لطفا کمي صبر کنيد...

به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست -- عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست
«آخرين توريست در ايران»
«آخرين توريست در ايران: از پرسپوليس تا نطنز هستهای» عنوان کتابی است از نيکلاس هگر که انتشارات او بوکز(O Books) در بريتانيا آن را منتشر کرده است.
نويسنده در اين کتاب که ترکيبی از سفرنامه و پژوهش تاريخی، جغرافيايی است، به شهرها، مکانها، بناها و ميراث های فرهنگی ايران نظر انداخته است.
نويسنده با سفر به نقاط مختلف تاريخی ايران، همراه با ثبت مشاهدات خود، به بحثی مفصل درباره دورههای مختلف تاريخی ايران از عصرهخامنشی گرفته تا دوره ساسانی و بعد هم دوران اسلامی پرداخته است.
نويسنده همچنین ديدگاهها و دريافتهای خود را از هنرهای ايرانی- اسلامی مثل خطاطی، معماری، کاشی کاری و تذهيب در مساجد، در اين کتاب ارائه کرده است.
اما مشاهدات نويسنده تنها منحصر به مکان های تاريخی نشده است، بلکه او در بازديد از شهر نطنز، به تاسیسات هستهای ايران نيز نظر افکنده و روايت خود را از اين مکان جنجالی در تاريخ معاصر ايران شرح داده است.
پی نوشت: « سال نو را با سفر به نقاط مختلف ایران، تجربه ای نو وجدید را به روی خود بگشاییم وبا ثبت آثار و خاطرات، گنجینه ای از این سفر را در اختیار ایران دوستان قرار دهیم. همین جا سال نو را به همه ایرانیان تبریک عرض میکنم و آرزوی سالی خوش و پر خیری وبرکتی را از ایزد منان خواستارم.»
میلیونر زاغه نشین، اثری در خور اسکار
دنی بویل کارگردان “میلیونر زاغه نشین” پیش از این فیلم پر سر و صدایی نداشت. معروفترین اثری که من از او دیده بودم، “بیست و هشت روز بعد” بود که فیلمی در ژانر وحشت با مضامین زامبی ها و ویروس های خطرناک بود. فیلمی با درجه اعتبار متوسط! اما حالا شاید بتوان گفت که دنی بویل نیز مانند کاراکتر فیلمش یک شبه مسیر چند ساله را طی می کند. فیلم او در جشنواره ها و رقابت های مختلف جایزه میبرد و در لیستهای مختلف مکانهای عالی را مال خود می کند.
جیمز براردینلی در نقد خود بر این فیلم به نکته قابل توجهی اشاره می کند و آن هم زبان فیلم است. استفاده نابهجا از زبان و یا زیر نویس، در فیلمها اگر به خوبی انجام نگیرد میتواند کل اثر را زیر سوال ببرد. او مینویسد که پیش از این قرار بود که اکثر دیالوگهای این فیلم به زبان انگلیسی باشد که البته هم همین طور بود اما نمیشد از ورود زبان هندی به فیلم جلوگیری کرد و از طرفی با زیاد شدن صحنه هایی که به زبان هندی در آنها تکلم میشد، معضلی به نام زیرنویس به وجود می آمد. کارگردان برای این مشکل راه حل خوبی پیدا کرد. زیر نویسهای رنگی در سراسر فیلم کمک می کرد تا هم نوشتهها راحتتر خوانده شوند و هم اینکه در ذهن بیننده باقی بمانند. این منتقد در ادامه نوشته اش به نکته جالب دیگری اشاره کرد که برای خود من پیش از تماشای فیلم جای سوال بود. وقتی فهمیدم که درجه این فیلم R است واقعا تعجب کردم چون بر اساس چیزهایی که از فیلم میدانستم به نظر نمی آمد که اثری نامناسب باشد. اما همان صحنه اول فیلم به ما این نکته را گوشزد می کند که درجه فیلم بی جهت بالا نیست. ایستگاه مخوف و نمناک پلیس بمبئی و نوجوانی که حال و روز مناسبی ندارد، باز جوییهای پیاپی و البته تحریک برای گرفتن جواب. مطمئنا با این منتقد هم نظریم که صحنه وارد کردن شوک به متهم صحنه مناسبی برای سنین پایین نیست.
جمال مالک کودک فقیری که در بمبئی زندگی می کند و در جوانی ناگهان خود را بر روی صندلی مسابقه “چه کسی میخواهد میلیونر شود؟” می بیند. او به سوالات، یکی پس از دیگری پاسخ میدهد و تا سوال یکی مانده به آخر پیش میرود اکنون او ۱۰ میلیون روپیه برده است اما وقت برنامه اجازه نمیدهد تا سوال بعدی پرسیده شود. پس همه باید تا فردا تحمل کنند اما کار برای جمال از دیگران سختتر است. او شب را در مقر پلیس میگذراند چون آنها اعتقاد دارند که یک جوان تقریبا بیسواد تنها از طریق تقلب میتواند در مسابقهای اینچنینی پیروز شود. بعد از شکنجه برای اعتراف، جمال شرح میدهد که چگونه توانسته است به سوالات پاسخ دهد. هر توضیح جمال همراه است با فلاش بکهایی درباره زندگی گذشته او. در این تصاویر بهتراز هر مستندی با واقعیت زندگی در هند آشنا می شویم کشور پر جمعیتی که کلاسهای درسش مملو از دانش آموز است و آنقدر جمعیت زیاد است که گویی زمین برای زندگی کم است و انگار خیلی ها جای دیگران را تنگ کردهاند.
در فلاش بکهای جمال دو کاراکتر محوری دیگر نیز حضور دارند. یکی سلیم برادر تند خوی جمال و دیگری دختری که او دوستش دارد. آنها با یکدیگر رشد میکنند و بزرگ میشوند. اما این وضعیت درباره لاتیکا صادق نیست. جمال چندین مرتبه او را گم می کند و دوباره پیدا می کند و دوباره از دست میدهد و باز مییابد و اصلا فلسفه حضورش در مسابقه “چه کسی میخواهد میلیونر بشود؟” سودای ثروت نیست. او ابدا به پول توجهی ندارد و به لاتیکا نیز در جایی از فیلم می گوید که با عشق زندگی می کنیم. او در مسابقه و در برابر دوربین های تلویزیونی حاضر شده است تا لاتیکا را دوباره بیابد.
به نظر من دنی بویل قصد داشته است تا از طریق این فیلم و به نمایش گذاشتن محدودیت های جمال از کودکی تا سنین جوانی، پرده از روش زندگی محرومین در هند بردارد. وضعیت اقتصادی بد، فاجعه آموزش و همچنین فساد اجتماعی که در بدنه جامعه سنتی هند ریشه دوانده تا حدی که پلیس هم نمیتواند و یا نمیخواهد به آن خاتمه دهد از مفاهیم اصلی مورد نظر داستان بوده است. یادآوری صحنه ای که در آن پیروان دینی غیر از اسلام به ساکنان مسلمان منطقه ای یورش میبرند و مادر جمال و سلیم در آنجا از بین میرود و سپس جمال و سلیم در برابر کامیون حامل سربازان می ایستند و تنها با بی توجهی نیروهای نظامی روبرو میشوند موکد همین مسئله است.
اقتصاد پر از آفتی که در آن اکثریتی در فقر به سر میبرند و ثروت های عمومی تنها در اختیار عده ای کم است و تازه آنها نیز از راه مشروع و قانونی این ثروت را جمع آوری نکرده اند نیز آینهی حال و روز هند، در این فیلم است. وقتی اوضاع به اینجا کشیده شود کودکان، بی پناه ترین و ضعیف ترین افراد هستند که آسیب میبینند و مورد سواستفاده قرار میگیرند. همه اینها مسائلی است که میلیونر زاغه نشین به خاطر آن ساخته شد اما در خلال این ماجرا داستان فرعی پر رنگی نیز جریان دارد. قصه قدیمی عشقی که همیشه با موانعی روبرو بوده است. شاید بویل این داستان فرعی با اهمیت را برای آن در داستان قرار داده تا نخست، از تلخی واقعیت بکاهد و توسط این داستان عاشقانه گریزی به رویا بزند و دیگر اینکه به نوعی امضای داستان های هندی را بر پای اثر خود داشته باشد. داستانهایی که روایت عشقی، جزیی جدا نشدنی در آن است.
جیمز براردینلی اعتقاد دارد که میلیونر زاغه نشین تمام المانها و خصیصههای لازمه را دارد تا اثری در خور اسکار شناخته شود. به نظر این منتقد در این فیلم شاهد بازی های خوب و عالی و فیلمبرداری زیبا و لوکشین های زشت و در عین حال زیبا هستیم. مکانهایی که نمایان گر واقعیت زشت فقر و تبعیض است اما به خوبی در یک اثر سینمایی گرد آمده تا انتقال مفهوم از سازننده به بیننده را آسان کند.
Dev Patel بازیگر نقش جمال که از همان ابتدای فیلم به خوبی نقش جوان محجوب هندی را ایفا میکند. همچنین Anil Kapoor که در سینمای هند (بالیوود) چهرهای شناخته شده است و در این فیلم نقش ی مجری بامزه تلویزیونی را بسیار زیبا به تصویر کشیده از عوامل موفق در بازیگری فیلم هستند.
این فیلم در نوروز ۸۸ از شبکه یک سیما پخش خواهد شد پیشنهاد می کنم حتما این فیلم را ببینید.
گرد آورنده: محمد علی نادری نژاد
سخنی با خوانندگان فهیم و اندیشمند مهر8000
قصد نداشتم این مکتوب را بنویسم چرا که در این مدت در جهان مجازی با دوستانی آشنا شدم که با آنها بودن و خواندن آثارشان آرامشی را به من تلقین میکند ،که از هرچیزی که خورشید بر آن بتابد برایم ارزشمند است. متاسفانه با نزدیک شدن فصل بی اخلاقی و هتاکی (انتخابات) مریض نفسانی، با اهانت به این وآن محیط پاک و تنفسی وبلاگ نویسی را آلوده میکنند من از این تریبون مجازی اما موثر، از همه دوستان بخاطر این ممیزی پوزش می خواهم . چراکه معتقدم هر کسی در محدودۀ اخلاق وعلم وانصاف که مرام ومسلک این وبلاگ است در ابراز نظر آزاد و بدون هیچ ممیزی و سانسور باید نظرات خوانندگان منتشر شود . این تاییدیه و ممیزی گذراست تا زمان خاتمه انتخابات . امیدوارم دوستان فهیم این جسارت را برمن ببخشند.
نکته قابل دیگر،تغییراتی است که بمرور زمان در وبلاگ انجام خواهد شد .نخستین تغییر را شما عزیزان در تغییر وبلاگ به وبسایت مشاهده خواهید کرد. امید است در این مدت آشنایی ، که بسیار برایم دارای ارزش و تفاخر است ،خدمتی ناچیزبه اسلام و ایران کرده باشم. آمین
مذهب اسلام، مذهب کفر
اگر مذهبی ، مرد را به خدا برساند، آن مذهب، اسلام است واگر هیچ آگاهی به طالب ندهد، نزد خدای تعالی آن مذهب از کفر بدتر است . نزد روندگان راه خدا، اسلام آن است که طالب را به خدا رساند، و کفر آن است که طالب رااز مطلوب باز دارد. طالب با قرار دهندۀ مذهب سروکار دارد نه با مذهب.
از کتاب " تمهیدات " عین القضات همدانی
پی نوشت: « از میان آثار عین القضات کتاب " تمهیدات" بخاطر ویژگیهای خاصش یکی از بهترین آثار اهل تصوف در بیان طریقت و اسرار عرفانی است. از نحوۀ کلام وبیان وی پیداست که اکثر نوشته های اودر حالت جذبه و بی خودی و نوعی " الهام" نوشته شده اند ، گویا او خود را کاملا تسلیم حال میکرده و کاشف معانی الهامی میشده است.»
پرسش فرهنگی
چرا هندیها در دورانی از تاریخ خود زبان خود را رها کردند وبه فارسی شعر گفتند؟
دوستان ژرف اندیش ! شما میتوانید با مراجعه به کتب تحقیقی تاریخی و ادبی ،به جواب این پرسش دست یابید. در اینجا با استمداد از کتاب " دیروز امروز فردا" از آقای دکتر محمد علی اسلامی ندوشن به جواب مختصر اکتفا میکنم وشما را برای جواب مفصل به این کتاب و کتب مشابه ارجاع می دهم.
جواب : هر چه در هر زبان راجع به سرنوشت بشر و مفهوم زندگی و مرگ گفته شده ، شیرین ترین آن در فارسی نیز آمده است . زبان شاعرانۀ فارسی البته زبان علم نیست، زبان اقتصاد نیست، فراتر از علم حرکت می کند .آنجا که دیگر علم نمی تواند بعطش درونی انسان پاسخ بدهد، شعر فارسی وارد می شود. علم ، جنبه ابزاری دارد. برای بهبود زندگی مادی انسان بکار می رود و بسیار سودمند است ولی شعر انسان را به وطنی دیگر دعوت میکند که گرچه دست نیافتنی است( آرمانشهر) ولی در بطن نیاز انسان وجود دارد.زبان شعر زبان کائناتی است ، زبان همبستگی انسانی ، زبان " آشیانۀ سیمرغ". آیا آدمیزاد که دستخوش عوارضی چون بیماری و پیری و ناکامی و مرگ است ، آرزو نمی کندکه بر فراز آنها ماوایی و پناهگاهی بجوید یا لااقل از آن صدایی بشنود؟
زبان دیگری نمی شناسیم که آنهمه نقش چند گانه در سرنوشت ملتش ایفا کرده باشد. شعر فارسی بارقومیت ، استقلال ، آزادگی و فرهنگ را بر عهده داشته و از طرفی دیگر محمول تاریخ و حکمت و هنر وموسیقی به بهترین وجه بوده است. از همه اینها گذشته، زبان فارسی دنیای باستانی را با دنیای بعد اسلام متصل کرده است. در واقع یک کتاب شاهنامه قادر بوده است که دو « قارۀ زمانی »را بهم پیوند دهد.....
«زندگی ادیبان آلمانیزبان»

«زندگی ادیبان آلمانیزبان» نوشتۀ مشترک فردریک هتمان، اینگرید روبلن و هارالد توندرن با ترجمه مهشید میرمعزی از سوی انتشارات افق در ۱۵۰۰ نسخه منتشر شده است.
این کتاب، زندگی ادیبان آلمانیزبان از گوته و شیلر تا کافکا و گراس را دربرمیگیرد.
مترجم در کنار زندگینامه هر ادیب، اثری از وی هم ترجمه کرده است و همین، از این اثر، نوعی تاریخ ادبیات متفاوت ساخته است.
این کتاب، مجموعه زندگی ۳۵ نویسنده کلاسیک و معاصر آلمانیزبان را در قالب داستانهایی جذاب معرفی میکند.
هتمان و توندرن (دو تن از نویسندگان کتاب) که خود نویسندهاند، تاکنون رمانها و زندگینامه متفاوتی منتشر کردهاند. روبلن نیز دکترای فلسفه دارد و متخصص برگزاری سمینارهای آموزشی ادبیات و نویسندگی است.
در بخش معروف به مطالعه برتولد برشت، مترجم اثر «رویای آگسبورگی» وی و نیز چند شعر از سرودههای عاشقانهاش را ترجمه کرده است.
برشت در یکی از اشعار عاشقانهاش سروده است: «گاهی وقتی به من میخندی، میاندیشم: حالا میتوانم بمیرم، بعد تا پایان زندگی، خوشبخت بمانم. سپس وقتی پیر شدی و به من اندیشیدی، مثل امروز جوان هستم و عشقی دارم که هنوز جوان است.»
جدال احسن و مناظرۀ علمی معلول محیط آرام و غیر مشوش
چندی است سخنرانی یکی از نواندیشان دینی در یکی از دانشگاهای اصفهان حرف وحدیث هایی را درپی داشته است. به اصل سخنرانی و چگونگی آن کاری ندارم چرا که خود خوانندگان برای داوری عادلانه یا لااقل منصفانه که بخشی از داوری عادلانه است به این مهم دست بیابند. آنچه در این نوشتار به آن می پردازم موجی است که پس از سخنان این نواندیش دینی بوجود آمد ومتاسفانه بسیار مشوش و تحریک برانگیز بود. در ابتدا لازم است نکته ای را با استاد عزیز جناب مجتهد شبستری مطرح کنم آثار و قلم شیوا و محکم شما سالیان سال در خدمت دین وپیامبر است و چنان پر شور از پیامبر دفاع کرده اید که شایسته هر انسان موحد است اما گلایه این شاگرد از استاد این است که چرا دانشگاه؟!! شاید بگویید پس کجا؟ متاسفانه چند سالی است دانشگاه و حوزه، بی طرفی علمی را بکلی از یاد برده اند . مدعیانی که طرفدار برگزاری جلسات آزاد اندیشی علمی( البته نه بصورت بخشنامه ای بلکه بصورت واقعی و عینی) هستند باید مکانی غیر از دانشگاه و حوزه را برای انجام این کار انتخاب کنند. شما بعنوان یک اسلام شناس خطا و اشتباه را در بیان ونظر قبول دارید در آنجا که به روزنامه اعتماد ملی می گویید: «در این جلسه من از معنای دین ودینداری و تحولات آن و همینطور از معنای نبوت و عصمت انبیا و حدود آنها سخن گفتم. حال ممکن است برخی حاظران کم سن وسال جلسه که از مبانی و مقدمات بحث آگاه نبودند ، درست متوجه کلام من نشده و برداشت ناقص خود را به مقامات بالاتر انتقال داده باشند....» خوشبختانه جناب مجتهد شبستری احتمال خطا را در سخنانشان رد نمی کنند این احتمال خطا از جانب ایشان خود دلیلی بر تواضع علمی ایشان بحساب می آید. نکتۀ بعدی دربارۀ سیاست بازانی!!! است که حرف های ایشان را محکوم کردند و سخن از گفته های شبهه ناک این اندیشمند راندند. براستی نقش سیاستمداران و عالمان دینی چیست؟ چه چیز باعث شده است که سیاست بازان واکنش نشان دهند. از قرائن بر می آید که بحث ایشان یک بحث کاملا دینی و تخصصی است. متاسفانه با نزدیک شدن انتخابات ، همه چیز رنگ و بوی انتخاباتی و سیاسی پیدا می کند حتی فکر واندیشه و این جفا و ظلم به ساحت فکر واندیشه است. تا کی باید در این مملکت همه در امر اعتقادات که بنا برگفته رساله های عملیه مراجع تقلید امریست عقلانی و تحقیقی ، مقلدانه بیاندیشند؟ آیا تحقیق و پژوهش در مبانی اعتقادی باید با هزینه همراه باشد؟ متاسفانه اخلاق و گفتگو خیلی وقت است که از اجزاء مختلف و یکپارچۀ حکومت وجامعه رخت بر بسته است. اخلاق و گفتگویی که دربرهه هایی از تاریخ اسلام و ایران راهگشا و تعیین کننده بود. اتهام زنی و بی بندوباری کلامی و سیاسی و حتی تهدید به مرگ و ترور همه نشانه هایی از رخت بر کندن اخلاق و گفتگو در همه زمینه ها بویژه فکر اندیشه دارد.
به حقیقت پیامبر قسم!
قرآن مجید تاکید تمام دارد که پیامبر اسلام بشر بود.(فصلت/41) مثل مردم زندگی می کرد، می خورد و می آشامید و زیست و زندگی می کرد. مثل سایر انسان ها از مرگ گریزی نداشت و در گذشت. انک میت و انهم میتون(زمر/30)
از روزگار پیامبر اسلام تا به امروز شاهد دو گرایش فکری و یا پژوهشی هستیم که هر دو در داوری در باره پیامبر اسلام به افراط و تفریط گراییده اند.
شاید نفطه آغاز یک گرایش هنگاهی بود که عمر بن خطاب که از یاران و اصحاب پیامبر بود؛ در حادثه مرگ پیامبر فریاد زد که: محمد(ص) نمرده است! ابوبکر صحابی دیگر پیامبر به همین آیه شماره 30 سوره زمر اشاره کرد و عمر ساکت شد.( النکت و العیون، ماوردی)
در واقع عمر می خواست وجه بشری پیامبر را انکار کند که با یادآوری آیه قرآنی متوجه خطای داوری اش شد.
گرایش دیگر می خواهد همان وجه الهی و معنوی پیامبر را که با وحی محقق شده است، انسانی و این جهانی جلوه دهد. گرایش اول وجه انسانی و بشری را انکار می کرد؛ مثل داوری غالیان در باره امام علی(ع) ؛ گرایش دوم از وجه الهی و رسالت و نبوت تفسیری انسانی و تجربی و این جهانی به دست می دهد.
گرایش دوم گمان می کندکه می خواهد نقش پیامبر اسلام را در اسلام پررنگ کند و به پیامبر نقشی مرکزی اختصاص دهد.
اسلام آیینی است که مرکزیت آن قرآن مجید است. از این رو اسلام با آیین یهود که مرکزیتش قوم یهود( بنی اسراییل) و آیین مسیحیت که مرکزیت آن شخصیت مسیح است متفاوت است.
موارد متعددی که در حقیقت نقد روش و یا هشدار شدید به پیامبر اسلام است و در قرآن به صراحت ذکر شده است، نشانه روشنی است که پیامبر به عنوان نبی، برای مردم زمانه خود و همه زمان ها پیامی را از سوی خداوند آورده است. رسول یعنی فرستاده خداوند است تا آن پیام را به مردم ابلاغ کند.
گرایشی که شخصیت پیامبر را از بعد الهی و ظرفیت دریافت وحی خداوند منفک می کند ؛ در حقیقت پیوند میان آسمان و زمین و باطن و ظاهر و معنویت و ماده را قطع می کند.
این گرایش گاه آن چنان دچار افراط می شود که برای موجه نشان دادن نظر خویش- آن چه تا به حال در این باره مطرح شده است، یک نظر است و نه نظریه- در جستجوی خطا در متن قرآن مجید و زندگی پیامبر هم برآمده اند.
محصول چنین گرایشی تخریب ایمان مومنان به الهی بودن کلام خداوند و نیز عصمت و قدسیت شخصیت پیامبر است.
تردیدی نیست که نمی توان در باره انگیزه ها و یا انگیخته های نظر پردازان داوری کرد، اما می توان آثار چنان مطالب یا مفاهیمی را مشاهده کرد. گفته اند می توان درخت را از میوه اش شناسایی کرد. باید دید نظری که تقدس را از متن آیات قرآنی و شخصیت پیامبر اسلام حذف می کند، چه محصولی دارد؟
نتیجه این رویکرد عشق و ایمان بیشتر و ژرفتر به قرآن و پیامبر است، یا برعکس تردید و تزلزل در اندیشه ها و ایمان ها ایجاد می کند. حتما برخی با شنیدن چنین شبه هایی در صدد اندیشه و پژوهش بر می آیند و اندیشه دینی و ایمان آنان توان و بالندگی بیشتری پیدا می کند و البته برخی یا بسیاری نیز آسیب می بینند.
دکتر ابراهیمی دینانی در گفتگوهای جذابی که با پژوهشگر جوان و هوشمند اقای کریم فیضی داشته اند، به همین موضوع پرداخته اند. چنان که می دانیم رسم متفکران و فیلسوفان این نیست که برای اندیشه و نظر خود سوگند یاد کنند. دکتر دینانی در این کتاب- البته فقط در این کتاب!- در بحث پیامبر اسلام و مقوله وحی قسم خورده اند. در قسم ایشان سوز و صمیمیتی بود که دریغم آمد شما آن را نخوانید:
"می خواهم یک جواب صریح و رک و مقداری تند به شما بدهم. به حقیقت خود پیغمبر قسم! وحی زبان پیغمبر است ولی زبان پیغمبر به خدا قسم زبان خداست...به صورت مستقیم زبان خداست، بدون مجاز خداوند اگر بخواهد حرف بزند، به زبان حضرت ختمی مرتبت حرف می زند."(1)
***************
(1)-سرشت و سرنوشت،گفتگو با دکتر دینانی، انتشارات اطلاعات ص:209 و 210)
بنقل از سایت " مکتوب"
زبان باز، فرهنگ باز و جامعۀ باز(قسمت پایانی)
اما شما با مطالعه ادبی دغدغۀ سیاسی هم داشتهاید. یعنی معمولاً دلمشغول امور سیاسی اجتماعی هم بودید.
بدون شک. اینها با همدیگر همراه هستند. من خب از سالهای جوانی توجهام به مسالۀ توسعهنیافتگی جلب شد. من به مسایل اجتماعی سیاسی، به مسالۀ عقبماندگیمان حساسیت داشتم. که از این لحاظ تحت تاثیر معلم و رهبرم خلیل ملکی بودم؛ تنها کسی که در ایران این مسایل را مطرح میکرد.
من هم در همان دوران دانشجویی در محدوده حزبیمان، مسایل توسعهنیافتگی را در حوزه دانشجویی طرح میکردم. و بعد هم در سازمان برنامه استخدام شدم، باز مسایل توسعه اقتصادی، کشورهای عقبمانده در مقابل کشورهای پیشرفته و توسعهیافته، جهان سوم در مقابل جهان دوم، هم از جهت سیاسی، هم از جهت اقتصادی و هم از جهت اجتماعی و بعد تدریجاً از جهت فرهنگی، مدام توجه من را به خودش جلب میکرد و از آنجا من کشیده شدم به حوزه مسایل زبانی.
بعد این کار «فرهنگ علوم انسانی» را من شروع کردم. تقریباً اوایل انقلاب بود یا کمی پیش از انقلاب، ولی بعد ادامه پیدا کرد. بعد هم مجبور شدم از ایران آمدم بیرون و سالیانی دور بودم. امکانات و وسایل نداشتم. با این همه، به فکر بودم که این کار را انجام بدهم. از ایران خواستم برایم، یادداشتهایی را که پیشتر نوشته بودم، بفرستند.
من آن زمان در آمریکا بودم و بعد شروع کردم کارکردن روی اینها. هرچه جلوتر میرفتم، مسأله اینکه خب آن زبانهایی که برای من، زبان مرجع است، مثل زبان انگلیسی، اینها را از کجا میآورد و چه جوری میسازد که من مجبورم بعنوان یک آدم جهان سومی، به آن مراجعه کنم و زبان خودم را همخوان و میزان کنم. اینها چه میکنند؟
خب، من وقتی آن کار را بههرحال تمام کردم، کار «فرهنگ علوم انسانی» را که ورسیون اولش، دهسال پیش از آن منتشر شده بود، ادامه میدادم و بازبینی میکردم و باز لغتهای تازه اضافه میکردم، غلطها و اشتباهاتش را سعی میکردم تصحیح کنم.
دو سال پیش ویراست دومش درآمد. همچنان در جوار آن مساله، اینکه خب در زبانهای مدرن چه اتفاقی افتاده است که ما مردم آنور دنیا مجبوریم آنها را دنبال کنیم؟ خب، اینها پرسشهایی بود که شاید در ایران در آنزمان کسی طرح و دنبالگیری نکرده بود. من برای اینکه بتوانم به این پرسش پاسخ بدهم، رفتم اینبار دنبال مطالعات زبانشناسی.
خب، از حدود بیست و پنج سال پیش سلسله مقالاتی هم راجع به مسالۀ زبان فارسی، عقبماندگیهای زبان فارسی و اینها مینوشتم و هم راجع به مسایل ساختاری زبان فارسی، هم مقایسهاش با زبانهای دیگر مطالعه میکردم، که مجموعهاش در کتاب «بازاندیشی زبان فارسی» چاپ شده است. چاپ چهارمش هم همان یکی دو ماه پیش منتشر شد.
کنار مطالعه راجع به زبان فارسی و امکاناتش و مسایل و مشکلاتش، شروع کردم یکمقداری مطالعه راجع به تاریخ زبان انگلیسی تا ببینم در قرن پانزدهم و شانزدهم چه وضعیتی داشته و وقتی آمده است به آستانه جهش مدرنیته در قرن هفدهم، زبان انگلیسی چه امکاناتی داشته است و در فرهنگ اروپایی چه وضعیتی بوده است؟
چون تا آنزمان زبان لاتینی، حاکم بوده. زبان علم در اروپای قرون وسطا تا قرن هجدهم زبان لاتینی بوده، به زبان لاتینی مینوشتند. حتی دکارت هم به زبان فرانسه اثر دارد و هم به زبان لاتینی. نیوتون هم، اگر اشتباه نکنم، هم به زبان انگلیسی مطلب دارد هم به لاتینی.
انگلیسی و فرانسه آنزمان را زبان Vulgar یا زبان عامیانه میدانستند و لایق علم نمیدانستند، تا قرن نوزدهم .
ولی این زبانهای وولگر را اینها بازسازی کردند و این را میشود در مطالعه تاریخی این زبانها دید. حتی از قرن شانزدهم به اینطرف، خط و زبان را با همدیگر بازسازی کردند. بعد وقتی عصر علوم مدرن شروع میشود، این زبانها ماموریت پیدا میکنند که جای زبان مثلا لاتین را بگیرند، و در اینها لغتسازی شروع میشود. مثلاً در علم پزشکی، بعد فیزیک، شیمی و علوم طبیعی بهطور کلی و بعد علوم اجتماعی و علوم انسانی.
اینها با تکیه به میراث کلاسیک لاتینی یونانیشان، تکنیکهای خاصی را برای این کار پیدا کردند. و حتا ساختار Synthetical ترکیبی آن زبانها را آوردند، سوار زبان خودشان کردند. یعنی زبانهایی مثل انگلیسی از لحاظ تحول تاریخی زبانی، زبانهایی به اصطلاح تحلیلی، anlytical هستند، زبانهای anlytic هستند، در مقابل زبانهای Synthetic. یعنی امکانات تفکیکسازیشان به قدرت زبانهای کلاسیک نیست. آلمانی یک مقدار زیادی آن قدرت ترکیبسازی یونانی لاتینی را دارد و فرانسه کمتر از انگلیسی.
با این حال بازترین زبان را الان زبان انگلیسی میدانید؟
بازترین زبان زبان انگلیسی است، بعدش هم فرانسه و آلمانی. البته خب اینها یکمقدار زیادی همهشان دنبالهروی از زبان انگلیسی میکنند. به دلیل اینکه زبان انگلیسی است که زبان پیشرو علم و تکنولوژی است، مخصوصاً با امکانات آمریکا. انگلیسی در ترمینولوژی علمی در قرن هجدهم و قرن نوزدهم، مقدار زیادی اقتباس از زبان فرانسه دارد،.
زبان اشرافشان گویا فرانسه بوده.
زبان اشراف، فرانسه بود، و زبان کلیساییشان هم زبان لاتین. زبان انگلیسی تا قرن پانزدهم زبان عامیانه، مال مردم کوچه و بازار و روستاییها و اینها بود. مثل همان حرف ناصرخسرو که «من آنم که در پای خوکان نریزم/ من این پربها در نظم دری را». خلاصه آن را زبان زبان خوکها میدانستند. تا این حد. ولی خب، این زبان را بازسازی کردند.
با توجه به این نکته، گیر زبان فارسی چیست؟
اساساً مساله این است. من بعد ازچندسال مطالعه و پیگیری این مسایل و تا حدودی کسب اطلاع در حوزه مسایل زبان ترمینولوژیک در دنیای مدرن و شکل کاری که میکنم از لحاظ مهندسی زبان و سرهمبندی کردن لغات برای نیازهای زبان؛ به اینجا رسیدم که اصلاً هیچ زبان طبیعی بهخودی خود پاسخگوی نیازهای عظیم ترمینولوژی علمی و پیشرفت برقآسای علوم تکنولوژی در دنیای مدرن نیست و باید یکجایی زبان مهندسی بشود، باید ساخته بشود، باید با چسب و قیچی درست بشود.
زبان طبیعی، زبانیست که آدمها در محیط طبیعی خودشان براساس همین حواس طبیعی خودشان میسازند. میزان دید چشم آدم، شنید گوش، سیستم حسی و غیره و محیط طبیعیای که میشناسد، مثل جانورها، گیاهها، درختها؛ برحسب نیازی که دارد و در همین حدود.
اگر شما قرار باشد که همه گیاههای زمین را نامگذاری بکنید، همه جانورهای زمین را نامگذاری کنید، با این زبان طبیعی نمیشود، دستگاه زبان ساختگی میخواهد. دستگاه ترمینولوژی علمی، حوزه علوم طبیعی، همهاش ساختگیست. این توهم است که مثلاً یک زبانی، چون میراث شاعرانه و ادبی دارد، میتواند به همه اینها جواب بدهد. این توهم خیلی غلط و خطرناکی است که ما داریم.
خط چی؟ خط، چه اندازه سهیم است در این بازبودن یا نبودن این زبان؟
خطها هم سهم دارند. حتی در مساله پذیرش کلمات یونانی... مثلاً ترکها که خطشان را لاتینی کردند، خیلی راحتتر کلمات را از فرانسه، آلمانی، انگلیسی یا از هر زبانی میتوانند بگیرند. ولی خط فارسی، این کار را کمی مشکلتر میکند.
بنقل از سایت" رادیو زمانه"
گفت و گو با داریوش آشوری، درباره کتابِ جدیدش:
زبان باز، فرهنگ باز و جامعۀ باز(قسمت اول)
«زبان باز»، تازهترین کتاب داریوش آشوری بهزودی منتشر میشود. آشوری علاوه بر تحقیق در حوزه ادبیات فارسی و نشر کتابهایی چون «عرفان و رندی در شعر حافظ»، حدود سی و پنج سال است که زبان را موضوع تمرکز فکری خود قرار داده و به گفته خود وی، خاصه مساله زبان فارسی یکی از انگیزهها و وسوسههای بزرگ ذهنی اوست.
در واپسین روزهای اقامتش در ایالت متحده، با وی درباره آخرین اثر تحقیقیاش گفتوگو کردم و نخست از او اسباب عنوان کتابش، «زبان باز» را پرسیدم. وی ضمن اشاره به جامعهی باز توضیح میدهد:
این کتاب دنباله کارهایی است که من از سی و پنج سال پیش شروع کردم؛ راجع به مساله زبان و گردآوری واژگان فلسفه و علوم اجتماعی که ببینیم ما در حوزه علوم اجتماعی و فلسفه چه مایهای داریم؛ کاری که ۱۳۵۴ در ایران، در دو جلد (یکی انگلیسی- فارسی و دیگری فرانسه – فارسی) منتشر شد.
من این کار را با دنبالکردن آنچه در زبان فارسی اتفاق افتاده است، همچنان ادامه دادم. بعد هم کنجکاوی راجع به اینکه در زبانهایی مثل زبان انگلیسی و فرانسه که ما از آنها دنبالهروی میکنیم، چه اتفاقی افتاده است.
در این کار تجربی پرسشهای اساسی برای من مطرح میشد. مثلاً اینکه چرا ما دنبال زبان هندی و چینی نمیرویم؟ و چرا مثلاً دنبال زبان انگلیسی و فرانسه یا آلمانی هستیم؟ و این زبانها در شرایط کنونی زندگانی بشری، چه امتیازی دارند که برای زبانهای دیگرمدل و مرجع هستند؟
پاسخاش این است: برای اینکه تمام علوم و تکنولوژی و فنون و شکل زندگی مدرن انسانی، از دل جوامعی بیرون آمده که به این زبانها حرف میزنند و در نتیجه خودبهخود و بهطور طبیعی و ناگزیر، در زبانشان انعکاس دارد.
خب، وقتی شما نگاه میکنید به این همه پیشرفت سریع شتابان تکنولوژی و علم، بهخصوص از زمان انقلاب صنعتی به اینطرف، ازاوایل قرن نوزدهم؛ میبینید که این علوم، دستگاههای عظیم ترمینولوژی هم احتیاج دارند.
مثلاً علوم طبیعی، گیاهشناسی و جانورشناسی و غیره که در قرن نوزدهم با یک پیشرفت انفجاری گسترش پیدا کردند، همۀ شاخههای علوم و بعد صورتهای کاربردی این علوم، مثل پزشکی و غیره.
خب، اینها دستگاه زبانی میخواهند. دستگاه زبانیشان را از کجا میآورند و چه جوری خودشان را توسعه میدهند؟ اینها پرسشهایی بود که ذهن من را دنبال خود میکشید. البته طبیعتاً در درجۀ اول من به دلیل سوابق مطالعاتی و تحصیلیام، دنبال مسایل علوم اجتماعی و ترمینولوژی جامعهشناسی بودم، دنبال ترمینولوژی علوم سیاسی بودم.
اولین کتاب من هم همان کتاب «فرهنگ سیاسی» بود که در حوزۀ واژهشناسی علوم سیاسی بود. و بعد حتی دنبال کردن اینها من را کشاند به اینکه دقت کنم، در حوزۀ علوم طبیعی چه اتفاقی افتاده است. چون بههرحال علوم طبیعی، از لحاظ تاریخی، مقدماند بر علوم انسانی و زبان آنها یکمقدار زیادی در زبان علوم انسانی تأثیر میگذارد و در بعضی شاخهها هم با علوم طبیعی مشترکاند.
مثلاً، روانشناسی مقدار زیادی در حوزهی ترمینولوژیک، با بعضی علوم دیگر مشترک میشود. درعینحال از طریق کار ترجمه، ترجمۀ متون فلسفی، علوم اجتماعی، با این برخورد میکردم که چقدر مثلاً زبان فارسی کمبود دارد و آن زبانی که ما میشناسیم، پاسخگو نیست.
به عبارتی، فارسی، زبانی باز نیست؟
از لحاظ اصولی همه زبانها بازند، یعنی هر زبانی میتواند هر لغتی را از هر زبان دیگر بگیرد. ولی آن چیزی که زبانها را محدود میکند، فرهنگها هستند که محدودیت ایجاد میکنند، مقاومت زبانی ایجاد میکنند. فکر میکنیم مثلاً اگر که یک لغت تازه وارد فارسی کنیم، زبان حافظ و سعدی خراب میشود.
پس برداشت من آیا درست است یا نه، که به اصطلاح مشکل بنیادی زبان فارسی در اینجا، این است که میراث ادبیاش نمیگذارد...
خب، میتوانم بگویم من ادبیات کلاسیک فارسی و شعر فارسی را از نوجوانی خیلی خوب میشناختم و خیلی هم مأنوس بودم و کم و بیش میدانستم که مایههای زبان فارسی و نوع گسترش و توسعۀ زبان فارسی در چه جهتی بوده، که بیشتر یک زبان ادبی بوده است. و بعد اینکه زبان ادبی آیا پاسخگوی زبان علمی هم هست یا نیست...
یا دامنهاش چقدر است، چقدر میتواند...
چقدر میتواند جواب بدهد و... بههرحال فنون واژهسازی در زبان شاعرانه به صورت اشتقاقی یا مثلاً ترکیبی...
آیا اجازه ساختن واژههای تازه را میدهد یا نه.
بله... و بعد همه اینها در کنار همدیگر، باز من را میکشید به این طرف که بیشتر و بیشتر بروم سراغ اینکه در آن زبانها چه اتفاقی میافتد.
این را هم بگویم که «فرهنگ واژگان فلسفی و علوم اجتماعی» را که منتشر کردم، بعد چند نفر آمدند یک چیزهایی از اینور و آنور اضافه کردند و بهنام خودشان منتشر کردند، بدون اینکه حتی نامی از من ببرند.
ولی من دومرتبه شروع کردم روی آن کارکردن. همان اوایل انقلاب بود. با جمعآوری بیشتر منابع، مدام متوجه میشدم که ما کمبودهای بسیاری داریم که فقط از طریق جمعکردن کلمات و ترمینولوژی از درون ترجمهها و کتابهای علمیای جبران نمیشود. آثاری که یا تالیف میشوند یا ترجمه و یا تالیفهایی که در واقع ترجمه بودند و با زبانهای خیلی خام و ناقص یا به دست کسانی نوشتهشده بود که معمولاً توانایی زبانی خاصی نداشتند، یا هنری در کار واژهسازی و اینها نداشتند.
متوجه شدم کمبودهای بسیاری هست و این کمبودها را باید یکجوری جبران کرد و پاسخ داد. این بود که من آن جمعآوری را پایه قرار دادم که بر اساس آن حالا چه کار میشود کرد برای توسعۀ زبان؟ کمبودهای اشتقاقی این ترمینولوژی را چه جوری میشود جواب داد؟ یا حالا مثلاً کسی فکری کرده و در موردی پاسخی هم گفته و مثلاً برای معادل یک کلمه فرنگی، اسمی میسازد. ولی صفتاش را چه جوری میشود ساخت؟ یا قیدش را چه جوری میشود ساخت؟ اینها را دیگر کسی فکر نکرده یا کمتر فکر کرده بودند.
دانشگاه پیام نور؛ دانشگاهی ناکارآمد
این نوشته احقاق حقوق دانشجویانی است که بدلایل گوناگون جذب این دانشگاه شده اند و موقعی قصد ترک این دانشگاه را داشته اند که نه راه پیش دارند ونه راه پس. میتوان چشم را بست وبه مصداق " شتر دیدی ندیدی" از آن گذشت ولی تا کی باید همچون " کبک سر در برف کرد" واز مشکلات چشم پوشی کرد.
متاسفانه امتحانات این دانشگاه به اذعان اکثر دانشجویان این دانشگاه ، شاید دربردارندۀ کلیت کتاب باشد ولی در بردارندۀ آرامش وتمرکزو پیشرفت دانشجو نیست. چرا؟ دانشجو در این سیستم تلاش میکند تا بیشترین تعداد جواب درست را در پاسخنامه اش بزند (لازم بذکر است که بیشترین شکل سئوالات بصورت تستی است) همکاری و بعضی مواقع مشارکت؟! در تست زنی بین دانشجویان (که از قضا اکثریت را دختران تشکیل می دهند) و حتی مسئولین دانشگاه شاهد مثال است. این مهم را میتوان در اینجا جستجو کرد که چون امکان هر نوع بازبینی و تصحیح مجدد در این شیوۀ ( تستی) از دانشجو سلب می شود او به این شیوه متوسل می شود. بارها شده که دانشجویی احتمال نمرۀ مورد انتظارش را داشته ولی این سیستم امتحانی و نمره دادن، این احتمال را به صفر رسانده است و حق اعتراض بکلی در این سیستم امتحانی از او گرفته شده است. البته در امتحان تستی – تشریحی حق اعتراض در نظر گرفته شده است. یکی دیگر از مسائلی که مرتبط با سیستم امتحانات و بسیار ناکارآمد است سیستم اعلام نمرات است. چندین بار شده است که دانشجویی به انتظار اعلان نمرات خود بوده حتی نوبت ثبت نام ترم شده ولی هنوز برخی یا اکثر نمرات اعلام نشده که این هم از نقاط ضعف این دانشگاه محسوب می شود. قسمت دوم این نوشته را به سیستم اداری این دانشگاه اختصاص می دهم . سیستمی پیچیده و تو درتو که بسیاری از دانشجویان از چگونگی آن بی اطلاع هستند. البته این مورد به دانشجویان منحصر نمی شود. کادر آموزشی این دانشگاه( بویژه در شهرستانها) در مواجه با پرسش های متعدد دانشجویان و چگونگی برخورد با مشکل دانشجو اظهار بی اطلاعی می کنند. بعنوان نمونه اگر دانشجویی قصد خروج از کشور را داشته باشد اگر دانشجوی مرکز نباشد و گذرش به دانشگاههای پیام نور شهرستانها بیفتد این بیچاره باید" هفتخوان رستم " را بگذراند تازه اگر مسئول آموزش و مشاورۀ مربوطه اش بقا نون مسلط باشد ولی اگر به قانون مسلط نباشد اول مصیبت دانشجوست. البته در این مورد خاص تمام کار دانشجو به استان محول شده است . ندانستن قانون و راهکارهای قانونی یکی از مشکلات اساسی پیام نور است. مثلااگر دانشجویی از پیام نور کارت دانشجویی خود را گم کند فکر میکنید چه باید بکند؟این را از زبان کسی که کارتش را گم کرده بود نقل می کنم.مسئول مربوطه گفته بود اول باید گم شدن کارتش را در روزنامه آگهی بزند بعد آگهی را بنظر مسئول مربوطه برساند تازه بعد از آن اقدامات لازم انجام خواهد شد.آیا این سیر بررسی در همه دانشگاه ها وجود دارد یا فقط در دانشگاه پیام نور جاری است؟
قسمت سوم از نواقص این دانشگاه عدم امنیت و اطمینان کاری است . بعنوان نمونه چندی پیش اعلام شد که وزارت نفت برای استخدام در این وزارتخانه به فارغ االتحصیلانی در رشته های مرتبط نیاز دارد. فکر می کنید تبصرۀ این وزارتخانه چه بود؟
« فارغ التحصیلان همه دانشگاه ها بجز پیام نور و علمی – کاربردی »
آیا این اهانت به دانشجویان این دانشگاه ها نیست؟
با سابقه و تجربه ای که وجود دارد تمامی دانشجویان این دانشگاه بخاطر ساختارش ، حس دانشجویی در خود ندارندچه برسد به آرمان دانشجویی؟!.
متاسفانه در این چند سال کسانی به دلایل گوناگون نقش و جایگاه این دانشگاه را در مقابل دانشگاه آزاد آقای جاسبی برجسته کردند، این برجسته کردن احمقانه، تمام و کمال برای دانشجویان دانشگاه پیام نورخسارت و زیان بود و هست . رشد کمی و قارچ گونه این دانشگاه در هر کوی و برزن باعث بی ارزش شدن کیفیت این دانشگاه شده است. این نوشته مشتی بود از خروار ، باشد که موثر بیفتد .
موسم هجرت به وطن!
طيب صالح داستاننويس بزرگ سوداني به سودان بازگشت. پيكر او را كه چند ماهي بود در بستر بيماري خاموش مانده بود به سودان بردند تا در همان سرزمين گرمي كه تكهاي از آفتابش را هميشه در دل داشت بيارامد... او نخست خاموش شد... چند ماهي خاموش بود. برق نگاهي مات و سپس درگذشت.
با سخن ويليام فالكنر ميتوان موافق بود كه نبوغ چيزي جز عرقريزان روح نيست. اما طيب صالح فراتر از نبوغ بود. لبخند ميزد و با همان صداي پرطنين كه گويي پولاد صيقل خورده بود ميگفت: خدا را سپاس... مثل صداي خوش يا روي زيبا توانايي تعبير هم خداداد است! تكيه كلامش همين بود. هميشه: احمدالله! اگر كسي بتواند داستاني بنويسد كه دقتهاي تماشايي خيام در انتخاب واژگان با سوز و گرمي نثر بيهقي و لايههاي پيچ در پيچ روايت شهرزاد در همآميخته شده باشد، گمان ميكنيد چه داستاني خواهد شد؟ چنين اتفاقي در رمان <موسم هجرت به شمال> طيب صالح افتاده است. براي همين ميگويم كه او تواني فراتر از نبوغ در معناي مرسومش داشت.
اوليس جيمزجويس به كنار، به تعبير مولوي:
تا بداند مومن و گبر و يهود/ كاندران صندوق جز لعنت نبود!
موسم هجرت به شمال طيب صالح را تنها ميتوان با رمان <مرشد و مارگريتا> بولگاكف مقايسه كرد. حق با آكادمي ادبيات سوريه بود كه چند سال پيش موسم هجرت به شمال را بهعنوان مهمترين رمان قرن بيستم ادبيات عرب انتخاب كرد. يك بار هم همان رمان بهعنوان يكي از صد رمان برجسته جهان انتخاب شد.
موسم هجرت رماني است كه زنده است؛ به بيش از 56 زبان ترجمه شده است...
بگذاريد به نشانهاي از مهرورزي دولت مهرورز اشاره كنم. اين رمان را چهار سال پيش ترجمه كردم. چند ماهي با طيب صالح درباره برخي عبارتها و واژهها بحث كردم. باور داشتم و دارم كه ترجمه اين رمان ميتواند افق تازهاي را در پيش پاي ادبيات ما بگشايد. بيش از دو سال پيش رمان را براي اجازه به وزارت ارشاد تحويل داديم. ماهها گذشت. گفتند متن گم شده است. انتشارات اميد ايرانيان پيگيري كرد. پيدا شد. تا هنوز هيچ جوابي به ما ندادهاند... دوست داشتم روزي اين رمان را كه به فارسي منتشر شده، به طيب صالح نشان بدهم؛ ظاهرا در دولتي كه خداوند تمامي بركتها را در آن جمع كرده است جايي براي رمان طيب صالح نبود.
در مقدمهاي كه طيب صالح بر ترجمه انگليسي رمان نوشته، به ترجمه روسي رمان اشاره ميكند. چاپ اول ترجمه روسي در يك ميليون نسخه منتشر شده است. بر ترجمه فرانسهاش فرانسوا مورياك مقدمه شگفتانگيزي نوشته است.
در گوشه رستوراني نشسته بوديم. در اجوررود، كه به عربرود معروف است؛ آكنده از رستورانها و قهوهخانهها، انگار گوشهاي از سرزميني ديگر. عبدالكريم نجم دعوت كرده بود. رياض الريس ناشر معروف لبناني هم بود. طيب صالح رو به خيابان نشست. بگذار در عمرم انسانهاي بيشتري را ديده باشم... در بحبوحه يورش اسرائيل به لبنان و مقاومت حزبالله، سخن به همين داستان كشيده شد و رياض الريس از لبنان ميگفت و پديده تازهاي كه دارد آفريده ميشود. طيب صالح ناگاه چشمانش برق زد و با صداي آرام و شمرده و پولادين گفت: <كاش جوان بودم، ميرفتم تفنگ دستم ميگرفتم و همراه با حزبالله ميجنگيدم.>
لبخند زدم. پرسيد: <هان لبخند ميزني>!
گفتم: <براي همين است نوبل ادبيات نصيبت نميشود>!
گفت: <نوبل يا نصيب است>!
يا نصيب يعني نوعي لاتاري!
دو هفته پيش ميهمان يك خانواده ايراني لبناني بوديم. دكتر باسم فتوح استاد اقتصاد دانشگاه آكسفورد و همسرش خانم فتوح كه ايراني است و چشمپزشك. سخنمان به طيب صالح رسيد. باسم گفت من تا به حال پنجاه بار موسم هجرت به شمال را خواندهام! گفت: تو!
گفتم: من رمان را به فارسي ترجمه كردهام. واژهها و جملههاياش را هضم كردهام اما هنوز هم نميدانم به ژرفاي راز رمان راه يافتهام يا نه! حس غريبي دارم. رمان مثل يك راز بر دلم نشسته است؛ يك موسيقي اين رمان دارد كه از جاي ديگري ميآيد...
به طيب صالح گفتم: <موسيقي واژهها در موسم هجرت موسيقي قرآني است! همان كه طهحسين درباره موسيقي قرآني گفت، قرآن نه نثر است و نه شعر است؛ قرآن است.> سكوت كرده بود. سكوتش به درازا انجاميد. گفت: <من در روستايي به دنيا آمدم و باليدم كه دهها نفر حافظ كل قرآن بودند. آيات قرآني با زندگي روزمره و زبان مردم آميخته بود. داستان آن دختر عشيره را شنيدهاي كه هر پرسش معمول را هم با آيهاي يا واژهاي قرآني پاسخ ميداد؟ اين موسيقي از كودكي در گوش من مانده است...> هيچكس مثل طيب صالح متنبي را نميشناخت. تابستانها كه مرحوم تويجري براي مداوا به لندن ميآمد. ديدار او فرصتي بود براي ديدار طيب صالح هم. هر دو ديوانه متنبي بودند...
ديشب با ياد او باري ديگر موسم هجرت را خواندم و گلگشتي در ديوان متنبي... به اين بيت رسيدم:
ان كان قد ملك القوب فانه/ ملك الزمان بارضه و سمائه!
ديروز در خرطوم و پورت سعيد، قيامتي برپا بود. هيچ كس مثل طيب صالح ژرفاي فرهنگ و انديشه سودان را نشان نداده است. سخن بر سر رنگها بود. ناگاه پرسيد بين سياه و سفيد كدام رنگ را بيشتر دوست داري!
پرسش رندانهاي بود. طيب صالح هم سياه بود. نه سياه شكلاتي مثل اوباما؛ سياه سياه مثل پدر اوباما!
گفتم: سياه!
<چرا؟>
<براي اينكه سپيد زيبا است؛ اما سياه هم زيباست و هم با شكوه. بيت شبستري را برايش ترجمه كردم:
چه ميگويم كه هست اين نكته باريك
شب روشن ميان روز تاريك!
غزل غزلهاي سليمان هم همين را ميگويد. بي درنگ طيب صالح خواند:
<اي دختران اورشليم من سيهفام و زيبايم... مثل خيمههاي قيدار و پردههاي سليمان...>
آن صداي پولادين مخملين خاموش شده است. آن چشمان فراخ سياه سياه فرو نهاده شده. اما تا هميشه تاريخ وقتي از هجرت انسان، هجرت در درون و برون، شرق و غرب، شمال و جنوب، سخن به ميان آيد. نگاه و كلمه طيب صالح درخشانترين تعبير خواهد بود. من هم به قول طيب صالح احمدالله! كه بخت يارم شد و دراين روزگار با او آشنا شدم. و:
اين زمان بگذار تا وقت دگر
بنقل از سایت" مکتوب"
"کاردان"
اسکندر یکی از کارداران خود را از شغلی شریف برکنار کرد و شغلی پست به او داد. روزی آن مرد نزد اسکندر آمد . اسکندر گفت: کار جدیدت را چگونه می بینی؟ جواب داد: مرد به شغل ، بزرگ و شریف نمی شود، بلکه شغل به وجود شاغل ، بزرگ و شریف می شود.آدمی در هر شغلی که دارد ( چه بزرگ وچه کوچک ) باید نیکو سیرتی و داد و انصاف داشته باشد. اسکندر را سخن او خوش آمد و شغل قبلی او را به او برگرداند.
بایدت منصب بلند بکوش
تا بفضل و هنر کنی پیوند
نه به منصب بود بلندی مرد
بلکه منصب شودبه مرد، بلند
کتاب " بهارستان" اثر عبد الرحمان جامی
روضۀ دوم