تبليغاتX
مهر8000

به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست -- عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست

عدالت منهای حقوق مخالفان عدالت نمی شود

عدالت منهای حقوق مخالفان عدالت نمی شود(۴)
سومین مطلب حقوق است. یعنی در ساز و کار عدالت باید حقوق هم تعریف بشود. حقوق انسان ها، حقوق حیوان ها، حقوق نباتات، حقوق مخالفان، حقوق موافقان، حقوق شهروندان، حقوق کار، حقوق مسئولیت، حقوق مالی، حقوق سیاسی اینها باید تعریف شده باشد و روشن شده باشد و با تحقق اینها است که عدالت برپا می شود. یک جمله ای دارند امیرمومنان(ع) در خطبه 216 نهج البلاغه می فرمایند که اگر حقوق رعایت بشود، آن وقت عدالت معنا پیدا می کند و گسترده و جاری می شود. اصلا بدون حقوق عدالت بی معنا است. عدالت منهای حقوق موافقان، منهای رعایت حقوق مخالفان، منهای رعایت حقوق زنان، منهای رعایت حقوق کودکان عدالت نمی شود. تعبیر حضرت این است: می فرمایند اگر می خواهید عدالت پیاده کنید راهش این است. حقوق به خصوص حقوق متقابل مردم و زمامداران رعایت شود. "و اعتدلت معالم العدل". آن وقت است که نشانه های عدالت برپا می شود. تا حقوق رعایت نشود، نشانه های عدالت معنا پیدا نمی کند. آنجا که حقوق زیر پا گذاشته می شود، چه اتفاقی می افتد؟ "ظهرت معالم الجور" نشانه های ستم همه جا دیده می شود. بنابراین شناخت حقوق، تعریف حقوق و همینطور تعریف حدود لازم است. هر جایی که دوطرف وجود دارد حقوق دوطرفه است. یعنی حق و تکلیف با هم است. حقوق و حدود با هم است. اینها باید با هم دیده بشود. من به عنوان مثال عرض می کنم.
امیرمومنان(ع) می خواهد از مجرای حقوق عدالت پیاده کنند. طلحه و زبیر آمدند نزد حضرت و می خواستند بروند در مکه فتنه بکنند. امیرمومنان(ع) هم می دانند. حضرت به طلحه و زبیر فرمودند که "ما لاتریدان العمره" شما نمی خواهید عمره بروید."بل تریدان الغدره" می خواهید بروید پیمان بشکنید. گفتند: نه آقا. حضرت اجازه دادند رفتند. ابن عباس آمد که حضرت چرا دستگیرشان نکردید؟ حضرت فرمودند مگر می شود اینطوری کسی را دستگیر کرد؟ اینها هنوز کاری نکردند. گفت شما که می دانید. فرمودند می دانم ولی هنوز که کاری نکرده اند. یعنی مخالفان حضرت تا زمانی که دست به اقدام عملی نزده بودند، حضرت با آنها برخورد نکرد و جلوی آنها را نگرفت. نه اینکه مراقب نبود، نه اینکه هشیار نبود. حواسشان جمع بود. می دانستند. همه چیز زیر نظر امام بود. اما اینجوری حقوق آنها را پاس می داشتند. یا نمونه خوارج. هیچ حکومتی با یک گروه مخالف مثل خوارج رو به رو نبوده که امیرمومنان(ع) بوده است. یعنی آن مقدار که آنها در حکومت امیرمومنان(ع) مشکل ایجاد کرده اند، برای هیچکس دیگری نکرده اند. خوارج مخالفت کردند و می دانید که چه کردند. امیرمومنان(ع) را تکفیر کردند، مشرک خواندند و با ایشان مقابله کردند، حرف های زشت زدند، نماز جماعت با امام(ع) را ترک کردند و در نماز ایشان اختلال ایجاد کردند. جالب این است که حضرت این ها را جمع کرده اند و به آنها فرموده اند که" ان لکم عند نا ثلاثه". شما مخالفان ما بر گردن ما 3 حق دارید. به مخالفان حقوقشان را آموخته اند. چون ممکن است بلد نباشند و حقوقشان به وسیله دولت و قدرت تضییع بشود. باید حقوق را یادشان بدهد که شما حق دارید. فرمودند که اولین حقتان این است که مادامی که در جامعه هستید، با ما هستید، زندگیتان را می کنید و در جامعه همراه مایید، شما را از مساجدمان و مجامعمان منع نمی کنیم. تریبون به شما می دهیم. یعنی تریبون دارید حرف بزنید. بلندگو دارید نظرتان را بدهید. دهنتان را نمی بندیم. دوم حقوق مالی شما را قطع نمی کنیم. این حقوق مالی هم فیئ است. یعنی آن چیزی که از غنیمت یا درآمد عمومی به آنها داده می شود نه کارشان. کارشان و شغلشان را داشتند. آن پولی که باید اضافه به شما بدهیم هم می دهیم. سوم اگر با ما سخن بگویید، با شما سخن می گوییم. احتجاج کنید، با شما احتجاج می کنیم. ولی اگر بر ما شمشیر بکشید، بر شما شمشیر می کشیم. امام(ع) حقوق را در همه زمینه ها این گونه پاس می داشته است. 

امکان ندارد که عدالت به درستی برپا بشود مگر با قانون مداری
چهارم قانون است. امکان ندارد که عدالت به درستی برپا بشود مگر با قانون مداری. با بی قانونی نمی شود، با فوق قانون بودن عدالت پیاده نمی شود. آن موقع امیر مومنان(ع) قانون را از کجا شروع می کند؟ از خودش. روز اولی که مردم در مدینه با حضرت امیر(ع) بیعت کردند، حضرت فرمود بدانید من بی اجازه شما درهمی را خرج نمی کنم. بدون اجازه یعنی باید طبق قانون باشد. یعنی من نمی گویم که زمامدارم، بیت المال در دستم است، به هرکسی خواستم می بخشم. دستور می دهم به آن این مبلغ را بدهید، به دیگری این مبلغ را بدهید. نه! از این عدالت در نمی آید. چرا امیرالمومنین(ع) عقیل را مجازات کرد؟ آن داستان معروف برای چیست؟ این است که عقیل مثل بقیه سهمش را گرفته است، منتها معتقد است که من برادر خلیفه ام و باید سهم ویژه داشته باشم. سهم ویژه بی سهم ویژه. در عهدنامه مالک اشتر، حضرت به مالک می فرماید که هر زمامداری که سر کار بیاید "فان للوالی خاصه و بطانه". یک خواصی و یک نزدیکانی دارد، یک هوادارانی دارد که با کمک آن عده سر کار آمده است. آن وقت اینها میل به چی دارند؟ میل به ستم، میل به زورگویی و میل به بهره کشی دارند. چه باید کرد؟ یک دستوری می دهند که ما باید با این دستور هم افق بشویم. اگر شدیم، آنوقت از آن عدالت در می آید. می فرماید:" فاحسم " قطع کن. ببر." ماده اولئک بقطع اسباب تلک الاحوال." با از ریشه زدن زمینه ها و سبب های چنین مسائلی. ریشه های اینها را بزن. یعنی چی ریشه های اینها را بزن؟ یعنی یک سر سوزن امکان سوء استفاده برای کسانی از نزدیکانت، خویشاوندانت، دوستارانت، حزبت فراهم نکن. یک سر سوزن. جالب این است که یک نامه ای در نهج البلاغه داریم. در این نامه امیرمومنان(ع) یک حرفی می زند، خیلی آموزنده است. ما باید با این ها طراز بشویم. حضرت می فرماید که سیره ی پیامبر(ص) این بود که در جنگها وقتی جنگ سخت می شد "و کان رسول الله (ص) اذا احمرالبعث" وقتی جنگ شدید می شد داغ می شد "و احجم الناس" و دشمن هجوم می آورد. پیامبر(ص) چکار می کرد؟ "قدم اهل بیته". اهل بیتش را مقدم می داشت. " فوقی بهم اصحابهم" اصحابش را با اهل بیتش حفظ می کرد. پیامبر(ص) یک جا خویشاوندانش را جلو می انداخت و اینجا بود. ولی آنجا که پول بود، عقب می انداخت. سیره امیر مومنان(ع) هم اینطور است. آنجا که سختی است، می فرماید فرزندان من آنجا باشند. آنجایی که راحتی است می فرماید مردم جلو بیایند. حتی حضرت معتقد بودند که خانواده ایشان آخر همه باید سهم ببرند. گاهی سهم عمومی بود. یعنی به همه سهم می رسید. به خانواده حضرت هم سهم می رسید. حضرت می فرمودند وقتی همه سهمشان را گرفتند و تمام شد، شما سهم می برید و اگر اینها می خواستند زودتر بگیرند، حضرت توبیخ می کردند. این را می گویند قانون.
 یا مثلا فرض کنید مساوات در برابر قانون. همه در برابر قانون نزد حضرت مساوی بودند. نجاشی شاعر امیرمومنان(ع) بود. در دفاع از حضرت شعر گفته است. شعر عالی مثل این می ماند که بگوییم دستگاه تبلیغاتی حضرت است. چون شاعر در آن دوره دستگاه تبلیغاتی بود. این نجاشی در ماه رمضان شراب خورد و داخل خیابان آمد و سر و صدا کرد. گرفتنش و نزد حضرت آوردند. چون خلاف کرده است، حضرت 100 تا تازیانه به او زدند. نجاشی گفت چرا 100 تا؟حد شرب خمر 80 تا است. حضرت فرمود حرمت ماه رمضان را شکستی 20 تا هم برای آن است. خانواده و قبیله نجاشی آمدند اعتراض کردند که ما ندیده بودیم که زمامداران عادل، یعنی مدعیان عدالت با خویشاوندانشان، نزدیکانشان، هوادارانشان اینجوری رفتار کنند. بالاخره منظورشان این بود که آنها نسبت به نزدیکانشان زیرسبیلی در می کردند. خویشاوندیم، هم حزبیم، رفیقیم، خلاصه هوادار ما بوده و پول برای ما خرج کرده است. حضرت فرمودند" انها لکبیره الا علی الخاشعین". بله قانون سنگین است مگر برای خاشعان در مقابل خدا. بعد اینها فرار کردند؛ نزد معاویه رفتند. حضرت فرمودند: همه در برابر قانون مساویند. نزدیکترین فرد به من اگر خلاف قانون بکند مجازاتش می کنم. به همین دلیل وقتی که ام کلثوم دختر حضرت یک گردنبند را به عنوان عاریه ضمانت داده (مضمونه) از بیت المال گرفت؛ حضرت وقتی دیدند، توبیخشان کردند که مگر همه دختران مدینه چنین امکانی را دارند؟ وقتی همه دختران مدینه این امکان را ندارند تو به چه حقی این امکان را برای خود گرفتی؟ بعد حضرت فرمود اگر ضمانت نداده بودی؛ نخستین زن هاشمی بودی که دستت را قطع می کردم. با قانون عدالت برقرار می شود.

نوشته شده توسط مهدی نادری نژاد در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388 | موضوع: سیاست مهر
عدالتی که نقد نمی شود، در آن فساد پیدا می شود(۳)

عدالتی که نقد نمی شود، در آن فساد پیدا می شود(۳)
اول ما باید این نگاه را ایجاد بکنیم و دریابیم؛ با حضرت هم افق بشویم. اگر با حضرت هم افق شدیم و فهمیدیم که باید با یک برنامه عدالت در واقع ظلم ها را زدود؛ ساختار فراهم کرد و مناسبات را اصلاح کرد؛ آن وقت چندتا سوال را باید جواب بدهیم.
یک سوال اینکه این عدالتی که امیرمومنین(ع) می فرمایند لوازمش چیست؟ با چه لوازمی می شود این عدالت را فراهم کرد؟ آنطور که من استفاده کردم از آموزه های امیرمومنان(ع) امکان ندارد که در جامعه ای عدالت فراهم بشود مگر اینکه چهار لازمه ی آن تدارک بشود: 1- آزادی 2- اخلاق 3- حقوق 4- قانون.
نمی شود کسی سخن از عدالت بگوید؛ اما آزادی ها را بخواهد بگیرد. اصلا امکان ندارد عدالت فراهم بشود، بلکه عدالت را می کشد. به همین دلیل در بعضی از کشورهایی که سخن از عدالت زدند و آزادی افکار، آزادی انتقاد، آزادی نظر، آزادی اطلاعات را گرفتند، این ها عدالت را کشتند. تجربه نزدیک به ما هم همینطور است. 70 سال حکومت شوروی سابق نمونه همین است. جاهای دیگر هم همینطور.
هرجایی سخن از عدالت بدون اخلاق زده شده، عدالت ذبح شده است. هر جایی گفتند عدالت ولی حقوق مداری نکردند، آنجا باز عدالت تحقق پیدا نکرده است. هرجا گفتند عدالت، بدون قانون خواستند انجام بدهند نشده است. من یک توضیحی درمورد این 4 تا بگویم، بعد سوالات دیگری را مطرح می کنم.
ببینید مهمترین چیزی که در عدالت هست از کلام امیرمومنان(ع) می شود استفاده کرد این است: عدالت؛ رساندن هر ذی حقی به حقش و قرار گرفتن هرچیزی در جای خودش است و اولین حق انسان و حق جامعه آزادی است. امام راحل یک جمله ای داشتند که شاید در ذهنتان باشد. فرمودند اگر کسی بگوید که من آزادی داده ام، مجرم است. آزادی را خدا داده است. انسان ها آزادند. کسی نمی تواند بگوید که من به شما آزادی داده ام. تو چه کاره ای که آزادی داده ای؟ آزادی را خدا داده است. البته در اصل، این جمله امیرمومنان(ع) است. "ولاتکن عبد غیرک و قد جعلک الله حرا"  ببینید ما آمدیم گفتیم می خواهیم عدالت پیاده کنیم، عدالتی که بگوییم با بستن دهانها، با بستن انتقادها، این  عدالت تبدیل می شود به چی؟ عدالتی که نقد نمی شود، عدالتی که درموردش نظر داده نمی شود، در آن فساد پیدا می شود. مدیریتی که تحت نظارت مردم قرار نمی گیرد، این مدیریت هر اتفاقی در آن می افتد.
اگر بگوییم به ما رأی بدهید، این مقدار به شما پول می دهیم، از این عدالت در نمی آید
آمدیم مثلاً گفتیم که می خواهیم عدالت پیاده کنیم، منتها به مردم اجازه نمی دهیم که سرنوشت خودشان را، خودشان رقم بزنند و سرنوشت سیاسیشان را خودشان تعیین کنند. این دیگر ضد عدالت است. این دیگر بالاترین ظلم است. ما می گوییم عدالت و بعد مردم را در انتخابشان تحت فشار قرار بدهیم، مردم را در انتخاب سرنوشتشان آزاد نگذاریم. ببینید  حضرت علی(ع) وقتی می فرماید عدالت و برای عدالت سرکار می آیند، وقتی مردم ریختند و خواستند با حضرت بیعت کنند، حضرت یک سرسوزن مردم را تحت هیچگونه فشار و محدودیتی قرار ندادند. در نامه اول نهج البلاغه حضرت افتخار می کند و می فرماید مردم در نهایت آزادی با من بیعت کردند "و بایعنی الناس غیرمستکرهین ولا مجبرین بل طائعین المخیرین" مردم با من بدون اجبار و اکراه بلکه با میل و اختیار بیعت کردند. در نامه 54 حضرت می فرمایند "ان العامه لم تبایعنی" مردم با من بیعت نکردند،  از این جهت که تحت فشار قرار گرفته بودند یا تطمیع شده بودند. این دو تا نبود. ما مردم را تحت فشار قرار ندادیم، هیچگونه فشار. مثلاً ما بیائیم مردم را تحت انواع فشارهای سیاسی قرار بدهیم که رأیشان طرف خاص برود. این خلاف عدالت است. از این عدالت در نمی آید. یعنی اگر چیزی بر این اساس پا بگیرد، از آن نمی شود عدالت در آورد. ببینید تعبیر حضرت خیلی تعبیر قشنگی است:
"سلطان غالب" یعنی قدرت چیره، هر نوع قدرت چیره اگر آمد، عدالت از آن در نمی آید. مردم باید آزاد نظر بدهند "ولا لعرض حاضر ". یک چیز نقد، پولی ، وسوسه ای، وعده ای، بگوییم اگر به ما رأی بدهید، این مقدار به شما پول می دهیم، از این عدالت در نمی آید. آزاد باید رأی بدهند، نباید مردم را وسوسه کرد، نباید تحت هیچ فشاری قرار داد. بگذارید بررسی کنند، حرف ها را بشنوند، برنامه ها را ببینند، آزادانه خودشان انتخاب کنند و نگویید نمی فهمند. امیرمومنان(ع) با جامعه ای که 25 سال آن بلاها را سرش آورده بودند، اینجوری رفتار می کند. می فرماید آزاد انتخاب بکنید.
 یا ما بگوییم که می خواهیم عدالت پیاده کنیم ولی آزادی نقد را بگیریم، زبان ها را ببندیم. امیرمومنان(ع) می فرمایند ما تحت هیچ شرایطی زبان ها را نمی بندیم. بلکه اصرار دارند مردم زبان هایشان باز شود. به مردم در خطبه 216 می فرماید "فلاتکفوا " خودداری نکنید، "عن مقاله بحق" که سخن حق بگوئید. "او مشوره بعدل" نظر عدالتخواهانه بدهید. عدالتخواهی از من کنید. حرف بزنید. عدالت ملازمش این چیزها است. یا به مالک اشتر می فرماید که به مردم میدان بدهید که حرف هایشان را بزنند. اصلاً اوقاتی را برای این اختصاص بده. بعد به مالک می فرماید اگر فضا را باز کنیم به مردم که حرف بزنند، حرف های بی ربط هم می زنند، بد و بیراه هم می گویند. چکار باید کرد؟ شما فضا را باز کردید، می خواهید عدالت پیاده کنید. نقد بی خود می کنند، حرف بی ربط می زنند، زشت گویی می کنند. چه باید کرد؟ می فرماید که"ثم احتمل" . توتحمل کن." الخرق منهم والعی". بد زبانی و زشت گویی و تندی آنانی که بی ربط می گویند، تو تحمل کن "والعی" برخی نمی توانند حرف درست بزنند، چون آزادی را تمرین نکردند. نمی توانند مقصودشان را بیان کنند، بد می گویند. تحمل کن تا یواش یواش درست بشود. بعد می فرمایند که:" و نح عنهم" از آنها دور کن" الضیق" تنگنا را. فضا را باز کن. " والانف"، تکبر نداشته باشید، بر مردم سفت نگیرید. استبداد نکنید. می فرماید اگر حکومتی این کار را بکند" یبسط الله علیک بذلک اکناف رحمته" خدا هم جوانب رحمت را به آن حکومت باز می کند. حکومتی که این مقدار آزادی ندهد، جوانب رحمت خدا بر او باز نخواهد شد.

در بعد دوم عدالت بدون اخلاق راه به جایی نمی برد. یعنی چه؟ یعنی شما گفتید می خواهید عدالت را فراهم کنید، ولی مردم را فریب بدهید، وعده دروغ بدهید، ریاکاری بکنید، دروغ به زبان بیاورید و بزرگنمایی کنید، منت گذاری کنید، کرامت انسان ها را زیر پا بگذارید، عدالت در آن نیست. من برایتان مثال بزنم. امیرمومنان(ع) روز اولی که حکومت را در دست گرفته اند خطبه اول حضرت در روز اول و خطبه ی دوم در روز دوم که این دو خطبه را ابن ابی الحدید معتزلی در شرح نهج البلاغه اش تقریباً کامل آورده است. حضرت در روز اول می فرماید من می خواهم عدالت را برقرار کنم. مثلا این برنامه مساوات من است. این برنامه تحقق عدالت من است. این برنامه رفتار من با بیت المال است. این برنامه من نسبت به قانون است. شریف رضی بخشی از آن را در کلام 16 نهج البلاغه آورده است. آن وقت آنجا یک جمله ای دارند. حضرت می فرمایند که: "ذمتی بما اقول رهینه". من در گرو سخنی هستم که می گویم. یعنی وعده خلاف به شما نمی دهم، وعده دروغ نمی دهم برنامه نشدنی نمی گویم. من در گرو حرفی هستم که می زنم. "و انا به زعیم." خود آن را پی گیرم. دنبال می کنم که تحقق پیدا کند. من اینجور نیست که بیایم وعده هایی بدهم که دنبال نکنم، پیگیری نکنم. بعد می رسد به این جمله می فرماید: "و الله ما کتمت وشمته و لا کذبت کذبه". به خدا قسم هرگز یک کلمه از شما پنهان نمی دارم و هیچ نوع دروغی به شما نمی گویم. عدالت را این گونه پیاده می کنند. یعنی چه چیزی را از شما پنهان نمی کنم؟ یعنی ما در این دولت، در این حکومت همه چیزمان آشکار و شفاف است، سیاست شفاف سازی. چیزی از مردم پنهان نمی داریم. درسخن دیگر حضرت فرمود ما فقط اسرار نظامی را نمی گوییم. بقیه چیزها را با شما در میان می گذاریم. چون اسرار نظامی را نمی شود گفت. اینجوری با مردم بودند. عدالت ملازمش این است. با مردم راست بودن، با مردم صادق بودن، مردم را امین دانستن، مردم را فهیم دانستن، برای مردم کرامت قائل بودن.
 جالب تر این است که حضرت می فرمایند ما به شما دروغ نمی گوییم. منتها تعبیر این است که: " لا کذبت کذبه"، کذبه در عربی بر وزن فعله است. واژه وقتی می رود بر وزن فعله، به معنای هیئت انجام شدن است، نوع انجام شدن و حالت انجام شدن است. یعنی هیچ نوع دروغی نمی گویند. دروغ مصلحتی و دروغ سیاسی و دروغ مدیریتی و دروغ حکومتی، هیچ نوع دروغی به شما نمی گویم. عدالت ملازمش این است. شما اگر این را از عدالت بگیرید، دیگر عدالت نیست. عدالت منهای اخلاق عدالت منهای روابط انسانی، عدالت نیست.
امیرمومنان(ع) داشتند از صفین بر می گشتند. سوار بر اسب بودند. یک شخصیتی آمد با امیرمومنان(ع) صحبت کنند درمورد عزاداری و کارها و مراسمی که می خواستند انجام بدهند. او پیاده بود و حضرت سواره. تا آمد شروع کند به صحبت کردن حضرت فرمودند اینطوری نمی شود. من سواره ام تو پیاده. بعدا می نشینیم با هم صحبت می کنیم. اینجور سخن گفتن ذلت است برای تو، هلاکت است برای من. عدالت اینجوری پیاده می شود. عدالتی که در آن کرامت مردم زیر پا گذاشته می شود، مردم تحقیر می شوند به اسم عدالت، این عدالت نیست این عین ظلم است. و این جور مناسبات فراوان داریم.

نوشته شده توسط مهدی نادری نژاد در شنبه بیست و سوم خرداد 1388 | موضوع: سیاست مهر
ایران,بود لبریز مهرت از وجودم

نوشته شده توسط مهدی نادری نژاد در چهارشنبه بیستم خرداد 1388 | موضوع: سیاست مهر
جامعه را نمی شود با بخشش اداره کرد، جامعه باید با عدالت اداره بشود(۲)

 

جامعه را نمی شود با بخشش اداره کرد، جامعه باید با عدالت اداره بشود(۲)
اولاً ببینیم نگاه ما اینطوری هست یا نه؟ ما هم افقیم با امیرمومنان(ع) در بحث عدالت یا هم افق نیستیم؟ عبارتی در نهج البلاغه هست؛ مردی آمد نزد حضرت که به تعبیر مرحوم شهید مطهری معلوم می شود که این فرد بسیار زیرک بوده است؛ چون سوال، سوال زیرکانه ای است. از حضرت سوال کرد: العدل افضل او الجود. عدالت بالاتر است یا بخشش؟ ما بین مردم پول پخش کنیم و فرض کنید که مثلاً ایثار کنیم و آدم های ضعیف و گرسنه و مثل اینها را با نهادهایی تحت پوشش قرار بدهیم؛ این بهتر است یا عدالت برقرار کنیم؟ مرحوم شهید مطهری حرفی می زنند که خیلی حرف خوبی است؛ می گویند که در نگاه اول، آدم که نگاه می کند با نگاه فردی، جود بالاتر است. وقتی شما از خودت می زنی که به یکی کمک کنی خیلی با ارزش است. ولی در نگاه دوم، با یک نگاه عمیق تر و با یک دید اجتماعی اینجوری نیست.
جود، بخشش، کمک کردن به دیگران از نظر فردی با ارزش است. شما یک ارزش و یک فضیلت انسانی خلق می کنید. ولی از نظر اجتماعی، سیاسی، حکومتی ننگ برای یک جامعه است. ننگ بر یک دولت است؛ ننگ برای یک حکومت است. یعنی چه؟ ببینید انسان باید کمک کند. این نباید ترک بشود. از نظر فردی نباید رها بشود. چون یک فضیلت انسانی است. همین که آدم به این کمال برسد که از خودش بگذرد و به دیگران بدهد؛ خیلی با ارزش است. نه برای آنها، برای من، در درجه اول. پس چرا باید چنین کاری صورت بگیرد و در چه وقت این کار باید صورت بگیرد و چه وقت باید شما به یک عده ای کمک مالی بکنید؟ در نگاه امیرمومنان(ع) زمانی باید این کار را بکنید که در جامعه ظلم هست. بی عدالتی هست. ضعف مدیریتی هست. آنها را باید حل کرد. لذا حضرت در جواب این فرد فرمودند که:
"العدل یضع الامور مواضعها والجود یخرجها من جهتها". عدالت هر چیز را می گذارد سر جایش. درحالی که جود مسائل و امور را از مجرای خودش خارج می کند. یعنی اگر جود لازم است در جامعه ای صورت بگیرد، نشانه این است که مسائل در مجرای خودش نیست. ظلم هست، بی کفایتی هست. ناتوانی هست. یک بیانی دارند امیرمومنان(ع) که "سوء التدبیر مفتاح الفقر". بدی مدیریت، کلید فقر است. یعنی شما در هر جامعه ای که فقر دیدید در درجه اول بگوئید آنجا سوء مدیریت است. در درجات بعد عوامل دیگر است. نمی خواهم عوامل دیگر را نفی بکنم. کلام امام هم این را نمی خواهد برساند. ولی در درجه اول، سوء مدیریت است. بنابراین اگر در جایی فقر هست، نابسامانی هست، عده ای گرسنه به سر می برند، قطعاً ظلم است. قطعاً بی کفایتی است. قطعاً سوء مدیریت است. در کلام حضرت باز در نهج البلاغه داریم که: "ما جاع فقیر"، فقیری گرسنه نماند "الابما متع به غنی" مگر ثروتمندی از او تمتع جست؛ بهره کشی کرد. مناسبات ظالمانه است که گرسنه ایجاد می کند.
 نکته دوم این است که می فرمایند: "العدل سائس عام". عدالت یک تدبیر کننده و مدبر فراگیر است. همه را تحت پوشش قرار می دهد. "والجود عارض خاص" و بخشش و کمک های اینگونه یک پدیده عارضی و ویژه است. چهار نفر را می شود؛ اینجور تحت پوشش قرار داد. جامعه را نمی شود با جود اداره کرد. جامعه باید با عدالت اداره بشود. "فالعدل افضلهما و اشرفهما". بنابراین عدالت است که برترین و بالاترین است.

نوشته شده توسط مهدی نادری نژاد در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388 | موضوع: سیاست مهر
نمی شود کسی سخن از عدالت بگوید؛ اما آزادی ها را بخواهد بگیرد(۱)

نمی شود کسی سخن از عدالت بگوید؛ اما آزادی ها را بخواهد بگیرد(۱)
اشاره:  آقای مصطفی دلشاد تهرانی استاد دانشگاه و مدرس نهج البلاغه در گفتگوی تفصیلی با شجر پیرامون عدالت از نگاه امیرالمومنین(ع) نظرات خود را ارائه داده اند.مشروح این مصاحبه از نظر خوانندگان می گذرد.

شجر: دولتی سر کار آمده است که مدعی است خیلی از معیارهایش با حکومت حضرت علی(ع) منطبق است. آیا چنین چیزی حقیقت دارد و چگونه می توان ارزیابی از عملکرد دولت در نسبت با حکومت حضرت علی(ع) داشت؟
 استاد دلشاد تهرانی: اگر بخواهیم ملاک را حضرت امیر (ع) قرار بدهیم و بعد خودمان را با ایشان بسنجیم، منطق خوبی است و اگر این زاویه دید ما باشد که امیرالمومنین(ع) کسی است که بالاترین تربیت شده پیامبر(ص) و جلوه قرآن هستند؛ از کلام خود حضرت امیر(ع) می توانیم استفاده کنیم.
یک نکته ای که برای ما حاصل می شود، این است که ما در حوزه های مختلف خودمان را به حضرت علی(ع) عرضه کنیم. یعنی سیاستمان، حکومتمان، مدیریتمان، زندگیمان، مناسباتمان، رفتارمان، اخلاقمان را با معیارهای حضرت علی(ع) بسنجیم.
مشخصاً اگر به آن نکته ای که اشاره کردید بپردازیم اولاً امیرمومنان(ع) که حکومت را که به دست گرفته، آن قدری که حکومت خودشان را پیش برده اند؛ در آن مناطقی که برنامه شان عمل شده – چون جاهایی دست امیرالمومنین(ع) نبود، دسترسی نبود، خارج از حیطه امیرالمومنین(ع) بود - اما آنجایی که حضرت در واقع برنامه حکومتیشان را اجرا کرده اند؛ حداقل این است که فقر را زدوده است. در نهج البلاغه حضرت یک تعبیری دارند؛ می فرمایند: "والبستکم العافیه من امری"، "من از عدالتم بر شما لباس عافیت، آسایش، رفاه پوشانیده ام". یعنی اگر در جایی عدالت پیاده شود؛ منتها با برنامه و برنامه صحیح و با نگاه درست و همه جانبه که امیرالمومنین(ع) هم این طور به عدالت نگاه می کرده اند، قطعاً بعد از مدتی فقر زدوده می شود. در روایت ائمه(ع) دیگر ما، مثلاً از امام کاظم (ع) حدیثی داریم که "لو عدل فی الناس لاستغنوا"، "اگر عدالت در بین مردم پیاده شود؛ همه بی نیاز می شوند و به رفاه و آسایش می رسند". ابن ابی شیبه از بزرگان و محدثین اهل سنت است که در 235 در گذشته است؛ کتابی دارد به نام "المصنف فی الاحادیث والآثار". آن وقت جالب این است که در آن کتاب حدیثی از امیرمومنان(ع) آورده است. حدیث این است که حضرت فرمودند: "ما اصبح احد بالکوفه"، "کسی در کوفه چشم باز نمی کند - حالا کوفه جایی هست که برنامه امام(ع) پیاده شده، جای دیگر هم همینطور است - روز را آغاز نمی کند "الا ناعما"، یعنی در نعمت است. "ان ادناهم منزله"، پائین ترین مردم از نظر منزلت، شغل، کار. یعنی پائین ترین فرد در جامعه "لیاکل الخبز"، نان گندم می خورد. "ویشرب من ماء الفرات" از آب گوارا استفاده می کند "و یجلس فی الظل"، سر پناه دارد؛ خانه دارد و جالب این است که در عمل، امیرمومنان(ع) بعد از مدتی که حکومتشان جلو رفته است؛ یک فقیر را که دیده اند؛ فریاد زده اند. چون فقیر نبوده است. حدیثی را مرحوم شیخ طوسی در کتاب "تهذیب الاحکام" آورده است. مرحوم شیخ حر عاملی هم به نقل از "تهذیب" آورده است؛ حدیث این است که امیرالمومنین(ع) یک روز در خیابان می رفته اند؛ که پیرمردی را دیدند که فقیر بود و دست نیاز دراز کرده بود. تا حضرت این صحنه را دیدند فریاد زدند: "ماهذا؟" "این چه بساطی است؟" اصحاب حضرت که با حضرت بودند گفتند: آقا این نصرانی است؛ مسلمان نیست. حضرت بیشتر فریاد زدند: که عجب! این جوان بوده؛ در این مملکت کار کرده است حالا که پیر شده شما رهایش کردید. "استعملتموه" از او بهره کشی کردید؛ حالا رهایش کردید. ببرید از بیت المال تأمینش کنید. اگر این یک امر عادی بود. یعنی 2 تا، 3 تا، 5 تا ...  هرجایی وجود داشت که حضرت عکس العمل اینجوری نشان نمی داد. حضرت فریاد می زند با دیدن یک فقیر.

امیرمومنان(ع) بیش از هرچیز نسبت به عدالت اقتصادی حساس بودند

 اما اینکه حضرت امیرالمومنان(ع) کمک می کرده است؛ دو وجه داشته است: یک وجه اینکه بالطبع امیرمومنان(ع) آمده اند و حکومت را به دست گرفته اند، به شدت در جامعه ظلم حاکم شده بود. تعبیری دارد حضرت در خطبه شقشقیه، خطبه سوم؛ می فرمایند که این حاکم شده بوده "کظه ظالم و سغب مظلوم". می فرماید: "من حکومت را پذیرفتم که اصلاً این را بهم بزنم" "لولا حضور الحاضر و قیام الحجه بوجود الناصر و ما اخذ الله علی العلماء ان لایغاروا علی کظه ظالم و لا سغب مظلوم". "اگر مردم اقبال نکرده بودند و اگر خداوند از عالمان پیمان نگرفته بود که بر سیری ظالمان و گرسنگی مظلوم سکوت نکنند؛ من حکومت را قبول نمی کردم." یعنی حکومت را قبول کردم که عدالت را پیاده کنم به ویژه عدالت اقتصادی. امیرمومنان(ع) بیش از هرچیز نسبت به عدالت اقتصادی حساس بوده اند. در عدالت اقتصادی هیچ کوتاه نیامده اند. در یک چیزهایی امیرمومنان(ع) مصلحت اندیشی کرده و یک قدری کوتاه آمده اند؛ ولی در عدالت اقتصادی و برپا کردن عدالت اقتصادی یک قدم عقب ننشسته اند.
 پس حضرت حکومت را پذیرفته اند؛ اوضاع اینجوری بوده است. تبعیض بوده است که لازمة آن این است که اولش حضرت این اقدامات را بکنند؛ رسیدگی هایی از این دست انجام دهند. اما یک قدری که حکومت جلو رفته، دیگر حضرت تقریباًَ برنامه شان هرجا محقق شده؛ بساط فقر را جمع کرده است. ولی رسیدگی های مادی فقط جنبه سیر کردن ندارد؛ یعنی به هرحال در جامعه امیرمومنان(ع) جنگ هایی پیش آمده که عده ای شهید شدند، عده ای آسیب دیده اند. امیرمومنین(ع) وظیفه خودشان می دانستند که به آنها سر بزنند و دو کار انجام بدهند: یکی اینکه با دست پر به نزد آنها بروند؛ یعنی جای خالی سرپرست خانواده را برای آنها پر کنند. نه اینکه آنها فقیر بوده اند و نه اینکه گرسنه بودند؛ چون همه آنها را حضرت تأمین کرده بودند. بلکه شما ببینید نگاه حضرت در تأمین چیست؟ عبارت هایی که مثلاً در عهدنامة مالک اشتر هست؛ که چگونه نیازمندها، یتیمان، سالخوردگان، کسانی که از کار افتاده اند باید کاملاً تأمین بشوند. آنها را تأمین کرده بود. ولی به جای سرپرست خانواده می روند. هم درواقع رسیدگی های مادی ویژه می کنند که خلاء سرپرست پر بشود. هم رسیدگی های روحی و عاطفی. نه اینکه جامعه اینجوری بوده که اینها گرسنه بودند و امیرمومنان(ع) می رفته اند و می خواسته اند آنها را سیر کنند.
این نگاهی را که امیرمومنان(ع) به عدالت دارند؛ اول ما باید بیائیم و در جایگاه نگاه حضرت بنشینیم. ببینیم به عدالت چگونه باید نگاه کرد؟ اهمیتش چیست؟ بعد بیاییم و ببینیم امیرمومنان(ع) برای این عدالتی که خیلی برایش اهمیت قائل هستند و به خصوص عدالت اقتصادی و عدالت مدیریتی چه لوازمی راتعریف می کنند؟ چون اینها به هم مرتبط هستند. عدالت اقتصادی بدون عدالت مدیریتی امکان ندارد. چون اگر شما گفتید عدالت اقتصادی، عدالت اقتصادی را نمی شود با مدیران ضعیف محقق کرد. آدم هایی که سر جای خودشان نیستند؛ نمی توانند عدالت اقتصادی بر پا کنند؛ ولو اینکه بخواهند. اینها متصل به هم هستند. ما آن نگاه را باید بفهمیم. بعد باید ببینیم امیرالمومنین(ع) با چه مدلی این نگاه را دنبال می کردند. من یک جمله ای درمورد آن نگاه بگویم. بعد یک کمی در مورد آن مدل بگویم. آن وقت ما باید خودمان را با این نگاه و با آن مدل محک بزنیم.

نوشته شده توسط مهدی نادری نژاد در دوشنبه هجدهم خرداد 1388 | موضوع: سیاست مهر
مهمان مهر

به بهانه درگذشت نادر ابراهيمى (1315 - 16 خرداد 1387)

حسن میر عابدینی

نادر ابراهيمى كه كار ادبى خود را با نوشتن داستانهاى استعارى آغاز كرده بود، با داستان‏هايى درباره زندگى خانوادگى كارمندان و افسردگى‏هاى روحى روشنفكران ادامه مى‏دهد و پس از نگارش چند داستان ماجرايى درباره ياغيان و تركمن‏ها، داستان‏هايى خيالى و وهم‏آلود راجع به مسايل كلى بشر مى‏نويسد. ابراهيمى مجال تأمل در يك نوع داستان خاص را نيافته و آثارش را در حد تجربه‏هايى شكل نگرفته ارايه داده است.

 او در زمينه‏هاى گوناگون طبع آزمايى مى‏كند. فابل‏هاى تمثيلى مى‏نويسد، فلسفه مى‏بافد، فيلمنامه، قصه نمايشى، غزلداستان‏هاى رمانتيك، قصه‏هاى نقاشى‏واره و… آخرين مجموعه‏هاى ابراهيمى، نشان‏دهنده اين واقعيت است كه وى نتوانسته شكلِ اصلى بيان خود را بيابد. به قول خودش، در يكى از داستان‏هاى تضادهاى درونى (1350) «كم كم فراموش كرده بود كه چرا مى‏نويسد، و براى چه كسانى مى‏نويسد. و فقط فكرش اين بود كه كتاب‏هاى بيشترى داشته باشد… و شهرت بيشترى به‏هم بزند و، متأسفانه، پول دربياورد.»

 ابراهيمى در برخى از مجموعه‏هاى خود، نوشتنِ داستانهاى استعارى و افسانه‏اى را ترك مى‏گويد، اما جملات قصار و شعارهايى كه در داستان‏هاى واقع‏گرايانه‏اش مى‏آورد و مخلّ زمينه روايتى آنها مى‏شود، نشان‏دهنده تمايل او به پندآموزى و اخلاق‏گرايى در قالب داستان است. دخالت‏هاى جا و بيجاى نويسنده و اظهارنظرهاى او درباره درمان دردهاى اجتماع، از كيفيت طبيعى داستان‏هايش مى‏كاهند و گاه آنها را به رساله‏اى اجتماعى تبديل مى‏كنند. ضعف در مجسم كردن عمق واقعيت‏هاى كوچك او را وامى‏دارد كه «موقعيت‏هاى عينى را، هر چند ساده باشند، با مفاهيم انتزاعى روشن كند. لاجرم اساساً رابطه‏اى با جهان بيرون از ذهن، چه شى‏ء و چه آدم، برقرار نمى‏كند… او چون قلم به دست مى‏گيرد كه بنويسد… نمى‏داند از كجا شروع كند، چگونه تمام كند، چه بنويسد، در كار او تصاوير بيهوده و اضافى دائماً يكديگر را قطع و خنثى مى‏كنند.»

 و اما ابراهيمى كه در برخى از داستانهايش (همچون خانواده بزرگ، دشنام) نشان داده بود فابل‏نويسى قابل است، شيفته روشنفكرنمايى‏هاى رايج زمانه‏اش مى‏شود و به نوشتن داستان‏هاى تمثيلى به تقليد از تورات ويكليا و تنهايى او روى مى‏آورد؛ داستان‏هايى واقع‏گريزانه كه در فضايى وهمى مى‏گذرند، و تمام كوشش نويسنده صرف ايجاد موقعيت‏هاى بيمارگونه و ماليخوليايى براى شخصيت‏ها مى‏شود. اين داستان‏هاى پرگو را حادثه‏اى به پيش نمى‏برد و به جايى نمى‏رساند. گف%

 

نوشته شده توسط مهدی نادری نژاد در شنبه شانزدهم خرداد 1388 | موضوع: ادبیات مهر
نتیجه گیری: سازمان جدید اخلاق و سیاست در اندیشه امام خمیني (رحمه الله علیه)

سرداران بزرگ و نامداران سیاست(قسمت پایانی)

اگرچه درتاريخ بيش از همه ،درباره شاهان و فرمان روايان سخن مي رود، امّا نگفته پيداست که بسياري کارهاي مهم به سرانگشت تدبير وزيران و دلاوري و موقع شناسي سرداران و سياست مداران برجسته صورت مي‌گيرد. در تاريخ ايران نامداراني ازاين دست بي‌شمارند. دراين جا تنها به‌شرح احوال و کارهاي برخي ازمشهورترين آنان مي‌پردازيم، کساني‌که يا خود صدر کارهاي بزرگ بوده‌اند يا به نوعي درحوادث مهم دخالت داشته‌اند. بر آن شدم تا زمان انتخابات ریاست جمهوری به معرفی برخی از چهره ها و رجل سیاسی در تاریخ ایران بپردازم. امیدوارم این مکتوب مورد استفاده شما فرهیختگان قرار گیرد. لازم بتوضیح است که چینش و نظم رجال سیاسی را از بنیاد مطالعات ایران به امانت گرفته ام.

نتیجه گیری: سازمان جدید اخلاق و سیاست در اندیشه امام خمیني (رحمه الله علیه)
نجمه كيخا

فهم تغییراتی که امام خمینی در خصوص فهم عمومی مردم و نخبگان از اخلاق و سیاست انجام داده است، نیازمند فهم دقیق تمایزات و دگرگونی های جامعه ای است که وی در آن می زیسته است. چنانکه در الگوی روشی این پژوهش نیز مورد نظر بوده است، تحولات اجتماعی و فکری، در اندیشه امام و تغییراتی که وی ایجاد نمود موثر بوده است. حجم و وسعت این تحولات به حدی بوده است که تصور ایجاد تغییرات در اندیشه امام را تایید می نماید.
به لحاظ فکری، در طی جریان مشروطه مباحث فکری با اهمیتی مطرح گشت که نوع حکومت موجود و ساختارهای آن را به چالش طلبید و در عرصه حکومت دینی، جریان جدیدی به نام نواندیشی دینی را پدید آورد. از لحاظ اجتماعی، مشروطیت علیرغم ناکامی در اهداف خویش، وضعیت موجود ایران را به چالش طلبید و تا حدودی نیروی مردم را وارد دگرگونی های تاریخ معاصر ایران نمود و از این حیث آغازگر تحولات بزرگتری در تاریخ ایران گردید. چنانکه در فاصله کمی پس از آن نهضت ملی شدن نفت رخ نمود که حضور مردم در آن چشمگیرتر و دامنه آن فراتر از مرزهای ایران بود.
در کنار عوامل داخلی فوق، تحولاتی که در عرصه بین الملل اتفاق می افتاد به جهت فناوری های روز جهان، تاثیرات غیر قابل انکاری بر تمامی کشورها بر جای می نهاد به گونه ای که بر حاکمیت کشورها و استقلال آنها، بر خلاف گذشته، اثرات فراوان می نهاد. مهمترین اثر این وضعیت در انتقال اندیشه ها و پدیده های مادی و معنوی جدید همچون نحله های فکری جدید، نظریات فکری نو و اختراعات مادی به کشورها بود که اوضاع داخلی آنها را دچار دگرگونی می ساخت. استعمار نیز که سال ها قبل از این آغاز شده بود، در این برهه شکل جدیدتری به خود گرفته بود بگونه ای که بیش از تخریب منابع مادی کشورها، بر بعد معنوی و فکری آنها تاثیر می نهاد از سویی به دلیل منابع نفتی عظیم منطقه و نیاز بیشتر کشورهای صنعتی به این منبع، حضور آنها جدی تر، ماندگارتر و وسیع تر گشته بود.
دو عامل شاه و نیروهای بیگانه مانند روسیه، انگلیس و امریکا در تعیین خط مشی داخلی کشور تاثیر گذار بودند. تحولاتی که به جهت دگرگونی های بین المللی بر ایران تاثیر می نهاد نیز عمدتا ناشی از کشورهای بزرگ نامبرده بود. امام خمینی چنانکه در سخنرانی ها و نوشتجات وی برجای مانده است، از وضعیت سیاسی - اجتماعی و فکری موجود در کشور ناراضی بود و علت را ناشی از دو نیروی فوق می دانست. با این وجود تا سال 1342، مخالفت علنی با شاه ننمود بلکه بگونه ای وی را موعظه می کرد. کشف اسرار نشان می دهد که امام علیرغم اینکه حکومت دینی را مطلوب می داند، از باب ضرورت به حکومت سلطنتی رضایت می دهد اما از شاه می خواهد که رویه خود را اصلاح کند. پس از سال 1342، بویژه در سال های تبعید، نظریه ولایت فقیه امام ارائه می شود و امام به مخالفت علنی می پردازد. این مساله نه تنها به جهت ناامیدی امام از اصلاح شاه صورت گرفت، بلکه امام احساس خطر جدی تری نمود که از ناحیه ضرر به اسلام بود. امام احساس نمود که شاه و حامیان خارجی او به مخالفت با اسلام برخاسته اند. از نظر امام خمینی مخالفت با اسلام به معنای تباهی کشور در همه زمینه ها است و در این شرایط اصلاح فایده ای ندارد زیرا اصلاح در چارچوب اسلام صورت نمی گیرد.  
گسترش مکاتب الحادی همچون کمونیسم که در ایران نیز طرفدارانی یافته بود و مکتب لیبرالیسم با مبانی مورد نظر غرب که در لوایح انقلاب سفید شاه نیز تا حدی نمود یافته بود، امام را نسبت به حکومت شاه که به دلیل خودمختاری و استبداد نسبت به ملت و دست نشاندگی نسبت به امریکا، تنها از آمریکا فرمان می گرفت و با کشوری مانند اسرائیل که دشمن درجه یک مسلمانان قلمداد می شد پیمان همکاری امضا می نمود، بدبین و نا امید نمود و به مخالفت جدی با وی واداشت.
امام از این زمان به بعد، در عمل و نظر تلاش می نمود تا حقانیت و کارامدی اسلام را در عرصه های گوناگون نشان دهد و ثابت کند که آنگونه که به غلط تبلیغ می کنند و روحانیون را از پرداختن به مسائل سیاسی نهی می نمایند، اسلام دینی جامع است و تنها در عبادات و اخلاقیات خلاصه نمی گردد بلکه تمامی احکام اسلام به امور اجتماعی و سیاسی نظر دارد و اساسا تمامی امور اخلاقی در اسلام، سیاسی است . این مسأله همچنین برای نشان دادن و ارائه بدیلی در مقابل حکومت موجود صورت می گرفت. از نظر امام مبارزه با نفس درون برای تهذیب اخلاق ناکافی است، بلکه برای موفقیت در این امر، بیرون نیز باید اصلاح شود و لذا پرداختن به بهبود امور اجتماعی نیز همان قدر اهمیت دارد که مراقبه و محاسبه از نفس و باطن اهمیت دارد.
امام خمینی، هدف از خلقت بشر و راهنمایی انبیا را رسیدن انسان ها به کمال و سعادت می داند. سعادت نیز با تلاش در دو عرصه عقل عملی و نظری حاصل می آید. بنابراین اخلاق و سیاست که جزئی از حکمت نظری هستند، به یک میزان در سعادت بشر تاثیر گذارند. از یکسو سیاست در ایجاد محیطی برای رشد اخلاقیات تاثیر دارد و از سوی دیگر اخلاق معیارهای انجام صحیح اعمال را در اختیار ما می نهد و در تمامی امور ساری می گردد.
تصرف بزرگ امام خمینی نشان دادن جامعیت اسلام در عرصه های سیاسی و غیر سیاسی بود و اینکه این امور چنان درهم تنیده اند که تفکیک آنها از یکدیگر ناممکن است. این مساله سبب می شود تا امام بیش از تاکید بر تقدم اخلاق بر سیاست، از تعامل این دو با یکدیگر سخن بگوبد. امام دامنه شمول فقه را بسیار گسترده می دید بگونه ای که آنرا جایگزین حکمت عملی و در بر دارنده اخلاق و سیاست می دانست. اوج این پیوند در نظریه ولایت فقیه امام نمایان می گردد که برخاسته از مبانی عقلی و دینی است و شایستگی سیاسی و اخلاقی را به یک میزان در تعیین ولی فقیه موثر نشان می دهد. ابداعات امام را بویژه در مقایسه وی با سایر جنبش ها، گروه ها و جریانات معاصر می توان دریافت. تجربه مشروطیت، نهضت ملی شدن نفت، گروههای ملی گرا، کمونیستی و سایر گروهها و شخصیت های فعال در آن زمان تاثیر بزرگی را که امام بر اخلاق و سیاست نهاد را نشان می دهد و این تاثیر توسط هیچ یک از عناصر پیش گفته فراهم نیامد.
از آنجا که امام، پس از سال 1342 ، وجهه ای انقلابی گرفته بود، روی سخن او تنها به حاکمیت نبود بلکه تمامی افراد جامعه را مورد خطاب قرار می داد و برخلاف گذشتگان، در درس های اخلاقی خویش، در کنار شیوه های درونی، راه های مبارزه با استبداد بیرونی را نیز آموزش می داد. از همین رو رژیم شاه درس های اخلاق وی را تعطیل نمود. امام توانست بر خلاف هنجار زمانه خویش که سیاست را امری بشری و عقلی و در نتیجه غیر دینی معرفی می نمود، بدیل شایسته ای به نمایش بگذارد که این اندیشه را بکلی نفی می نمود.
تاسیس حکومت اسلامی که مبتنی بر دیدگاه های بدیع فقهی امام بود، عرصه ای جدید را برای امام فراهم نمود تا همزیستی اخلاق و سیاست را در متن حیات اجتماعی و سیاسی جامعه پیاده نماید و برابری اخلاقی در شیوه زندگی را در طبقات مختلف جامعه در معرض دید بگذارد. توصیه امام به مسئولین در مورد انتقاد پذیری، ساده زیستی، نفی اخلاق کاخ نشینی و غیره از این قبیل است.
بنابراین امام خمینی توانست در هنجارهای موجود در زمینه اخلاق و سیاست تغییر ایجاد نماید و ترکیبی از آن دو ارائه نماید که تا آن زمان ارائه نشده بود. این تغییر مبتنی بر الویت نقش مردم در تغییرات سیاسی و استفاده از سیاست و ارائه راه های سیاسی در کنار شیوه های اخلاقی در بهبود اوضاع بود.
بنقل ازکتاب مناسبات اخلاق و سياست در انديشه اسلامي، قم: پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامي،

 

نوشته شده توسط مهدی نادری نژاد در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388 | موضوع: سیاست مهر
سرداران بزرگ و نامداران سیاست(7)

سرداران بزرگ و نامداران سیاست(7)

اگرچه درتاريخ بيش از همه ،درباره شاهان و فرمان روايان سخن مي رود، امّا نگفته پيداست که بسياري کارهاي مهم به سرانگشت تدبير وزيران و دلاوري و موقع شناسي سرداران و سياست مداران برجسته صورت مي‌گيرد. در تاريخ ايران نامداراني ازاين دست بي‌شمارند. دراين جا تنها به‌شرح احوال و کارهاي برخي ازمشهورترين آنان مي‌پردازيم، کساني‌که يا خود صدر کارهاي بزرگ بوده‌اند يا به نوعي درحوادث مهم دخالت داشته‌اند. بر آن شدم تا زمان انتخابات ریاست جمهوری به معرفی برخی از چهره ها و رجل سیاسی در تاریخ ایران بپردازم. امیدوارم این مکتوب مورد استفاده شما فرهیختگان قرار گیرد. لازم بتوضیح است که چینش و نظم رجال سیاسی را از بنیاد مطالعات ایران به امانت گرفته ام.

محمّد مصدّق

(1261ه1346-ش/1966-1879م)

محمّدمصدّق (مصدّق السلطنه) از مردان نامدار سياسي ايران در قرن اخير است. پدرش از درباريان ناصرالدين شاه و از طرفداران اميرکبير و مادرش نوه عبّاس ميرزا وليعهد فتح علي شاه قاجار بود. وي درجواني به تحصيل دانش هاي جديد پرداخت و دوره مدرسه سياسي را که تازه داير شده بود گذراند. زندگي سياسي او از همان زمان با شرکت در فعّاليت هاي مشروطه خواهان آغاز گرديد. در انتخابات اولين دوره مجلس شوراي ملّي، مصدّق از اصفهان به نمايندگي انتخاب شد امّا چون سي سال تمام نداشت مطابق قانون به مجلس راه نيافت.

در زماني‌که مجلس شوراي ملّي به توپ بسته شد و دوران استبدادصغير فرا رسيد، وي به اروپا رفت و پس از چند سال با گرفتن درجه دکتراي حقوق از دانشگاه نوشاتل سوئيس به ايران بازگشت وبه تدريس درمدرسه علوم سياسي پرداخت. در همين دوران، دکتر مصدّق همراه با علي اکبر دهخدا درحزب اعتدالي که از احزاب مترقّي زمان بود فعاليت داشت و درمقام‌هاي وزارت دارائي و استانداري فارس و وزارت امورخارجه خدمت کرد. پس از کودتاي سوّم حوت 1299ش، وي از اجراي فرمان حکومت سيدضياء الدين سرپيچي کرد و مدّتي، تا سقوط حکومت او، در ميان عشاير جنوب به سر برد.

مقارن به قدرت رسيدن سردار سپه مصدّق، که نماينده پنجمين دوره مجلس شوراي ملّي بود، با تغييرسلطنت مخالفت کرد زيرا معتقد بود که سردار سپه درمقام نخست وزيري بهتر مي‌تواند به کشور خدمت کند.دردوران سلطنت رضا شاه، مصدّق در ملک شخصي خود احمد آباد بدور از فعاليت‌هاي سياسي بسر برد وچندي نيز به صورت زنداني دربيرجند بود. درسال 1322ش/1943م، مردم تهران او را به عنوان نماينده اوّل خود به چهاردهمين دوره مجلس شوراي ملي فرستادند. به پيشنهاد وي قانون ممنوعيت مذاکره براي دادن امتياز نفت تا زمان حضور نيروهاي بيگانه در ايران در اين دوره به تصويب رسيد. در دوره شانزدهم مجلس نيز نماينده تهران بود و مخالفت مؤثّرخودرا باتصويب قرارداد الحاقي‌نفت، معروف به قراردادگَس-گلشاييان، ادامه داد. با تصويب قانون ملي شدن صنعت نفت در مجلس شانزدهم و پذيرفتن مقام نخست وزيري دوره تازه اي از زندگي سياسي دکتر مصدّق آغاز شد.

وي براي دفاع از حقّ ايران به ملّي کردن‌صنعت نفت در شوراي امنيت سازمان ملل متّحد حضور يافت. علاوه برآن، درجلسات ديوان دادگستري بين المللي لاهه نيز شرکت کرد و ضمن تشريح تخلّفات و دخالت هاي شرکت نفت ايران و انگليس در امور داخلي ايران به ردّ صلاحيت اين ديوان براي رسيدگي به شکايت دولت انگيس پرداخت. وي به عنوان مظهر ايستادگي کشوري کوچک در برابر يکي از نيرومند ترين دولت هاي جهان شهرتي جهاني يافت. نشريه تايم (Time)امريکا وي را در سال 1951 به عنوان مرد سال برگزيد.

امّا در نيمه دوّم نخست وزيري مصدّق، بامحروم شدن ايران ازعوايد صدور نفت، ضعف روز افزون خزانه دولت، و افزايش نفوذ و فعّاليت هاي حزب توده، کشمکش هاي سياسي ميان شخصيّت ها و نيروهاي سياسي در ايران بالاگرفت. هنگامي که، در تيرماه 1331ش/1952م، محمّدرضا شاه با واگذاري وزارت جنگ به او مخالفت کرد مصدق استعفاداد. امّا تظاهرات گسترده مردم به نخست وزير بعدي، احمد قوام، قوام السّلطنه، فرصت انجام کاري نداد و مصدّق بار ديگر مأمور تشکيل دولت شد.

وي با اخذ اختيارات قانون گزاري از مجلس هفدهم به تدوين قوانيني در زمينه هاي گوناگون دست زد. تقاضاي او براي تمديد اين اختيارات با مخالفت شماري از نمايندگان مجلس، از جمله برخي از اعضاي اوّليه جبهه ملّي روبرو شد. افزايش اختلافات با دربار و برخي رهبران روحاني ازسويي، و با مجلس هفدهم از سوي ديگر، او را، با وجود مخالفت برخي از مشاوران نزديکش، به برگزاري يک همه پرسي و صدور حکم انحلال مجلس کشاند. محمدرضاشاه، نگران ازگسترش نفوذ حزب توده، کاهش اختيارات خود در ارتش و ناتواني دکتر مصدّق به حلّ بحران نفت، فرمان عزل دکتر مصدق و نخست وزيري سرلشگر فضل‌الله زاهدي را صادر کرد و، پس از امتناع مصدّق از به رسميت شناختن فرمان، کشور را ترک گفت.

در پي شورشي که با همکاري برخي از افسران ارتش و شماري از رهبران مذهبي و نيروهاي هوادار شاه رخ داد زاهدي زمام امور را به دست گرفت و دکترمصدّق و برخي از همکاران او را به دادگاه نظامي کشاند. در دادگاه مصدّق به سه سال زندان محکوم شد و پس از پايان دوران زندان در ملک شخصي خود، احمد آباد، تحت نظر بود و جز تني چند ازخويشان اجازه ملاقات با او را نداشتند. دکتر مصدق مردي وطن دوست و سرسخت بود و استقلال ايران را در برقراري موازنه منفي نسبت به دو همسايه قدرت مند ايران مي دانست. براي نام و اعتبار خود در ميان مردم اهميّتي خاص قائل بود و تا پايان زندگي به باورها و اعتقادات سياسي خود پایبند ماند.

 

نوشته شده توسط مهدی نادری نژاد در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388 | موضوع: سیاست مهر
سرداران بزرگ و نامداران سیاست(6)

سرداران بزرگ و نامداران سیاست(6)

اگرچه درتاريخ بيش از همه ،درباره شاهان و فرمان روايان سخن مي رود، امّا نگفته پيداست که بسياري کارهاي مهم به سرانگشت تدبير وزيران و دلاوري و موقع شناسي سرداران و سياست مداران برجسته صورت مي‌گيرد. در تاريخ ايران نامداراني ازاين دست بي‌شمارند. دراين جا تنها به‌شرح احوال و کارهاي برخي ازمشهورترين آنان مي‌پردازيم، کساني‌که يا خود صدر کارهاي بزرگ بوده‌اند يا به نوعي درحوادث مهم دخالت داشته‌اند. بر آن شدم تا زمان انتخابات ریاست جمهوری به معرفی برخی از چهره ها و رجل سیاسی در تاریخ ایران بپردازم. امیدوارم این مکتوب مورد استفاده شما فرهیختگان قرار گیرد. لازم بتوضیح است که چینش و نظم رجال سیاسی را از بنیاد مطالعات ایران به امانت گرفته ام.

سيّد جمال‌الدين اسدآبادي

(1314-1254ه/1898-1838م)

سيّدجمال‌الدين پُرآوازه ترين متفکّر اجتماعي و مردسياسي مشهور قرن گذشته است. وي در بسياري از وقايع مهّم‌کشورهاي مشرق زمين ازهند تا مصر دست داشت. مسلمانان را به اتّحاد برضدّ اروپاييان فرا مي‌خواند و ايشان را به فراگرفتن علوم جديد و پشتيباني از حکومت مشروطه و قانون و آزادي خواهي تبليغ مي کرد. از اين راه هم دوست داران و طرفداران پُرشوري يافت که او را بزرگترين فيلسوف شرق و وطن پرست و آزادي خواه سترگ ناميده اند، و هم دشمناني پُرکين که او را آشوبگري جاه طلب دانسته‌اند. بسياري نکات درباره زندگي سيدجمال الدين در پرده ابهام است. آيا او متولد اسدآباد همدان بوده يا در اسعد آباد نزديک کابل درافغانستان زاده شده و نسبش به سيدعلي محدّث مشهور تِرمَذي مي رسد؟ بعضي براين عقيده اند که او با دعوت مسلمانان به اتّحاد مي خواسته است خود را تنها مسلمان و نه ازمليّتي خاص بشمارد و نيز با تکيه بر اصل و نسب افغاني به خشنود کردن طرفداران سنّي مذهب خود دست زده است. وي مقالاتش را به نام سيّدجمال‌الدين افغاني امضا مي‌کرد.برپايه تحقيقات معتبر مي توان گفت که سيّدجمال الدين در سال 1254 ه/1838م درخانواده شيعه ساکن اسدآباد همدان متولد شده است.

وي درجواني علوم ديني را درقزوين و تهران فراگرفت و سپس دوازده سال درهند اقامت کرد. درآن روزگارسرزمين هندمستعمره انگليس بود و به همين جهت سيدجمال الدين فرصت يافت که با بسياري ازمسائل سياسي در آن جا آشنا شود و استعمار را با چهره هاي گوناگون از نزديک ببيند. نخستين آراء او درمخالفت با اروپاييان از همان زمان ارائه شد.وي آنگاه به مصر رفت و با خطابه‌هاي آتشين مسلمانان را به اتّحاد و مقاومت دربرابر بيگانگان فراخواند. جنجالي که از آن پس ايجاد شد او را ناچار از ترک مصر و عزيمت به استانبول کرد. درآن جا نيز علماي مذهبي که ازسخن راني هاي او ناراضي بودند تکفيرش کردند و به فرمان سلطان عثماني اخراج شد.

پس از آن باز به مصر رفت و نزديک دوسال دردانشگاه الازهر قاهره به تدريس پرداخت. آشنايي وي با شيخ محمّد عَبدُه دانشمند و متفکّر بزرگ اجتماعي مصر درهمين زمان اتفاق افتاد.نوشته اند که وي نه سال ديگر در قاهره ماند و لژ فراماسوني يا انجمن وطني را درآن جا بنيان نهاد که سيصدنفر عضو داشت. دراين جا نيز سيدجمال مردم را برضدّ حکومت که دست نشانده انگليس بود بر مي انگيخت و همين موجب اخراج او از مصر شد. دوباره به هند بازگشت و درحيدرآباد دَکَن مي زيست که شورش سپاهيان مصر به سرکردگي اعرابي پاشا آغاز شد و به بمباران اسکندريه و جنگ تَلّ الکبير و اشغال نظامي مصر به وسيله نيروهاي انگليس انجاميد. بعدها خودگفت که در شورش سپاهيان مصر دست داشته است. در سال 1300ه/1882م، سيّد که باز از هند اخراج شده بود چندي به لندن و از آن جا به پاريس رفت. درپاريس با شيخ محمّدعَبدُه که او نيز از مصر تبعيد شده بودمي‌زيست و دراين مدت دو يار هم‌فکر به انتشار روزنامه عُروَة الوُثقي به زبان عربي پرداختند.

شيخ محمّد عَبدُه رساله ردّ نيچريه را که سيدجمال الدين نوشته بود به نام ردّ علي الدهريون به عربي ترجمه کرد و بسياري از اطلاعات درباره سيد را در مقدّمه رساله خود گنجاند. درسال 1303ه/1885م، ناصرالدّين شاه از سيّدجمال الدين دعوت کرد که به تهران بيايد. وي دراين زمان چهارماه در خانه حاج محمّدحسن امين الضرب اصفهاني زيست و مردم را به آزادي خواهي و مشروطه‌طلبي دعوت کرد. پس از آن سفري به روسيه رفت و هنگامي که ناصرالدين شاه درآلمان بود پس از ديدار با سيّد باز او را به تهران فراخواند. درسفري که سيّدبه ايران کرد، تبليغات خودرا بر ضد اروپاييان شدّت داد و مردم را به اطاعت از يک خليفه براي همه مسلمانان خواند و باز خشم ناصرالدين شاه را برانگيخت. پس از چندي سيّد را که درحضرت عبدالعظيم آشکارا برضدّ شاه سخن راني مي‌کرد زيرنظرمأموران به خانقين واز آن جا به بصره تبعيدکردند. درمدّت اقامت دربصره بود که سيدعلي‌اکبرفال اسيري او را واشت تا نامه اي به حاج ميرزا حسن شيرازي بنويسد و از او برضدّ امتياز توتون وتنباکو فتوا بخواهد. سلطان عثماني، به خواست ناصرالدين شاه، سيّدجمال را از بصره اخراج کرد. سيّد به لندن رفت و اين بارمدّتي درمنزل ميرزا ملکَم خان، که به واسطه تقلّب درامتيازلاتاري موردخشم ناصرالدين شاه قرارگرفته و معزول شده بود، ماند. دراين مدّت سيّد در روزنامه‌هاي قانون و ضياء الخافقين مقالات تندي بر ضدّ ناصرالدين شاه مي‌نوشت و مردم را به شورش تحريک مي کرد. پس از چندي سلطان عبدالحميد، او را به استانبول دعوت کرد و در قصرسلطنتي خود ساختمان مجللي را بدو اختصاص داد. درهمين‌جا بودکه سيّدبا ايرانيان مخالف ناصرالدين شاه ديدارمي‌کرد از جمله با ميرزا رضاي کرماني که سرانجام ناصرالدين شاه را در صحن شاه زاده عبدالعظيم به ضرب گلوله کشت و در اعترافات خود به صراحت گفت که سيدجمال الدين دستور اين کار را داده است. دربار ايران از سلطان عثماني خواست که سيّد را تحويل دهد. اما سلطان به اين بهانه که سيّد ايراني نيست از تسليم او سرباز زد. نزديک به يک سال پس ازکشته شدن ناصرالدين شاه، سيّد را به امر سلطان عبدالحميد مسموم کردند يا به قولي بر اثر سرطان فک درگذشت. اواخر سال 1363ه/1943م، دولت افغانستان با موافقت دولت ترکيه استخوان هاي سيد را طيّ تشريفات مجلّل به کابل انتقال داد.

 

نوشته شده توسط مهدی نادری نژاد در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388 | موضوع: سیاست مهر
سرداران بزرگ و نامداران سیاست(5)

سرداران بزرگ و نامداران سیاست(5)

اگرچه درتاريخ بيش از همه ،درباره شاهان و فرمان روايان سخن مي رود، امّا نگفته پيداست که بسياري کارهاي مهم به سرانگشت تدبير وزيران و دلاوري و موقع شناسي سرداران و سياست مداران برجسته صورت مي‌گيرد. در تاريخ ايران نامداراني ازاين دست بي‌شمارند. دراين جا تنها به‌شرح احوال و کارهاي برخي ازمشهورترين آنان مي‌پردازيم، کساني‌که يا خود صدر کارهاي بزرگ بوده‌اند يا به نوعي درحوادث مهم دخالت داشته‌اند. بر آن شدم تا زمان انتخابات ریاست جمهوری به معرفی برخی از چهره ها و رجل سیاسی در تاریخ ایران بپردازم. امیدوارم این مکتوب مورد استفاده شما فرهیختگان قرار گیرد. لازم بتوضیح است که چینش و نظم رجال سیاسی را از بنیاد مطالعات ایران به امانت گرفته ام.

خواجه نظام الملک طوسي

(485-408ه/1092-1017م)

خواجه نظام الملک وزير مقتدر و سياستمدار بزرگ ايراني است که بخشي بزرگ از عظمت و قدرت دربار الب ارسلان و ملکشاه سلجوقي زاده تدبير و تيزهوشي او در اداره امور قلمرو ايشان بود. يک‌بار وقتي ملکشاه از سر خشم به‌او پيام فرستاد که: «مي خواهي بفرمايم که دولت از پيش تو برگيرند؟» خواجه پاسخ داد «دولت آن تاج بر اين دولت بسته است. هرگاه اين دولت را برداري آن تاج را بردارند.»

خواجه که نام کوچک او حسن پسر علي بود در نوغان يکي از روستاهاي طوس، در خانواده‌اي فقير به‌دنيا آمد. درهمان زادگاه خويش قرآن آموخت و سپس در شهرهاي ديگر خراسان، چون طوس و مرو و نيشابور، زبان عربي و علوم ديني و فقه شافعي را فراگرفت. از هوشمندي وي بسيار گفته اند. هنگامي که بيش از بيست سال نداشت دبيري تمام و شايسته بود و توانست به درگاه چُغري بيک، برادر طُغرُل، راه يابد و اندکي بعد در دوران حکومت ارسلان وزير و همه کاره او شود. وزارت خواجه نظام الملک درتمام دوران حکومت الب ارسلان و ملکشاه سلجوقي ادامه يافت و بيش از سي سال به درازا کشيد. وي نه تنها درکار سياست و تدبير امور ديوان و رسيدگي به ولايات توانا بود، بلکه ترتيب و اداره سپاه را نيز مستقيماً زير نظر داشت و درجنگ ها خود همراه پسران و غلامانش درخطّ مقدّم مي‌جنگيد و مردانه با خطر روبرو مي‌شد.

دوازده پسر، دامادان و پيوستگان بسيار او همه شغل هاي مهم را برعهده داشتند و از اين طريق قدرت او را در سرتاسر حکومت پهناور سلجوقيان تحکيم مي‌کردند. قلمرو حکومت سلجوقي درزمان وزارت خواجه نظام الملک از سرحدات چين تا درياي مديترانه بود. اداره چنين سرزمين وسيعي نشان اهميّت موقع و مقام خواجه نظام‌المللک است. وي مردي مذهبي و معتقدي سخت‌گير بود. علما و روحانيان و شيوخ را گرامي مي‌داشت و به دستگیری از مستمندان مي پرداخت. مدرسه هاي بزرگ نظاميه در شهرهاي نيشابور، بغداد، بصره، اصفهان، بلخ، هرات، مرو و موصل بنا کرد که مهم‌ترين آن ها در نيشابور و بغداد بود. وي نخستين کسي است که نظام نويني در اين مدارس بنيان گذاشت. تهيه محل سکونت براي مدرّسان و دانشجويان و پرداخت هزينه زندگي آنان و ايجاد موقوفاتي که از درآمد آن ها مخارج لازم تأمين شود از ابتکارهاي اوست. امام محمّد غزالي از برجسته ترين پرورش‌يافتگان نظاميه نيشابور است که خود به مقام رياست نظاميه بغداد رسيد.

امّا اين مدارس اختصاص به نشر فرهنگ اسلامي براساس فقه شافعي داشت و از همين رو آن چه در آن ها تدريس مي‌شد به‌تدريج عرصه انديشه علمي را تنگ کرد و به کنار زدن فلسفه و علوم عقلي و ردّ و انکار آن انجاميد. شيعيان و اسماعيليان سخت مورد نفرت و سختگيري خواجه بودند و هرانديشه‌جز آنچه او مي پسنديد بدديني و مستحقّ تکفير و مرگ شناخته مي‌شد.

وزارت خواجه مقارن اوج قدرت فداييان اسماعيلي است که بيش از همه از مخالفت وزير صدمه مي ديدند و بهمين جهت سخت با او مبارزه مي‌کردند. سرانجام نيز در سفري که خواجه در پي ملکشاه سلجوقي به سوي بغداد مي‌رفت او را در نزديکي کرمانشاهان به ضرب خنجر از پاي درآوردند. اندکي بعد، پسر او نيز در بغداد به همين سرنوشت دچار شد. امّا خواجه چنان اساس محکم و قدرتمندي نهاده بود که فرزندان و بستگان او با همه دشمني بدخواهانشان تا مدت ها همچنان در دستگاه چند سلطان ديگر سلجوقي بر سر مقام هاي مهم ماندند.

خواجه نظام الملک نه تنها سياست‌مداري چيره دست بلکه نويسنده اي توانا نيز بود. وي درسال هاي آخر زندگي خود سيرالملوک را که به سياست نامه مشهور گرديده است نوشت. اين کتاب که در پنجاه فصل نوشته شده گوشه هايي از وضع حکومت و سازمان اداري و طبقات اجتماعي و آداب و رسوم آن روزگار را روشن مي‌کند. مطالب آن نمودار طرز فکر و آراء خواجه نظام الملک درباره امور سياسي آن زمان است. مصلحت مُلک و ملّت در نظر او نابود کردن پيروان مذاهب ديگر و يکسان کردن انديشه و عقايد همگان است. به گمان او هر آن کس که در مقابل خلافت عبّاسي بايستد بددين است ولو آن که يعقوب ليث صفّاري باشد.

بااين همه، به گفته او «مُلک با کفر بپايدو باظلم نپايد.» اعتقاد مذهبي خواجه به‌عدالت او را وامي‌داشت که به سلطان سلجوقي درباره انواع ستم‌ها و بي حرمتي هايي که کارگزاران حکومت برعامه مردم روا مي‌داشتند هشدار دهد و از بي عدالتي‌هاي فرصت طلبان پرده بردارد. امّا خواجه نظام الملک خود نيز، در آغاز کار، از فرصت طلبي به دور نماند و از ستم به بي‌چارگان و خوردن مال آنان واهمه نکرد. نزديک شدن او به سلجوقيان که مردمي بيابانگرد بودند و از آداب سياست و اداره مردم به گفته خودشان هيچ نمي‌دانستند و وادارکردن ايشان به کشتن وزيري چون عميدالملک کُندُري که از ايرانيان دانشمند و آزاده بود همه حاکي از جاه طلبي و بلندپروازي اوست. از قولش نقل کرده اند که به هنگام جواني و گمنامي روزي در مسجدي نابينايي را ديد که اندوخته اش را در گوشه اي پنهان کرده بود. در غيبت نابينا اندوخته اش را ربود و اسباب خواجگي فراهم ساخت.

 

نوشته شده توسط مهدی نادری نژاد در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388 | موضوع: سیاست مهر
سرداران بزرگ و نامداران سیاست(4)

سرداران بزرگ و نامداران سیاست(4)

اگرچه درتاريخ بيش از همه ،درباره شاهان و فرمان روايان سخن مي رود، امّا نگفته پيداست که بسياري کارهاي مهم به سرانگشت تدبير وزيران و دلاوري و موقع شناسي سرداران و سياست مداران برجسته صورت مي‌گيرد. در تاريخ ايران نامداراني ازاين دست بي‌شمارند. دراين جا تنها به‌شرح احوال و کارهاي برخي ازمشهورترين آنان مي‌پردازيم، کساني‌که يا خود صدر کارهاي بزرگ بوده‌اند يا به نوعي درحوادث مهم دخالت داشته‌اند. بر آن شدم تا زمان انتخابات ریاست جمهوری به معرفی برخی از چهره ها و رجل سیاسی در تاریخ ایران بپردازم. امیدوارم این مکتوب مورد استفاده شما فرهیختگان قرار گیرد. لازم بتوضیح است که چینش و نظم رجال سیاسی را از بنیاد مطالعات ایران به امانت گرفته ام.

خاندان نوبختي

نوبخت، ستاره شناس بزرگ دربار منصور دوّمين خليفه عبّاسي، ايراني و زَرتُشتي بود. فرزندان او، همه مردمي دانشمند و صاحب نام بيش از سه قرن، با احترام تمام در بغداد زيستند وصاحب آثار و مقام هاي مهم حکومتي و مذهبي گرديدند. نوبخت، در زندان اهواز، سقوط اُمويه و به‌قدرت رسيدن عبّاسيان را پيش بيني کرده بود. منصور که بعدها دوّمين خليفه عبّاسي شد نيز در آن زندان بود. اين آشنايي سبب شد که پس از روي کار آمدن عبّاسيان، منصور که به احکام نجوم اعتقاد بسيار داشت نوبخت را به دربار خود خواند. نوبخت و پسرش در حضور خليفه، اسلام آوردند و منصور پسر نوبخت را، که نام‌هاي ايراني متعدّد داشت، ابوسهل ناميد. نوشته اند که منصور بناي پايتخت خود، شهر بغداد، را در ساعتي آغاز کرد که نوبخت و پسرش از روي احکام نجوم برگزيده بودند.

ابوسهل تا زمان خلافت هارون الرشيد نيز مي‌زيست و از نديمان و مشاوران مهمّ دستگاه خلافت بود. وي دانستني هاي نجومي بسياري از کتاب هاي دوران شاهنشاهي ساساني گرد آورده بود و بسياري از آن ها را از زبان پهلوي به عربي برگرداند. فرزندان متعدّد و نوادگان ابوسهل نوبخت تا اوايل قرن يازدهم ميلادي مي‌زيستند و از بين ايشان علما و محدّثان و اديبان و نويسندگان نامي برخاسته اند. خاندان هايي چون نوبختي ها در واقع از عوامل شکوفايي و عظمت فوق العاده فکري و فرهنگي دوران اول خلافت عبّاسي بودند. ترجمه و تأليف آثار مهمّ علمي و ادبي و همچنين حمايت و نشر آثار شاعراني چون ابونُواس ايراني الاصل، که در اشعار عربي خود به آساني کلمات فارسي را مي آورد، از آن جمله است. فضل بن نوبخت، متکلّم و منجّم بزرگ ايراني از افراد اين خاندان، در زمان هارون الرشيد خزانه دارکتاب هاي فلسفي دربار خلافت بود و کتاب‌هايي درحکمت اِشراق و فلسفه ايران قبل از اسلام از پهلوي به عربي برگرداند.

خاندان نوبخت اعتقادات شيعي داشتند و هنگامي که، در سال 260ه/873م، امام حسن عسکري(ع) يازدهمين امام شيعيان درگذشت، خاندان نوبخت از متولّيان و رؤساي فرقه اماميه بودند. مشهور ترين ايشان در اين زمان ابوسهل (دوّم) نوبخت، فقيه و متکلّم بزرگ، بود که دردربار خليفه نيز شغل مهمّ اداري و ديواني داشت. تأليفات وي، که شيخ‌المتکلّمين خوانده مي‌شد، در دفاع از فرقه شيعه اماميه (دوازده امامي) و ردّ ساير مذاهب موجب شد که مذهب شيعه با وجود خطرهاي عظيمي که موجوديت آن را تهديد مي‌کرد برجاي ماند. وي که مردي ميانه رو و صلاح انديش بود توانست چندگاهي قَرمَطيان را که شيعياني تند رو بودند از کانون خلافت دور کند. نيز هنگامي که حسين منصور حلاّج اهداف و نظرهاي سياسي خود رابراي او آشکار و او را دعوت به همکاري با خود کرد ابوسهل با افشاي اسرار او را به کشتن داد. مسئله غيبت امام دوازدهم نيز از سوي ابوسهل نوبخت عنوان گرديد. نايبان امام غايب در مدّت غيبت صغري وجوه اهدايي پيروان را به نام او دريافت مي‌داشتند و به ادّعاي خود به مهر و امضاي امام غايب مي‌رساندند. ابوالقاسم حسين بن روح نوبخت، از همين خانواده، سوّمين نايب امام غايب شد و حدود بيست سال اين سِمَت را بر عهده داشت. وي چندي نيز به اتّهامات مالي و ديواني و همکاري با قَرمَطيان به زندان افتاد. ابو اسحاق ابراهيم نوبختي يکي ديگر افراد اين خاندان است که در اوايل قرن دهم ميلادي مي‌زيست و کتابي درعلم کلام موسوم به ياقوت از او برجاي مانده است. شرحي که علاّمه حِلّي، فقيه و متکلّم بزرگ شيعه اثني عشري، براين کتاب نوشته هنوز از معتبرترين متون مذهب شيعه است و در حوزه هاي علميه به طُلاّب علوم ديني تدريس مي‌شود.

 

 

نوشته شده توسط مهدی نادری نژاد در دوشنبه یازدهم خرداد 1388 | موضوع: سیاست مهر
سرداران بزرگ و نامداران سیاست(3)

سرداران بزرگ و نامداران سیاست(3)

اگرچه درتاريخ بيش از همه ،درباره شاهان و فرمان روايان سخن مي رود، امّا نگفته پيداست که بسياري کارهاي مهم به سرانگشت تدبير وزيران و دلاوري و موقع شناسي سرداران و سياست مداران برجسته صورت مي‌گيرد. در تاريخ ايران نامداراني ازاين دست بي‌شمارند. دراين جا تنها به‌شرح احوال و کارهاي برخي ازمشهورترين آنان مي‌پردازيم، کساني‌که يا خود صدر کارهاي بزرگ بوده‌اند يا به نوعي درحوادث مهم دخالت داشته‌اند. بر آن شدم تا زمان انتخابات ریاست جمهوری به معرفی برخی از چهره ها و رجل سیاسی در تاریخ ایران بپردازم. امیدوارم این مکتوب مورد استفاده شما فرهیختگان قرار گیرد. لازم بتوضیح است که چینش و نظم رجال سیاسی را از بنیاد مطالعات ایران به امانت گرفته ام.

بَرمَکيان

بَرمَکيان از خاندان هاي نام‌دار ايراني و از پيشوايان مذهبي بودايي و سرپرست معبد نوبهار بَلخ بودند. نياي ايشان، بَرمَک، همزمان با اوج گيري مبارزات عبّاسيان برضدّ خلافت اُموي، بزرگ و سرپرست معبد نوبهار بود. خالد پسر بَرمَک به ابومسلم خراساني پيوست و با ابراز لياقت و دلاوري به عنوان يکي از سرداران سپاه او برگزيده شد و به همراهي قَحطَبه، سردار عرب، سپاه عبّاسي را از خراسان تا عراق رهبري نمود و خلافت اُموي را بر انداخت. خالد بَرمَکي پس از آن در دستگاه خلافت عبّاسي احترام بسيار يافت و با آن که منصور خليفه ابومسلم را ناجوانمردانه کشت، خالد همچنان از مشاوران نزديک خليفه باقي ماند.

عبّاسيان نه تنها بغداد را با مصالح پايتخت پيشين ايران ساختند بلکه خلافت را نيز به ياري مردم ايران به دست آوردند و پس از آن نيز با تدبير و دانش مملکت داري بزرگان ايراني چون خاندان‌هاي بَرمَکي و نوبختي توانستند بر آن امپراطوري عظيم فرمان روايي کنند. با اين همه عبّاسيان باهمه قدرت سياسي و مذهبي خود پيوسته از سروري وسيادت فرهنگي و ديواني ايرانيان در هراس بودند و به توفيق ايشان در زمان داري و تدبيرهاي سياسي رشک مي‌بردند.

بَرمَکيان در دوران خلافت مهدي نيز همچنان محترم و طرف مشورت عبّاسيان بودند تا آن که پس از مرگ مهدي ميان دو فرزند او هادي و هارون اختلاف افتاد. يحيي، پسر خالد برمکي، جانب هارون را گرفت و به سال 170ه/786م او را به خلافت رساند. هارون الرشيد نيز يحيي را پدر مي‌خواند و همه اختيارات را به وي بازگذاشته بود. دو پسر يحيي، فضل و جعفر نيز درآن دوران مقام هاي بزرگ داشتند. شکوه افسانه‌اي دربار خلافت هارون الرشيد در واقع نتيجه وزارت و تدبير سياسي اين خاندان بزرگ ايراني است. بَرمَکيان نه تنها تجمّل و آداب و تشريفات دربار ساساني را به دستگاه خلافت انتقال دادند بلکه، با حمايت از هنرمندان و دانشمندان و انديشه وران بزرگ و بذل و بخشش بسيار، درگاه خود را به صورت مجمع اديبان و شاعران و صاحبان ذوق و انديشه درآوردند آن گونه که سده هاي بسيار پس از ايشان نامشان همچنان به فضل و بزرگواري در شعر و گفته بزرگان عرب و ايراني ورد زبان‌ها بوده است.

هارون الرشيد هجده سال چنين به سر آورد، امّا پيوسته از نفوذ و قدرت بَرمَکيان در هراس بود تا عاقبت به دسيسه شبي جعفر بَرمَکي را که برادر رضاعي و دوست نزديک و رفيق گرمابه و گلستان او بود فروگرفت و شبانه دستور داد سرش را بريدند، تنش را دوپاره کردند و هريک را به يکي از پل هاي شهر بغداد بياويختند. شبانه برادر جعفر فضل و پدرش يحيي را نيز زنداني و اموالشان را تصاحب کردند. به اين ترتيب، هارون که سرشب با جعفر به بزم نشسته و درپايان شب دستور قتل او را داده بود يکباره به نيم قرن شکوه و جلال و حکومت و فرمان روايي بَرمَکيان پايان داد. درباره علّت خشم هارون الرشيد بر جعفر برمکي افسانه هاي بسيار گفته شده. مشهورترين آن ها ماجراي عشق جعفر و عبّاسه، خواهر هارون‌الرشيد است. اين دو بسيار مورد علاقه هارون الرشيد بودند و گويند خليفه براي آن که حضور ايشان در مجالس بزم از نظر مذهبي خطا نباشد دستور داد ايشان را به عقد يکديگر درآورند امّا شرط کرد که ايشان جز در محضر او با يکديگر ملاقات نکنند. چندي بعد عبّاسه فرزندي به دنيا آورد و مخفيانه او را به مدينه فرستاد. آگاهي هارون از اين امر او را به خشم آورد و موجب قتل جعفر شد.

برخي از موّرخان به عوامل مهم تر نيز اشاره کرده اند. در تاريخ بيهقي آمده است که وقتي هارون فضل بَرمَکي را از حکومت خراسان عزل کرد و علي بن عيسي بن ماهان را به جاي او فرستاد، علي هداياي فراوان براي هارون ارسال داشت. «هزار غلام ترک بود، به دست هريکي دو جامه، يکي ملوّن. . . و بر اثر ايشان هزار کنيز به دست هريکي جامي زرّين يا سيمين پُر از مشک و کافور و عنبر. . . .» هارون پس ازتماشاي اين هدايا رو به يحيي کرد و گفت: «اي پدر اين اموال در زمان حکومت پسر تو برخراسان کجا بود؟ و يحيي بي‌هيچ پروايي گفت: «اي خداوند اين ها به خانه خداوندانشان بود در خراسان.» نيز آمده است که چندي بعد يحيي به هارون گفت:«باشدکه علي بن عيسي خراسان را بر سر جمع آوري ناحقّ اين اموال برباد دهد.» و چنين نيز شد. پس از برافتادن خاندان بَرمَکي، ديري نگذشت که بر اثر ظلم بسيار علي‌بن عيسي و ديگر کارگزاران خليفه، خراسان شوريد و هارون مجبور شد براي مقابله با دشمنان خود بدان ديار رود. همان جا بيمار شد و در طوس درگذشت.

بَرمَکيان با همه جلالت قدر با عامه مردم پيوستگي نداشتند. نوشته اند هنگامي که خالد بَرمَکي از حکومت طبرستان عزل شده بود و از آنجا کوچ مي‌کرد، بازاريي برکنار رودبار ايستاده بود گفت: «خداي را شکر که از ظلم تو خلاص شديم.» خالد دستور داد بي درنگ اورا گردن زدند. با اين همه، ايرانيان پيوسته چشم اميد به اين خاندان ها داشتند و تنها به دليل ايراني بودنشان آنان را عزيز مي‌داشتند. باز نوشته اند هنگامي که فضل برمکي را در زندان هارون چنان تازيانه زده بودند که پشتش چرک کرده و درحال مرگ بود، مردي ايراني از گوشه زندان به مداواي او پرداخت و درحالي که از مال دنيا جز «سازي و شيشه نبيذي» نداشت از دريافت ده هزار درم که بعدها فضل براي او فرستاد سرباز زد و گفت: «من يک جوان ايراني را درمقابل پول علاج کنم؟» فضل با آن همه بخشش که در دوران رياست خود کرده بود چنان به هيجان آمد که گفت «به خدا کاري که اين مرد کرد از همه کارهايي که ما به روزگار خود کرده ايم برتراست.»

 

 

نوشته شده توسط مهدی نادری نژاد در یکشنبه دهم خرداد 1388 | موضوع: سیاست مهر
سرداران بزرگ و نامداران سیاست(2)

سرداران بزرگ و نامداران سیاست(2)

اگرچه درتاريخ بيش از همه ،درباره شاهان و فرمان روايان سخن مي رود، امّا نگفته پيداست که بسياري کارهاي مهم به سرانگشت تدبير وزيران و دلاوري و موقع شناسي سرداران و سياست مداران برجسته صورت مي‌گيرد. در تاريخ ايران نامداراني ازاين دست بي‌شمارند. دراين جا تنها به‌شرح احوال و کارهاي برخي ازمشهورترين آنان مي‌پردازيم، کساني‌که يا خود صدر کارهاي بزرگ بوده‌اند يا به نوعي درحوادث مهم دخالت داشته‌اند. بر آن شدم تا زمان انتخابات ریاست جمهوری به معرفی برخی از چهره ها و رجل سیاسی در تاریخ ایران بپردازم. امیدوارم این مکتوب مورد استفاده شما فرهیختگان قرار گیرد. لازم بتوضیح است که چینش و نظم رجال سیاسی را از بنیاد مطالعات ایران به امانت گرفته ام.

ابو مسلم خراساني

(137-105ه/754-723م)

درآستانه صدمين سال هجرت پيامبر اکرم، مسلمانان بنا بر اعتقادي قديمي‌منتظر دگرگوني مهمّي دراوضاع سياسي جامعه اسلامي بودند. مخالفان بني اميّه که آنان را غاصب مقام خلافت مي‌دانستند به اين اعتقاد دامن مي‌زدند و مبارزات خود را سازمان مي دادند. ميان ايشان بني عبّاس، يعني فرزندان عموي پيامبر وشيعيان علي(ع) اکثريت داشتند و چشم اميد خود را به ايرانيان دوخته بودند. زيرا درکشمکش‌ميان‌علي(ع) و معاويه، ساکنان کوفه و بين‌النهرين که‌ايراني بودندجانب علي را داشتند. به همين جهت حضرت علي(ع) مرکز حکومت خويش را بدان‌جا منتقل کرد. پس از واقعه کربلا و شهادت امام حسين بن علي(ع) نيز ايرانيان بيش از همه درصف انتقام‌جويان با اُمويان مي‌جنگيدند. نهضت مخالفان بني اميّه ظاهراً رنگ مذهبي داشت و از انتقال خلافت به خاندان پيغمبرسخن گفته مي شد. امّا ايرانيان اين بار نيز چون بارهاي ديگر از اين مبارزه براي کسب استقلال و اداره امور سرزمين خويش بهره مي‌جستند.

دربين مخالفان بني اميّه، ايرانيان با اين سابقه هاي مبارزاتي ارج و احترامي خاص داشتند. رئيس و پيشواي عبّاسيان آشکارا به ياران خود توصيه مي کردکه: «برشماست که به خراسانيان روي آوريد که شمار ايشان بسيار، استواري ايشان آشکار، سينه‌هاشان گشاده و دل هاشان پاک است.» علاوه براين، اعتقاد ايرانيان به حکومت موروثي و اين که جانشيني پيامبرحقّ اولاد و خاندان اوست، موجب نزديکي بيشتر ايرانيان با دشمنان عرب بني اميّه مي‌گرديد.

در آغاز پيدايش نهضت، يکي از ايرانيان اهل کوفه به نام ابوسَلمه خلاّل که از سران جنبش بود نامه اي به مدينه فرستاد و از امام جعفرصادق، ششمين پيشواي اهل تشيّع، دعوت به رياست نمود. امّا آن امام دعوت نامه او را سوزاند و از مبارزه کناره جست. پس از آن ايرانيان و شيعيان کوفه باعبّاسيان قرارگذاشتند که هنگام پيروزي به توافق همگان يکي از افراد خاندان رسول(ص) را به رهبري و خلافت برگزينند.

عبّاسيان نخست دوازده تن نقيب براي تبليغ به شهرهاي مختلف فرستادند. اين مبلّغان براي خلافت ازشخص‌خاصّي نام نمي‌بردند وفقط مردم رابه «الرّضامن‌آل‌محمّد» فرا مي‌خواندند. اين‌گونه تبليغ مصلحت آميز طرف داران علويان را که در نواحي مختلف ايران پراکنده بودند راضي و با آنان همراه نگاه مي داشت. درسال 124ه/741م، دوّمين‌امام عبّاسي جواني ايراني را که در زندان با او آشنا شده بود مأمور تبليغ درخراسان کرد و نام ابومسلم را براي او برگزيد و لقب اميرآل محمّد بدو داد. ابومسلم دراين زمان نوزده ساله بود امّا تولّد او را در سال صدم هجرت نيز نوشتند که درآن صورت بايد بيست و سه ساله مي‌بود.

خراسان درآن روزگار براي قيام زمينه‌اي مناسب تر از هرجاي ديگر داشت و ازمرکز قدرت خلافت نيز بسيار دور بود. ابومسلم که در دلاوري و سازمان دهي بي‌نظير بود براي تسلّط کامل بر اين ناحيه به هوش‌مندي و تدبير تمام از فرصت سود جست. درآخرين روزهاي ماه رمضان سال 129ه/746م، ابومسلم در يکي از روستاهاي نزديک مَرو با افروختن آتشي عظيم و پوشيدن جامه سياه و برافراشتن عَلَم، به همراهي جمعيت انبوهي ازمردم روستا، قيام خود را برضد خلافت اُموي آشکار کرد. روستاييان دور و نزديک که با علامت برافروختن آتش از آغاز قيام آگاه شده بودند هريک با سلاحي به ابومسلم پيوستند. نوشته‌اندکه تنها در يک روز از شصت دهکده روستاييان و مردم تهي‌دست که ازظلم کارگزاران خليفه به جان آمده بودند به ابومسلم روي آوردند. بيشتر شرکت‌کنندگان در قيام چماقي در دست داشتند که‌به آن‌کافرکوب مي‌گفتندوخري راکه برآن‌سواربودند مَروان (نام خليفه اموي) مي‌ناميدند.

پس از تسلّط برشهرمَرو کار ابومسلم به سرعت بالا گرفت و سپاهيان او به تعدادي رسيد که به دسته‌هاي بزرگ تقسيم شد و به صورت ارتشي منظّم درآمد. از ميان سرداران سپاه ابومسلم دوتن اهميت بيشتري يافتند. يکي ازايشان مردي ايراني بود به نام خالدبن بَرمَک، بزرگ خاندان بَرمَکيان، و ديگر عربي به نام قَحطَبه. اين نشان مي‌داد که سران عبّاسي ازهمان آغاز از پيش رفت کار ابومسلم نگران بودند و به اين جهت قحطبه را به سرداري سپاه برگزيدند.

سپاهيان‌ابومسلم به زودي به سوي مرکزخلافت اُموي درشام به حرکت‌درآمدند. درتابستان سال 131ه/748م، لشگربني اميّه را درتوس وچند ماه بعد درنيشابور شکست دادند و پس از دو پيروزي ديگر يکي درگرگان و ديگري درنهاوند سراسر ايران را گرفتند. آخرين نبرد که به سال 133ه/750م، درکنار رود زاب درگرفت به خلافت اُموي پايان داد. از شگفتي‌هاي تاريخ آن که شکست اعراب از سپاهيان ايراني در نهاوند بود، درهمان جا که سپاه ساساني از اعراب شکست خوردند و اعراب آن را فَتح الفُتوح ناميدند. پس از آن، پيروزي ايرانيان درجَلولاء و زاب بار ديگرخاطره دو جنگ مهمّ ايرانيان با اعراب را درکمتر از يک قرن پيش از آن درجَلولاء و قادسيه زنده کرد.

بدين ترتيب، خلافت به عبّاسيان منتقل شد و وضع ايرانيان بهبودي بارز يافت و آنان را از مقام بنده و خدمت گزار، که اُمويان براي آنان قايل بودند بدان جا رسانيد که بزرگ ترين مقام هاي دولتي را به دست آوردند و سال ها همه امور اداري سرزمين هاي خلافت اسلامي را به عهده گرفتند. عبّاسيان، با آن که از قدرت و نفوذ ابومسلم درهراس بودند، تا چهارسال پس از پيروزي با ياري و مشورت او به محکم کردن پايه‌هاي قدرت خود پرداختند. امّا درسال پنجم، ابوجعفرمنصور،که پس از برادر بر مسندخلافت عبّاسي نشسته بود، به‌حيله ابومسلم را درمداين به نزد خودکشاند و ناجوانمردانه او را کشت. ابومسلم با آن همه نام و شهرت بسيار در سي يا سي وهفت سالگي کشته شد. او از املاک و تجمّل هيچ نداشت و اين در زماني بود که حکم رانان عرب پس از گشادن سرزمين هاي ايران و روم در جمع ثروت هاي افسانه اي شهرت تمام يافته بودند.

پس ازکُشته شدن ابومسلم، به کين او قيام‌هاي خون بار پي در پي درگرفت و بر اثر جان تازه اي که او درکالبد ايرانيان دميده بود استقلال طلبي ايشان شدّت يافت. اعتقاد به حلول روح ابومسلم درسردارانِ قيام‌هاي پس از او نمودار اهميت و احترامي است که توده مردم براي مبارزات ابومسلم داشته اند. حتّي فرقه هايي به نام هاي رِزّاميه و ابومسلميّه درباره او راه افراط پيش گرفتند و چنين پنداشتند که او از طريق حلول روح خداوند به مرتبه الوهيّت رسيده است. با اين همه، رفتار خشن ابو مسلم و کشتاري که از مردم کرد چهره تاريخي او را مخدوش کرده است. نوشته‌اند که وي به سبب اعتماد نابجايي که به عبّاسيان داشت با شيعيان بخارا با خشونت رفتار کرد و بيش از دوازده هزار تن از ايشان را بردارکشيد.

ابومسلم در مرگ به صورت قهرمان ملّي و مظهر عدالت و جوانمردي درآمد. خاطره او قرن ها پايدارماند و درذهن و خيال مردم درشمار وجودهاي مقدّس جا گرفت. داستان‌هاي پهلواني بسيار درباره ابومسلم نوشته شد که بعضي از آن ها به نام ابومسلم نامه قرن ها درسراسر ايران و قفقاز و ترکيه، درمجالس نقالّي ورد زبان ها بوده و هنوز نسخه هاي متعدّد از آن برجاي مانده است. دراين داستان ها ابومسلم مظهر مبارزه برضدّ ستم و بيداد و قرباني مکر و فريب ناجوانمردان قدرت مدار است.

پی نوشت: مرحوم مطهری درباره این شخصیت جمله مهم و ظریفی دارد.ایشان می گوید:

" اگر عرب در خونریزی و قساوت به حجاج بن یوسف می نازد ، ایرانیان هم در خونریزی و قساوت ابومسلم را در حافظۀ تاریخی محفوظ داشته اند."

نوشته شده توسط مهدی نادری نژاد در شنبه نهم خرداد 1388 | موضوع: سیاست مهر
سرداران بزرگ و نامداران سیاست(1)

سرداران بزرگ و نامداران سیاست(1)

اگرچه درتاريخ بيش از همه ،درباره شاهان و فرمان روايان سخن مي رود، امّا نگفته پيداست که بسياري کارهاي مهم به سرانگشت تدبير وزيران و دلاوري و موقع شناسي سرداران و سياست مداران برجسته صورت مي‌گيرد. در تاريخ ايران نامداراني ازاين دست بي‌شمارند. دراين جا تنها به‌شرح احوال و کارهاي برخي ازمشهورترين آنان مي‌پردازيم، کساني‌که يا خود صدر کارهاي بزرگ بوده‌اند يا به نوعي درحوادث مهم دخالت داشته‌اند. بر آن شدم تا زمان انتخابات ریاست جمهوری به معرفی برخی از چهره ها و رجل سیاسی در تاریخ ایران بپردازم. امیدوارم این مکتوب مورد استفاده شما فرهیختگان قرار گیرد. لازم بتوضیح است که چینش و نظم رجال سیاسی را از بنیاد مطالعات ایران به امانت گرفته ام.

بزرگمهر

بزرگمهر بختگان، که بوزرجمهر نيز ناميده شده، وزير دانشمند خسرو انوشَروان شاهنشاه ساساني است. از زندگي او اطّلاع دقيقي در دست نيست چنان که برخي او را شخصيّتي افسانه‌اي انگاشته اند. امّا رساله‌اي به زبان پهلوي درچهار صدو سي کلمه به نام پندنامه بزرگمهر بختگان باقي است که نشان از بزرگواري و هوشمندي نويسنده دارد. در اين رساله به سنجيده ترين صورت از آداب پادشاهي و اخلاق و روش درست مملکت داري و رعايت احوال مردم سخن رفته است.

در روزگار انوشَروان، با همه سخت گيري هاي بسيار درباره مَزدَکيان نسبت به پيروان اديان مختلف با نرمي و ملايمت رفتار مي‌شد. انجمن دانشمندان دربار به بحث درعقايد اديان وفلسفه هاي گوناگون زمان و علوم و فنون جهان آن روز مي‌پرداخت. بزرگمهر که سخت مورد توجّه خسرو بود در اين بحث ها نقشي عمده ايفا مي کرد. با اين همه، شايد به سبب گرايشي که به معتقدات مَزدَک داشت، زماني مورد خشم انوشَروان قرارگرفت و زنداني و شکنجه شد. از جمله داستان هايي که در باره بزرگمهر نقل مي‌کنند يکي اين است که وي، بر اثرماندن در زندان تاريک و گرسنگي و تشنگي به مدّت طولاني کور شد. وقتي انوشَروان اورا بخشيد خواست تا در مقابل اين همه رنج از شاه چيزي بخواهد بزرگمهر گفت: «بينايي را بمن بازده.» انوشَروان گفت که اين کار از او برنيايد. حکيم فرزانه به شاه گفت: «چيزي را که نمي تواني بازدهي چرا ستاندي؟»

داد و ستد گسترده فرهنگي در زمان خسرو انوشَروان به گرد آوردن کتاب هاي مهمّ بي‌شمار انجاميد. از جمله، به دست آوردن کتاب هندي پنچاتنترا و ترجمه آن از سانسکريت به زبان پهلوي بود. انجام اين کار مهمّ و دشوار را به بُرزويه، پزشک نامدار معاصر انوشَروان، نسبت داده اند که از مردم مَرو بود. ابهام تاريخي چهره اين دومرد بزرگ، يعني بزرگمهر بختگان و برزويه پزشک، را درهم آميخته است آن چنان که برخي گويند اين هر دو يکي هستند. احتمال ديگر آن که برزويه پس از به دست آوردن و ترجمه کتاب ازخسرو انوشَروان خواسته است که بزرگمهر درباره او فصلي به کتاب بيفزايد. در ترجمه پهلوي، اين کتاب به نام دو شغال که در حکايت شير و گاو آمده کَليله و دِمنه، ناميده شده است. بخش اضافي، باب برزويه طبيب است که در آن نويسنده با بياني حکيمانه ازخردمندي، احسان، مهرباني، وظيفه توانگران نسبت به فقرا سخن گفته است که همه يادآور معتقدات مانَويان و نمودار روشن بيني و آزاد انديشي آنان است. نوشته اند که پادشاه هند همراه هداياي گرانبها بازي شطرنج را نيز به دربار خسرو انوشيروان فرستاد. بزرگمهر توانست راز آن را بگشايد و قواعد بازي با آن را به ديگران بياموزد.

بزرگمهر درتاريخ بعد از اسلام نيزچهره اي افسانه اي دارد. هرگونه پند و دستور اخلاقي سنجيده را باو نسبت مي‌دهند. از جمله افسانه هاي بسيار که در باره او گفته شده يکي مربوط به دختر اوست. آورده اند که هنگام بردارکردن بزرگمهر دخترش با روي گشاده و بدون پوششي بر روي به زير دار آمد و بر جنازه پدر مي نگريست. پرسيدندچگونه است که روي نپوشانده است گفت: «در اين همه مردم مردي نمي يابم که از او روي پوشانم. تنها مرد دراين ميان پدرم بود که بر دار است.»

 

نوشته شده توسط مهدی نادری نژاد در جمعه هشتم خرداد 1388 | موضوع: سیاست مهر
نامت اندر دهن پیر و جوان اندازم

نامت اندر دهن پیر و جوان اندازم

تصمیمی برای نوشتن در مورد انتخابات نداشتم چراکه بدون نوشتن هم فضا بسمت انتخاباتی شدن است ومی دانم که انتخاب مردم سرنوشت ساز است . اما نکته ای به ذهنم رسید ، گفتم با شما فرهیختگان هم در میان بگذارم. برخی معیارها برای انتخاب کردن، سهل وممتنع هستند یعنی در نگاه اول معیاری است آسان وروشن ولی با گذشت زمان همان معیار، مشکل جلوه می کند.

الا یا ایها الساقی ادر کاسا وناولها

که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها

یکی از معیارهایی که از این قاعده پیروی می کند ، موضوع خدمت به مردم است. درنگاه اول فهم موضوع آسان است وهمه نگاه ها به توسعه رفاه و اقتصاد معطوف می شود ولی نگاهی دیگر این خدمت را در توسعه سیاسی و جامعه مدنی وآزادی معطوف میکند. برای رهایی از این دایره سهل وممتنع چه باید کرد؟ بی شک باید متوسل به مفاهیم کلیدی شد، مفاهیمی که در درون خود ،پیشرفت همه جانبه را کد گذاری کرده باشند.

همیشه فضای اتوبوس و مترو را فضایی آرمانی برای تحقق آگاهی و منطق می دانم بشرطی که برخی نا هنجاری ها و نبودن ها جای خود را به هنجار و بودن بدهند.

دو جوان را دیدم که بصورت آرام و منطقی در مورد کاندیدای مورد علاقه شان بحث می کردند، پس از بحث وجدلی آرام و منطقی ، یکی از آن دوجوان گفت:«به کاندیدایی رای می دهم که محبوبیت داشته باشد چراکه محبوبیت، بیت الغزل توسعه و پیشرفت همه جانبه را بهمراه دارد.»

کاندیدا های فعلی همه از فیلتر صلاحیت شورای نگهبان عبور کرده اند.آنچه مهم بنظر می رسد این است که آیا تمام آنان محبوبیت دارند؟ قبول دارم که محبوبیت نسبی است ولی در همین نسبی بودن ، نمیتوان محبوب را انتخاب کرد؟بی شک تمام کاندیدا های ریاست جمهوری برنامه دارند.اگر کاندیدایی برنامه نداشته باشد خودش را مضحکه عام وخاص کرده است. مردم به برنامه ها توجه میکنند ولی این برنامه ها با چه پشتوانه ای بعمل مبدل می شوند؟ محبوبیت عمومی میتواند زمینه ساز اجرای معقول برنامه ها در سطح ملی و بین المللی باشد. البته بگذریم که برخی رجال سیاسی آنقدر بی ذوق و بی احساس مسئولیت هستند که نمی توانند از این پتانسیل به نحو احسن استفاده کنند.

چه می گویم که هست این نکته باریک/ شب روشن میان روز تاریک

نوشته شده توسط مهدی نادری نژاد در سه شنبه پنجم خرداد 1388 | موضوع: سیاست مهر
ضرب المثل بمثابه حکم شرعی

ضرب المثل بمثابه حکم شرعی

چارلز تیلور می گوید:« امروز دیگر نظریه شناخت کانون فلسفه نیست، بلکه کانون آن را زبان تشکیل می دهد»

این موضوع ساده را بهانه ای برای طرح این موضوع علمی قرار دادم. چندی پیش سوالی فقهی برای پدرم مطرح شد.برای یافتن واقعیت بسراغ یکی از مراجع سرشناس تهران رفت. بعد از طرح سوال و رد وبدل شدن صحبت های دیگر، ایشان بجای پاسخ دادن معمول فقها که صدق و کذب ، محور جوابگویی ایشان است  با گفتن ضرب المثلی حکم شرعی را بیان کردند. با شنیدن این روایت ، بیاد این اصل مهم در اجتهاد افتادم که تاثیر جهان بینی فقیه را در فتوا گوشزد میکرد.

مرحوم آقای مطهری در کتاب ده گفتار فصل اصل اجتهاد در اسلام متعرض این موضوع مهم شده است. ایشان با ذکر مثالی این موضوع را شرح می دهد. فرض کنید یک نفر در شهر تهران ، یا شهری همانند تهران بزرگ شده باشد . در آن شهرها آب کرو جاری  وجود دارد ، همین شخص فقیه اگر بخواهد در احکام طهارت و نجاست فتوا بدهد ، با توجه به سوابق زندگی شخصی خود وقتی به اخبار و روایات طهارت و نجاست مراجعه کند یک طوری استنباط میکند که خیلی مقرون به احتیاط و لزوم اجتناب از بسیاری چیزهاست ولی همین فقیه وقتی یک سفر به زیارت خانه خدا می رود و وضع طهارت و نجاست و بی آبی را در آنجا ببیند نظرش در باب طهارت و نجاست فرق می کند.

مثالی دیگر: فقیهی در یک موقعیت اقتصادی مثل بازار، با کسبه  وبا زاریان حشرو نشر دارد. یکی از خصلت های بازار و همچنین بازاریان ، احتیاط و مراعات اقتصادی و سنجیدن تمامی جوانب برای سرمایه گذاری اقتصادی است. همین خصلت، منظومه جهان بینی فقیه را تشکیل می دهدو فتواهایش رنگ وبوی احتیاط و مراعات را بخود می گیرد. مانند همین روایتی که برای شما نقل کردم آن مرجع تقلید با ضرب المثل " سری که درد نمی کند دستمال نمی بندند" حکم شرعی را بیان کرد.

بی شک این نحوه تجربه از پیرامون خود ، در زبان انعکاس پیدا می کند. زبان فقیه در واقعیت فتوا، نفوذ میکند وآن فتوا را پدیده ای در دایره زمان قلمداد می کند. البته شاید سوالی پیش بیاید که استفاده از مثل درمحاورات کلامی از ذوق و سلیقه ایرانیان محسوب می شود پس این اشکال بی محل است . باید گفت موضوع درباره محاورات کلامی نیست اصلا استفاده از مثل در محاورات به شیرینی و تاثیر سخن می افزاید ولی آنچه موضوع سخن است « جایگزینی و مفهوم قرار دادن این موضوع با حکم شرعی است. یعنی بجای استفاده از زبان فقهی که یک زبان توصیفی است از یک زبان دیگری بنام زبان انشایی استفاده شده است.

بعبارت دیگر زبان مثل یک زبان ابزاری است ولی زبان « جایگزینی و مفهوم » خود هدف موضوع قرار دارد.

در پایان عبارت چارلز تیلور را بگونه ای دیگر عنوان می کنم:

« امروز دیگر نظریه شناخت کانون فقه نیست، بلکه کانون آن را زبان تشکیل می دهد»

نوشته شده توسط مهدی نادری نژاد در شنبه دوم خرداد 1388 | موضوع: دین مهر