او میدهد و هدایا و جهاز بسیاری را نیز همراه دختر میکند. شاه کابل از این وصلت، دو هدف را دنبال می کرد. اول اینکه به نژاد خود اصالت بیشتری ببخشد و دوم اینکه گمان میکرد پس از این وصلت، کابل از پرداخت مالیات به سیستان معاف خواهد شد. اما این گمان شاه کابل خیالی بیش نبود و سیستان به گرفتن مالیات و باج ادامه داد.
شغاد از این عمل سیستان که در رأس آن رستم قرار دارد، تحقیر میشود. او عصبانی از این عمل حکومت سیستان، به صورت پنهانی با شاه کابل دست به کار دسیسهای میشوند تا رستم را از پیش رو بردارند.
از این رو بزمی میسازند و در آن بزم شاه کابل شغاد را در میانه مستی و در حضور دیگر بزرگان سرزنش میکند و به او و دودمانش توهین میکند. شغاد هم وانمود میکند که برافروخته شده است و مجلس بزم را ترک میکند و به همراه یاران خود روانه زابل میشود و از چند و چون ماجرا، زال و رستم را مطلع میکند. رستم لشکری عظیم را آماده حمله به کابل میکند و به برادر میگوید من شاه کابل را از تخت به زیر میکشم و تو را بر سر تخت مینشانم.
اما شغاد در اجرای توطئه شومش با بیان سخنانی از این دست که شاه کابل حتماً تاکنون از کرده خود پشیمان شده و شاید اکنون در تدارک پوزشگری باشد از رستم میخواهد که از لشکرکشی به کابل صرف نظر کند.
رستم پیشنهاد برادر را میپذیرد و به همراه برادرش زواره و یکصد سوار برگزیده و یکصد سرباز پیاده و کارآزموده رو به سوی کابل مینهد. در این فاصله که شغاد به فریب برادر مشغول است، شاه کابل نیز مقدمات قتل رستم را در شکارگاهی مهیا میکند.
در ادامه داستان رستم به کابل میرسد. شاه کابل به پوزشخواهی نزد او میآید و رستم چنانکه از او میسزد، شاه را می بخشد.
بعد از چند روزی استراحت در کابل و شرکت در مجالس بزم، رستم به پیشنهاد شاه کابل برآن میشود که به شکارگاهی که وی مهیا کرده است، برود. رستم و زواره به همراه شغاد و دیگر همراهان به شکارگاه میروند و هر یک برای به چنگ آوردن شکار به سویی میروند و همه ایشان بیخبر از چنگ مرگ هستند که کمی آنسوتر در کمین ایشان نشسته است.
رخش پس از مدتی متوجه دام میشود و از رفتن تن میزند. رستم او را به زور به حرکت وامیدارد ناگهان رخش و رستم هر دو به درون چاهی میافتند. تن هر دو پاره پاره میشود. رخش در همان دم چشم از جهان فرومیبندد و رستم به مدد نیروی مردانگیاش به زحمت تن مجروحش را از چاه بیرون میکشد. ناگهان شغاد را پیش رو میبیند و همه چیز را آنچنان که باید، درمی یابد.
رستم دست به چارهاندیشی میزند و از شغاد میخواهد تا کمانش را به زه کند و آن را به همراه دو تیر در دسترسش قرار دهد تا بتواند پیش از مرگ خود را از هجوم شیران گرسنه در امان بدارد و شغاد نیز چنین میکند و با لبخندی بر لب، این آخرین خواسته برادر در حال مرگش را میپذیرد.
رستم بیدرنگ، کمان را به دست میگیرد و به مدد تیری برادر را نشانه میرود. شغاد از ترس پا به فرار میگذارد و پشت درختی تنومند پناه میگیرد رستم تیر را از شست رها میکند. تیر درخت و شغاد را به هم میدوزد. شغاد در دم جان میدهد.
دکتر راشد در ابتدا با اشاره به نظرات بسیاری که در ارتباط با داستان رستم و شغاد مطرح شده، گفت: این داستان بخش حماسی شاهنامه را پایان میدهد و وارد بحث تاریخی میشود.
وی در ادامه با اشاره به نقش رستم از دیدگاه فردوسی افزود: اینها عواملی هستند که صحنهآرایی داستان شاهنامه را عوض میکند، فردوسی را غمی فرامیگیرد و از این روست که در آغاز آن داستان از تنگحالی و اندوه سخن میگوید و کوتاه بیان میکند و زمینه را برای بیان مرگ رستم آماده میسازد.
نویسنده کتاب «نجاتبخشی در ادیان» که در نهمین مجموعه از درس گفتارهای فردوسی سخن میگفت، یادآور شد: داستان رستم و شغاد به دنبال داستان رستم و اسفندیار میآید. در داستان رستم و اسفندیار، بحثی وجود دارد که کسی که اسفندیار را از بین ببرد، خاندانش از بین خواهد رفت. به نظر برخی ممکن است که این قضیه برگرفته از اعتقادات دینی هم باشد که چون اسفندیار حامی دین زرتشت بوده، این نکته گفته شده است.
بنابر این تحقق، مساله ای که در نبرد رستم و اسفندیار پیشبینی میشود، داستان رستم و شغاد است که مکمل آن است و در حقیقت با این داستان، بحث خاندان رستم و دوره پهلوانی هم تمام میشود.
این داستان به نوعی کاملکننده دو حرکتی که رستم انجام داده و شایسته پهلوانی او نبوده است. یکی کشتن فرزندش سهراب و دوم کشتن اسفندیار. این نشان میدهد که بعضیها از رستم این چیزها را انتظار نداشتهاند. در متون دینی زرتشتی آن کسی که اسفندیار را بکشد، گرفتار میشود.
دکتر راشد، با اشاره به نقش تقدیر از دیدگاه فردوسی افزود: رنگ «تقدیری» در این داستان است. رستم هیچوقت، با رخش، رفتاری که در این جا دارد را نشان نمیدهد.
رخش در همه جا یاور رستم است و در بسیاری از جاها جان رستم را نجات داده است و مثل یک دوست صمیمی با او رفتار کرده است. ولی در اینجا وقتی که رخش میخواهد که او را برگرداند، به او تازیانه میزند.
در ابتدای داستان گفته میشود که وقتی که شغاد متولد شد، گفتند که او خانواده را به باد میدهد، ولی وقتی که میآید از مهتر کابل شکایت میکند، رستم بیآنکه فکری کند، راه میافتد و وقتی که شغاد می گوید که ۱۰۰ نفر کافی است، رستم قبول میکند. اینها اشارات خود فردوسی به مساله تقدیر است.
عضو هیأت علمی پژوهشگاه علومانسانی و مطالعات فرهنگی، در انتها خاطرنشان کرد: به هر حال برای اینکه یک قهرمانی هست باید آغاز زندگی او را تا پایان در کنار هم گذاشت و این شخصیتی که تجلی هویت ایرانی است، از آغاز تا فرجام ساخته شود و عواملی که در این داستان شکل پیدا میکند، از داستانی شکل میگیرد که متعلق به شهریار آرمانی مردم ایران باشد.